کارتونی بنامِ «اپوزیسیون» و «روشنفکرِ» ایرانی
نگاهی به انتقاداتِ بجای «مانی»
خسرو ثابت قدم

نوشتاری را که در زیر ملاحظه می فرمائید، در تأئید و تقدیر از متنی ست که «مانی» – ادیبِ خوبمان – در نوامبرِ سالِ ۲۰۱۴ میلادی، نگاشته و بروی صفحه اینترنتیِ خود (نویسا) قرار داده است. نوشته ای که به اعتقادِ من برای شناختنِ چیزی موسوم به «اپوزیسیون» و «روشنفکرِ ایرانی» مهم است:

«میرزاآقا عسگری مانی – تجاربی تلخ از اوپوزیسیون سیاسی و فرهنگی ایرانی در برونمرز»
http://www.nevisa.de/index.jsp?d=article/article&essayId=4204&authorId=2

«مانی» در نوشته کوتاه خویش، تنها برخی از جوانبِ منفی و زننده چیزی بنامِ «اپوزیسیونِ برونمرز» را به اختصار و به گونه «درد دل» بیان می کند. او از فقر فرهنگی و اخلاقیِ، از دون مایگی، از حقارتِ شخصیت، و از بیسوادیِ بسیاری از افرادِ سیاسی و ادبی و هنری در خارج از ایران می گوید؛ بدونِ آنکه از کسی نام ببرد. رنجشِ او تا حدی بوده است که حتی از واژه «رذالت» استفاده می کند و بدان حد از این جمع «چوب خورده است» که می نویسد:
«برای من بسیار پذیرفتنی تر است که در نبردی رویاروی و نابرابر با رژیم داعشی جمهوری اسلامی کشته شوم تا با اوپوزیسیون برونمرزی آن حکومت کار سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کنم».

چنین رنجشی مختصِ «مانی» نیست. بخش های بزرگی از «مردم»، سالهاست که از این دو قوم سرخورده و مأیوس شده اند و از آنان دوری گزیده اند. بسیاری از نویسندگان و محققان و مترجمان و روشنفکرانِ واقعی نیز از این قوم گریزان و فراری شده اند و به خلوتِ مطالعاتیِ خود پناه بُرده اند. این دسته از روشنفکرانِ واقعیِ ایرانی، گوشه انزوا گرفته اند و به اصطلاح «کاری به چیزی و کسی ندارند». چون روشنفکرِ واقعی را تاب و توانِ تحملِ دروغگویان و هنرپیشگان نیست. چون روشنفکرِ واقعی قادر به همپائی با پوچانِ پُر ادعا نیست. اینست که وقتِ خود را تلف نمی کند و انرژی خود را هدر نمی دهد و بدنبالِ کارش می رود. البته اعصابش را هم ندارد. من این تقسیم بندی را به شوخی «تصفیه بازار» می نامم که اصطلاحی ست آلمانی و تقریباً معادلِ همان «غربال کردنِ» فارسی ست.

حال من در این نوشته کمی از «مانی» فراتر می روم. چون زبانِ «مانی»، زبانی نرم و دوستانه و آرام و مؤدبانه است. زبانِ من متأسفانه این حوصله را ندارد و کمی رُک تر است. برای نمونه هر کجا که واژه «بیسواد» را دیدید، بدانید که از منست و نه از «مانی». چون من نهایتاً این فقرِ فرهنگی و اخلاقی را ناشی از بیسوادیِ این افراد می دانم، که طبیعتاً نظرِ شخصی ام است. هر چند که هر کدام خود را خدائی می پندارد. منتهی خوشبختانه تا دهانی باز بشود یا قلمی بروی کاغذ سُر بخورد، ناظرِ با تجربه به سرعت و سهولت پی خواهد بُرد که «اوضاع از چه قرار است» و چه چیز ادعا و گزافه گوئی ست، و چه چیز دانش و فرهیختگیِ راستین.
همچنین دایره افرادی را که منظورِ نظرِ «مانی» هستند، وسعت می دهم و آنرا به تقریباً «همه» تعمیم می دهم. چون وضعیتی را که «مانی» در متن اش توضیح می دهد، بازنمای روحیات و مناسباتِ اجتماعیِ کلیِ «همه» ما ایرانیان است و نه به خارج از کشوری ها محدود می شود و نه به سیاسیونِ «اپوزیسیون». منتهی علی رغمِ این وسعت، محورِ نگاهم در این متن به کسانی ست که بسادگی و راحتی خود را «روشنفکر» می دانند و حتی می خوانند . در حالی که به اعتقادِ من، اکثرِ اینان، با «یک روشنفکرِ واقعی»، به لحاظِ حجمِ مطالعاتی، به لحاظِ متدیکِ مطالعاتی، به لحاظِ سیستماتیکِ مطالعاتی و تحقیقی، به لحاظ ژرفنگری، به لحاظِ آشنائی با زبانها و فرهنگهای گوناگون، و به خیلی لحاظِ دیگر، فرسنگها فاصله دارند. منتهی اینان اکثراً با هنرپیشگی و تظاهر، خود را بجای «روشنفکر» جا می زنند و هیچگونه خجالتی هم نمی شناسند. و طبیعی ست که ناظرِ بی اطلاع و بی تجربه هم (یعنی بسیاری از مردم) در ابتدا بسادگی فریبِ این نقش را بخورد و گمان کند که با «ابو علی سینای زمان» طرف است. چون از قدیم گفته اند که «در شهرِ کوران، یک چشمی پادشاه است».

