رو به جناب احمد شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل
جناب آقای احمد شهید این نامه تنها گوشه خیلی کوتاه از شکنجه و رنج های یک جوان کرد است که در بازداشتگاهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی کشیده است.

syrwan hoseyn panahi
«جناب آقای احمد شهید گزارشگر ویژه سازمان ملل برای رسیدگی به وضعیت حقوق بشر در ایران»

سال 1383 در حالی که من سوم راهنمایی بودم، با پنج نفر از دوستانم به علت خواندن سرود کردی در مدرسه توسط نیروهای اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت شدیم، و بعد از دو روز ما به اداره اطلاعات دهگلان و از انجا به اطلاعات شهر قروه منتقل کردند.
در آن زمان هر پنج نفر ما زیر 16 سال سن داشتیم و تا به آن وقت حتی از پولیس هم میترسیدیم، وقتی اسم اطلاعات به گوشمان میخورد سراپای بدنمان می لرزید. ولی برای اولین بار در سنی کم با ماموران اطلاعات و سر از بازداشتگاه اطلاعات درآوردیم، آنجا ما را در اتاقی بازجوی کردند و بعد از پرسیدن چند سوال و کمی شکنجه جسمی، ما را به یک سلول انفرادی فرستادند که قدیم انبار سیمان و کچ بود. شب که شد برای شکنجه روحی عقربی را در سلولی که من در آنجا قرار داشتم، رها کردند و برای اینکه از ترس فریاد بزنم  و بروم پیش بازجو و اعتراف به چیزهای که نکرده بودم و اینکه آنها ازم میخواستند برایشان اعتراف کنم. اعتراف به چیزی اصلا برام نامفهوم و نا آشنا بود.
در آن سلول تاریک و تنگ به زور و با هزار ترس خوابم برد، که ناگهان از درد نیش عقرب بیدار شدم دیدم سلول تاریکه ولی احساس کردم  چیزی نیشم زد بعد از ده دقیقه تمام بدنم درد گرفت و داشتم از حال میرفتم دیگه من فریاد زدم و از نگهبان سلول کمک خواستم اونم گفت چی شده گفتم چیزی نیشم زده فکر کنم عقرب بود، نگهبان هم که معلوم شد ماجرا را میدانست، گفت اره اون عقربه اگه میخواهی از دستش نجات پیدا کنی باید بری پیش مسئول اطلاعات و اعتراف کنید.
ولی من که کاری نکرده بودم و نمی خواستم هم به کاری نکرده اعتراف کنم، برای همین تن به خواسته های آنها ندادم و نرفتم، که بعد از چند دقیقه سر گیجه ای شدیدی گفته بودم خیلی درد داشتم تا حدی که از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم بیمارستان هستم و روی تخت دراز کشیدم و پدر و مادرم بالای سرم نشته بودند و دست من با دستبند به تخت بیمارستان بسته شده بود.
پدرم ازم خواست که هر چی دیدم بگویم و اعتراف بکنم و تا نجات پیدا کنم منم به پدرم گفتم هیچ کاری نکردم  تا اعترافی بکنم فقط جرم من این بوده که به زبان کردی سرودی خوانده بودم.
2 روز بیمارستان بودم بعد دوباره من را به سلول اطلاعات برگرداندن و چند روزی که آنجا استراحت کردم حالم بهتر شده بود، دوباره من را به اتاق شکنجه بردن و 50 ضربه شلاق بهم زدند و شکنجه زیر کف پاهام و دوباره برگردانده شدم به سلول انفرادی که نه پتوی و نه هیچ چیزی که بتونم خودم را گرم نگه دارم.
من 16 روز در اداره اطلاعات قروه بودم بعدا با گذاشتن وثیقه 10 میلون تومانی آزاد شدم. _ چند سالی گذشت من درس خواندم و تابستانها پیش پدرم توی مرغ داری کار میکردیم یک روز غروب نشسته بودیم دیدیم 4 ماشین پولیس و سپاه که همگی مصلح و اسلحه بدست ریختند توی اتاق خوابمان و بعد از بازداشت من، تمامی وسایل شخصی من و پدرم را هم ظبط کردند.
در ماشین پارچه ای سیاهی روی سرم کرده بودند و با مشت و لگد بر سرم می کوبیدند و تا ماشین به شهر قروه و اداره اطلاعات رسید، مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند.
مرا به زیر زمینی که برام آشنا بود و بعدا فهمیدم بازداشتگاه وزارت اطلاعات قروه هستش و در آنجا چند لباس شخصی ریختند سرم و تا حد مرگ مرا را کتک زندند ، بعد بازجوی شروع شد و ازم میپرسیدند شما با کدام یک از گروکهای( منظور همان احزاب کرد) کردی همکاری داری و فعالیت سیاسی میکنید ، منم میگفتم من فعالیت دانشجوی میکنم و کاری به کار گروهکهای کردی ندارم، که بعد از آن مورد شدید ترین شکنجه ها قرار گرفتم ، من چند تا خالکوبی روی بدنم داشتم، که همه را با سوزن داغ شده پاک کردن و بعدا روی بدنم با اتو بخاری میمالیدند، من چند دفعه از هوش رفتم، که هر بار اب میریختند سرم و دوباره شروع میکردند به کتک کاری و شکنجه، که نوع شکنجه چند روز ادامه داشت. بعدا از 10 روز از اداره اطلاعات من را به دادگاه انقلاب سنندج منتقل و در دادگاهی 5 دقیقه ای من محکوم به 5 ماه زندان شدم،  که بعد از گذارندن دوران حکم زندانم در زندان سنندج ازاد شدم .
سال 1392 بود من دانشجوی رشته تجربی بودم مدتی بود به خانه ی پدریم در روستای قروچای از توابع شهرستان دهگلان نمیرفتم تا از طرف نیروهای اطلاعاتی دچار مشکل نشوم. تا اینکه مادرم مریض شده بود و من بر گشتم به مادرم سر بزنم شب توی خانه ی خودمون خوابیده بودم

