داوود پزشک مرندي –

هامون نوشته و کارگرداني شده توسط داريوش مهرجويي و محصول ( ۱۳۶۸ ) ۱۹۹۰. “بانک جامع اطلاعات سينماي ايران” متعلق به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي اين فيلم را در ژانر “اجتماعي/مذهبي” رده بندي ميکند[۱]. به نوشته همين منبع خلاصه داستان هامون ازين قرار است:

حميد هامون كه با همسرش مهشيد دائم كش مكش دارد زندگي كابوس گونه ي‌ خود را مرور مي كند. او كه مشغول نوشتن رساله اش درباره ي‌ عشق و ايمان است در پي دوست قديمي و مرادش علي عابديني مي گردد. خانه و كاشانه را ترك مي كند و دست به اعمال ديوانه واري مي زند. او در حالتي پريشان، در پي شكايت هايش، خود را به امواج دريا مي سپارد، اما عابديني او را نجات مي دهد (همان).

فيلم هامون دردوره هشتم جشنواره سينمايي فجر تهران با درو کردن پنج سيمرغ بلورين به انضمام “جايزه ويژه هيئت داوران” ستاره بلامنازع سينماي آن سال ايران بود. به نوشته وبسايت حوزه هنري اين فيلم در جشنواره هشتم برنده جايزه ويژه هيئت داوران براي بهترين فيلم و همينطور سيمرغ بلورين بهترين کارگرداني، فيلمنامه، فيلمبرداري، نقش اول مرد، و بهترين تدوين شد. فيلم هامون همچنين کانديداي دريافت سيمرغ بلورين درشش زمينه ديگر بود. در جشنواره اين سال هامون برنده يا کانديداي دريافت ۱۲ جايزه از ۱۹ جايزه موجود بود.

بيانيه هيئت داوران هشتمين جشنواره با  “درود به روان پاك اثوه تقوي و جهاد و مهرباني و عدالت، امام خميني” آغاز ميشود که “روح بلندش در ملكوت به رفيق اعلي پيوسته و در جوار قرب محبوب ازلي مأمن و مأوا يافته و امت اسلام را تا ابد در فراق خود به حسرت نشانده است.” اين بيانيه با ” آرزوي توفيق رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيه الله خامنه اي در تداوم اسلام ناب محمدي” ادامه ميابد که ” دوست دار هنرمندان و يار و راهنمايشان” بوده است. اين بيانيه مي افزايد:

[..] بحمدالله با تلاش بسيار هنرمندان و دست اندركاران، سينماي ايران به جايگاهي رسيده است كه توجه به تفكر اسلامي و هويت ملي هنري باور و اصل اساسي آن گشته است. و دوري از تقليد و تصنع و يافت استقلال فرهنگي هنري همت آن شده است.

[..] سينماي ايران با توجه با توجه عميقي كه در هشتمين جشنواره بين المللي فيلم فجر به اين پرسش نشان داده است مي رود تا سرفصل جديدي در تاريخ تمدن سينما در ايران آغاز كند. خصيصه بارز اين فصل، جديت هنرمند، جهان بيني عميق و رو به گسترش او و شك و ترديد اصولي او به پاسخ هاي فريبنده اي است كه فرهنگ شيطاني استكبار در قالب فلسفه ها و مكاتب گوناگون و رنگارنگ عرضه مي كند.

بنابراين مفاهيم کليدي در بيانيه داوران جشنواره هشتم  عبارتند از هنر اسلامي، تفکر اسلامي، هويت ملي و ترديد اصولي نسبت به فرهنگ شيطاني اسکتبار.

