ادوارد سعید-

علیرضا ثقفی خراسانی-  مقاله ذیل ششمین مقاله درباره وظایف روشنفکران است که توسط ادوارد سعید ابتدا به صورت مجموعه سخنرانی ها در باره روشنفکران وسپس به صورت مجموعه مقالات درسلال 1991 منتشر شد. این مجموعه مقالات درسال 1375 ترجمه شد، اما اجازه انتشار نیافت. انتشار این مقاله از آن جهت در این شرایط اهمیت دارد که موضوع آن امروزه بار دیگر مطرح شده است. هر چند این مقاله پس از حمله به عراق و در سال 1991 نوشته شده است و در آن زمان برای عده ای از روشنفکران انتخاب میان صدام و امریکا مطرح بوده است و به همان گونه که نویسنده می گوید عده ای از روشنفکران بدون توجه به مقاصد امریکا و تنها به این خاطر که صدام حسین فاشیست و مرتجع است از امریکا حمایت می کردند، درحالی که عده ای دیگر حمله به امپریالیسم را به خاطر تهاجم به یک کشور اصولی می دانستند.امروز این مساله خود را در میان روشنفکران به صورت حمایت از بشاراسد یا مخالفان وی نشان می دهد. عده ای تنها مداخله های امریکا را مشاهده می کنند و جنایات بشار اسد را نمی بینند وعده ای هم به عکس، مداخله های امریکا برایشان امر مهمی نیست …
چرا روشنفکر باید میان ارتجاع، یا به قول نویسنده، فاشیسم، و امپریالیسم یکی را انتخاب کند؟ چرا روشنفکر برای خود این استقلال نظر را نداشته باشد که هم ارتجاع و هم امپریالیسم را محکوم کند؟ جنایات حکومت سوریه در مباران شهرهای پرجمعیت این کشور امری نیست که بتوان از آن دفاع کرد، هم چنانکه مداخله ی دیگر کشورها در سوریه محکوم است. دراین میان این مردم ، کارگران و زحمتکشان سوریه هستند که بیشترین صدمات ویرانی ها وکشتار را تحمل میکنند و آنها هستند که باید در باره ی سرنوشت خود تصمیم بگیرند. شک نیست که این تصمیم گیری ابتدا با کنار زدن حکومت جنایتکار سوریه امکان پذیر است و آنگاه استقلال مردم در انتخاب سرنوشت خود باید مد نظر روشنفکران قرار گیرد.
این مقاله از آن جهت که روشنفکران مستقل را به انتخاب راه صحیح بدون وابستگی به هر جریانی و یا ساختن بت از هر فرد و جریان سیاسی وقدرت برتر، تشویق می کند اهمیت به سزایی دارد.بت هایی که همواره می شکنند

دوستی ایرانی داشتم که روشن فکری قابل احترام و سخنگویی برجسته بود. برای اولین بار در سال 1978 با او آشنا شدم. وی نویسنده و معلمی ارزشمند بود که نقش مهمی در پخش اطلاعات مربوط به حکومت ضد مردمی شاه در ایران داشت. اما به زودی در موقعیت جدیدی که در ایران بوجود آمد، جزو گروه قدرتمندان شد. او با احترام از امام خمینی یاد می کرد . طولی نکشید که به مردان نسبتا جوان اطراف امام پیوست. مردانی شبیه ابوالحسن بنی صدر و صادق قطب زاده که گرچه مسلمان بودند، اما مسلمانانی ستیزه جو نبودند.

چند هفته بعد از انقلاب اسلامی، نظام جدید قدرتش را در سراسر کشور تحکیم کرد. دوست سابق من به عنوان سفیر در یک پایتخت مهم به غرب برگشت. (او برای تحکیم حکومت جدید ایران آمده بود) به خاطر آوردم که یک یا دو بار به همراه او، در هیاتی شرکت داشتم که به خاورمیانه می رفت. او را در جریان گروگان گیری اعضای سفارت امریکا در تهران دیدم. او مرتبا اظهار دلتنگی می کرد و از کسانی عصبانی بود که اشغال سفارت را سازمان داده و 50 نفر را به گروگان گرفته بودند. من شک نداشتم که او خود را در مسیر جدیدی قرار داده بود و وفادارانه و صمیمانه از حکومتش دفاع و به آن خدمت می کرد. من او را به عنوان یک مسلمان غیرفناتیک می شناختم. او در دفاع مشروط و انتقاد از حکومت ماهرانه عمل می کرد.
هر چند او از وجود بعضی گروه های فشار در حکومت ناراحت بود، اما هیچ کس شک نداشت که او صمیمانه به ضرورت وجود امام در قدرت اعتقاد داشت و امیدوار بود که مشکلات حل شود. او آنقدر صادق و وفادار بود که یک بار وقتی به بیروت آمده بود، به من گفت: از دست دادن با رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین خوداری کرده زیرا او از امام انتقاد کرده بود.