هم «مانی» و هم من، معتقدیم که جامعه ایران، به چنین روشنگری ها و انتقاداتی نیازِ مبرم دارد؛ هر چند که ما ایرانیان عموماً با انتقاد رابطه خوبی نداریم. ضرورتِ چنین «افشاگری هائی» در آنست که (بویژه) در صحنه سیاست یا فرهنگ، نقاب به چهره داشتن، هم ناپسند است و هم خطرناک. چنین بود – برای نمونه – که در وقایعِ سال ۵۷ در مملکتی بنامِ ایران، در واقع هیچ شناختی از چیزی بنامِ «اپوزیسیون» موجود نبود. و نتیجه را هم که همه دیدند و می دانند. امروزه اما، به یُمنِ اینترنت، هیچ چهره ای را نمی توان به مدتِ طولانی پُشت نقاب و ماسک پنهان کرد؛ هر چقدر هم که بعضی افراد در هنرپیشگی مهارت داشته باشند.

در عینِ حال باید گفت که، ترسیمِ تصویری تماماً سیاه از «اپوزیسیون خارج از کشور» و «روشنفکرانِ ایرانی» همانقدر غلط و غیرِ اُبژکتیو خواهد بود که ترسیمِ تصویری تماماً سفید. باید تلاش کرد تا بی طرف و واقع بین و اُبژکتیو بود، و در عین حال دائم در نظر داشت که این واقعیتی که «من» می بینم، واقعیتِ «من» است. هیچ تضمینی موجود نیست که واقعیتِ من، «تمامِ» حقیقت باشد.

اما پیش از مطالعه بقیه متن، لطفاً به ۲ پرانتز زیر دقت بفرمائید:

پرانتزِ اول: (مبنای نظریِ [تئوریک] من برای این حمایت از «مانی» آنست که «تا بیماری ئی تشخیص داده نشود، از درمان هم خبری نخواهد بود». یعنی آنکه تا ایرانیان به ضعف های شخصی و اجتماعی و فرهنگیِ خود پی نبرند و در ترمیم آن نکوشند، این مملکت، قدمی حتی رو به جلو نخواهد نهاد. چرا که موضوع از استثنائات گذشته است و به یک «اپیدمی» تبدیل گشته است. شاید بتوان از «اپیدمی فقرِ فرهنگی» سخن گفت. همچنین موضوع از سیاست گذشته است و به فرهنگ وارد شده است. مثلِ عفونتی که از پوست گذشته باشد و به خون رسیده باشد. و مصیبت آنست که «فرهیختگان» و «روشنفکرانی» که باید قاعدتاً راهنما و الگو باشند، خود دچارِ فقرِ فرهنگیِ شدیدند. به عبارتِ دیگر: نمک خود گندیده است و «روشنفکران» خود عقب مانده اند. یا باز به عبارتِ دیگر: بیمار در حالتی وخیم است، اما پزشک خود بیهوش در گوشه ای افتاده است).

