پائیز و ابر و عاشورا. با خود عهد کرده بودم امسال یادی کنم از آن مظلوم ترین که چهارده سال پیش به دست کسانی که جز دل بیرحم و احساس تکلیف گناهشان نبود، خفه شد. ممد پوینده را می گویم. روز قبلش با سینه بیمار در دفتر آدینه بین ذاکری و من نشسته بود. قرارم از چند روز قبل که با همسر محترمش سخنی گفتم، با خود این بود که حتما امسال از مجید شریف بنویسم که در همان روزها به دست همان کسان، بی جرم و بی جنایت، کشت

ه شد اما چون پرونده دادگاهیان مصلحت اندیش صلاح چنین دیدند که فقط آن چهار در حساب آید، روزها بی نام او می گذرد، یعنی این یاد هم از خانواده و دوستانش دریغ داشته می شود. مجید شریف گناه بزرگش فقط خوش به دلی بود، و این که رای دوم خرداد از خود بیخودش کرد و ندید که چه دیو و دد ها در کمین اند. می خواستم بار دیگر قلم را بر آن یل بگریانم، بر داریوش فروهر که مرگ در بستر نرم سزاوارش نبود. این را نمی خواست و خود می گفت. اما گمانش نبود که چون سر برسند از موهای سپید شده پروانه هم نمی گذرند. می خواستم از نامه ای یاد کنم که محمد مختاری نوشت یک زمان به فرج و من. فردای روزی که برای اول بار دیدمش.

و آری می خواستم بنویسم از غلامحسین ساعدی – به قول شاملو حوسین گولام – مظهر سادگی و سلامت. و بنویسم که چه ظلمی کرد زمانه بر کسی که ذوق مسلم بود و این سال های پایان عمر، که خویش را به دست خود به سوی پایان راند، چه سخت گذشت بر آن عاشق حساس که جز با خود به کسی ظلم نکرد در همه عمر. این روزها سالگرد روزی است که خبر از پاریس رسید که ساعدی تن رها کرد.

 

و این همه را بر عهده می شناسم تا زمانی که ابر دلم کنار رود چنان که بتوان قلمی بر این صفحه گرداند.

 

حکایت شب هجران که باز داند گفت/ مگر کسی که چون سعدی ستاره بشمارد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)