داعش

«داعش» آینه درونِ خودِ ماست. و نفرت ما از او هم از همینجاست: می ترسیم که خود را در آینه بنگریم و او را ببینیم. چون می دانیم که او، درونِ ماست.

هیچ چیزی در «داعش» جدید نیست. جدید، صرفاً انعکاسِ دیجیتالِ آنست.
این انعکاسِ دیجیتال، چون سریع و وسیع و همه گیر است، و چون سمعی و بصری ست، ملموس است. و چون ملموس است، تأثیرِ عمیق و احساساتی ئی در و بر ما می گذارد. و الا خودِ پدیده، نه جدید است و نه چیزیست سوای خودِ «ما».

چنانچه شرایطِ درونی و بیرونی مهیا باشند، هر انسانی؛ هر کدام از ما؛ می تواند به یک «داعشی» تبدیل گردد. و تأکید بر «می تواند» است. این تصور که «داعشیان» افراد ویژه ای هستند که از کُراتِ دور دست آمده اند، تصوری کودکانه، غیرعلمی، و غیر واقعی ست. همچنین این ادعا که «من اینطور نیستم و هرگز چنین نتوانم کرد»، ادعائی ست کودکانه، غیرعلمی، و غیر واقعی. موضوع اینست که هیچ انسانی مایل نیست که درونِ دهشتناکِ خود را باور کند. حاضر است آینه را بِشکنَد، اما خود را در آن نبیند.

کُلِ تاریخ بشریت، کُلِ تاریخِ تمدن، در دیده من، گواهِ ادعاهای بالای من هستند. چون تاریخِ بشریت نبوده است جز همین خونریزی ها – منهای ثبتِ دیجیتالِ آن. در چهارسوی جغرافیائیِ زمین همین بوده و هست؛ و در همه زمانها هم همین بوده و هست و خواهد بود. نه تعدادِ جنگها رو به کاهش نهاده است، و نه شدت و حدتِ آنها. بلکه بیشتر و کُشنده تر هم شده اند. چون انسان «پیشرفت» کرده است و بجای گُرز، الکترونیک و لیزر و امواجِ الکترومغناطیسی دارد. اما از تاریخ چه آموخته است؟

پُلیسی که سالها مسئولِ بررسی قتل ها بوده است و هزاران پرونده قتل را موشکافی کرده است، نتیجه می گیرد: «هرانسانی ژنِ قاتل بودن را درونِ خود دارد» (1).

روانشناسی که در زمینه «قتل» تحقیق می کند، بعد از بررسیِ روانشناسانه 5000 آدم، و نیم میلیون پرونده قتل، می گوید: «از دیدِ تکامل که بنگریم، ما همه فرزندانِ و نوادگانِ یک سری قاتل هستیم. قتل، درونِ ماست. ما را مسحور و مجذوبِ خود می کند» (2).

«پروفایلر» و روانشناس مشهور اتریشی «توماس مولِر»، که همه تحقیقاتِ خود را به «قتل» اختصاص داده است و معتقد است که «هر انسانی می تواند به قاتل تبدیل گردد»، تقریباً در همه مصاحبه ها و برنامه های خود این نقل قول را از نویسنده نامدارِ آمریکائی «جان اشتاین بِک» بازگو می کند: «انسان هائی وجود دارند که در دنیاهائی زندگی می کنند که ما هرگز راهی بدانها نمی یابیم» (3).
«اشتاین بِک» دراین جمله هیچ نظری به قاتلان نداشت. اما «مولر» آنرا در موردِ قاتلان بکار می بَرد. این دنیای ذهنیِ بسیاری از مردم، چنان تو در تو و تاریک و غبارگرفته و گمشده در اعماقِ زوایای روانِ اینان است، که ما هرگز راهی بدان نخواهیم یافت. در همین «دنیاهای بسته» است که اینان «فانتزی های قتل» می بافند. و جالب اینست که حتی روانکاوان هم، علی رغمِ سالها مصاحبه با این نوع از انسانها، راهی بدین «دنیاها» نمی توانند بیابند.

اما برگردیم به «داعش»:
چنانچه کسی ادعا کند که «چنین چیزی تا بحال ندیده است»، نشان از آن دارد که از «ویتنام» و «چچن» بی خبر بوده است. و از صدها مثال قبل و بعد از این دو مثال: «چنگیز خان»؛ «آقا محمد خان قاجار»؛ «هندِ جگرخوار»؛ «نادر شاه افشار»؛ «جنگِ یوگوسلاوی»؛ «انقلاب فرهنگی چین»؛ «سربازانِ بلژیکی که سیاهان را زنده زنده روی آتش کباب می کردند»؛ «جنگِ روآندا»؛ و و و.