به نظر می آید چند ماه قبل از آزادی گروگان ها، او پست سفارت را ترک کرد و به ایران برگشت. این بار او دستیار بنی صدر شده بود. (اوایل سال 1981) تضاد میان امام و بنی صدر که به خوبی طراحی شده بود، به شکست بنی صدر منجر شد و کمی بعد با برکناری بنی صدر توسط امام، وی به تبعید رفت و دوست من نیز به سرنوشتی مشابه او دچار شد. پس از خروج از ایران او مدتی با مشکل روبرو بود. پس از حدود یک سال او تبدیل به یک منتقد پر سرو صدای حکومت ایران شد. او به کسی و حکومتی حمله می کرد که در نیویورک و لندن از آن دفاع و به آن خدمت کرده بود. در عین حال او انتقاداتش از رژیم شاه و حمایت امریکا از آن را از یاد نبرده بود.
اما چند ماه پس از جنگ خلیج فارس در 1991، وقتی شنیدم او در باره ی جنگ صحبت می کند واین بار در برابر عراق از امریکا حمایت می کند، بسیار غمگین شدم. او همانند بسیاری از روشنفکران چپ اروپایی می گفت: در تضاد میان امپریالیسم و فاشیسم، باید از امپریالیسم حمایت کرد. تعجب من از آن بود که به نظر من هیچ یک از نظریه پردازان این مساله، توجه لازم را به انتخاب صحیح نکردند، زیرا کاملا پسندیده و امکان پذیر است که روشنفکر و بنیان های سیاسی وی، فاشیسم و امپریالیسم، هر دو را مردود بداند.
به هر ترتیب این داستان مختصر یکی از معماهایی را مشخص می کند که روشنفکران معاصر با آن دست به گریبان هستند. روشنفکر امروزی نمی تواند تنها در حوزه ی تئوری یا آکادمیک محدود بماند، بلکه مستقیما در حوزه ی مسایل اجتماعی درگیر است. اما یک روشنفکر چگونه در مسایل اجتماعی درگیر می شود؟
آیا یک روشنفکر می تواند عضو یک حزب بشود، به تفکری خدمت کند که خود را به صورت حرکت سیاسی مشخص، اشخاص و موقعیت ها نشان می دهد و در عین حال اعتقادات صحیح خود را حفظ کند یا راه صحیح و معتبری وجود دارد که روشنفکر بتواند در فعالیت ها وارد شود، بدون آنکه رنج و درد خیانت و پس گرفتن حرف خود را تحمل کند؟ اعتقاد یک روشنفکر به یک مساله تا چه حد می تواند صادقانه باشد؟ آیا شخص می تواند استقلال فکری خود را حفظ کند بدون آن که درد و رنج تغییر موضع و ندامت را تحمل کند؟
داستان بازگشت دوست ایرانی من به تئوکراسی اسلامی و خروج از آن، به طور کامل با تغییرات شبه مذهبی ای منطبق نیست که به صورت غم انگیزی در اعتقادات و ایده ها بوجود می آید. آن زمان که او حامی انقلاب اسلامی بود یا از آن انتقاد می کرد، همانند یک سرباز- روشنفکر در جایگاه خودش قرار داشت. من هرگز در صداقت او شک نداشتم. او در نقش اول همانقدر صادق بود که در نقش دوم و در هر زمان همانند مبارزی موثر، باحرارت و باصراحت بود.
البته من همواره در جریان فعالیت های دوستم یک ناظر خارجی نبودم. بلکه در طی دهه هفتاد، ما با هم، به عنوان فعالان جنبش فلسطین، نهضت همگانی را در برابر نقش مداخله گرایانه و بااهمیت ایالات متحده به راه انداختیم که به نظر ما شاه را تقویت می کرد و حامی و نگهدار اسرائیل نامشروع بود.هم مردم ما و هم مردم ایران، قربانیان سیاست های بی رحمانه بودند، تحت فشار قرار داشتند و هویتشان از هم پاشیده و به فقر و بدبختی کشیده شده بودند. ما هر دو تبعیدی بودیم. باید اعتراف کنم که با رفتن او، من تنها شدم. هنگامی که گروه دوست من پیروز شد، من بسیار شاد شدم. این شادمانی تنها به خاطر بازگشت دوستم به وطنش نبود، بلکه از هنگام شکست اعراب در سال 1967، موفقیت انقلاب ایران اولین حرکتی بود که سلطه ی غرب در خاورمیانه را به زیر می کشید. این انقلاب که با اتحاد غیرمنتظره مردم و روحانیون صورت گرفت و حتا اندیشمندان مارکسیست خاورمیانه را گیج کرده، مورد استقبال هردوی ما بود.