۲

هامون به  نوشته وبسايت حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي “مورد استقبال وسيع منتقدان و تماشاگران قرار گرفت.” علاوه بر استقبال گسترده تماشاگران هامون به سرعت تبديل به يک فيلم کالت شد. يک نسل از مخاطبين سينماي ايران، يعني لايه هاي شهرنشين تحصيلکرده و علاقه مند به فرهنگ در جامعه ايران، به شدت با فيلم هامون و به طور مشخص با شخصيت حميد هامون همذات پنداري کرد. برد فيلم تا حدي بود که حتا بتوان ادعا کرد بخش بزرگي يک نسل با مشخصات بالا در تقليد از شخصيت هامون به درجات مختلف تبديل به حميد هامون شدند. امروز هيجده سال پس از روي پرده آمدن هامون هنوز ميتوان سنگيني فيلم هامون را بر آگاهي علاقمندان به فرهنگ در ايران تشخيص داد.

در پانزده فروردين امسال خبرگزاري مهر گزارش کرد [۲] ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلمنگار در تهران براي نخستين بار يک نظرخواهي براي انتخاب بهترين فيلمنامه هاي ايراني از ۱۶۴ نفر ازفيلمنامه نويسان، کارگردانان، بازيگران، تهيه کنندگان، و منتقدان سينماي ايران انجام داده است. نتيجه اين نظرخواهي انتخاب هامون به عنوان بهترين فيلمنامه بعد از انقلاب اسلامي بود.

در شهريور سال گذشته خبرگزاري ايسنا گزارش کرد[۳] ماني حقيقي فراخواني داده است با عنوان “هامونبازان جهان کجائيد.” اين فراخوان اعلام ميکرد ماني حقيقي قصد ساختن فيلم مستندي درباره هامون دارد. ماني حقيقي اعلام ميکرد:

بالاخره همه ما يك روز بايد تكليف‌مان را با “هامون” روشن كنيم و بفهميم چرا اين فيلم “يه چيزيه پر از درد و رمز و راز و عشق”.

نفوذ عميق فيلم هامون در آگاهي فرهنگدوستان ايراني، ستايش و همذات پنداري که شخصيت هامون در مخاطبان خود ايجاد کرد سوالهاي مهمي را درباره ماهيت اين نفوذ و علتها و خاستگاههاي فرهنگي و اجتماعي آن در برابر ما قرار ميدهد. اما پيش از پرداختن به اين سوالها لازم است نخست از محتواي هامون مهرجوئي سردر آوريم و بفهميم حميد هامون به واقع که بود.

۳

فرم بخش مهمي از فيلم هامون است. هامون تشکيل شده است از چندين داستان کوچک به هم پيوسته که با هم يک داستان کلي را ميسازند با ساختار روايتي غير خطي. داستان مرتب در زمان به جلو و عقب برده ميشود. علاوه بر اين، سه سکانس کابوس گونه در آغاز، پايان، و وسط فيلم ورسيوني سوررئال از گره هاي فيلم نمايش ميدهند. هرکدام از اين داستانهاي کوتاه، علاوه بر آشکار کردن بخشي از درام، تمهاي اجتماعي و فرهنگي که فيلم با آنها دست به گريبان است را نيز هويدا ميکنند. بنابراين مخاطب فيلم هامون با دو موضوع مستقل و در عين حال به هم پيوسته مواجه ميشود؛ از يکسو تمهايي اجتماعي و فرهنگي که فيلم قصد به نمايش گذاشتن شان را دارد و از سوي ديگر برخورد شخصيت حميد هامون با اين تمها و سنتز درام زندگي او با اين تمها. در اين ميان سه کابوس هامون از آنجا نقش کليدي ميابند که تبديل به تجسم اين سنتز ميان واقعيت بيروني و حميد هامون ميشوند.