پرانتزِ دوم: (با اینکه واژه های «سیاست» و «اپوزیسیون» در این نوشتار مکرر تکرار می شوند، به دید من، موضوع هیچ ربطِ مستقیمی به سیاست و سیاسیون ندارد. موضوعِ این نوشتار، اخلاق و روحیات است. شاید نگاهِ «مانی» به سیاسیون و سیاست هم بوده باشد، اما نگاهِ من، بعنوانِ فردی که نه سیاسی ست و نه با سیاست ارتباطِ مستقیمی دارد، متوجه کسانی ست که خود را روشنفکر می دانند و می خوانند. یا بروی کسانی ست که خود را ادیب و محقق می دانند و می خوانند. نگاه من متوجه کسانی ست که خود را مدعیِ فرهنگ ورزی و فرهنگ سازی می دانند. نگاهِ من اما چرا متوجه اینان است؟ چون بسیاری از اینان، در عینِ داشتنِ ادعاهای عجیب و غریب، حتی صفحه ای بدونِ غلط های ابتدائیِ املائی و انشائی، آن هم بزبانِ کاری شان (یعنی فارسی)، نمی توانند بنویسند. چون بسیاری از اینان به دروغ، از «مطالعات و تحقیقات» سخن می رانند، در حالیکه مطالعاتشان از «فیسبوک» و «صفحاتِ خبریِ اینترنتی»، آن هم بطورِ سرسری، فراتر نمی رود. چون نابرده رنج، گنج می خواهند. چون با این کار و با این سطحِ فکرشان، سطحِ عمومیِ تفکر و اندیشه را به زیر می کشانند و همین سطح را به جامعه و به پیروانشان انتقال می دهند. و همه این موارد روی هم، به «فقر فرهنگیِ مضاعف» خواهد رسید. و آنگاه، فقرِ فرهنگ در این حد، دیگر فقر فرهنگ نخواهد بود؛ سرطانِ فرهنگ خواهد بود).

اگر بپذیریم که درصدِ بسیار بالائی از ایرانیان، از «روشنفکران» و «سیاسیون» مربوط به «اپوزیسیون»، بویژه «اپوزیسیونِ برونمرز»، ناخوشنودند (بجای واژه هائی نظیرِ انزجار و نفرت و بیزاری و غیره) و حتی ایشان را معادلِ همان «پوزیسیون» می دانند، آنگاه – به اعتقادِ من – این ناخوشنودیِ بی دلیل نیست.
به تجربه من، برای بسیاری از مردم، کلماتِ «اپوزیسیون» و «روشنفکر»، خود به دلیلی تبدیل شده است برای دوری و فرار از این قوم. نیز به دلیلی تبدیل گشته است برای دوری و فرار از همه نوع فعالیتِ جمعی (این یکی از دلائلی ست که هم فعالیت های سیاسی و هم فعالیت های فرهنگی و ادبی و هنریِ این قوم، معمولاً در خلوتی چند تا چنده ده نفره برگزار می شود. همین شرکت کنندگانِ اندک هم، معمولاً یا قوم و خویشِ یکدیگرند، یا دوستانِ قدیمی و پاتوغیِ یکدیگر. و جالبتر آنکه همین تعدادِ اندک، معمولاً در همه این فعالیت ها شرکت می کنند و همه جا هستند. طبیعی ست که این موضوع ایرادی ندارد، منتهی نشان دهنده جمعی «کوچک و بسته» است، که در زیر بدان اشاره خواهد رفت).
به عبارتِ خلاصه: در نگاهِ من، از «اپوزیسیون» و «روشنفکر»، بویژه آن دسته که از سالِ ۵۷ هنوز بجای مانده اند، در ذهنِ بسیاری از مردم چیزی بجای نمانده است جز کاریکاتور و کارتونی بیرنگ و مُضحک.
حال از آن سوی قضیه: بسیاری از این افرادِ به اصطلاح «اپوزیسیون» و «روشنفکر»، این ناخوشنودی را یا نمی بینند، یا به هیچ وجه آنرا موجه نمی دانند. بلکه خود را مهم دانسته، مشغولِ کارهای بسیار جدی و مهم می پندارند (از جمله صدورِ بیانیه های چند نفره، یا دعوتِ دوستان و همنظرانِ موافق به تلویزیون های سیاسی). در بسیاری از موارد هم منتقدانِ خود را بسادگی یا به «بی تفاوتیِ ملت» و یا به «تبلیغاتِ سازمانِ اطلاعات» رجوع می دهند. یعنی به هر صورت مقصر همیشه دیگرانند. من این طرزِ برخورد را صحیح نمی دانم. معتقدم که در مواردِ زیادی، «مشکل»، خودِ این افراد و طرزِ فکر و طرزِ برخوردشان است و نه عکس العملِ مردم. سر لغت بمانیم: من فکر می کنم که واضح باشد که جامعه، اساساً «عمل» نمی کند، بلکه فقط «عکس العمل» نشان می دهد. برای نمونه، هنگامی که یک چماقدارِ خشن و بی طاقت، بناگهان «فعالِ حقوقِ بشری» می شود، آنگاه جامعه او را باور نمی کند و نمی پذیرد (البته بجز دوستان و اقوامِ او)، مگر آنکه او بطورِ شفاف و وسیع با این گذشته برخورد کند و اشتباهاتِ رفتاری و نظریِ خود را به جدال و برخورد بگذارد. یا برای مثال، هنگامی که فردی ادعای ادیب بودن دارد، اما در ۲۰ سطر، ۲۰ غلط ابتدائی دارد، آنگاه جامعه (باز هم بجز دوستان و قوم و خویش و فامیل و بر و بچه های تیم ورزشی اش) او را جدی نمی گیرد و نمی پذیرد، مگر آنکه منبعد، متونِ خوب و دقیق و سالم ارائه بدهد. چنانکه ذکر شد، ممکن است که عده ای ابتدا فریبِ نقش آفرینیِ او را بخورند، اما در دراز مدت، نقشِ او بر آب خواهد شد و ژرفنگران متوجه قضیه خواهند شد.