شاید به خاطر خودسری روشنفکر سکولار و یا هر دلیل دیگر، حتا قبل از آنکه سرکوب مخالفان در حکومت جدید ایران شروع شود، من هیچ گاه با شخص رهبر ایران ارتباطی نداشتم. من به طور عادی هیچ گاه وابسته یا عضو یک حزب نبودم و هیچ گاه داوطلب خدمتی نشده ام. من درحاشیه بودن را مفیدتر یافته و خارج از گردونه ی قدرت بوده ام. شاید به این خاطر که استعداد قرار گرفتن در این گردونه ی فریبنده را نداشتم واین تقوای گوشه گیری را عاقلانه می یابم. من هیچ گاه به طور کامل به زنان و مردانی اعتقاد نداشته ام که نیروها را هدایت می کنند، احزاب و کشورها را هدایت می کنند و رهبریت بلامنازع خود را اعمال می کنند، زیرا آنها را به طور کلی “مردان” و “زنان” می دانم. قهرمان پرستی و حتا فکر قهرمان پروری هنگامی که شامل بسیاری از رهبران سیاسی می شود، به خودی خود مرا دلسرد می کند. در حالی که پیوستن به یک طرف، ‌آنگاه جدا شدن و سپس پیوستن دوباره دوستم را شاهد بودم که با تشریفات بسیاری از پیوستن و وازدن (گرفتن و پس دادن پاسپورت امریکایی اش) همراه بود، عمیقا از این خوشحال بودم که یک فلسطینی تبعه ی امریکا هستم. احتمالا تنها سرنوشت من همین بود، بدون آنکه آلترناتیو جالب تری برای زندگی من در بقیه ی عمرم وجود داشته باشد.
برای مدت 14 سال من به عنوان عضو مستقل پارلمان فلسطین در تبعید (شورای فلسطین) خدمت کردم. اکثر اعضای این شورا را در جلسات هفتگی ملاقات می کردم. من به رغم مخالفتی که داشتم، به عنوان همبستگی مشترک، در آن جلسات شرکت می کردم. چون احساس می کردم یک فلسطینی که در غرب دست به افشاگری بزند، اهمیت سمبولیک دارد و همانند کسی است که در مبارزه و مقاومت، در برابر سیاست های اسرائیل شرکت دارد و فلسطینیان را برای کسب خودمختاری یاری می کند. خود را وابسته به شورا می دانستم. پیشنهاد هر گونه شغلی را رد می کردم. هیچ گاه به حزب و دسته ای نپیوستم. هنگامی که در سومین سال انتقاضه از سیاست های رسمی فلسطینیان در ایالات متحده گیج شده بودم، نظرات خود را وسیعا در مجامع عربی بیان کردم. هیچ گاه مبارزه را ترک نکردم و در کنار امریکا و اسرائیل قرار نگرفتم. از همکاری با قدرت هایی امتناع کردم که هنوز حاکمان اصلی مردم مان بودند. هیچ گاه به سیاست ها و دعوت های حکومت های عربی پاسخ مثبت ندادم.
کاملا آماده بودم که این موضع معترضانه مشکلاتی برای من بوجود آورد و بطور کلی مرا منزوی کند. زیرا ما سرزمینی نداریم که حاکمیت آن در دست خودمان باشد. تنها پیروزی های محدود و مکان های محدودی برای برگزاری مراسم خودمان داریم. شاید آنها بی میلی مرا برای پیوستن به احزاب و گروه ها، همانند دیگران، به حفظ اعتقادات و وضعیت خودم تعبیر کنند. به هر ترتیب من قادر نیستم وابستگی به احزاب و گروه ها را بپذیرم. من ترجیح می دهم استقلال فکری و شخصی خود را حفظ کنم. بینش هایی که با احساسات پرحرارت معتقدان راستین و جدید ابراز می شود، برای من مبهم است. به این نتیجه رسیدم که موضع انتقادی من، که مسایل را با یکدیگر مخلوط نمی کنم، پس از اعلام بیانیه سازمان آزادی بخش فلسطین و اسرائیل در اگوست 1993 مثبت بوده است.
به نظرم می رسید که خوشحالی فزاینده ی رسانه ها که هیچ چیز جالب در باره ی اظهارات رسمی نمی گفتند، القا کننده این اتهام وحشتناک بود که رهبری سازمان آزادی بخش فلسطین تسلیم اسرائیل شده است. بیان چنین مساله در آن موقع فرد را در اقلیت قرار می داد. اما احساس من این بود که باید به دلایل اخلاقی و وظیفه ی روشنفکری این مساله گفته شود. تجربه ی دوست ایرانی که قبلا من آن را برشمردم، مقایسه ی مستقیمی با سایر حوادث است. پذیرش ها و پس گرفتن هایی که در پیش روی روشنفکر قرن بیستم، چه در غرب و چه در خاور میانه (که من بهتر آنها را می شناسم) قرار دارد و مایلم که در اینجا بیشتر به آن بپردازم.
نمی خواهم دو پهلو حرف بزنم . من مخالف تغییر عقیده و اعتقاد به بت سیاسی از هر نوعش هستم. به نظر من هر دوی این مسایل برای روشنفکر نامناسب است. البته این مساله به مفهوم کنار آب ایستادن و تن به ‌آب نزدن نیست.
