پنج شنبه ی گذشته (25 آبان) مراسمی در بزرگداشت بیژن نجدی در رشت برگزار شد. من هم جزو کسانی بودم که درباره ی داستان های نجدی حرف زدم. پیش از آن برای این کار دوباره مجموعه ی “دوباره از همان خیابان ها” را خواندم. و باز چیزی از شگفت زنده گی ام نسبت به داستان هاش کم نشد. آن قدر دو وجه ناهم جنس را خوب با یک دیگر قاطی می کند، و چنان با قدرت از نثرِ شاعرانه برای داستان استفاده می کند که جز شگفتی چیزی باقی نمی گذارد برای خواننده یی مثل من، که انواع داستان ها را خوانده و همیشه دیده که نثرِ شاعرانه و تداخل دو سطح ماجرایی ناهم جنس چه طور داستان ها را خراب می کند. توضیح این نکته ها را در فرصت اندک آن بزرگ داشت، تا حدی دادم، اما راستش یک مقاله ی مفصل تر و با جزییات بیش تر می خواهد که هر دوی این نکته ها باز شوند تا معلوم شود چه طور نجدی نثر شاعرانه را به کار گرفت و نه فقط داستان هاش خراب نشد که موجزتر، حسی تر، و شگفت تر شدند. این جا همین قدر توجه دوستان علاقه مند را جلب می کنم به این نکته که نثرِ شاعرانه ی نجدی نه فقط داستان را کند نمی کند، که تندتر و موجزتر هم می کند و داستان را پیش می برد و علاوه بر آن فضاسازی هم می کند و نیز عمیق ترین حس های شخصیت ها را هم می سازد. امیدوارم به زودی بتوانم این ها را مفصل در مقاله یی توضیح بدهم. پیش تر هم البته در مقاله یی با عنوان “داستان شاعرانه” و با استفاده از داستان “تاریکی در پوتین” (از مجموعه ی یوزپلنگانی که با من دویده اند) نشان داده بودم که چه طور نجدی یک استعاره ی کلی در داستانش ایجاد می کند و بر محور همین استعاره داستانش را بنا می کند، کاری که به گمانم کاملا شاعرانه است.

حتا یک بار خواندن داستان های نجدی هم می تواند نشان بدهد که او چه قدر خاص است و چه قدر داستان هاش با داستان های دیگران فرق دارد، آن قدر که باعث می شود فکر کنیم او متاسفانه هیچ تالی یی نخواهد داشت. او در داستان نویسی ما، و تا آن جا که من می دانم در داستان نویسی جهان هم، یکه بود، و شاید یکه هم بماند. این یکه بودن هم به نظرم برمی گردد به این که او از نظر تکنیکی هم داستان نویسی خوبی بود و هم شاعر خوبی، و خیلی خوب این دو را در داستان هاش با هم ممزوج کرد. به جز این ها البته نگاه او به زنده گی و دردهای آدمی هم هست، که به گمانم کم از آن توانایی تکنیکی ندارد. و همه ی این ها از او نه فقط شاعر و داستان نویسی خاص، که آدمی خاص می ساخت. دوست مان کیهان خانجانی که او را بیش تر می شناخت، در همین سفر من به رشت، به ام می گفت که او در انتخاب های همه چیز خاص بود؛ در انتخاب اشیاء، لباس، و همه چیز. از چنان نویسنده یی هیچ عجیب نیست که رفتارش با اشیاء و با زنده گی هم همان طور خاص بوده باشد. و راستش در یک باری که من در جلسه یی و در هم نشینی یی که حدود یک سال بعد از گرفتن جایزه ی کتابش از گردون باهاش داشتم، او را آدمی دیدم بسیار شفاف، فروتن، و مهربان، و در کل دوست داشتنی، که بعید بود کسی هم نشینی یی باهاش داشته باشد و تجت تاثیر این رفتارش قرار نگیرد. این است که فکر می کنم آیا اصلا می شود آن طور شفاف و فروتن نبود و چنان داستان هایی نوشت؟ گمان نکنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)