حال من شخصاً بر این گمانم که ایشان، این ناخوشنودی را نمی بینند، چون دیگر «نمی توانند» ببینند. یعنی اساساً قادر به دیدنِ ضعف ها و فسادِ رفتاریِ خود، و عکس العملِ به حقِ جامعه نیستند. به دلائلِ مختلف قادر نیستند. یکی از این دلائل، محصور بودن در جمعِ بسته و کوچکِ خود و تأئیدِ متقابل توسطِ یکدیگر است. یعنی همان چیزِ خطرناک و گمراه کننده ای که اصطلاحاً بدان «جامعه بسته» می گوئیم. از این منظر، می توان «اپوزیسیونِ ایرانیِ برونمرز» را به یک «سِکت مذهبی» تشبیه کرد. کسانی که هر روز خود را، در جمعِ خود، متقابلاً مُحق و مَشروع می خوانند و می دانند. و دائم در حالِ قرض دادنِ نان به یکدیگر و چیدنِ بادمجان بدورِ قابِ دوستانشان هستند. بسانِ انجمنی که خودش برای خودش دست بزند و هر یک، دیگری را تحسین و تجلیل کند و بطورِ دوره ای نیز یکدیگر را کاندیدای دریافتِ مدال و نشان افتخار بکند. این وضعیت را «مانی» در نوشته خود، «باندبازی و زد و بند» نامیده است. جامعه شناسان، همین پدیده را «بافتِ شدیداً قبیله ای جامعه ایران» می خوانند. این حالت – هر چه که نامش باشد – گاهی حتی ابعادِ و اشکالِ مافیائی بخود می گیرد. از جمله در نشریات و رسانه های سیاسی. یعنی خودی ها دعوت می شوند و رسانه ای می شوند، غیر خودی ها سانسور. چنین نظامی، دمکراتیک و آزاد و مطلوب نیست. همچنین سازنده نیست و مخرب است. چنین کاری را در زبانِ محاوره ای «پارتی بازی» می نامند.

دلیلِ دیگرِ ندیدنِ این ناخشنودی، به گمانِ من، افتادن در ورطه «خود شیفتگی» و «تکبر» است. واضح است که این دو خصوصیت، چشم و عقل را بر درکِ واقعیات تعطیل می کند. حال خودِ این «افتادن در ورطه خودشیفتگی و تکبر»، بازمی گردد به کوچکیِ روح و نقصانِ شخصیت و در نهایت بی سوادیِ فرد. چون فردی که «می داند»، می داند که هیچ نمی داند. اینان اما، «همه»، همه چیز دانند و هیچ شکی هم در آن ندارند. یا چنان که ما در فارسی می گوئیم: «درخت هر چه پُر بارتر، افتاده تر». البته در هنگام صحبت یا در برابر دوربین و غیره، همه به غایت افتاده و فروتن اند. و این جز هنرپیشگی نیست. و هنرپیشگی در اینجا، همان ریا و تزویر و تظاهر است. و این هم که صداقت نیست. حال مشکل در آنست که نه یک نفر یا دو نفر از اینان چنین اند. خیر. بقولِ مرحومِ «پابلو نرودا»: «ما بسیاریم».