حميد هامون يک روشنفکر است. روشنفکري رانده شده از خانه و زندگي که صفحه هاي پيشنويس تز دکترايش، که «ترس و لرز» کير که گور و «کليات شمس» در کنار آن ديده ميشوند، را باد به خيابان ميريزد. پليس و طلبکاران به دنبال هامون هستند. هامون زن اش را کتک ميزند (درطول فيلم هامون دوبار دست روي زن اش بلند ميکند و هردوبار ماجرا ناموسي ست،) فرياد ميزند، هزينه زندگي را تامين نميکند و به گفته وکيل اش «صغير و محتاج قيم» است. هامون فکر ميکند در برابر ابراز قدرت ضعيف است و در عين حال آماده است که در جواب همسرش که «ديگر مزخرفات او را قبول ندارد» بدون لکنت او را در حال «طي کردن يک بحران رواني» بداند. هامون ابايي ندارد در اولين ملاقات اش با يک دکتر روانکاو به او پشت در مستراح اعلام کند که با چهل و چند سال سن «در زندگي هيچ پخي نشده است» و «ديگر به هيچ چيز اعتقاد ندارد» و علاوه بر همه اينها همان پشت مستراح چند خط شعر از نيما يوشيج را نيز بسيار رومانتيک و با احساس به ته سخنراني اش بچسباند. هامون به شدت بي عرضه است؛ در تمام دو ساعت فيلم هامون قادر نيست حتا يک کار را به انجام برساند، از يک سبقت گرفتن ساده تا اداره يک زندگي، از انجام دادن وظايف کارمندي تا تي کشيدن زمين خانه تا نوشتن رساله دکترا، هامون، علي رغم ادعاهاي کبير روشنفکرانه اش، از انجام دادن کارها به کلي عاجز است.

«ترس و لرز» سورن کير که گور در جوار «کليات شمس». اين از آن نوع همجواري هايي هاست که لزوما مشکل سازند – مشکل ساز از نظر فلسفي و فرهنگي. در واقع معماي هامون در همين همجواري مشکل ساز فلسفي و فرهنگي ريشه دارد. دوگانگي فلسفه عصر جديد از يکسو و معنويت (تئوسوفيا) پيشامدرن شرقي از سوي ديگر. اين دوگانگي در سراسر فيلم هامون، از اول تا آخر ديده ميشود وهمان عاملي ست که آن پديده اي را ميسازد که بايستي آنرا به عنوان شخصيت دوپاره حميد هامون توصيف کرد. تحليل و توصيف اين دوگانگي کليد ماست در گشودن راز حميد هامون.

ميدانيم هامون از پسزمينه اي مذهبي و سنتي ميايد. در يکي از روياهاي اش هامون کوچک را ميبينيم که وحشتزده از صحنه هاي دلخراش خشونت مذهبي، عزاداري، و گوسفندي سربريده شده به دنبال پناهگاهي ميگردد. در سکانس ديگر مادر چادر به سر و به وضوح سنتي هامون را درحال آموختن نماز به هامون کوچک ميبينيم. هامون از پسزمينه اي مذهبي ميايد و آنطور که داستانهاي فيلم هويدا ميکنند مسئله مذهب و مسئله فرهنگ بومي براي او حل نشده باقي مانده اند؛ هامون به قول خوداش «آويخته» است. هامون در برزخ، در ميان دو جهان باقي مانده است. از يکسو جهان زندگي شهري معاصر و از سوي ديگر جهان طريقت و «کليات شمس» و کندن چاه آب در روستا براي آن چيزي که هامون به عنوان «کار براي کار» يا کار منهاي عقل معاش توصيف ميکند. تراژدي هامون از آنجا شکل ميگيرد که هامون در نهايت به هيچ کدام ازين دو جهان تعلق ندارد. هامون را ميبينيم که هيجانزده به مهشيد «آسيا در برابر غرب» داريوش شايگان را براي خواندن ميدهد. هامون را ميبينيم که بر سر مهشيد (دوست دختر و همسر آينده اش) چادر سياه ميکند تا به زيارت بروند و هامون نگاه عاشقانه اش را با صورتي چسبانده به ضريح امامزاده، با صداي روضه خواني در پسزمينه، به مهشيد بدوزد. از سوي ديگر هامون را ميبينيم دست به گريبان با قسط خانه و منزل. هامون را ميبينيم که همسراش او را براي ازدواج با يک بساز بفروش معروف شهري ترک ميکند. و از همه مهمتر هامون را ميبينيم که براي گذران زندگي ناچار از انجام کارهاييست از قبيل فروشندگي دستگاههاي پزشکي. شخصيت دوپاره و برزخي حميد هامون پيامدهايي به مراتب عميقتر از آنچه وصف شد دارد. ابعاد واقعي و عميق شخصيت هامون را بايد از طريق طرح يک سوال بررسيد.

