koshtar67mhh

سخنرانی رضا اکبری در مراسم یادمان ٢٧ مین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و عقیدتی، سپتامبر ٢٠١۵، سیدنیاسترالیا

با سلام. فکر می کنم که امسال دوازدهمین سالیه که در این جمع شرکت می کنم. طرح گفتمان امروز من ٨ سال پیش ریخته شد ولی بنا به برخی عافیت جویی ها و مصلحت طلبی ها تا امروز ناگفته ماند.

من سخنم رو با استنادی به سخنان رفیق عزیزمون سرژ که اشاره کرد «روشنفکران در آغاز قیام ۵٧ غافلگیر شدن» آغاز می کنم و این رو بسط می دم و می گم روشنفکران ایرانی در طی ١۵٠ واندی سال پیش، همیشه غافلگیر شدن و همیشه در دام مذهبیون افتادند و قتل عام شدن و یا برای حفظ موقعیت به دریوزگی رژیم افتادند. البته آنچنان که تاریخ گواهی میده، حتی این دسته دوم هم ازاین حملات و کشتار ها در امان نماند. چرا این اتفاق میافته؟ چرا ما پیش آهنگان طبقه کارگر که همیشه باید یک قدم جلوتر باشیم و بر اساس آگاهی هامون، تاکتیک های مناسب اتخاذ کنیم، ناگهان با سر درگمی به دام حاکمان مذهبی می افتیم.

به نظر من این امر در ابتدا به علت عدم شناخت درست از مناسبات حاکم برجامعه بوده و در درجه دوم به علت عدم شناخت دقیق از دشمن. ما هیچگاه به نقدی تحلیلی از علل شکست گذشته ننشسته و درس نگرفتیم. به جای آن گذشتگان رو یا آنچنان با حربه ارتداد راندیم که فراموش کردیم که حتی دلایل شکست آنان را بررسی و تحلیل کرده و یاد بگیریم؛ و یا آنها رو به چنان درجه ای از قدوسیت رساندیم که حتی تفکر انتفادی در رابطه با عملکرد و دستاورد های آنان به عنوان ارتداد ارزیابی شد.

قتل عام زندانیان سیاسی ٢٧ سال پیش اتفاق افتاد. من تا به حال یادداشت ها وکتاب های متعددی در این رابطه خواندم ولی به ندرت با تحلیلی انتقادی از این ماجرا روبرو شدم. فکر می کنم زمان آن رسیده که چنین گفتگویی آغاز بشه، چرا که گذشت زمان جریان دقیق اتفاقات رو از اذهان پاک می کنه و روز به روز تعداد بیشتری از گزارشگران دست اول این ماجرا از بین ما میرن.

ماجرای کشتار ها برای بند ما از یک روز جمعه شروع شد. تاریخ رو به یاد ندارم اما روزی بود که هاشمی در نماز جمعه وعده قتل زندانیان رومی داد. خطبه از رادیوی بند پخش مشد و من جسته و گریخته گوش می دادم. تصمیم گرفتم شب به متن کامل گوش بدم اما ناگهان ساعت ٣ تلویزیون قطع شد و وقتی به پاسدار زیر ٨ گفتیم جواب داد: احتمالا تلویزیون خرابه، و برای تعمیر از بند بردن. فردای اون روز به بهانه تعمیرات حیاط، هواخوری قطع شد و عصر هم گفتند که روزنامه ها نرسیده و آمدن روزنامه متوقف شد. چند روز بعد هم که ملاقات بود آمدند گفتند که تا اطلاع ثانوی ملاقات هم قطع شده. به این ترتیب در عرض یک روزتمام ارتباطات ما با دنیای خارج به کلی متوقف شد.

اولین تحلیلی که تقریبا همه سرش متفق القول بودیم این بود که وضعیت رژیم بعد از شکست فضاحت بار در جنگ به شدت متزلزل شده و نارضایی در سطح جامعه بالاست در نتیجه داره تلاش می کنه که رابطه جامعه و زندان رو قطع کرده و مانع حرکت های اعتراضی در زندان و متعاقبا در جامعه بشه.

البته طی مدتی که این رابطه قطع بود گاه و بیگاه اخباری می رسید که نگران کننده بود، از جمله یکبار خبر رسید که جمعی از بچه های مجاهدین به اوین منتقل شده و اعدام شدند، این خبر بلافاصله تکذیب شد. یا اینکه یکی از زندانیان هنگام رفتن به بهداری کوهی از دمپایی مقابل در کریدور منتهی به حسینیه دیده. گفتند این خبر هم ساختگیست.

