خیلی از دوستان ما، در همان ترم اول سیگاری و اهل دود و دم شدند و اغلب سیگار به دست در بوستان دانشگاه جولان می دادند و به قولی «لاتی اش را پر می کردند.»در بین همه ی این ها پسری بود به نام «یدالله مغولی» که بار اول که اسمش را شنیدیم ترس بر جانمان افتاد و وقتی سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و دودش را به طور هم زمان از دماغ و دهان و هزار سوراخ سمبه ی دیگرش خارج کرد، کلاً زبانمان بند آمد…کاملاً مشکی پوش بود؛ پیراهن مشکی، شلوار پیله دار مشکی و کفش نوک کلاغی مشکی و البته در هوای سرد یک کاپشن مشکی هم به این ها ضمیمه می شد.موهای پر و نسبتاً بلندی داشت که با روغن فراوان به سمت عقب شانه می زد.از نیشابور آمده بود.خودش می گفت ۴تا زن قد و نیم قد دارد.ما هم از شنیدن افاضاتش ابتدا لب می گزیدیم و بعد باور می کردیم.به نظرمان آدم خلافی می آمد و من با خودم می گفتم: لابد اگر لخت شود، بدنش سرتاسر خالکوبی و کاردی است.اما زمان گذشت و ما هم متوجه شدیم که اشتباه می کردیم؛ هم از بابت شخصیتی که از «یدی» پیش خودمان ساخته بودیم و هم از بابت باور کردن خالی بندی های یدی…یدی بسیار بامعرفت، دوست داشتنی و البته به شدت خرخوان بود…آخرش هم فهمیدیم که طرف دوست دختر هم ندارد چه برسد به زن آن هم ۴تا!
شاهرود شهرستان نسبتاً آبادی است.مانند بعضی از شهرستان ها نیست که یک خیابان دراز بی سروته دارند و یکی در میان دوتا مغازه دارند و دوکیلومتر مربع خرابه و دوباره دوتا مغازه و دو کیلومتر مربع خرابه…فکر می کنم شاهرود سه تا خیابان این مدلی دارد…شهر دانشجو خیزی است و در جای جای شهر، دانشجویان قابل رؤیت هستند ولی بیشتر در پارک ها و فلافلی ها…شاهرود به جز سه چهارتا خیابان، سه چهارتا پارک هم دارد که دانشجویان انقلابی و پایبند به آرمان ها قرارهایشان را و اغلب اولین قرارهایشان را در اینجاها می گذارند…عده ای هم تنها به پارک می آیند و با همان سیگار بهمن کوچولویشان(!) جولان می دهند…عده ای هم مثل ما با چشمان گرد شده فقط چرخ می زنند(می زدند البته)…در آخر هم بعد از قرارها و سیگار کشیدن ها و چرخ زدن ها، همگی هروله کنان به سمت فلافلی ها هجوم می برند…البته این برنامه ها و بساط ها در پنجشنبه جمعه ها بیشتر دیده می شود…
گذشت و گذشت و گذشت تا به پایان ترم۱ رسیدیم.ما مانده بودیم و کوله باری از درس های خوانده نشده و جزوات ناقص و البته بنده که در این گیرودار عاشق هم بودم…ایام امتحانات رسید.۱۶واحد داشتیم و روزی۱۶۰۰۰بار به غلط کردن می افتادیم که چرا در طول ترم درس نخواندیم.اندیشه اسلامی۱ می خواندیم یاد فیزیک۱ می افتادیم که نخواندیم.ریاضی۱ را تمام می کردیم یاد و خاطره ی نقشه کشی صنعتی۱ برایمان زنده می شد که اندازه چهارپایان هم بارمان نیست…یادم رفته بود که بگویم ما در ترم۱ شیمی عمومی هم داشتیم.استاد این درس، جناب«امیرحسین.الف» بود که اهل شیراز و فارغ التحصیل دانشگاه شفیلد انگلیس بود.سر کلاس ها مدام حسرت می خورد که چرا برگشته ایران و لااقل کاش پایش می شکست و به شاهرود نمی آمد…اتفاقاً تمام دق دلی ها و پشیمانی اش را در امتحان پایان ترم بر سر ما خالی کرد.من هم سر امتحان، وقتی دیدم که سوالات سخت است، با خودم گفتم این عامو شیرازیه و احتمالاً اهل شعر و شاعری.بنابراین استراتژی را عوض کردم و به جای حل سوالات، نشستم کل وقت امتحان را غزل پرسوز و گدازی با این مطلع «امینی و امانی ده به این دل!» سرودم…خلاصه شیمی را به لطف همین شعر پاس کردیم…بقیه ی درس ها را هم خوانده نخوانده و با آیة الکرسی و در مواردی ۶تا قل هوالله پاس کردیم…
و ترم ۱ با تمام خاطرات خوب و بدش تمام شد و رفت…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)