آنچه من در این سخنرانی ها به آن پرداخته ام، تاکیدی بر اهمیت حرکت متهورانه ی روشنفکر، خطر کردن، افشا کردن و وفاداری به اصول، پذیرش خطر در مباحث و درگیر شدن درمسایل جهانی است. برای مثال اختلافی را که میان روشنفکر آماتور و حرفه ای ترسیم کردم، بر مبنای همین قرار دارد. به طوری که روشنفکر حرفه ای اظهارات خود را بر مبنای حرفه اش بیان می کند و مدعی بی طرفی است. درحالی که روشنفکر آماتور، نه توجهی به پاداش دارد و نه در اندیشه انجام فوری کار حرفه ای است، بلکه با تعهد به ایده و اعتقاد خود و ارزش های موجود در فضای عام مبادرت به حرکت می کند. روشنفکر اغلب اوقات به طور طبیعی به مسایل سیاست جهانی کشانده می شود. علت آن است که جهان بدون شباهت به ‌آزمایشگاه یا کتابخانه ، تحت تاثیر قدرت ها و منافع وسیعا حاکم است که ملت و یا جامعه را به حرکت در می آورد. همانگونه که مارکس به درستی می گوید:” روشنفکر از مسایل نسبتا انتزاعی تحلیلی به تغییر و تحولات مهم اجتماعی کشانده می شود.”
هر روشنفکری که حرفه اش تنظیم نقطه نظرها، ایده ها و ایدئولوژی های خاص است، ‌به طور منطقی آرزو دارد که این نظرات و ایده ها در جامعه به کار گرفته شود. روشنفکری که تنها برای خودش می نویسد یا صرفا به خاطر یادگیری یا علم محض تحقیق می کند، هیچ گونه اعتقادی ندارد ونمی تواند داشته باشد. همان گونه که جان جنت، نویسنده ی بزرگ قرن بیستم، یک بار گفت: درست از لحظه ای که شما مقاله تان را چاپ می کنید، وارد زندگی سیاسی می شوید. در این صورت اگر نمی خواهید سیاسی شوید، نباید مقاله بنویسید یا سخنرانی کنید.
اساس مساله ی تغییر عقیده، درخود تغییر عقیده و یا صف بندی ساده نیست. بلکه مساله خدمت کردن به یک طرف و نفرت داشتن از طرف دیگر است. نمونه ی ناخوشایند و ناراحت کننده این نوع تغییرموضع در دوره ی جنگ سرد، به طور عام درغرب و به طور خاص در امریکا اتفاق افتاد که بی سابقه بود. این موضوع در هنگامی بود که دسته های روشنفکران به صحنه ی نبردی پیوستند که افکار و قلب های مردم سراسر جهان به آن وابسته بود. کتاب بسیار مشهورِ ریچارد کروزمن در سال 1949 بر روی فضای مانی گرایانه (1) روشنفکر دوران جنگ سرد متمرکز شده بود. عنوان کتاب “خدایی که شکست خورد” بود. صراحت و روشنی مذهبی آن بیانگر مطالب واقعی ای از محتوای کتاب است. شایسته است در اینجا مختصری به آن اشاره کنیم. کتاب “خدایی که شکست خورد” گواهی ساده لوحی روشفنکران برجسته ای همانند ایگناسیو سیلونه ، آندره ژید، آرتور کوستلر، استفان اسپندر و دیگران است. به هر کدام از آنها اجازه می داد که تجربیات خود را از مسیر مسکو بازبینی کرده و نتیجه قطعی آن رسیدن به عقاید غیرکمونیستی بود. کروزمن مقدمه ی کتاب خود را با این عبارت عهدعتیق خاتمه می دهد:”شیطان ابتدا در بهشت زندگی می کرد و آنها او را ندیده بودند. وقتی او را دیدند، نتوانستند او را از یک فرشته تمیز دهند”(2) البته این تنها یک مساله سیاسی نیست، بلکه جنبه ی اخلاقی نیز دارد. عرصه ی نبرد اندیشه به عرصه ی نبرد روح تبدیل می شود و مفهوم آن برای روشنفکر بسیار غم انگیز است. این مسایل درمورد اتحاد جماهیر شوروی و پیروانش بود. آنجا که تصفیه های عمومی سیستم ندامتگاه های عظیم وحشت کار اجباری در آن طرف پرده ی آهنین نمایانگر آن بود.
درغرب بسیاری از رفقای پیشین، غالبا طلب عفو از جامعه داشتند. وقتی این مساله به صورت کتاب”خدایی که شکست خورد” در آمد بسیار زشت بود و رفتار بدی که نمونه ی برجسته ی آن در ایالات متحده وجود داشت، توده ها را اغوا می کرد. برای افرادی مانند من که از خاورمیانه به امریکا آمده و به عنوان محصل دهه 50 در دوره ی مک کارتی مشغول تحصیل بودیم، تفکر خاص وحشت انگیزی را بوجود می آورد که تا به امروز به عنوان تهدیدی درونی و بیرونی در وجودمان مانده است. این یک بحران خاص و خود گول زدن بود که پیروزی مانی گرایی غیرعقلایی را بر تفکر عقل گرایانه و تحلیل نقادانه از خود به همراه داشت.