سوال اين است: چه چيزي در حميد هامون اين معلم انگليسي کلاسهاي شبانه تهران، اين فروشنده لوازم پزشکي، اين مردي که شبها با «مسئله ابراهيم» دست به گريبان است و روزها براي شرکتي کار ميکند که به قول خوداش وظيفه اي ندارد جز فراهم کردن شرايط براي « بهره گيري از دستمزد ارزان کارگر در کشورهاي جهان سوم» آنقدر مهم است که زندگي او را دستمايه فيلم داريوش مهرجويي کند؟ چه چيزي در اين شخصيت تا اعماق آگاهي مخاطبين مهرجويي چنان نفوذ ميکند که آثار آن هيجده سال بعد چنين ملموس باقي بماند؟

۴

هامون در پايان يک عصر روي ميدهد. هامون روايت پايان يک عصرو توصيف آغاز شدن عصري تازه است. نشانه هاي عصر جديد در فيلم فراوان و صريح اند. در سکانسي کليدي از فيلم هامون را ميبينيم که پس از ناکام ماندن در تي کشيدن زمين خانه و بعد جلو زدن از همکارش براي گرفتن تنها جاي پارک در دسترس سرانجام پا به محل کاراش ميگذارد. هامون دير به محل کاراش ميرسد و مانند يک روشنفکر شرقي وظيفه شناس بلافاصله مشغول نوشيدن چاي و خواندن روزنامه ميشود. همه چيز عادي به نظر ميرسد. مهرجويي تيتر بزرگ روزنامه را به ما نشان ميدهد: «مذاکره رهبران آمريکا و شوروي در عرشه ناو». دهه پاياني جنگ سرد است (فيلم ساخته ۱۹۹۰ ميلاديست)، جهان در حال طي کردن پيچ بزرگي ست که قرار است در انتهاي آن داراي نظم به کلي تازه اي شود. ولي هامون به اين جزييات پيش پا افتاده علاقه اي ندارد. چشم او بلافاصله تيتر کوچک تر را ميگيرد: «پاکستاني ها را سر بريدند». در اينجاست که هامون الهام گرفته از سر بريدن پاکستانيها مشغول نگارش کابوسي ميشود که سکانس روياي مياني فيلم است (رجوع کنيد به پاراگراف اول بخش ۳).

هامون را ميبينيم که در کابوس اش پا به سياهچاله اي قرون وسطايي ميگذارد. درون سياهچاله کسي را جراحي ميکنند. دست جراح تا بازو در شکم بيمار فرو رفته است و پرستاري دستمال پر از خون را در سطلي ميچلاند. صحنه دلخراشي ست. بعيد است اميدي به بيمار و يا به مهارت جراحان باشد. و از همه عجيب تر، بيمار خود حميد هامون است! اما درين اتاق جراحي چه اتفاقي در حال افتادن است؟ جراحان سعي ميکنند چه دردي را علاج دهند؟ بلافاصله هامون را ميبينيم با مهشيد چادر سياه به سر در امامزاده مشغول خوردن کباب (نامزدبازي/کبابخوري در امامزاده که قبلا ورسيون اصلي اش را ديده ايم.) همه چيز مثل بار پيش است فقط اين بار مهشيد صورت ندارد. مهشيد يک شي ء است، بدون هويت و بدون صورت. کابوس پايان ميابد و هامون به اتاق رئيس احضار ميشود.

