بالاخره نتیجه ی کنکور آمد…من و یکی از صمیمی ترین دوستانم کاملا اتفاقی در یک رشته و یک شهر قبول شده بودیم؛ مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شاهرود….
امیررضا( همون دوست صمیمیم) و خانواده اش زودتر از موعد رفته بودند شاهرود و کارهای ثبت نام را انجام داده بودند.هر روز زنگ می زد که برای ثبت نام این کار را بکن و آن کار را بکن! من هم به همراه پدرم راهی شدیم…صبح علی الطلوع رسیدیم…آخرای شهریور بود ولی هوا به شدت سرد…وارد دانشگاه شدیم و از حراست فرمی را که برای نوبت ثبت نام بود،گرفتیم…مسجد دانشگاه را هم برای دانشجوها و خانواده هاشون مهیا کرده بودند که از سرمای لعنتی در امان باشند و چرتی بزنند و استراحتی بکنند…ما هم وارد مسجد شدیم.حدود سیصد نفری در جای جای مسجد با استایل های مختلف و البته لباس های مختلف محلی خواب بودند..همین طوری هاج و واج داشتیم به این جماعت اندر خواب نگاه می کردیم که یک پسر تقریبا همسن خودم به طرفم آمد؛ با ریش فراوان و موهای شانه زده منحرف به راست با زیرپوش و زیر شلواری…از برادرهای بسیجی بود.سلامی عرض کرد و از نمایندگی «آقا» در دانشگاه و بسیج و فعالیت هایش و نماز جماعت و کوه ابو قیس و اهمیت روزه د ر ماه مبارک و از این دست دروی وری ها گفت و رفت….آفتاب طلوع کرد و از در مسجد زدیم بیرون…جماعتی دم در سالن ثبت نام ایستاده بودند.همهمه ای بود.هر کسی از اینکه حقش را خورده اند و الان باید در آکسفورد ثبت نام می کرد نه اینجا و دست جفاکار روزگار و گردون دون، سخن ها می راند…پسرکی قدبلند به نام «سین» با لهجه ی غلیظ ترکی معرکه گرفته بود.از کرج آمده بود.از اهمیت و دقت دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی تهران در امر گزینش دانشجو سخنرانی می کرد!و دیگران هم نظراتی من باب این موضوع ارائه می دادند…ما هم گیج و منگ که این آقا ترک هستند، از کرج آمده اند شاهرود و از دانشگاه رجایی تهران صحبت می کنند…! نزدیک به ظهر بود اما هوا هنوز سرد بود.منتظر بودیم که نوبت ما برسد، وارد سالن شویم و ثبت نام کنیم…در بین جمعیت صدای مادری می آمد که غرولند کنان به پسرش «عین» می گفت: می خواستی یک لباس درست و حسابی بپوشی که الان اینطوری نلرزی..!اتفاقا بعدها با سین و عین دوست شدیم؛ آنهم چه دوستی ای! عین چندین ترم مشروط شد و از این بابت صاحب سبک شد و شهرت فراوانی نزد عام و خاص یافت…بالاخره نوبت ما رسید.مرحله به مرحله ثبت نام کردیم و نهایتا کارت دانشجویی مان را گرفتیم…در همین اوضاع و احوال، پدر گرامی به بوستان دانشگاه رفته بودند و از بابت خوردن انگور شاهرود خود را خفه کرده بودند…!
بعد از کارهای دانشگاه گشتی در شهر زدیم.مردم شاهرود،مردم خوبی هستند و الحمدلله به هیچ کار و رفتار پسندیده و ناپسندی مشهور نیستند (البته اشتباه می کردیم، در آینده خواهید دید…!) و از همه مهم تر درست آدرس می دهند…!
عصر شد و موقع رفتن.رفتیم ترمینال…از صبح هیچ چیز درست و درمان نخورده بودیم.در ترمینال شاهرود دو سه تا مغازه چسبیده به هم هست که یکیش ساندویچیه…مغازه ای مملو از مگس و انواع حشرات موذی.توصیفات آشپزباشی هم که جای خود داشت؛ریشی پرپشت که فکر کنم یکی از عوامل تجمع و تحصن این همه مگس ریش ایشان بود.یک لنگ هم دور گردنش انداخته بود و مدام آب همه جایش را با آن خشک می کرد و اینکه،اصلا بگذریم….!!! چپیدیم داخل ساندویچی و دِ بخور….
سوار اتوبوس شدیم.دو سه ساعتی که حرکت کردیم رسیدیم به یک روستا به نام «لاسجرد»…برای نهار و نماز توقف کردیم…یک امامزاده هم آنجا بود که ملت آنجا نماز می خواندند…خداراشکر ایران از هرچه محروم یا در تحریم است از نظر امامزاده مشکلی ندارد.در هر کوی و برزن یکی دوتایی حداقل پیدا می شود…
خلاصه رسیدیم تهران….و قرار شد هفته ی بعد به همراه رفیق گرمابه و گلستانمان عازم شاهرود شویم….!!!

ادامه دارد…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)