مسایل نه بر مبنای دست آوردهای روشنفکر، که بر مبنای بد بودن کمونیسم، توبه، ندامت، متهم کردن همکاران و دوستان، همکاری مجدد با دشمنان سابق قرار داشت. بحث ها بر روی مخالفت با کمونیسم متمرکز شده بود. بحث ها بر روی مکتب پراگماتیسم پایان ایدئولوژی تا جانشینی زودگذر مکتب”پایان تاریخ” همه در این باره بود، بدون آنکه دفاع منفعلانه ای از آزادی وجود داشته باشد. سازماندهی ضدکمونیسم در امریکا به طور ظالمانه ای با پوشش سیا وسایر گروه های بدنامی مانند: گنگره آزادی فرهنگی” رهبری می شد. (این بحث ها نه تنها در سطح جهانی،” خدایی که شکست خورد” را تبلیغ می کرد، بلکه مجلاتی همانند(el counter) را تغذیه می کردند. در همان حال اتحادیه های کارگری، سازمان های دانشجویی، کلیساها و دانشگاه ها را تصفیه می کردند.
بسیاری از کارهای انجام شده تحت نام ضد کمونیسم، به وسیله ی حامیان آن به صورت یک جنبش منظم درآمد. جنبه های ناپسند آن عبارت بودند از: نخست انحراف وسیع بحث های روشنفکری، پیش بردن مسایل فرهنگی با سیستمی از پروتستانیسم و امر ونهی های غیرمعقولانه که به وسیله پیش قراولان اصلاحات سیاسی امروزه انجام می گرفت؛ دوم اَشکال مشخص خودسانسوری که تا به امروز ادامه دارد. هر دوی این مسایل همراه با شیوه های ناپسند جمع کردن پاداش ها و امتیازهای یک تیم ، که فقط در دست همان فردی قرار دارد که تغییر موضع می دهد و از حامی جدید پاداش دریافت می کند.
عجالتا می خواهم بر این مساله تاکید کنم که احساس ناخوشایند تغییرعقیده و موضع که برای فرد پیش می آید، پذیرش یک عقیده و سپس برگشت از آن، نوعی خودپرستی و تظاهر را در فرد روشنفکر بوجود می آورد که ارتباط خود را با مردم و جنبشی که در خدمت آن بوده از دست داده است. چندین بار گفته ام که کمال مطلوب روشنفکر بیان آزادانه و روشنگرانه است. اما این یک مساله انتزاعی و دست نیافتنی نیست. اظهارات روشنفکر (اعم از هر گونه بیان و ایده ای که به مخاطبین ارائه شود) همواره باید بخش ارگانیک و پیوسته ای از تجربیات جاری جامعه باشد، باید زبان گویای فقر، ستم و اقشار تحت فشار جامعه باشد و این مسایل همواره وجود دارد و ارتباطی به عقاید خاص، اعتقادات مذهبی و شیوه های حرفه ای ندارد.
چنین موضع گیری هایی، ارتباط میان روشنفکر و جنبش یا حرکتی را محکم می کند که روشنفکر بخشی از آن است . مهم ترین خطر برای روشنفکر آن است که تفکر خودش، ایده های خاص خودش، درستکاری خودش را مهم تر از همه بداند. خواندن موضوع “خدایی که شکست خورد” برای من آزاردهنده است. حرف من این است که چرا شما به عنوان یک روشنفکر باید به بتی از هر نوع اعتقاد داشته باشید؟ چه کسی به شما این حق را می دهد که فکر کنید اعتقاد قبلی شما و همچنین تغییر عقیده ی بعدی شما این قدر مهم است؟ این مساله هنگامی بوجود می آید که مجموع سیستم دگم یک طرف، کاملا خوب پنداشته شود و طرف دیگر کاملا بد و این خوبی و بدی مطلق در یک پروسه جایگزین یکدیگر شده اند و روشنفکر سکولار احساس ناخوشایند و نامناسبی در تغییر از یک جهت به جهت دیگر دارد. سیاست تبدیل به احساسات مذهبی می شود (همانطورکه در یوگوسلاوی پیشین شاهد آن بودیم) و همراه با این تغییر مسایل اخلاقی پایمال شده ، قتل عام قومی و مناقشه ای بی پایان بوجود می آید که تصورش وحشتناک است.