یک سری مشاغل هستند که در آنها باید «سالم» باشی، و الا بهتر است که بروَی دنبالِ کارَت. مثلاً پلیس، یا پزشک، یا ورزشکار، یا اهلِ ادبیات. چون به هر حال «الگو» هستی. و طبیعی ست که الگو بشوی. سیاستمدار هم جزو همین گروه است؛ اما عملاً نیست. یعنی باید چنین باشد، اما نیست. دیگر جا افتاده است که سیاستمداران دروغگو و دزد هستند. ولی در موردِ اهلِ ادبیات، از آفریقا تا ایسلند – و همیشه – چنین بوده است که الگوی رفتار و ادب و سلامتِ شخصیت و بهداشتِ روان و پاکیزگیِ اخلاق و نظایرِ آن باشند. اغلب هم هستند. اما خب استثناء همه جا هست. در ایرانیان بیشتر است. خیلی چیزها در ما ایرانیان بیشتر است. هنر هم نزد ما است و بس.

من همیشه می گویم: «کشوری که عقب افتاده است، فقط از نظرِ تکنولوژی عقب افتاده نیست. از نظرِ فکر و فرهنگ و سنِ عقل هم عقب افتاده است». بنابراین طبیعی ست که فرهنگ ورزانش هم عقب افتاده باشند. این یک رابطه کاملاً روشن و منطقی و مستقیم است. اگر جز این باشد جای تعجب دارد. ولی خب این هم بدان معنا نیست که «همه». و همین «عقب افتادگی» هم نسبی ست. چنین است که «مانی» نیز در نوشتارش از شرافتمندان و پاکانِ این دو صحنه (سیاست و فرهنگ) یاد می کند و آنها را فراموش نمی کند. همه را «با یک چوب نمی رانَد». منتهی – چنان که در بالا هم ذکر شد – مشکل دقیقاً همینجاست: نسبتِ اینان به آنان (یا به شوخی: نسبتِ ایشان به اوشان)، چنان ناچیز و ناپیداست است، که نگو. شاید به ازای یک حرفه ای کارِ باسواد که در خلوت و آرامشِ خود به کارش مشغول است – کاری اصولی و سیستماتیک و متدیک و خوب و با کیفیت و بدور از جنجال و عقده گشائی و خودشیفتگی – (چه می دانم) ۲۰ نفرِ دیگر قرار دارند که جز هیاهو و عشقِ شهرت و عقده مطرح بودن و غیره، هیچ چیزی در سر ندارند. و طبیعی ست که این وضعیتِ چندش آور، ابتداء آن لایه باریکِ فرهیخته را افسرده می کند و به انزوا پرتاب می کند؛ و سپس مردم را هم بتدریج فراری می دهد. و جالب آنکه بعد هم همین قوم از هم می پرسند «پس چرا کسی چیزی نمی خوانَد؟» (انگار که خودشان می خوانند. البته می خوانند، منتهی فقط فیسبوک و خاطراتِ زندان و اعلامیه های پنجاه و هفتی و جزوه های استالینیستی و حداکثر اینترنت را). یا به یکدیگر می گویند که «مردم بی عُرضه شده اند و در هیچ فعالیتی همراهی نمی کنند». «مردم» چه بخوانند؟ ۸۰ درصد چرند و پرندِ غلط و غلوطِ شما را بخوانند؟ تحلیل های به سبک و ادبیات و عمقِ پنجاه و هفتیِ شما را بخوانند؟ در کدام فعالیت شما را همراهی کنند، هنگامی که تنها با دیدنِ نامِ برگزار کنندگان، حالتِ تهوع بدانها دست می دهد؟
مردم، اگر هم بر فرض که «ندانند»، اما «حس می کنند» (این موضوعِ «حس کردنِ جامعه» هم از آن بحث هائی ست که بسیاری از این «روشنفکرانِ» ایرانی روحشان هم از آن خبر ندارد. ندارد چون؛ در عمرشان هم نه «فروید» را خوانده اند و نه «یونگ» را و نه هیچ چیز و هیچ کسِ مشابه و معادلِ اینان را. اما بدروغ می گویند که ما اینها را می دانیم). حس می کنند که اکثرِ این فعالیت ها نمایشی و تفریحی و عقده گشائی و خودارضائی ست. و ای کاش که چنین بود، اما لااقل محتوائی می داشت. حس می کنند که غالباً جمعی بسته، مبتلاء به خودشیفتگی، با مغزهائی یخزده در سالِ ۵۷، حرفی برای گفتن ندارد، اما هوار می کشد تا مطرح باشد و خود را مهم جلوه داده باشد. مردم در هیچ جامعه ای، دنباله روی افرادی نخواهند بود که واضحاً انگیزه شان صرفاً نام و شهرت و ریاست و خود ارضائی روانی باشد.
منتهی باز موضوع اینست که این افراد، قادر به تشخیصِ آن نیستند که مردم بسرعت و براحتی درونِ آنان را می بینند و می فهمند. چنین است که باز برمی گردیم بر سرِ همان مقوله «جامعه بسته» و محصور بودن در جمعِ همنظران و دوستان و تأئید شدنِ و تأئید کردن های متقابل (امروزه اینکار با «لایک» در فیسبوک نیز صورت می پذیرد و این قوم گاهی در پوستِ خود نمی گُنجد که مثلاً فلان تعداد که شب خوابشان نمی برده است، یا مست بوده اند، یا حتی قدرتِ تشخیصِ صحیح بودن یا نبودنِ املای یک متنِ ۴ خطی را هم نداشته اند، در تأئیدِ هذیاناتِ ایشان، برایشان «لایک» فرموده اند. من حتی از مواردی شنیده ام که برخی از این قوم، خودشان برای خودشان «صفحه دوستداران» باز کرده اند. یا دو و سه صفحه در «فیسبوک» باز کرده اند و هزاران فرد را «یارگیری» کرده اند و این را علامتِ اهمیت و محبوبیت می دانند. این مورد، به گمانِ من، خود نشاندهنده سطحِ فکرِ بسیاری از این قوم است. نیز نشاندهنده حالات و نیازهای روحی و روانیِ این قوم. یعنی نیاز به تأئید شدن، نیاز به محبوب بودن، نیاز به مطرح بودن). غافل از آنکه، مردم، پس از مدتی، بخوبی تفاوتِ میانِ کارِ جدی و کارِ نمایشی را درک خواهند کرد.

