نویسنده کسی ست که نوشتن برای او، دشوارتر از دیگران است.
(توماس مان در کتابِ «تریستان») (۱)

«غلط – غلوط»(۲) نویسی در فارسیِ امروز رواجِ نگران کننده ای یافته است. گوئی به عادتی همگانی و بی آزار تبدیل گشته است. ظاهراً دیگر هیچکس نگرانِ نحوه نگارش اش نیست. مطبوعات و رسانه ها، خود به این خطا دامن می زنند و به چنین متونی میدان می دهند. امکاناتِ ضبط و جابجائیِ «دیجیتالیِ» نوشته ها، مکانیسم های کنترل توسطِ سردبیران را کاهش داده است. برنامه های کامپیوتریِ تصحیحِ متن، یا کیمیا اند و یا ناقص و خراب. سقوطِ سطحِ سوادِ عمومی را در بخش های «نظرات» یا «کامنت ها» یا در صفحاتِ «فیسبوک» به وضوح شاهدیم. خودِ کسانی که مُدعیِ نویسندگی و شاعری و روزنامه نگاری و روشنفکری و غیره اند، بعضاً از پایه های دستور زبان و آئینِ نگارش بی خبرند.

طبیعی ست که این فقرِ فرهنگی، خودبخود به نسل های بعدی منتقل خواهد شد و اثراتِ مُخربِ خود را در سالیانِ دور نمایان خواهد کرد. ضعفی که از آن بحث است، مُعضلی ست قدیمی و بسیار گسترده. در اینباره بسیار گفته و نوشته اند؛ اما ظاهراً نه گوشی شنواست و نه دلی سوزان. چون بسیاری، فقط جویای نامند و جویای مُسَکنی برای دردِ خودشیفتگی. مهم، برای ایشان «درج» شدن است – چگونه و با چه کیفیتی، ظاهراً اصلاً مهم نیست.

زبان اما، سنگبنای فرهنگ است؛ و نه صرفاً ابزاری برای ارتباطاتِ روزمره. کُلِ ادبیات و تاریخ و هنرِ یک قوم، بر این سنگ استوار است. و بدین طریق، ماهیت و هویتِ معنویِ اقوام و ملل، از طریقِ زبان است که بقا و استمرار می یابد. زبانِ «یأجوج و مأجوج» (بقولِ پرویز ناتل خانلری) جز درهم آمیختگیِ فرهنگی، هیچ ارمغانی برای هیچ جامعه ای نخواهد داشت.

در همین سطور از کسانی که متنِ ایشان را به بررسی گرفته ام تا ضعف های شدید و نابسامانی های افسرده کننده در ترجمه ها و نوشتارِ فارسی در «اینترنت» را نشان دهم، معذرت می خواهم(٣).
انتخابِ این متون کاملاً تصادفی بوده است. انتخابِ این متون به معنای انتخابِ این «افراد» نیست. هدف به اصطلاح «خراب کردنِ» ایشان نبوده است. چنین رفتاری معمولاً در مرامِ من نیست و ایراداتِ «فقط یک متنِ یک نویسنده» هم نشان دهنده‍ی ضعفِ ابدی و عمومیِ او نیست. من هم کم خطا نکرده ام. منتهی هر گونه تصحیحی را نیز با هزار تشکر پذیرفته ام. پس در اینجا با «فرد» هیچ کاری ندارم. شاید بهتر آن باشد که به نوشته حاضر نه به دیده یک «اعلانِ جنگ» یا «مُچگیری»، بلکه به دیدِ یک «انتقادِ فنی» نگریست.

نمونه های زیر «تنها چند مثال اند». با قدری حوصله و کاوش، صدها نمونه در فضای مجازی و غیر مجازی می توان یافت (در هنگامِ کاوش آنقدر یافتم که ثبتِ همه آنها شاید ماه ها به درازا می کشید).