مضحک آنجاست که در عقاید قبلی و اعتقادات جدید به طور یکسان متعصب، دگم، و پرحرارت هستند. متاسفانه در سال های اخیر چرخش از منتهی الیه چپ به منتهی الیه راست به صورت خسته کننده وملال ‌آوری به عنوان استقلال و روشنگری وانمود می شود. در حالی که این مساله به خصوص در امریکا تنها بازتاب تسلط ریگانیسم و تاچریسم است. بخش امریکایی این “خود ارتقایی” در امریکا خودش را “افکار ثانویه ” می نامید. به این مفهوم که افکار اولیه آن در دهه پرشتاب 1960 افراطی و غلط بوده است. در چند ماه پراهمیت 1980 “افکار ثانویه” در آرزوی تبدیل شدن به یک جنبش بود درحالی که به وسیله ی حامیان سخاوتمند جناح راست همانند برادلی و موسسات الین حمایت می شد. سرپرستی مخصوص این حرکات با دیوید هورویتس و پیتر کولیر بود که دسته دسته کتاب هایی شبیه به هم نوشته و در بسیاری از آنها از رادیکال های قدیمی الهام گرفته شده بود که تازه چشم به جهان گشوده بودند. خلاصه آنان که شدیدا طرفدار امریکا و ضدکمونیست بودند.(3)
اگر رادیکال های دهه 60 با مسایل ضد جنگ ویتنام و مواضع ضد امریکایی شان(که همواره امریکا را با K غلیظ تلفظ می کردند) در بحث هایشان پافشاری کرده و پابرجا بودند. طرفدار”افکار ثانویه” همانند آنها پرسرو صدا و آتشین بودند. تنها مساله آن بود که دیگر امروزه جهان کمونیستی وجود نداشت و امپراطوری شیطان از بین رفته بود و به نظر می رسید دیگر تطهیر خود و ندامت زاهدانه در باره ی گذشته، محدودیتی ایجاد نمی کرد. هر چند در انتها عبور از یک بت به بت جدید همچنان پابرجا بود و تنها کمی با آنچه سرزنش قبلی دشمنان امریکا و دشمنی کور با کمونیسم بیرحم و جنایتکار بود، تفاوت داشت.
در جهان عرب، شجاعت ناسیونالیستی پان عربیسم دوره ی ناصر که در دهه 1970 فروکش کرده بود، گرچه پوچ و بعضا مخرب بود، جای خود را به عقاید محلی و منطقه ای داد و این عقاید محلی و منطقه ای به وسیله ی حکومت های اقلیت حاکم و غیرمردمی سازمان یافت. اکنون تمام آنها به وسیله ی یک جنبش اسلامی سراسری تهدید می شدند. هر چند یک اپوزیسیون فرهنگی سکولاریستی در جهان عرب باقی مانده است که بیشتر آنها از نویسندگان، هنرمندان، مفسران و روشنفکران تشکیل می شوند. آنها اقلیتی را تشکیل می دهند که بسیاری از آنها مجبور به سکوت شده یا در تبعید به سر می برند.
شوم ترین پدیده ، قدرت و ثروت حکومت های ثروتمند نفتی است. بسیاری از رسانه های جنجالی غربی توجه خود را به رژیم های بعثی عراق و سوریه معطوف کرده اند تا بتوانند با فشار موذیانه ای آنها را با حکومت های ثروتمند همراه کنند و با حمایت های سخاوتمندانه هنرمندان، نویسندگان و آکادمیسین های آن حکومت ها را آرام کنند. این فشارها به خصوص در جریان جنگ خلیج فارس آشکار شد.(*) قبل ازآن روشنفکران از ملیت عربی حمایت و دفاع می کردند. روشنفکرانی که خود را به پیشبرد مساله ناصریسم و ضد امپریالیسم متعهد دانسته و به دنبال کنفرانس باندوگ و جنبش های پراکنده هویت مستقلانه ی آنها برانگیخته شده بود. بلافاصله پس از اشغال کویت توسط عراق صف بندی غم انگیزی درمیان آنها بوجود آمد. می توان گفت تمام بخش صنعت ِانتشارات مصر و بسیاری روزنامه نگاران چرخش 180درجه ای کردند. ناسیونالیست های پیشین عرب ناگهان آواز ستایش از عربستان سعودی و کویت را سر دادند. دشمنان منفور گذشته دوستان و ولی نعمتان جدید شدند.
احتمالا پاداش های زیادی برای این چرخش های 180درجه ای ارائه شد. اما طرفداران نظریه ی” افکار ثانویه” عرب، ناگهان احساسات آتشین خود را در طرفداری از اسلام کشف کردند و همراه با آن پاکدامنی شیوخ حاکم بر خلیج فارس را مشاهده کردند. تنها یکی دوسال قبل تعدادی از آنها (همراه با رژیم های حاکم بر خلیج فارس که از صدام حمایت می کردند) رجز می خواندند و از صدام به خاطر جنگ با دشمن قدیمی اعراب، یعنی فارس ها، حمایت می کردند. لحن آن روزها غیرانتقادی، اغراق آمیز، احساساتی و برآمده از احساسات شبه مذهبی و قهرمان پرستی بود. هنگامی که عربستان سعودی از جرج بوش و ارتش امریکا دعوت کرد، این صداها تغییر کرد. حالا آنها به طور رسمی و تکراری ناسیونالیسم عرب را رد می کردند. (چیزی که آنها را به تقلید کورکورانه می کشاند) این مساله از طرف حکام عرب بدون چون و چرا حمایت می شد.