یکروز هم خبر رسید که تعدادی از مجاهدین رو به آپارتمان ورودی بند ما منتقل کردند و چند روز بعد گفتند که آنها رو برای اعدام بردند.طبعا همه این اخبارتکذیب می شد ولی به هر حال موجب اضطراب و وحشت می شد. گفتند که رژیم به قصد شکستن روحیه جمع و جلوگیری از حرکات اعتراضی گسترده این اخبار رو جعل کرده و اشاعه می ده.

حدود دو یا سه هفته قبل از حمله نهایی به بچه های چپ، در یکروز ملاقات ناگهان جمعی از زندانیان رو صدا کردند. همه فکر کردیم که رژیم در مقابل فشار خانواده ها و فشار های خارجی که بالطبع در جریان قرار گرفته مجبور به عقب نشینی شده. اون روز بچه ها رفتند و برنگشتند. گمان ما بر این بود که قصد رژیم اینه که ما از اتفاقات خارج از زندان بی اطلاع بمانیم. غافل از اینکه بفهمیم این حرکت رژیم یه تست به قصد بررسی عکس العمل چپ ها در مقابل دادگاه های کشتار دست جمعیه.

درست یکروز قبل از رسیدن نوبت بند ما. ناگهان از بند مقابل مورس زدن که همه زندانیان رو دارن میبرن بیرون. بند ما به خاطر موقعیت ساختمانیش قادر به در یافت مورس نبود و همه اخبار از بند بالا، بند معروف به ملی کش ها به دست ما می رسید. تمام روز منتظر خبر جدیدی بودیم که نرسید. با تاریک شدن هوا چند تا چراغ در بند مقابل روشن شد ولی بیشتر اتاق ها همچنان تاریک باقی ماند.بچه های اقلیت که در اتاقی بودند که اخبار بالا رو می گرفت کمی پس از برگشت بچه های بند روبرو جلسه فوری در اتاق داشتند. حدود ساعث ده یکی از بچه های اقلیت که از بچگی با هم دوست بودیم صدام کرد و بعد از کلی قسم و آیه گفت که از بند مقابل خبردادن که دادگاه هایی تشکیل شده که کسانی رو که مسلمان نیستند محکوم به اعدام می کنه و امروزهم کلی از اون بند کشته شده. اصلا باور کردنی نبود. تقی ادامه داد و گفت دادگاه از سه نفر تشکیل شده، حاکم شرع دادگاه انقلاب، دادستان کل انقلاب و رییس زندان ها. گفتم خب چرا نمی خوای خبر گفته بشه؟ گفت تصمیم جمع هست و من هم حتی اگه مخالف هم باشم باید قبولش کنم. گفتم اینجا جان بچه ها مطرحه نه مسایل سازمانی. دلیلشون چیه؟ گفت میگن به احتمال زیاد این خبر دروغه و مطرح کردنش باعث خرد شدن روحیه مقاومت می شه. گفت احتمالا یا پاسدارا این مورس رو زدن یا یکی از بچه ها رو وادار کردن بزنه. گفتم به هر حال این خبر باید به بچه ها برسه. برو به بچه هاتون بگو که من تا فردا صبح صبر می کنم اگه این خبر از طرف شما پخش نشه من به همه می گم.

فردا صبح ساعت ٨٫۵. خبر تو بند پخش شد و حدود ساعت ٩ مارو صدا کردن. داوود لشکری رئیس زندان درو باز کرد و گفت شما بند اوینی ها هستین، من و رضا قریشی داشتیم راهرو بندو جارو می زدیم. کارگری اتاق ما بود. گفتیم: بله. گفت برین تو اتاقتون چشمبند بزنین تا صداتون کنیم.

وقتی به اتاق رفتم، اسماعیل یکی از بچه های پیکار پرسید رفیق تو که تجربه دوتا زندون داری چی فکر می کنی؟ گفتم فکر می کنم خبر جدیه. لبخندی زد و گفت معلومه داری پیر میشی محافظه کار شدی. چطور ممکنه که رژیمی که کاملا متزلزله دست به چنین عملی بزنه؟ این یعنی نابودی مطلق. دارن بلوف می زنن که ما رو بترسونن. گفتم تو فکر می کنی که رژیم سه تا از گنده ترین مهره هاش میاره اینجا که مارو بترسونه. فکر نمی کنی نمی دونن که اگه بعدا دستشون رو بشه دیگه نمی شه زندان رو کنترل کرد. شمس یکی دیگه از بچه های پیکار گفت خب می گی چیکار کنیم. گفتم هر کی باید خودش تصمیم بگیره تنها چیزی که من می تونم بگم اینه که مسئله جدیه، این یه دامه.اما نه شمس و نه اسماعیل باور نکردن که دامه. بعدا یکی از بچه ها که مقابل راهرو دادگاه منتظر نوبتش نشسته بود گفت از شمس که از دادگاه اومده و به سمت حسینیه می رفت پرسید چه خبره و شمس گفت خالی بندیه. شمس رو همون روز اعدام کردن.

