مثلاً یک پیرمردِ تنهایی در قاهره زندگی می کرد که خانه اش در یکی از آپارتمان های قدیمیِ مُشرف به “میدانِ تحریر” بود.

این همه سال که می گذشت و این همه اتّفاق در این سی و چند سال اخیر، هیچکدام آنقدر حال نداده بود که این یک سالِ اخیر با این همه ماجرا در میدانِ تحریر. این یک سال اخیر هر روز که چای می ریخت  بیاید روی بالکن بنشیند بخورد چنان عجله و هیجان داشت که انگار “بدو فیلم شروع شد اوّلشو ندیدیم”.

مبارک و مرسی و دیگران اهمیّتی نداشت، مهم این بود که منظرۀ تکراریِ این بالکن یک سال است فیلم های جدید گذاشته است. بقیّۀ جوانبِ داستان را هم خودتان کامل کنید: زنش اینطوری؛ بچه هایش مثلاً آنطور؛ یکی از بچه ها مثلاً خارج رفته درس بخواند…؛ خلاصه تنهایی، بی حوصله گی،… حالا این یک سال انقلاب شده هرروز یک ماجرای جالب! بنشین چای بخور گلادیاتورها را تماشا کن!

از روی این داستان هرکس فیلم بسازد حقّ ما را ندهد نامرد است؛ امّا من مثلِ همان پیرمرد ام، اینترنت فارسی میدان؛ هرچند وقت یکی را مثلِ این کاریکاتوریست دراز می کنند، عجیب حال و هیجان می دهد؛ نه اینورِ دعوا را می شناسم نه آنور را، هرچقدر هم می شنوم نمی فهمم اهمیّتِ قضیّه چیست، فقط نه که همه دنبالِ یک ماجرای جدید می گشتند، بیا… فعلاً یکی جور شد!

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)