برای روشنفکران عرب، با وجود اهمیت ایالات متحده به عنوان نیروی خارجی برتر در خاورمیانه، در حال حاضر شرایط بسیار پیچیده شده است. همان موضعی که به طور اتوماتیک بدون تفکر عمیق ضدامریکایی بود (دگماتیک، کلیشه ای ، مبتذل و دستوری) تبدیل به طرفداری از امریکا شد. در بسیاری از روزنامه ها و مجلات سراسر جهان عرب، به خصوص آنان که از کمک های سهل الوصول شیوخ خلیج استفاده می کردند، انتقاد از امریکا به صورت غم انگیزی کاهش یافت و بعضا محو شد و همراه با آن انتقاد از این یا آن رژیم فاسد کنار گذاشته شد.
تعداد کمی از روشنفکران عرب به ناگاه در اروپا و ایالات متحده، نقش جدیدی برای خود یافتند. آنها قبلا مبارزان مارکسیست و اغلب تروتسکیت بودند و از جنبش فلسطینیان حمایت می کردند. بعضی از آنان پس از انقلاب ایران طرفدار اسلام شده بودند، درحالی که بت ها از میان رفته و یا از صحنه خارج می شدند، برخی از این روشنفکران به دنبال بت های جدیدی بودند تا به آن خدمت کنند. به خصوص یکی از آنها شخصی بود که زمانی تروتسکیستی معتقد بود. بعدا همانند بسیاری دیگر، تفکرچپ را کنار گذارد و رو به سوی خلیج فارس آورد و در آنجا زندگی خوبی برای خود به دست ‌آورد. درست قبل از بحران خلیج فارس به عنوان ناقد پرحرارت یکی از رژیم های خاص عرب ظاهر شد. اما هیچ گاه با نام اصلی خودش چیزی ننوشت، بلکه نام های مستعار متعددی به کار می برد که هویت و همچنین منافعش را مخفی نگاه می داشت و بدون استثنا و به صورت هیستریک فرهنگ عرب را به طور کلی مورد حمله قرار می داد. او این کار را به خاطر جلب توجه خوانندگان غربی انجام می داد.
امروز هر کس می داند که بیان مطالب انتقادی در باره ی سیاست ایالات متحده یا اسرائیل در جریان قوی رسانه های غربی بی نهایت مشکل است. بر عکس بیان مطالبی در باره دشمنی با مردم و فرهنگ عرب و اسلام به عنوان مذهب به صورت مضحکی ساده است. در نتیجه یک جنگ فرهنگی میان مدافعان غرب و آنانی وجود دارد که از عرب و اسلام دفاع می کنند. در چنین محیط متشنجی مشکل ترین چیز آن است که روشنفکر نقاد باشد و از انطباق خود با منطق موجود امتناع ورزد و به جای پرداختن به مسایل دیگر، توجهش را به رژیم های غیرمردمی متمرکز کند که به وسیله ایالات متحده حمایت می شوند، مسایلی که برای نویسنده ای که در امریکاست، باید جای بحث انتقادی را بگیرد.
از طرف دیگر، اگر شما بخواهید طرفدارانی داشته باشید، باید به عنوان یک روشنفکر عرب، با حرارت و برده وار از سیاست های امریکا حمایت کنید و به منتقدان امریکا حمله کنید. اگر آن منتقدان عرب باشند باید شواهدی اختراع کنید که حماقت آنان را نشان دهد. اگر آن منتقدان امریکایی باشند باید داستانی بسازید که دورویی آنان را ثابت کند. شما باید داستان هایی را سرهم کنید که مربوط به اعراب و مسلمین باشد. باید سنت های رایج آنان را بدنام کنید. تاریخ آنها را وارونه جلوه دهید، ضعف های آنان را بزرگ کنید که البته چنین چیزهایی فراوان است. علاوه بر همه ی اینها، شما باید به دشمنان رسمی نظیر صدام حسین، بعثی گرایی،ناسیونالیسم عرب،‌جنبش فلسطینیان و نظرات اعراب در باره اسرائیل حمله کنید. در این صورت می توانید انتظار داشته باشید که مورد قبول واقع شوید. به شما لقب شجاع می دهند، ‌راستگو و پرحرارت می گویند و سایر تعریف ها و تمجیدها از شما می شود. البته بت جدید غرب است. شما باید بگویید: اعراب باید سعی کنند که بیشتر شبیه غرب باشند. باید غرب را به عنوان نقطه اتکا و حامی خود بدانند. راه همان است که غرب رفته است. راه جنگ خلیج فارس نتایج مخربی در بر دارد. ما عرب ها و مسلمانان افراد بیماری هستیم. مشکلات ما مربوط به خودمان است و در مجموع خود ما آنها را بوجود آورده ایم.(4)مسایل چندی در اطراف این نوع شاهکارها وجود دارد. در مرحله اول در این نوع مسایل هیچ گونه جامع نگری وجود ندارد.زیرا شما چشم بسته به یک بت خدمت می کنید. هیچ بدی ای در طرف مقابل نمی بینید. به همان میزان که تروتسکیست هستید، به مطلق گرایی روی می آورید. وقتی هم که آن رارد می کنید، کاملا مطلق گرا هستید. شما هیچ توجهی به سیاست های ارتباط متقابل یا تاریخ به طور کلی به همان صورتی که هست، نمی کنید. برای مثال پیچیدگی هایی را مورد توجه قرار نمی دهید که ارتباط به هم پیوسته مسلمانان و غرب را به یکدیگر پیوند می دهد، توجه به یک طرف چیزی را روشن نمی کند. فرهنگ ها جامد و بسته نیستند و نمی توان یکی را خوب یا بد دانست. اگر نظر شما جلب رضایت ولی نعمتان خودتان باشد، نمی توانید به عنوان یک روشنفکر به مساله نگاه کنید. بلکه نگاه شما همانند یک زیردست یا یک دستیار است. در عمق تفکر شما جلب رضایت حاکمان نهفته است.