من چشمبندی داشتم که دست کاریش کرده بودم و می تونستم اطراف رو ببینم. صدام کردن تو اتاق نگهبانی. ۶۵ تا پاسدار از جمله داوود لشگری تو اتاق بودن. وسط اتاق نگهم داشتن و داوود لشکری پرسید طرفدار چه گروهی هستی؟ گفتم: پیکار. گفت: هنوزم قبولشون داری؟ گفتم: دیگه پیکاری نیست که قبولش داشته باشم. گفت: پس مصاحبه می کنی؟ گفتم: وقتی که پیکار نیست مصاحبه کنم که کی رو محکوم کنم؟ انتظار داشتم مطابق معمول بریزن سرم و بزنن ولی با کمال تعجب این اتفاق نیفتاد. لشکری پرسید مسلمونی؟ و من یقین کردم که خبرا دروغ نیست. گفتم: کسی که تو یه خانواده مسلمون به دنیا اومده مسلمونه دیگه. گفت: معاد و نبوت رو قبول داری؟ گفتم: هر مسلمونی این و قبول داره. گفت: برو بیرون. بعدش با ١۴ نفر دیگه ما رو بردن به یه اتاق در بسته. اون شب تا نزدیکی های صبح و شب بعد، تا نیمه شب صدای نعره بچه هائی که شکنجه می شدن شنیده می شد. تخت شلاق رو آورده بودن تو راهرواصلی. من تمام دو شب گریه می کردم. فکر می کردم رو دست خوردم و بعد از ٧ سال مقاومت جا زدم. فکر می کردم این صدای شکنجه بچه هائیست که گفتن مسلمون نیستن. ٣۴ روز بعد هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط یه شب یکی از پاسدارا که اومده بود لامپ و عوض کنه بی مقدمه از من پرسید تو نماز می خونی؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: نماز یه امر شخصیه، منو که تو قبر تو نمی زارن. گفت: پسر بخون و جونتو نجات بده. و رفت.

فردای اون روز، صدام کردن و بردن. دیدم تو راهرو اصلی گوش تا گوش دو طرف بچه ها نشستن. هرچی از بغل دستیم پرسیدم چه خبره جواب نداد. نیم ساعت بعد یه دادیار، حمید اومد طرفم، اسمم رو پرسید و گفت دوره شاه زندون بودی؟ گفتم آره. گفت مسلمونی؟ گفتم آره.پرسید نماز می خونی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم نماز امر شخصیه. پرسید مصاحبه چی می کنی؟ گفتم نه. دیگه پیکاری نیست که محکومش کنم. دستم و گرفت و از بقیه جدام کرد. برد تو راهرو پشتی.

چند نفر با چشم بند، اونور راهرو نشسته بودن سمت چپ منم یه میز بود که دوتا پاسدار پشتش نشسته بودن. یه دفعه چند نفر رو از پله های منتهی به سالن بالا آوردن و کنار من نشوندن. یکی از بچه هائی بود که می شناختم. تا من و شناخت گفت ما فکر کردیم تو رو زدن.تا به حال کلی آدم کشتن، فقط از بند شما، ۴٢ نفر رو کشتن. گفتم مگه می شه. گفت شده، اونایی که موندن فعلا تو دو تا بند جمع کردن.همه بزور نماز می خونن و مصاحبه رو قبول کردن با این حال ول کن نیستن. حالا دادگاه سیاسی راه انداختن، قبلی ایدئولوژیک بود. می خوان کلک دو رژیمی ها و یا اونایی که دادگاه اول اعدام گرفتن بکنن. تو هم هر دوتاش هستی، حواست باشه.

اعدام ها، اون روز متوقف شد. بعدا فهمیدم که روزی بود که منتظری نامه سرگشاده اش رو منتشر کرده بود. ولی من پذیرفته بودم که نماز می خونم و مصاحبه هم می کنم. بقیه ماجرا هم فقط درد سخت شکست بود وشب هایی که نمی تونستی بخوابی و کابوس هایی که تا امروز همچنان ادامه داره.