و دیگر آنکه: این نوشته قصدِ مباحثِ نظری (تئوریک) ندارد. توضیح نمی دهد که این بحرانِ زبانِ فارسی از کجا ناشی شده است. توضیح نمی دهد که چه چاره اساسی ئی باید جُست. به سلیقه ها و سبک های شخصی در نوشتن – که حقِ مسلمِ نویسندگان است – کاری ندارد. به غلط های تایپی و تغییراتی که در انتقالاتِ الکترونیکِ متن ها صورت می پذیرد کاری ندارد. خلاصه و فشرده است. بیشتر خواهش و اصرار است تا بد گوئی و آزار و انتقادِ صِرف. خواهش و اصرار به صحیح نویسی و دقت و کارِ بیشتر و حُرمتِ قلم را حفظ کردن. حُرمتی که ظاهراً دیگر وجود ندارد.

در عینِ حال واقفم که بسیاری، خوب و درست و با دقت می نویسند و گاهاً این رسانه ها هستند که با «ویراستاریِ» غلط و بیسوادانه‍ی خود، متن را مخدوش و خراب می کنند.
همچنین واقفم و توجه دارم که نبودِ یک فرهنگستانِ واحد و موردِ قبولِ همه (نظیرِ “Duden” در آلمان)، برخی از این نابسامانی ها را موجب شده است.

از هر متن، به فقط یک یا چند غلطِ فاحش بسنده کرده ام. ضرورتی ندیده ام که “همه” غلط ها را نشان دهم. چون موضوع بر سرِ “غلط پیدا کردن” نیست. موضوع فقط نشان دادنِ اینست که بسیاری از نویسندگان و رسانه های ما، کم کاری و بی حوصلگی و بی اطلاعی از خود نشان می دهند و در نهایت، سطحِ عمومیِ ادبیات و نوشتار را در ایران و در میانِ فارسی خوانان، خراب و خرابتر می کنند.

و در خاتمه: استدلالاتی نظیرِ “امکانات نداریم”؛ “مملکت در حالِ متلاشی شدن است”؛ یا “مشکلاتِ بزرگتری داریم”؛ به اعتقادِ من بهانه و توجیه هستند. من سهل انگاری در نگارش را ادامه‍ی منطق و مَنشِ “حالا ولش کن”؛ “حالا مگر چه شده است؟” یا “ای بابا، اینقدر مته به خشخاش نگذار!” می بینم و این منش و منطق را مُخرب و ویرانگر می دانم. معتقدم که ضعفِ زبان، ضعفِ فرهنگ است. و تیشه به ریشه زبان زدن، در واقع تیشه به ریشه فرهنگ زدن. معتقدم که عواقبِ بدآموزی های زبانی، به فرهنگ رخنه خواهد کرد و علائمِ فاجعه آمیزِ خود را سالها و نسل ها بعد نشان خواهد داد.

نه من و نه هیچکس، از خطا مصون نیست. مهم، به اعتقادِ من، پذیرفتن و راستگردانیِ خطا ست.
________________________________________
توضیحات:

۱- dass ein Schriftsteller ein Mann ist,
dem das Schreiben schwerer fällt als allen anderen Leuten
منظور اینست که نویسنده خوب و حرفه ای، روی تک تک لغات، روی تک تک علائم سجاوندی، روی تک تکِ جملات، روی معنی عبارت، روی نمای متن، روی آهنگ، روی ضربآهنگ، روی مفهوم بودنِ متن، روی ساختارِ کلیِ متن، روی روانشناسیِ متن، روی منطقِ درونیِ متن، و غیره تمرکز و تأمل می کند. طبیعی ست که چنین کاری، بی نهایت دشوار و طولانی ست. یک فردِ «عادی» نه چنین می کند و نه لزومی هست که چنین بکند.

۲- به هر دو صورت نوشته و گفته می شود: غلط – غلوط؛ غلط و غلوط.

٣- من دو یا سه فرد از صاحبانِ متونِ بررسی شده را شخصاً می شناسم. حتی به ایشان نیز اطمینان می دهم که متنی که اینجا بررسی شده است، بطور کاملاً اتفاقی جلوی رویم ظاهر شده است و بدنبالِ نام این افراد نبوده ام. طبیعی ست که می دانسته ام که اینان ضعیف یا نادرست می نویسند، اما «بدنبالِ ایشان» نبوده ام. یادآوری می کنم: «ایراداتِ «فقط یک متنِ یک نویسنده» هم نشان دهنده‍ی ضعفِ ابدی و عمومیِ او نیست».
________________________________________
(نمونه ۱)
تیترِ متن: «مروری بر زندگی و آثارِ توماس مان»
نویسنده: «پیتر هرتلینگ»
ترجمه: «همایون نور احمر»
منبع: نشریه‍ی اینترنتیِ «مَد و مه» (دفتری برای ادبیات و هنر)
شماره: (پیدا نیست. جائی که باید باشد، یعنی بالای صفحه، چیزی پیدا نیست)
تاریخ: (پیدا نیست. جائی که باید باشد، یعنی بالای صفحه، چیزی پیدا نیست)، در قسمت های دیگر نظیرِ «درباره‍ی ما» هم یافت نشد.