هر انسانی – بیش یا کم – مستعدِ تعصب و نفرت است. و نهایتِ تعصب و نفرت، می تواند از هر انسانی یک «داعشی» بسازد، اگر که شرایطِ درونی و بیرونی مهیا باشند. هر انسانِ ایدئولوژیکی، خود یک «داعشی خاموش» است. هر انسانِ متعصبی، خود یک «داعشی خاموش» است. و تمامِ این سرهای بریده، در تمامِ طولِ تاریخ، همه جا بوده و هستند و خواهند بود. با ثبتِ دیجیتال یا بدونِ آن.

«داعش» ملیت یا مَسلک نمی شناسد؛ جهانیست. چنین است که تاریخ، «داعشِ سوسیالیستی»، «داعشِ علمی»، «داعشِ مذهبی»، و حتی «داعشِ بودائی» را به خود دیده است. و باز چنین است که جهان، «داعشِ ایرانی»، «داعشِ عربی»، «داعشِ ویتنامی»، «داعشِ آمریکائی»، و غیره را هم به چشم دیده است. «داعش» همه جاست، چون «ما» همه جا هستیم. «داعش» چیزی نیست جز یک تبلور. تبلورِ جهل و تعصب و نفرت و مبارزه با «مدرنیته». تبلوری که خودِ «مدرنیته» در ایجادِ آن چندان هم بیگناه نیست.

اتفاقاً همین حضورِ دیجیتال، همین ثبتِ ابدیِ خشونتِ مطلق، «داعش» را به بهترین نمونه برای برخی مطالعات تبدیل کرده است. از جمله برای مطالعاتِ تحقیقی بروی پدیده «نکروفیلی» در انسان. یا برای مطالعاتِ تحقیقی بروی موضوعِ «تعصب».

«نکروفیلی»، پیش از دانشمندِ بزرگ «اریک فروم» (که خوشبختانه در میانِ ایرانیان کم و بیش شناخته شده است) تنها و تنها یک بیماری روانیِ بسیار نادر بود. بیماری ئی بود که در آن، فردِ بیمار تمایلِ شدیدی به خوابیدن (سکس) با یک جسد دارد. واضح است که دلائل و ریشه های این بیماری بی نهایت پیچیده و مفصل هستند و جائی در یک متنِ کوتاهِ مطبوعاتی ندارند. این دستآوردِ بزرگِ مرحومِ «فروم» بود که «نکروفیلی» را، در بُعدِ اجتماعی آن بررسی کند و نشانمان دهد که بسیاری از اعمال و افکارِ روزمره ما، از همین جا ناشی می شوند، هر چند که ما (شاید) تمایلی به سکس با یک جسد نداشته باشیم. و نه تنها رفتار و اعمالِ «داعش» نکروفیل است، بلکه حتی ظاهر او نیز (از لباس یکدست سیاه آغاز می شود تا به کثافت کشیدنِ اجساد).

«کارل گوستاو یونگ»، دومین پدرِ دانشِ روانکاوی، «تعصب» را چنین توضیح می دهد: «در تلاش برای دفاع در مقابلِ یک تردیدِ درونی، نظراتِ موجود در ضمیرِ خودآگاه حالتِ تعصب آمیز به خود می گیرند؛ چنین است که تعصب چیزی نیست جز جبرانِ اغراق آمیزِ یک تردیدِ درونی».

«اریک فرومِ» بزرگ، همین پدیده را چنین بیان می کند: «تعصب، وَجه مشخصه خودشیفتگیِ گروهی ست. آدمِ متعصب، شخصیتی به غایت خودشیفته دارد و اغلب در حال و هوای برانگیخته ی خودشیفتگی، گذرانِ عُمر می کند. در تَبَعیتِ تقدس وارِ خویش، پُر شور و شوق است؛ ولی در عینِ حال فردی ست سرد و عاجز در احساس و کششِ واقعی».

و «وُلتِر»، متفکر فرانسوی می گوید: “تعصب کورشان می کند. فکر می کنند بر حق اند. همه ی متعصبان خلافکارهائی اند با وجدانی آسوده؛ و جنایت و آدم کشی شان را در راهِ حق و نوعی خدمت می بینند».

حال «نکروفیلی» در معنای پزشکی و روانکاوی آن بی نهایت نادر است؛ اما در معنای اجتماعی و رفتاریِ آن (در معنای «اریک فرومیِ» آن) بسیار فراوان؛ بویژه در میانِ ما خاورمیانه ائی ها. تعصب را هم که ما ایرانیان (شاید) بهتر و بیشتر از هر قوم و ملتی دیده و تجربه کرده ایم. و چنانچه این دو بلا را – بر فرضِ محال – از «داعش» بگیریم، چه باقی می ماند؟ انسانهائی درست عینِ خودمان.

انسان خیلی مشتاقانه خود را «اشرفِ مخلوقات» می داند و می نامد. اما فراموش می کند که در نزدِ حیوانات، تا بحال نه «نکروفیلی» و نه «تعصب» مشاهده شده است.

1)
www.merkur-online.de

2)
www.spiegel.de

3)
www.spiegel.de

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)