«مانی»، خودش تا جائی که من می دانم و دورا دور می شناسم (از زمانی که «ادبیات و فرهنگ» را داشت)، جزو «سالمین» است. و جزو «حرفه ای کاران». بر خلافِ بسیاری از مدعیانِ تو خالیِ ادبیات و نویسندگی و شعر و تحقیق و غیره (این کلمه «بسیاری» را لطفاً طوری بخوانید که انگار در محاوره داریم آنرا می کشیم تا به واژه قوت ببخشیم: «بسیاااااااری ی». چون بحث بر سرِ یک یا دو نفر نیست). بنابراین، گمانِ من آنست که او دقیقاً از همین بابت تا بدین حد از این قوم «بیزار» است. چون می خواسته که سالم باشد و حرفه ای کار بکند. چیزی که با این قوم تقریباً ناممکن است.

چنانکه پیشتر هم آوردم، «مانی» می نویسد:
«برای من بسیار پذیرفتنی تر است که در نبردی رویاروی و نابرابر با رژیم داعشی جمهوری اسلامی کشته شوم تا با اوپوزیسیون برونمرزی آن حکومت کار سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کنم».

من به این می گویم صراحت و شجاعت. و درود می فرستم بر نویسنده این جملات. و گفتیم که «مانی» تنها نیست که از چنین دردی اینچنین در عذاب است. بسیاری از مردم، در این نکته و نقطه، نظیرِ «مانی» می بینند و می اندیشند. نیز بسیاری از روشنفکرانِ واقعی، دقیقاً به همین دلیل از این قوم فراری شده اند و به انزوای کاری و تحقیقاتیِ خود پناه برده اند.

«مانی» همچنین بدرستی می آورد:
«البته نه تمامیت اپوزیسیون مشمول این داوری است و نه تمامی افرادی که با این نام در برونمرز شناخته شده اند».