هامون (که مشق شب اش را هم انجام نداده) نا آماده به اتاق رئيس قدم ميگذارد. فيلم در زمان حال روي ميدهد. در اواخر دهه ۱۳۶۰ خورشيدي. جنگ پايان يافته است و «عصر سازندگي» آغاز شده است. جامعه ايران بناست که برود تا به آغوش بازار جهاني بازگردد. در اينجاست که طي ديالوگي بين هامون و آقاي رئيس نشانه هاي صريح آغاز عصر جديد پديدار ميشوند: نوعي بيزينس با آسياي جنوب شرقي در کار است. رئيس فرهنگ سوني و هيتاچي و ميتسوبيشي را ستايش ميکند و هامون را بدوي و جهان سومي ميداند. هامون اما معقتد است فرهنگ سوني و هيتاچي يعني مثل سوسک و مورچه دست و پا زدن در «مرداب تکنيک». هامون ميخواهد بداند در بهشت سوني و هيتاچي و ميتسوبيشي «به سر عشق چه ميايد». هامون باز خيالاتي ميشود و سردار مسلماني را ميبيند که سوار بر اسکيت از در وارد ميشود و به سبک مسلمانان جهادي سر رئيس تکنيک زده و دور از عشق را با شمشير از سر جدا ميکند.

به اين ترتيب جنبه عميقتري از حميد هامون افشا ميشود:هامون يکي از پيچ و مهره هاي ماشين اجتماعي جديد است و در آن واحد نوستالژياي روزگار گذشته را در سر دارد. هامون به گذشته چنگ زده است. هامون حاضر نيست دست از گذشته بردارد. نه از معنويت گذشته، نه از همسري که به صراحت ميگويد ديگر دوست اش ندارد و ميخواهد بعد از طلاق با «عظيمي بساز بفروش معروف» و يکي از رهبران کوچک عصر جديد ازدواج کند. هامون در برزخ گذشته و حال «آويزان» است.

عين همين تم درمحل کار دوم هامون تکرار ميشود. رئيس دوم به هامون ميگويد «اينجا همه فروشنده اند». و در حالي که آماده مذاکره با فرهنگ سوني وهيتاچي، بامرداني آسيايي، با «ژاپني ها»، ميشود هامون روشنفکر و اهل معنويات را به دنبال فروش لوازم پزشکي ميفرستد. تمام نشانه ها به ما ميگويند که هامون، علي رغم نق و نوق هايش، خود تا گردن در اين سيستم درگير است. لوازم پزشکي مورد بحث در اصل به اصرار خود هامون خريداري شده اند. رئيس دوم به هامون ميگويد «تويي و اين فقط تو بودي تو» که باعث خريد اين دستگاهها شدي. هامون بيش از آن جزيي از سيستم است که بتواند ادعا کند قرباني آن است.

۵

گفتيم که هامون از مجموعه اي از داستانهاي کوچک و روايتي غير خطي تشکيل شده است. با اين حال اگر از غيرخطي بودن روايت چشم بپوشيم، اگر داستانها را با منطقي خطي از نو بچينيم، با يک درام کلاسيک، با ساختار ثبات ِ اوليه –بحران –ثبات ِ نهايي، مواجه خواهيم شد.

ثبات اوليه دوره ايست که وجود دوپاره حميد هامون شاد و راضي ست و تناقضهاي دروني آن هنوز نامرئي ست. هامون و پير و مراداش «علي» در امامزاده اي در کاشان بحثهاي فلسفي-معنوي ميکنند، «مسئله ابراهيم» را مطرح ميکنند، «کار براي کار» و نزديکي به زمين را تجربه ميکنند، سه تار ميزنند و چه نميکنند. هامون عاشق و شاد است. مهشيد او را ستايش ميکند و آنجور که بعدها از زبان مادراش ميشنويم روشنفکر بودن هامون را بر سر خانواده ثروتمند خود ميزند. هامون براي مهشيد «ابراهيم در آتش» ميخواند و همانجور که در بالا اشاره کرديم او را به امامزاده ميبرد. هامون و مهشيد با عاشق اند و ميتوانند بعد از زيارت امامزاده احساسات ضد تکنيک خود را در حال خوردن کباب ابراز کنند.

