زمین مادران را مى توان از نوع ادبیات جهان وطن دانست. داستان در سمرقند، مسکو و ورشو مى گذرد. نویسنده که تاجیک زبان است به روایت یک داستان عشقى تلخ نشسته. رابطه اى میان یک دختر سمرقندى و یک مرد روس. کشتى این رابطه به گل نشسته و دختر را روان پریش کرده است. او خاطرات خود را از یاد برده و تکه تکه آن را به یاد مى آورد. کتاب به این دلیل تا حدى مغشوش است. از شاخى به شاخى مى پرد و میان زمان هاى مختلف سرگردان است.

shah-702x336

با آفتاب، قهرمان داستان که بسیار هم هویت با مادر خود، مهتاب، است، در سرزمین پنبه زارى در حاشیه دریاچه بخت برگشته آرال در کشتزارهاى پنبه قدم مى زنیم. شاهد فیلم بردارى یک فیلم از روى سرگذشت مادر راوى هستیم. او به جاى مادرش در فیلم نقش بازى مى کند. مادرى که هشت بچه زائیده، اما هرگز عاشق نبوده است. عشق اما براى آفتاب درد و محنت به همراه آورده است. آن چنان دردى که او را براى مدتى ساکن بیمارستان روانى کرده است.

براى من وحشتناک بود زمانى که مى دیدم در این بیمارستان از آن به آن زندگى بیماران فیلم تهیه مى کنند. آنها باید در زیر نگاه یک دوربین زندگى کنند. اما نویسنده از این وجه ترسناک به آسانى عبور مى کند. شاید دلیل این امر آن باشد که او به عنوان هنرپیشه اى که در فیلم “طلاى سفید” بازى کرده است حساسیت خود را نسبت به دوربین از دست داده است. اما به نظر من نظمى که بنا بوده بهشت را براى مردم دنیا به همراه بیاورد و اینک دوربین را روى زندگى آنها ممرکز کرده است نظم ترسناکى باید باشد.

شهزاده سمرقندى در شرح حال و احوال دختر عاشق موفق است، اما چون دقایق این عشق هرگز بیان نمى شود از رابطه میخائیل و آفتاب طرح گنگى در ذهن خواننده باقى مى ماند. البته متوجه مى شویم که این رابطه هرگز به رابطه جسمانى نزدیک نشده است. ما رو در رو با یک مثلت عشقى هستیم میان یک مرد که گویا همسر و دو فرزند دارد، با دو زن که همکار او هستند. تمامى این روایت در کشاکش روان پریشى راوى داستان شرح مى شود و البته هرگز شخصیت میخائیل توجیه نمى شود که چرا این همه بى مسئولیت و خودخواه است.

در جریان متن که گرته بردارى شده از روش نوشتارى تاجیکى است به واژگانى برمى خوریم که براى پارسى ایران بیگانه است. “موى لب” به جاى سبیل و ماش-برنج به جاى فلفل نمکى و چند واژگان نوین دیگر از این مقوله اند. به نظر مى رسد که پارسى تاجیکان تاجیکستان کمتر آلوده به واژگان عربى است و به گویش خراسانى بسیار نزدیک.

من در خواندن کتاب مى کوشیدم خود را در شرایط روانى آفتاب بگذارم. دختر جوانى که در پنبه زار زندگى مى کند و رودر رو شده است با یک گروه فیلمبردار که از منطقه شهرنشین ترى آمده اند. چون در کتاب هرگز اشاره اى به رابطه ویژه اى میان میخائیل و آفتاب نیست. آنها البته با یکدیگر رقصیده اند، اما این که چرا دختر جوان روان پریش شده است، هیچگاه روشن نمى شود. داستان در آستانه فروپاشى شوروى شکل گرفته و تجسم این رابطه عقیم فرهنگى دریاچه آرال است که در اثر سیاست هاى غلط این امپراتورى سرخ بکلى خشک شد و منطقه اى را به همراه خود خشک کرد.

کاش شهزاده بیشتر بر سر این معنا وقت مى گذاشت. چون بسیارى از کسانى که این کتاب را مى خوانند و یا خواهند خواند چیزى از آرال نمى دانند. تا جایى که من مى دانم سد سازى بى رویه و جدا کردن شاخابه هایى که به این دریاچه مى ریخت باعث خشک شدن دریاچه شد، هم چنان که دریاچه ارومیه نیز خشک شد و یک فاجعه زیست محیطى ایجاد کرد. اگر شهزاده بر سر این خشک شدن آرال بیشتر وقت مى گذاشت شاید بهتر مى شد درک کرد که چرا رابطه آفتاب و میخائیل شکل عقیمى به خود گرفته است. این مسئله مهمى ست، چرا که راوى داستان، پس از آن که در ورشو بکارت خود را به یک مرد جوان واگذار مى کند به منطقه برمى گردد تا سنت زندگى در آن جایى را که بزرگ شده ادامه دهد. پس آرال در این میدان جاى بسیار مهمى را اشغال مى کند. کاملا امکان پذیر است که میان آرال خشک شده و دخترى که سلامت روانش را از دست داده یک خط ارتباط ایجاد کرد.

به این فکر مى کنم که آیا نویسنده دوست دارد که کتابش از طرف یک ویرایشگر پارسى زبان مورد بازبینى قرار بگیرد یا نه؟ این کار بدى نیست، چون شاید بتوان میان گویش سمرقند و پارسى ایران یک خط رابطه ایجاد کرد.

با امید موفقیت بیشتر براى شهزاده سمرقندى.

در همین زمینه:
آزیتا قهرمان، “عشق و آفتاب در پنبه زاران سمرقند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)