از طرف دیگر، گذشته ی شما در خدمت به اربابانی که بی اعتبار شده و از میان رفته اند ، در شما هیچ بازنگری را بوجود نیاورده و خدمت به یک بت جدید را به طور جدی مورد سوال قرار نداده اید. در نتیجه امروز نیز در خدمت به بت جدید رفتاری مشابه دارید. علاوه بر آن همان علاقه ای را در ارتباط با بت جدید حفظ می کنید که در گذشته به یک بت داشته اید. هر چند ممکن است قدری شک گرا شده باشید، اما در انتها همان تاثیرات( جزم گرایانه) را دارد.

نقطه ی مقابل این مساله، آن است که روشنفکر باید عینی گرا باشد. هر چند بسیاری از روشنفکران اظهار می کنند که مسایل آنها مهم و دارای ارزش فوق العاده ای است، مسائلی اخلاقی که با فعالیت آنها در جهان مادی درهم آمیخته است. اما باید دید این مسایل در کجا بیان می شوند. به منافع چه کسانی خدمت می کنند. چگونه خود را با اخلاق عمومی و با ثبات منطبق می کنند. چگونه میان قدرت وحقیقت یکی را انتخاب می کنند و چگونه یک انتخاب را بر انتخاب دیگر ترجیح می دهند. آن بت هایی که همواره می شکنند، ار روشنفکر نوعی سرسپردگی مطلق می خواهند . نظراتی قاطع می خواهند که فقط دوستان و دشمنان را می شناسند.

آن چه که بیش از همه مورد نظر من است، این است که چگونه یک فضای خالی در ذهن برای شک کردن داشته باشیم و آن را برای تغییر و برخورد نقادانه آماده نگاه داریم. ( این انتقاد ترجیحا باید انتقاد از خود باشد) بله شما دارای رای وعقیده ای هستید اما این آرا و عقاید محصول کار شماست که همراه با همکاری با دیگران است. دیگرانی که مانند شما روشنفکر هستند و این همفکران و شرکای شما، محصول زمینه های حرکتی و جنبش های تاریخی هستند و در حرکت دایم زندگی قرار دارند. آنها که انتزاعی و وفادارانه فکر می کنند، مشکلشان این است که همواره به آرامش و نوازش نیاز دارند. اصول و اخلاقیات روشنفکر از یک جعبه دنده تشکیل نشده است که افکار واعمال آن از یک موتور محرکه و تنها با یک نوع سوخت نیرو بگیرد. روشنفکر به فضایی نیاز دارد که در آن حرکت کند، بایستد و پاسخ حاکمیت را بدهد. امروزه بزرگترین تهدید برای زندگی روشنفکر تمجید غیرمنتقدانه از حکومت است.

مواجه شدن با چیزی که استقلال فرد را تهدید می کند، مشکل است و مشکل تر از ‌آن پیدا کردن مسیری است که در عین پا برجا بودن به عقاید خود به اندازه ی کافی آزادی را نیز حفظ کنیم. آزادی تغییر عقیده، کشف مسایل جدید و بازیافت آنچه که یک بار به کنار گذارده ایم. مشکل ترین مساله برای روشنفکر آن است که بدون آنکه وابسته به نهادی باشد یا عامل اجرایی سیستم و متدی باشد، دست آوردهای خاص خودش را بیان کند. هر کس که نشاط موفقیت را در چنین فضایی احساس کرده باشد و در هوشیاری و ثابت قدم بودن موفق باشد، تصدیق خواهد کرد که خطوط همگرایی چقدر کم است. اما تنها راه موفقیت آن است که خودتان را به عنوان یک روشنفکر، به گونه ای حفظ کنید که بتوانید میان بیان فعالانه حقیقت در بهترین حالت ممکن و حرکت منفعلانه ای که دیگران برای خط مشی شما تعیین می کنند، یکی را انتخاب کنید. برای روشنفکر سکولار بت ها همواره شکست خورده اند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)