بنابراین، چنانچه از سطورِ بالا این نتیجه حاصل شود که زحمات و شرافتِ نفسِ «سالمین» و «حرفه ای کاران» نادیده گرفته شده است و به همراه «آن قومِ موردِ انتقاد» به لجن کشانیده شده اند، آنگاه باید گفت که این استنباط نادرست است و با منظورِ اصلیِ نویسنده این متن هیچ تطابقی ندارد. طبیعی ست که بسیاری از این مردمان، دلسوز و مهربان و مردم دوست و میهن دوست و باسواد و فرهیخته اند.

حال، پس از این همه گفتارِ جدی و خسته کننده، شاید بد نباشد – چون گفتیم «کارتون» و «کاریکاتور» – تا دو داستان از هزاران داستانی را که موجود هست، بیاورم تا با هم، کمی هم خنده کرده باشیم. این دو داستانِ واقعی، برای من شخصاً، از همه داستانهای شنیده و دیده بامزه ترند (البته این دو داستان، تنها ۲ نمونه هستند. و الا اغلبِ «دانشمندانِ» سیاسی و هنری و ادبیِ خارج از کشور همین اند):

۱- روزی روزگاری، «شاعری» در جائی شعرخوانی داشت. پس از قرائتِ اشعار، نوبت به جلسه «پرسش و پاسخ» رسید. یعنی خوانندگان پُرسان کنند و «شاعر» پاسخ دهد. ظاهراً خوانندگانی حرفه ای و ماهر در آن جمع بوده اند. پس سؤالات سخت تر و سخت تر شد و تخصصی تر و تخصصی تر شد. چنان که «شاعر» به عرق ریزان افتاد و خوف او را دربگرفت. «شاعر» مُهلتِ دستشوئی خواست و یارِ قدیمی و واردی را به دستشوئی فراخواند و بدو گفت: «فلانی، نجاتم ده که اینان مرا لُخت کنند و آبرویم را ببرند و پدرم را بدرآورند». مابقیِ داستان از رازهای مگو باشد.

۲- در روایات است که یکی از رسانه های دولتیِ خارج، فردی را به قصدِ مصاحبه مهمان نمود. دیواندارِ آن رسانه، در معرفیِ مهمان سنگِ تمام نهاده، او را شاعر و نویسنده و خبرنگار و متخصص در امورِ فلان و تحلیلگرِ سیاست و تاریخنگارِ بهمان و غیره و غیره و غیره به خوردِ بینندگانِ بیچاره می دهد. اما … اما … مگر آن مهمان گفت که «آقا … صبر کنید … اینقدر عجله نکنید … اینها که شما فرمودید، بنده نیستم»؟ نخیر، نگفت. و جالب تر آنکه: تا بدان روز هیچ شعری از این مهمان در جائی روئیت نشده بود. اما از پس از آنروز، مهمان به شعرسرائی نیز گروید و اشعاری بس بی محتوا و بی آهنگ درج نمود و هزاران مرید بدو گرویدند و اشعارِ حضرت را «لایک» فرمودند.

در انتها، باز قطعه ای از متنِ ارزشمندِ «مانی» را می آورم و شما را صمیمانه به مطالعه کامل و با دقتِ نوشته او (در سایتِ خودش: «نویسا») دعوت می نمایم:
«وقتی به آلمان رسیدم دیدم و دریافتم که گروههای چپ و راست ایرانی در دانشگاههای آلمان ، بویژه در بساط میزهای کتابشان سرگرم زد و خورد های سیاسی و حتا فیزیکی هستند. بارها دیدم و شنیدم که در این زد و خوردها یکدیگر را زخمی و لت و پار هم می کردند. هرکس و هر گروه سیاسی، فرد و گروه های متقابل را مسبب شکست «انقلاب توده های زحمتکش و خلقهای قهرمان ایران» می دانست. در آنزمان کمتر دیدم فرد یا گروهی، اندک تقصیری را متوجه خود بداند! آنان میزهای کتاب یکدیگر را به هم میزدند، کتابها را بر سر و روی یکدیگر می کوفتند و با فریادهای بلند به هم دشنام سیاسی یا ناموسی میدادند. گاهی این نزاعها بسیار وحشتناک و متاثرکننده بود. اکسیونهاشان، اقداماتشان، گردهمایی هایشان همه و همه جدا و فرقه ای بود».

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)