معرفي دکتر روانکاو آغاز بحران است. ازين جا به بعد هامون و مهشيد ديگر به ندرت در يک ميزانسن ديده ميشوند. مهشيد به وضوح به فرهنگ بورژوايي خود بازگشته است. لباسها و اطوار مهشيد، از آن مهمتر سرگرمي تازه او، نقاشي، همه شکستي اساسي از دوره ثبات اوليه را بازمينمايند. اينجا ديگر اين هامون است که فرهنگدوستي خانواده و نزديکان ثروتمند مهشيد، «فهم و شعور» بورژوايي آنها، بر سراش ميخورد. عظيمي «بساز بفروش معروف» را ميبينيم که چندين تابلوي مهشيد را باهم ميخرد و فاتحانه براي آنها چک مينويسد. مهشيد در پايان يک بحران رواني ست. او بيخوابي و فراموشي و ترس و لرز فراوان را از سر گذرانده است و در پايان ترس و لرز ديگر هامون را دوست ندارد. مهشيد ديگر حوصله حرفهاي هامون درباره «دلهره وجودي» و «رو به نابودي رفتن همه چيز» را ندارد. مهشيد «ديگر چرت و پرتهاي هامون» را قبول ندارد. تناقض دروني حميد هامون، وجود دوپاره او، آويختگي او ديگر کاملا آشکار شده اند. بحران آغاز شده است.

در روايت غير خطي فيلم داستان درست ازينجا  آغاز ميشود. هامون از خانه رانده شده، طلبکاران به دنبال اش هستند، و از همه مهمتر مهشيد طلاق ميخواهد. سکانس روياي اول فيلم اين موقعيت را در ورسيوني سوررئال در خود جمع ميکند. تمام شخصيتهايي که در طول فيلم با آنها آشنا ميشويم اينجا حاضراند. مهشيد در لباس سفيد عروسي همراه عظيمي بساز بفروش، که به صورت غولي شاخدار درآمده است، در بالاي تپه اي ناپديد ميشود. هامون به دنبال آنها ميرود ولي با دره عظيم و ترسناکي روبرو ميشود که گذشتن از آن ناممکن است. هامون ميخواهد بازگردد ولي همه شخصيتها او را به جلو هل ميدهند. آنها هو ميکنند. به هامون ميخندند. او را به هم نشان ميدهند. دکتر روانکاو در هيئت پهلواني باستاني از راه ميرسد و سعي ميکند هامون را به زور به پيش براند. هامون درمانده بر زمين مي افتد و پهلوان-روانکاو ما او را زير صخره اي عظيم مدفون ميکند.

