در يک دوره تب ورزش کردن در ميان دانشجويان خيلي بالا رفت و شب و نيمه شب، آدم چاق و چله بود که در بيابان هاي خدا[پرديس] مي دويد تا شايد درصدي از چربي مَربي هايش آب گردد.در اين برهه باشگاه و استخر دانشگاه نيز عزيز شده بود؛چون هم به خوابگاه نزديک بود و هم هزينه اش بسيار ناچيز و ميان اين دو، باشگاه بدنسازي پرطرفدارتر بود.عده ي بسياري از دوستان ما اهل باشگاه شدند و کت و کول و بر و بازو و سر و سينه و پر و پاچه را ساختند….يک شب، من و امير و احسان هم تصميم گرفتيم برويم و سري به باشگاه بزنيم و اگر احوالات مناسب است، ثبت نام کنيم.به خصوص امير و احسان که آن موقع خيلي «چاقالو» بودند و بايد فکري اساسي به حال پيه و چربي مربي هايشان مي کردند…وارد باشگاه که شديم در ابتدا بوي نامطبوعي به استقبالمان آمد و در ادامه صحنه هاي عجيب و غريبي را مشاهده نموديم؛ حدود ۳۷نفر روي يک تردميل هم زمان مي دويدند و ۴۰ نفري هم در صف ايستاده بودند….دو گروه سه نفري داشتند بر سر دمبل ها دعوا مي کردند و هرکدام مدعي بودند که زودتر رسيده اند و دمبل ها از آن آنهاست…در گوشه اي از سالن باشگاه هم سه چهار نفري با لگد افتاده بودند به جان کَپَل هاي يکديگر که ما ابتدا گمان کرديم دارند دعوا مي کنند و تعجب کرديم که چرا کسي به داد آن کپل ها،ببخشيد آن افراد نمي رسد اما نگو که داشتند شوخي شهرستاني مي کردند و گويا واقعا هم لذت مي بردند….همينطور سرمان با دهان باز اينور آنور مي چرخيد که ديديم يک جمعي گرداگرد يک نفر را گرفته اند و انگار به صحبت هاي او گوش مي دهند.رفتيم جلوتر.ديديم پسرکي سياه سوخته و لاغرمردني با موهاي روغن مالي شده و شلوار سه خط به انضمام يک تي شرت صورتي رنگ چسبان که استخوان هايش را به رخ مي کشيد، روي يک صندلي نشسته است و دارد به اين جماعت مشاوره ي ورزشي مي دهد و آخر سر دستگيرمان شد که اين پسرک پيزوري مربي است و خلق الله زير دست اين بابا تعليم مي بينند…نهايتا به دلايل نامعلومي قيد بدنسازي را زديم و همگي به همان هيکل قناس خدادادي بسنده کرديم.البته گاه گداري سري به استخر مي زديم و تني به آب….
يک شب يکي از دوستان سوشال[Social] ما به نام «نازنين.سين.ميم»با من تماس گرفت که فردا يک جايي قرار بگذاريم تا با هم فيزيک کار کنيم.جواب منفي دادم.علت داشت.ترم يک هم همين درخواست را براي رياضي از من کرده بود که عاقبتش ختم به شر براي من شد.جريان از اين قرار بود که تماس گرفت و گفت بيا به من و يکي از دوستانم رياضي ياد بده…نازنين مهندسي کشاورزي مي خواند و رفقاتي هم با خانوم شين داشت.تُرک اردبيل بود و از ورامين تهران آمده بود.شديدا سفيد پوست بود و صورتش کک و مک داشت و به همين دليل دوستانش شيربرنج صدايش مي زدند…من هم که آن موقع دنبال درآوردن آمار«خانوم شين»بودم درخواستشان را با کمال ميل قبول کردم…رفتيم پارک بولوار…دي ماه بود و دماي هوا۳۰- يا ۳۵- به گمانم…آنجا طاقت نياورديم و رفتيم چپيديم در يک کافي شاپ…داستان را که شروع کردم، ديدم من عين يک استاد تمام دانشکده ي رياضي دانشگاه استنفورد هستم که دارم با يک بچه ي تخس و اوشکول سوم ابتدايي جدول ضرب کار مي کنم.سخت ترين مبحث درسي شان مشتق بود.من از مشتق شروع کردم و وقتي مي ديدم مخشان مدام مي فارتد[Fart] يک پله پايين تر مي آمدم تا اينکه به جمع و تفريق با انتقال رسيدم…در نهايت جر و بحثي هم بين ما صورت گرفت که البته آخر سر رفع شد و تا صبح آن شب،من داشتم جواب تلفن هايشان را مي دادم که تماس مي گرفتند و از مباحث تدريس شده سوال مي پرسيدند….
برعکس خودم که اصلا حس و حال نوشتن درباره ي جريانات «خانوم شين»را ندارم، دوستان همگي اصرار به اين کار دارند.امروز مادرم هم گفت:«پس کِي درباره ي شين مي نويسي؟!» گفتم:«نوشتن ندارد…اصلا اون جريانات و حس و حال را نمي توان نوشت….از بس که زياد و طولاني اند…»واقعا هم حس و حال نوشتنش را ندارم اما حالا چون زياد اصرار مي کنيد يک ذره اش را در شماره ي بعدي خواهم نوشت….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)