رژیم شاهنشاه در سیاه نمایی حکومت یک ساله فرقه دموکرات آذربایجان،بخاطر اینکه اصولاً در این حکومت نقصی نیافته اند که خود صد برابرش را دارا نباشند.دست به دامن اتهام زنی و دروغ بافی شده اند و بنا به اَصل پذیرفته شده که دروغ هر چه بزرگتر باشد بهتر قابل باور می شود، بزرگترین دروغ را انتخاب کردند و با تکرار شبانه روزی آن، برایش شکل و شبح واقعیت بخشیدند .
رژیم شاهنشاهى به مدد پول و دستگاه تاریخ نگاری و خبر سازی اش،فرقه دموکرات اذربایجان را توطئه بیگانگان(تئوری توهم توطئه) و مهاجران معرفی کرد.و در نتیجه همین تاکیدات بروی کلمه مهاجر و تبلیغات ،بیشتر قربانیان جنایات اَرتش و اَرازل شاهنشاهی نه اعضای فرقه دموکرات که مهاجرین بخت برگشته ای بودند که اصلاً ممکن بود سیاسی هم نباشند و یا اصلا مخالف سیاست فرقه بوده باشند،اما رژیم با اینکه می دانست که انها در این روند مداخله نداشته اند اما بطور اگاهانه آنان را مورد اِتهام،تعقیب،آزار و قتل قرار می داد.شاید پرسیده شود چرا حاکمیت اینکار را می کرد؟

۱ـ حاکمیتها و سیستم های استبدادی،بخاطر ذات استبدادی شان قادر نیستند قبول کنند که سیستم تحت حاکمیت شان نقص دارد و مردم از سیستم تحت رهبری آنها ناراضی هستند،مثلا در تظاهرات ٢٩ بهمن ماه 56 تبریز،شاه سابق تظاهرات کنندگان را خارجیانی میدانست که صبح از مرز عبور کرده اند و خرابکاری کردند و شب به خانه هایشان برگشتند،یا همین جمهوری اسلامی همه مخالفینش را جیره خوار غرب می داند و غرب را آدمهای بیکاری تجسم کرده است که بجز نابودی جمهوری اسلامی هیچ هم و غمی ندارد،رژیم سوریه یا رجز خوانى قذافى و صدام حسین تا اخرین لحظه هنوز در اذهانمان تازگى دارد.
2-بخاطر اینکه در ذهن خلق اذربایجان و دیگر خلقها دوگانگی ایجاد کند که نهایتا خلق اذربایجان گول مهاجران را خورد،وگرنه خود در این جنبش نه نقشی داشت و نه خواسته ای.آنها میخواستند بدین طریق هم توده های مردم را تحمیق کند که حساب شما از مهاجران یا مسببین امر جدا است تا بین انها جدایى افکنند و هم سرکوب وحشیانه خود را در داخل کشور و مجامع بین المللی را مشروع جلوه دهند.
٣-آنها دنبال کم دردسرترین مقصر می گشتند،مقصرینی که بتوانند تمام کاسه کوزه ها را سر آنها خالی کنند وسرکوبشان که آیینه عبرتی هم برای جامعه هم است کم هزینه تر بود، آواگی و زندگی چند ساله این مهاجرین هم بهانه خوبی برای این اقدامات و تبلیغات شوم حاکمیت استبدادی بود.

اما اینجا سوال دیگری پیش می اید.ایا فقط مهاجرین تشکیل دهنده هئیت رهبری و یا بدنه فرقه دموکرات اذربایجان بودند؟
یا بالاتر از ان مهاجرین چه کسانی بودند که اینگونه به لفظ مهاجر بار منفی داده اند که هر کس به زعم مهاجر بودن در مظان اتهام است؟
با نگاهی گذرا به هئیت وزیران و اعضای بلند پایه فرقه دموکرات اذربایجان ،با ارفاق و آسان گیری بجز سید جعفر پیشه وری و غلام یحیی دانشیان کسی در در گروه مهاجرین جای نمی گیرد،و حتی سید جعفر پیشه وری بیش از ده سال خارج از ایران نبود که در این مدت هم مدام با نوشتن مقاله هایی در نشریات ایرانی فعالیت میکرد و بخاطر همین دخالت در سیاست بود که در جوانی بعنوان وزیر داخله در نهضت جنگل مشارکت کرد یا در انتشار روزنامه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران نقش کلیدی ایفا کرد.در مورد اعضای میانی یا پایین رتبه فرقه دموکرات یا هواداران ان ،در نبود امار رسمی،میزان مشارکت انها را هم میتوان مانند اعضای بلندپایه فرض کرد که در خوشبینانه ترین حالت شاید پنج درصد حسابشان کرد.وانگهی تعداد مهاجرین بنا به امار رسمی بیست هزار نفر بود که بیشتر انها بخاطر ترس موهوم رضاخان در دیگر نواحی ایران اسکان داده شده بودند،حال اگر همه این احتمالات را کنار هم قرار دهیم در بهترین حالت،پنج تا هشت هزار نفر از بیست هزار مهاجر در اذربایجان اسکان یافتند.و هیچ عقل سلیمی هم قبول نمی کند که این هشت هزار نفر (کمی بیشتر یا کمتر)همه سیاسی بودند و یا همه در صورت سیاسی بودن،دست اندرکار و عامل فرقه دموکرات اذربایجان.اما دستگاه دوغ پراکنی شوینیسم و استبداد سالهاست که خواست خلق اذربایجان را از این طریق به خواست مهاجرین و از این طریق توطئه خارجی ها معرفی میکند.