در متن اصلی آمده است:
«توماس مان، رمان‎نویس آلمانی در دوم ژوئیه ۱۸۷۷ در کالا (۱) ورتمبرگ (۲) به دنیا آمد…»

نکته: متنِ اصلی، اسامیِ خاص و خارجی را، یعنی مثلاً «توماس مان» یا «کالا»، نه در گیومه قرار داده است، نه پررنگ تر نوشته است، و نه کج (ایتالیک) نوشته است. چنین کاری خوانشِ متن را دشوار می کند. حال از آنجائی که وضعِ نابسامانیِ ادبی و زبانی و نگارشی در ایران از این حرف ها گذشته است، و از آنجائی که نه فرهنگستانِ موردِ قبولِ همه وجود دارد و نه مرجعِ موردِ توافق همه، از این مورد (در این متن) می گذرم.

نکته: «کالا» به عنوانِ محلِ تولدِ «توماس مان» کاملاً غلط است. «مان» در شهرِ «لوبِک» بدنیا آمده بود. منظور از اسمی که در متن آمده است، شهری ست که در زبانِ آلمانی نه «کالا»، بلکه «کالف» یا «کالپ» خوانده می شود (هر دو تلفظ وجود دارد). «کالف» محلِ تولدِ «هرمان هِسه» است. بدین ترتیب «وُرتمبرگ» هم غلط است. تاریخِ تولدِ «مان» هم غلط آورده شده است. صحیح ششم «ژوئیه» سالِ ۱٨۷۵ است. به دلائلِ نامعلومی، «توماس مان» با «هرمان هسه» قاطی شده است، چون این اطلاعات به «هسه» مربوط می شود.

در متن اصلی آمده است:
«توماس مان تحصیلات ابتدایی خود را در شهر لوبک به‎ اتمام رسانید و بعد در ۱۸۹۴ وارد بیمارستان شد و به ادامه‎ تحصیل پرداخت».

نکته: واردِ بیمارستان شدن و به ادامه تحصیل پرداختن یعنی چه؟ آیا منظور تحصیل رشته پزشکی ست؟ آیا در حینِ بیماری و درمان به ادامه تحصیل پرداخته است؟ آیا مدرسه داخلِ بیمارستان بوده است؟

در متن اصلی آمده است:
«… و در آنجا نخستین رمان خود را با نام بروکس (۴) (۱۹۰۱) به‎ رشته تحریر درآورد».

نکته: نامِ این رمان، چه در متن و چه در توضیحات، اشتباه ذکر شده است. کتاب، «بُودِن بروکس» (Buddenbrooks ) نام دارد.

در متن اصلی آمده است:
«مان پس از مرگ پدر در ۱۸۹۲ مدرسه گرامر را ترک کرد، به مونیخ رفت …»

نکته: مدرسه‍ی گرامر را ترک کرد یعنی چه؟ یعنی او در مدرسه «دستور زبان» درس می خوانده است؟ آیا «گرامر» نامِ آن مدرسه بوده است؟

در متن اصلی آمده است:
« توماس مان سالها بر سر طبقه متوسط با برادرش رقابت داشت و دست از لجاجت از طبقه خود دفاع‎ و جانبداری می‎کرد».

نکته: «دست از لجاجت» می کشید یا نمی کشید؟ یا در چاپ و یا در اصل، جمله ناقص و غلط از آب درآمده است.

در متن اصلی آمده است:
«توماس مان در داستان “ماریو و جادوگر” می‎گفت خود را با نازیسم اعلام داشت».

نکته: برای نشان دادنِ غلط بودنِ جمله بالا نیازی به توضیح نمی بینم.

(ادامه دارد)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)