چند روز پیش عذرا خانم همسایه و دخترشان آتوسا جوجو mgh [نام فیسبوکی اش] مرا در خیابان دیدند.عذرا خانم درآمد که:«شنیدم تو کامپیتر چیز می نویسی.آتوسا خیلی تعریف چیزاتو می کنه…پس کی درباره ی شین می نویسی؟» یک لحظه هنگ کردم و بعد یادم آمد که خانوم شین را می گوید…خلاصه وقتی دستگیرم شد که عذرا خانم و دختر 16ساله شان از نوشته های این حقیر استقبال به عمل آورده اند و مخاطبان من از هر قشر و سنی هستند، مهلت ندادم، تا خانه دویدم، پریدم پشت رایانه و دِ بنویس….
خانوم شین از همکلاسی های کلاس فارسی بود.کشاورزی می خواند.به رشته اش تعصب خاصی داشت.یک جلسه «محمدباقر علی نژاد» قبل از آمدن استاد جمله ای با این مضمون پای تخته نوشت که: دانشجویان دو دسته اند، آنهایی که مکانیک هستند و آنهایی که دوست دارند مکانیک باشند…بعد از نوشتن این جمله، شین مانند انبار باروت منفجر شد.کلی دادوقال راه انداخت و جروبحث بر سر رشته ها بالا گرفت.یکی می گفت بیلت کو؟! آن یکی می گفت در ماتحت شما جایش امن است.یکی فریاد می زد دیگری زیرلب فحش ننه می داد.خلاصه بلبشویی شد آن سرش ناپیدا…سرانجام با آمدن استاد قضیه بدون کشته و زخمی ختم به خیر شد….دانشجویان کلاس فارسی ما به سه دسته تقسیم می شدند؛ دسته ی اول خودمان بودیم یعنی پسرهایی که همگی رشته شان مکانیک بود.کمی قُد بودند که البته باید هم می بودند! دسته ی دوم دخترانی بودند که رشته شان کشاورزی بود و دسته ی سوم و آخر باز دخترانی بودند که رشته شان معدن بود…یک خانم رضایی نامی در دسته ی دوم بود که کاملا اتفاقی نام خانوادگی ما یکی بود و هنگام حضور و غیاب استاد، همیشه این اتفاق اتفاقی،داستان می شد.وقتی استاد می گفت رضایی هردو دستمان را بالا می بردیم و بالا بردن دست من همراه با مزه پرانی و نمک پراکنی بود و از اینرو استاد همیشه یک ربعی از وقت کلاس را صرف نصیحت کردن و پند و اندرز دادن می کرد…داشتم از خانم رضایی می گفتم؛ ایشان به شدت قطور و طویل بودند به طوریکه هیچ جنبنده و غیرجنبنده ای جگرش را نداشت که به ایشان نگاه چپ کند چه برسد به اینکه بخواهد صحبتی بکند یا دور از جانش تیکه ای حواله کند. همیشه ی خدا هم کفش کتانی می پوشید.از اینهایی که مثل قبر بچه است و از زیر چادرش سه چهار متری جلوتر می زد….جلسات درس فارسی از پی هم می گذشت…در یک جلسه تصمیم گرفتم از یکی از همکلاسی ها جزوه ای بگیرم و جزوه ی خودم را کامل کنم…آخر جلسه آمدم دم در کلاس ایستادم و هرکس می آمد خارج شود آمار جزوه اش را می گرفتم.از پسرها پرسیدم.الحمدلله هیچ کدام جزوه شان کامل نبود…تا اینکه نوبت به دخترها رسید.از دو سه نفر از دختر های «از دماغ فیل افتاده»ی کلاس احوال جزوه شان را گرفتم.همچین با ناز و کرشمه می گفتند نخیر! که انگار پیشنهاد ازدواجت را رد می کنند..خانم رضایی هم به همین منوال…البته ابتدای امر جگر نکردم حرفی به ایشان بزنم که مبادا با همان کتانی سفید پت و پهنشان لگدی نثار سفیدرانم کنند اما دل را به دریا زدم و از ایشان نیز آمار گرفتم…..نهایتا نوبت به «خانوم شین» رسید.دختری سر به زیر و مظلوم که بنده ی خدا فقط روی رشته اش متعصب بود.یعنی فحش خارمادر در او کارگر نمی افتاد ولی کافی بود بگویی کشاورزی فلان است یا رویم به دیوار بیسار است یا گلاب به رویتان فلان و بهمان است [به علت اینکه ممکن بود بعد از انتشار این نوشته صد ها نفر از کشاورزان ،مهندسان کشاورزی، کارمندان بانک کشاورزی، کسانیکه به کشاورزی به چشم یک هنر نگاه می کنند و یا کسانی که در باغچه ی خانه شان گل سنبل و پیاز سیب زمینی می کارند ،این را بخوانند و اعتراض کنند و بخواهند نگارنده برای همیشه به شاهرود تبعید شود لذا نگارنده جگر نکرد این جمله را با الفاظ حقیقی به کار ببرد…] جزوه ی شین را گرفتم یعنی خودش داد….خلاصه اولین برخورد ما اینجا بود…اتفاقاتی افتاد و صحبت هایی شد و سرانجام بنده عین چی افتادم در بند عاشقی….

برای خواندن نوشته های بیشتری از بنده می توانید به آدرس فیسبوکم مراجعه کنید.
https://www.facebook.com/vahid.rezaee.311

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)