که ناگهان صدای در اومد، پدرم رفت در را باز کرد دیدم صدای فریاد پدرم توی حیاط خانه پیچید، و داد زد چکار میکنید چی میخواهید، نزیک به 50 تن از نیرویهای اطلاعاتی با چند ماشین پولیس و امنیتی ریختند سرمان و من و پدرم را بازداشت کردند، باز ما را به اداره اطلاعات شهر قروه کردند و با همان شیوه قبلی، شب که ما در یک سلول انفرادی قرار دادند در آنجا روی سرمان ریختند که من که فریاد میکشیدم که چی شده چی از جانمان میخواهید پدرم را نزنید اون مریض و ناتوانه ، ولی انگار گوششان بدهکاری این حرفها نبود و تا حد مرگ مار کتک کاری کردند، بعد اون شب من  را بردند اتاق بازجوی و حلق اویزم کردند توی اتاق دستام از فشار داشت از بدنم جدا میشد هرچی داد و فریاد میزدم کسی جواب نمیداد 3 ساعتی اویزان سقف بودم ، بعد افتابه اب را اوردند میگفتند میبندیم به زکرت، من خیلی ترسیده بودم و ازشون میخواستم من را بیارند پایین، من بیگناه هستم، ولی کسی جوابم را نمیداد و هی من را کتک کاری میکردند تا اینکه از هوش رفتم، و وقتی بهوش اومدم دیدم گوشه اتاق افتاده م ، زمستان بود خیلی سرد بود اتاق هیچ پتوی نداشت چند روزی که موندم مریض شدم، خیلی حالم بد بود، بعد دوباره من را برای بازجوی بردند و دوباره کتک کاری تا اینکه در حین شکنجه یکیشون با پا زدند توی پام و دچار مشکل بزرگی شدم و دستهایم از چند ناحیه شکتند در این حال شکنجه روحی هم میدادند خیلی سخت گذشت، به مدت  40 روز من اداره اطلاعات بودم تا اینکه برای دادگهای به سنندج منتقل شدم و در دادگاه انقلاب و شعبه یکم به ریاست قاضی بابائی ، بدونه اینکه ازم مدرک و یا اصلا من گناهی کرده باشم به یک زندان  تعضیری  و 5 سال تعلیقی محکوم شدم.
آقای احمد شهید این تنها یک گوشه از دردهای یک فعال مدنی و فعال دانشجوی که در این کشور می خواهد در چهارچوب این قانون فعالیت و به مردمش خدمت کند.
امیدوارم صدای من و امثال مرا بشنوید.
با تشکر
سیروان حسین پناهی
فعال مدنی / دانشجوی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)