ما هرسال اینجا جمع می شیم و این جمع سال به سال کوچکتر و کوچکترمی شه و سئوال های فراوانی مونده که هنوز پاسخی به اون ها داده نشده. ما بهای سنگینی دادیم ولی چه تجربه هائی گرفتیم؟ آیا این تجربه به نسل بعد منقل شد؟ کسی پرسید آیا به عواقب هولناک کشتارها فکر کرده بودیم وقتی که به جای اطلاع رسانی و و اتخاذ یک تصمیم منطقی در جواب به این هجوم به تکذیب خبرها پرداختیم چرا که با تحلیل های ما همخوانی نداشت؟

گروه کثیری رفتند و ناگاهانه به دامی افتادند که رژیم با مهارت کامل پهن کرده و با دقت همه اطراف و جوانب آن رو بررسی کرده و محک زده بود. اما تا امروز به علت وجود هاله قدوسیت مذهبی گونه به دور این اتفاق ما نتوانستیم به نقد عملکردمان بپردازیم. این قدوسیت تا آنجا پیش رفت که حتی فراموش کردیم که برخی از کسانی که رفتند از یاران قدیم همین قاتلان بودند.

رفقا، ما در دامی افتادیم که رژیم پهن کرده بود و انبوه عظیمی از مبارزان رو از دست دادیم. لنین در نامه های سالهای ٢۶١٩٢۵ یکی از دلایل خطر رشد گرایشات رویزیونیستی رودرحزب را از دست دادن نیرو های آگاه و مبارز در جریان جنگ های داخلی ارزیابی می کنه. و ما انبوه عظیمی از این نیروی بالقوه رو از دست دادیم. در حالی که می توانستیم با اتخاذ یک تصمیم سیاسی درست از انجام آن جلوگیری کرده و یا لااقل تلفات رو به حداقل برسونیم.

رژیم برنامه ریزی گسترده ای در جهت نابودی جنبش اعتراضی روشنفکران تدارک دیده بود، حتی قبل از به قدرت رسیدن، جورج بال یکی از تئوریسین های آمریکای در نامه هایی که به رئیس جمهوروقت، پنتاگون و سیا نوشته، توانایی خمینی را در سرکوب نیروهای چپ به عنوان یکی از دلایل لزوم حمایت از خمینی عنوان می کنه. او در نامه اش می نویسه، خمینی مناسبترین آلترناتیوی هست که قادره با تکیه به ایدلوژی مذهبی جلو نفوذ نیروهای چپ و روسیه را در ایران بگیره.

ولی درست در همان زمان، وقتی که خمینی در نوفل لو شاتو گفت که حتی مارکسیست ها در ایران آزادند، بخش عظیمی از جنبش چپ، چنان به هیجان آمد که خمینی را رهبر انفلاب خواند و با سر در دامی افتاد که پهن می شد. ما حتی نگاهی به کتاب ولایت فقیه نیداختیم تا چهره واقعی مذهب رو ببینیم و بشناسیم.

رفقا، تاریخ مبارزات ایران، از مشروطه به بعد سراسر پر از لحظاتی هست که روشنفکران در دام مذهبیون افتادند و یا مثل قضییه کشتار باغشاه یا سال۶٧به مسلخ کشانده شدند و یا به عنوان دنباله روان این مذهبیون با کمک توجیحات تئوریک ملی، دموکراتیک و یا به اصطلاح سوسیالیسی به تقویت پایه های قدرت سیاسی آنان پرداختند. البته همچنان که قبلا اشاره کردم آنها هم از این ضربات در امان نمانند.

و ما هم چنان به این مطلب قدوسیت می بخشیم تا آنجا که حتی سخن گفتن از شغادان این ماجرا هم هتک حرمت از ساحت آن به حساب می آید.

رفقا در تاریخ هر کس نقش و مسئولیتی داره، رژیم هایی مانند جمهوری اسلامی مسئولیتی بجز نابودی کامل نیروهای مترقی ندارن. این مسئولیت ماست که با رهبری درست کمترین تلفات در این رویارویی رو بدیم. چرا باید جوانان ما در سال ٨٨ درست ٢١ سال بعد از کشتارها، دوباره پشت سر همین قاتل ها و رمال ها سینه بزنه. وقتشه که صادقانه درباره اشتباهاتمون صحبت کنیم که دوباره نسل بعدی هم مثل ما غافلگیر نشه.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)