سر صف مدرسه،مدیر مدرسه از مشکلات مدرسه صحبت کرد؛از اینکه وضع مالى مدرسه خراب است،و براى هزینه بعضى تعمیرات مدرسه مانند بخارى و تامین سوخت زمستان احتیاج به همیارى یا کمک مالى والدین دانش اموزان دارد،و اضافه کرد که ؛قبض هایى به این منظور تهیه شده که سر کلاس توسط معلمین بین دانش اموزان پخش خواهد شد،معلوم بود که دانش اموزان با شنیدن کمک مالى به مدرسه چندان خوشحال نشدند،شاید هم به این دلیل بود که اکثرا از خانواده هایى بودند که خود دچار مشکل مالى بودند،سر کلاس که قبض هاى کمک به مدرسه پخش مى شد،خیلى ها زدند به عالم سیاست که دولت این همه پول نفت را چکار مى کند که حالا محتاج بیست هزار تومان ما شده؟حتى معلم هم به نوعى با ما هم نوایى کرد.
بعد از مدرسه وقتى که به خانه برگشتم راجع به این موضوع با مادرم صحبت کردم،مادرم از خرابى وضع مالى خانواده و از اینکه وضع مالى پدر همیشه در زمستان خوب نیست،گفت.
راست هم مى گفت دو هفته قبل که شلوارم در زنگ ورزش پاره شده بود،پدرم قشقرقى به پا کرد که در ابن وضع خرابى چرا مواظب نیستى و دقت نمى کنى و خرج اضافه براى خانواده مى تراشى.
شب که پدرم امد و مادرم با احتیاط این مسله را به او گفت،پدرم شدیدا ناراحت شد،و یک ساعت به نظام،اخوندها،دولت و حتى مدیر مدرسه فحش داد که این همه پول نفت را به هدر مى دهند،و در این وضع خرابى و زمستان که اصولا کار کارگرى هم کساد است،خرج اضافه برایش تراشیدند،حتى مى گفت که انصاف است که من از شکم بچه هایم بزنم و به مدرسه کمک کنم،در حالى که اخوندها اینهمه پول به هدر مى دهند و حتى گفت که؛یک قران هم نمى دهم،مادرم کمى پافشارى کرد که پیش بچه هاى دیگر غرور بچه خرد مى شود و خوب نیست و از این حرفها،هر چه باشد مادرم بلد بود که پدرم را نرم کند،خلاصه پدرم قول داد که فردا ده هزار تومان مى دهد و اخر هم نفرینشان کرد که حرامشان بشود با این مملکت نگه داشتنشان.
فردایش ده هزار تومان را داد و من هم همانطور ان را با کمى احساس شرم که مبلغ کمتر از حد درخواستى بود سر کلاس با قبض مربوطه به معلمان دادم و با صداى ضعیف اغشته به شرم گفتم که ده هزار تومان است،او هم خنده اى ضعیف کرد و با احساسى که نشان از همدردى داشت گفت که همه کمتر از مبلغ درخواستى اورده اند و اشکالى ندارد،کمى احساس سبکى کردم بارى از دوشم برداشته شد.
یکى دو ماه گذشت اواخر زمستان و ماه محرم بود،شبها پدرم به زنجیر زنى مى رفت،با اینکه از مذهب سر در نمى اورد،اهل نماز و روزه نبود ولى در محرم و رمضان به مسجد مى رفت و به موعظه حاج اقا داننده اخوند مسجد که بعضا هم مورد تنفر و غضب شهر و حتى پدرم بود گوش مى داد،دو روز دیگر عاشورا بود و بنوعى محرم و عزادارى تمام مى شد،سر شام بود قبل از اینکه پدرم به هىیت و مسجد برود،پدرم به مادرم گفت که کمى این ماه باید صرفه جویى کنیم،کار هم که نیست،هم باید به هىیت سینه زنى کمک کنم هم اینکه به طبق رسم هر سال براى دستمزد اخوند مسجد باید پول بدهم.
ساکت بودم یک دفعه ماجراى کمک به مدرسه مانند برق به ذهنم رسید،پرسیدم چقدر؟پدرم جواب داد که لااقل باید بیست هزار تومان براى هىیت و سى هزار تومان براى مسجد باید بدهم،گفتم مگر در جریان کمک به مدرسه نگفتى؛که این اخوندها کشور را به فنا دادند و پول نفت و ملت را بالا مى کشند خوب در این بى پولى چرا از شکم ما مى زنى و به انها مى دهى.
پدرم کمى عصبى تر شد و با صداى بلند گفت که این فرق مى کند،این ماه محرم است،باید خودمان را همرنگ جماعت کنیم،ما که شاخ درنیاورده ایم،حتى اقاى احمدى که همه مى گویند با سواد است و ضد انقلاب،او هم کمک مى کند حتى او صد هزار تومان مى دهد.
من هم با حالتى که کمى صدایم مى لرزید گفتم ؛حاج اقا داننده با صدو بیست کیلو وزن،بازنشسته دولت است،ماهى دو سه میلیون از دولت مى گیرد و دو سه میلیون هم از ادمهاى کم عقل و گرسنه اى مثل ما مى گیرد،پول را تو جوى اب بینداز،حتى به ما هم نده بهتر از ان است که به حاجى داننده و مسجد بدهى.
داشتم مى گفتم که ما لایق بهتر از این ملاها نیستیم،که سیل لگد،مشت و فحش اجازه صحبت را بهم نداد،مادرم به سختى از دستش نجاتم داد پدرم فریاد مى زد که فکر مى کنى که خیلى باسواد و بزرگ شدى گوساله!مسجد و سینه زنى که نمى ایى،همه شهر مى ایند،حتى انهایى که خیلى باسوادند و نصف عمرشان را در مبارزه با حکومت اخوندها در زندان گذرانده اند،و تو یک الف بچه حرفهاى گنده تر از دهنت مى زنى.
با فریاد ادامه داد؛تو بچه مى خواهى دنیا را عوض کنى،تو حتى نمى دانى که چه مى خواهى بگویى،من از اخوند و حاج اقا داننده بدم مى اید،ولى قضیه کمک به مسجد و هىیت سینه زنى فرق دارد با داننده یا اخوندها،و تو گوساله هنوز این فرق را درک نمى کنى، و مى خواهى عقل یاد من بدهى.
مادرم بسختى پدرم را روانه مسجد کرد و در حالى که نصیحتم مى کرد که هر چیزى که به ذهنت امد نباید بگویى،توامان خون بینى ام را مى شست و دعا مى کرد که اگر نشکسته باشد یک کله قند به مسجد محل نذر بدهد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)