از همين آغاز فيلم هرآنچه در زمان حال روي ميدهد، يعني در آخرين روز از بحران حميد هامون، قدمي ست به سوي سقوط نهايي. اول از همه باد دستنوشته هاي فلسفي هامون را با خود ميبرد. هامون از انجام دادن وظايف اش براي رئيس هوادار سوني و هيتاچي اش ناتوان ميماند. هامون به دادگاه ميرود و در آنجا هم در حضور مهشيد و دوربين تلويزيون که تصادفا حاضر است فاجعه مي آفريند ( اينجاست که هامون فرياد مضحک و سانتيمانتال خود را ميزند که «اين زن سهم منه عشقه منه طلاق اش نميدم». به ياد بياوريم که چطور قلب نازک يک نسل با اين مضحکه لرزيد). هامون سعي ميکند به وظايف فروشندگي خود برسد ولي نزديک است خود را به کشتن دهد. هامون به دنبال جوي باصفايي ميگردد تا در کنار آن فکر کند و به جاي آن جويي پر از زباله ميابد.در کنار همين جوي پر زباله و لابد بويناک هامون داستان پير و مراداش علي را به سبک «پريا تشنه تونه پريا گشنتونه» شاملو بازميگويد. کم کم به سقوط نهايي نزديک ميشويم؛ هامون به سراغ «تفنگ پدربزرگ» ميرود تا با آن مهشيد را بکشد، ولي معلوم ميشود ازين کار هم عاجز است. ديگر همه چيز از دست رفته است؛ هامون سر به جاده ميگذارد تا به تنها چيزي پناه ببرد که براي اش باقي مانده، به پير و مراد اش علي عابديني. يافتن علي عابديني نقطه اوج تراژدي و لحظه تکميل سقوط است. هامون  علي را ميابد و اين پير و مراد، اين عارف، اين مرد «کار براي کار» که هامون را «درگير مسئله ابراهيم کرده بود»، اين کسي که در لحظه اي گذرا هامون را به خاطر «عقل معاش» اش مسخره ميکند، و اين مرد «نزديک به زمين»، حالا دور از کاشان و امامزاده و معنويت، در بالاي برج نيمساخته اي عظيم، يک مهندس بساز بفروش است. اينجاست که براي هامون امکاني نميماند جز آنکه دوان دوان و آشفته سر خود را به امواج دريا بسپارد.

سکانس روياي پاياني که بعد از به دريا زدن هامون روي ميدهد بازهم روايتي کابوسوار از موقعيت هامون است. بحران با اين کابوس تمام ميشود و فيلم به ثبات نهايي ميرسد. اين جا هم همه شخصيتها جمع اند. بناست مهشيد و هامون دوباره با هم عروسي کنند. براي لحظاتي همه شاداند و هامون را دوست دارند. از رئيسها تا عظيمي بساز بفروش رقيب عشقي اش. اما شادي و موسيقي رقص بسيار کوتاه اند و به زودي طوفاني بزرگ برميخيزد که همه چيز را با خود ميبرد. همه چيز از دست رفته است و بايد از اول شروع کرد. کابوس تمام ميشود و علي عابديني را ميبينيم که با قايقي موتوري به سراغ هامون ميايد و پيکر نيمه جان اش را از آب بيرون ميکشد.

يا شايد اين فقط ادامه کابوس است؟

۶

چندماه پيش داريوش مهرجويي در اعتراض به کوتاه کردن فيلم هامون در پخش تلويزيوني آن نامه اي به آقاي ضرغامي رئيس راديو تلويزيون دولتي ايران نوشت. مهرجويي از جمله نوشت: « جوهره اصلي فيلم همان رابطه عشق و دين يا عشق و ايمان است.» همانطور که ديديم «جوهره اصلي فيلم» درباره خيلي چيزهاست ولي به يقين ربط زيادي به عشق و دين و ايمان ندارد. يا حداقل آن ربطي که رهبران جمهوري اسلامي و هزاران شيفته فيلم تصور ميکنند را ندارد. براي من قابل تصور نيست واکنش «هامونبازان» که به کلي به حميد هامون دل باختند و با او يکي شدند، و از آن مهمتر، واکنش مرداني که فيلم را به نام مانيفست « هنر اسلامي، تفکر اسلامي، هويت ملي و ترديد اصولي نسبت به فرهنگ شيطاني اسکتبار» ستايش کردند و ميکنند، چه لبخند جانانه اي بر لبان داريوش مهرجويي نشانده است. منتظر آنروزي ميمانيم که مهرجويي بتواند بلند بلند و علني قهقهه اش را بزند. ////

[۱] www.sourehcinema.com

[۲] http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=465741

[۳] http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-793041

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)