اما اینجا این سوال پیش می اید که مهاجرین چه کسانی بودند؟یا به چه کسانی مهاجر گفته میشود؟
از سال ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۸ ایران ابستن حوادث بسیار دردناکی شد،استبداد سنتی ،وقوع چندین قحطی بزرگ،انقلاب مشروطه( مجادله برای مشروطه و سختی های تغییر سیستم) و جنگ جهانی اول،زندگی بخور و نمیر و تامین حداقل ها را در حد ناممکن سخت کرده بود.بنا به برخی ادعاهای تایید نشده(نبود سازمان رسمی آمار)در این سالها جمعیت ایران تا چهل درصد کاهش یافت،مسلما قسمت اعظم آن مرگ به علت گرسنگی،وبا،حصبه و دیگر امراض نشات گرفته از قحطی و خشکسالی بود و قسمتی هم مهاجرت به کشورهای همسایه برای تامین معاش بود،که سهم روسیه و چاههای رو به رونق باکو با احتیاجشان به کارگر ارزان چشمگیر بود.
این گرسنگانی که در جستجوی لقمه نانی آواره چاههای نفت باکو شدند،مجالی یافتند که در زیر اِستثمار جانکاهشان،با افکار اعتراضی در روسیه آشنا شوند،و مانند جعفر پیشه وری با انتخاب خودش با شرکت در نهضت جنگل و یا سردبیری روزنامه حقیقت تجربیات کسب شده اش را به داخل کشور منتقل کنند و بعضی ها مانند غلام یحیى دانشیان در سالهای ۱۹۳۷-۳۸ همراه بیست هزار ایرانی دیگر بخاطر انکه رسما ترک تابعیت ایران وکسب تابعیت شوروی را قبول نکرده بودند بصورت دسته جمعی توسط کشتی ها از شوروی به کشور مبدا ،که ایران باشد اخراج شدند.

با گردش چرخ روزگار حکمرانان،متهم کنندگان و سرکوب کنندگان دیروز،حالا خود طعم آوارگی،مهاجرت و دوری از وطن را چشیده اند! آیا الان میتوان ادعا کرد که چون شما از وطن خارج یا آواره شدید صلاحیت دخالت در امور ایران را ندارید؟یا اخلاقی و قانونی است که ایرانیانی که در هنگام ترک ایران کودک بوده اند،بخاطر اینکه در کشور خارجی نشو و نما کرده اند حق دخالت در سیاست ایران را نداشته باشند و یا در صورت دخالت به انها انگ جاسوس و وابسته زده شود؟
مسله از انجا کمی بغرنج تر می شود که اگر با معیارهای ادعایی مدعیان ورژن وطن پرستی به مسله نگاه شود،آن بیست هزارنفری که مهاجر و بطبع آن در معرض اتهام وطن فروشی و تبعات جانکاه آن قرار گرفتند!رنج اخراج را بجان خریدند و تابعیت کشور دیگری را قبول نکردند.حالا چه کسی وطن پرست است؟این تناقضی است که روح وجدانهای آزاده را می خراشد.
البته ذکر این نکته را خالی از لطف نمی دانم،نوشتن تاریخ ایران بدون تجلیل یا تحلیل این مهاجرین امکانپذیر نیست!مثلا نوشتن تاریخ معاصر بدون تحلیل و بررسی نقش و افکار و اعمال اخوندوف،طالبوف،حیدرخان عمواغلی،جبار باخچه بان و دهها تن دیگر که در تعریف همان مهاجرین می گنجند امکانپذیر نیست.

قهرمان قنبری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)