frieda afary

۱ -آیا تبعیض جنسیتی پیامد منطق سرمایه است؟ به عبارت دیگر، آیا رابطهٔ مستقیمی میان جدایی سازی جنسیتی و شیوهٔ تولید حاکم وجود دارد؟ آگر اینگونه است کارکرد ایدئولوژیک آن چیست؟

منطق سرمایه از نظر مارکس برابر است با ارزش افزایی ارزش به عنوان غایتی در خود. نظام سرمایه داری ازطبیعت و از هر نیرو، تحول و فن آوری برای ارزش افزایی ارزش استفاده می‌کند. بنابراین می‌توان گفت که اگرچه نظام سرمایه داری از تبعیض جنسیتی و پدرسالاری استفاده می‌کند تا بین زنان و مردان رقابت ایجاد کند، مزد زنان را پایین نگه دارد، بسیاری از آن‌ها را در قشر کارگران و کارمندان نیمه وقت نگه دارد یا در ارتش ذخیره کار بگنجاند، این نظام در مواردی که ارتقاء مقام زن یا قشر بخصوصی از زنان به هدف ارزش افزایی ارزش کمک کند، مانعی در راه این ارتقاء نخواهد گذاشت.

در ایالات متحده آمریکا اکنون زنان نیمی از نیروی کار رسمی را تشکیل می‌دهند، ۶۰ درصد مدارک دانشگاهی را از آن خود می‌کنند و در دو دهه اخیر نیز نقش پررنگ تری را در اقتصاد آمریکا ایفا کرده‌اند. اما بخش اعظم کارهایی که توده‌های زنان آمریکایی به آن اشتغال دارند کارهایی با مزد کمتر از مردان است. پس از بحران اقتصادی ۲۰۰۸-۲۰۰۹، کارهای جدید برای زنان اغلب موقتی و بدون مزایا و در قشر بهداشت، مدارس خصوصی و خدمات خانگی یافت می‌شوند. در مجموع در آمریکا زنان ۷۷% حقوق مردان را به ازای کار برابر دریافت می‌کنند. این تفاوت درآمد نسبت به سال‌های پیشین کمترشده است. البته یک علت کاهش این تفاوت در طی ۲۰ سال گذشته نیز کاهش مزد واقعی مردان بوده است

بنا بر جدید‌ترین آمار و ارقام، در آمریکا و اروپا، زنان تحصیل کرده با مدارک عالی، خصوصا در رشته‌هایی مانند ریاضیات، علوم طبیعی و فنی، اگر فرزند نداشته باشند، اکنون با درآمدی همسان یا بیش از مردان هم تراز خود آغاز به کار می‌کنند. رعنا فروهر، نویسندهٔ ستون «سرمایه دار کنجکاو» در مجلهٔ تایم در آمریکا، در مقاله‌ای تحت عنوان «حقیقت گویی دربارهٔ مردان، زنان و کار» می‌نویسد:» موفقیت زنان در رده‌های بالا و تلاش وتقلای زنان برای کسب کارهای کم مزد در رده‌های پایین جامعه نمایانگر روند وسیع‌تر و نگران کننده تری است: روند دو شقه شدن نیروی کار آمریکا. این مسئلهٔ اساسی اقتصادی زمان ماست… ما با دو قطب روبروییم: کسانی که شغل‌های دشواری با درآمدهای بالا و توانایی مالی استخدام نیروی کمکی برای ادارهٔ خانه، زندگی و فرزندانشان را دارند. و کسانی که آن نیروی کمکی را تشکیل می‌دهند.» (ص. ۲۲)

در ایران، اگرچه ما با نظامی مبتنی بر شیوه تولید سرمایه داری روبروییم، و اگرچه از وجود قشر فزاینده‌ای از زنان تحصیل کرده با مدرک لیسانس یا مدارک عالیتر برخورداریم، هنوز شاهد حضور پررنگ زنان در نیروی کار رسمی نبوده‌ایم. واقعیت این است که علیرغم قوانینی که عرصه را به زنان شاغل تنگ‌تر می‌کند یا از ورود زنان به بازار کار رسمی و رشته‌های «مردانه» در دانشگاه‌ها جلوگیری می‌کند، دو عامل اساسی و عینی با این قوانین مقاومت می‌کنند: ۱٫ از بین بردن حصارهای بین اقتصاد ایران و اقتصاد جهانی مستلزم ورود گسترده زنان به بازار کار رسمی است. ۲٫ وجود نسل جوانی که بیش از ۶۰ درصد دانش آموختگان دوره کار‌شناسی آن زن هستند، نسلی که بسیاری از روابط سنتی را به زیر سئوال برده، نمایانگر روندی بازگشت ناپذیر است. چنانکه خانم شکر بیگی در مصاحبه‌ای پیرامون طرح «تعالی جامع جمعیت و خانواده» می‌گوید: «مسیری که زنان ایرانی انتخاب کرده‌اند برگشت به عقب ندارد و این حرکت بر اساس آگاهی در ذهنیت رو به جلو ادامه دارد و ساختار هم مجبور است با این عاملیت تعامل کرده و دست از تصویب اینگونه تقابل‌ها بردارد.»

البته منطق سرمایه همواره از تفاوت‌های جنسی، جنسیتی، نژادی و قومی استفاده می‌کند تا در میان نیروی کار رقابت ایجاد کند و همواره از قشری به عنوان «دگر» یا ارتش ذخیرهٔ کار استفاده کند.

۲- چه پیوندی مابین سرمایه داری و مردسالاری وجود دارد؟ آیا می‌توان تبعیض جنسیتی موجود را با مسائل اقتصادی مربوط دانست؟

در پاسخ به این سوال، فمینیست‌های سوسیالیست و مارکسیست بحث‌های بسیاری را مطرح کرده‌اند. من در اینجا مایلم به اهمیت و نقص‌های سه جنبهٔ این بحث‌ها اشاره کنم.

الف)
هایدی هارتمن، آلیسون جاگر، گردا لرنر و بسیاری از نظریه پردازان فمینیست به درستی کتاب منشاء خانواده انگلس را به نقد کشیده‌اند چون انگلس منشاء پدرسالاری و ستم بر زن را صرفا به مالکیت خصوصی وسائل تولید تقلیل داده است. گردا لرنر در آغاز کتاب خود تکوین پدرسالاری که به بررسی شواهد تاریخی از ۴۰۰۰ سال پیش از میلاد در بین النهرین پرداخته، می‌گوید که نه گواهی مبنی بر جامعه‌ای مادرسالار یافته و نه گواهی مبنی بر «شکست تاریخی جنس مونث.»

اما متاسفانه اغلب فمینیست‌های سوسیالیست به سبب یکی دانستن درک انگلس و مارکس از ریشه‌های ستم بر زن، دفا‌تر قوم‌شناسی مارکس را بررسی نکرده‌اند.‌‌ همان دفاتری که انگلس در کتاب منشاء خانواده در چند نقل قول مختصر معرفی کرده است.

تن‌ها دو فمینیست سوسیالیست در طی ۳۵ سال گذشته به بررسی دفا‌تر قوم‌شناسی مارکس (۱۸۸۱-۱۸۸۳) درباره جوامع بدوی و کمونی و تفاوت‌های آن با منشاء خانواده انگلس پرداخته‌اند تا درک عمیق تری از رابطهٔ میان ظهور پدرسالاری و جوامع طبقاتی پیدا کنند: رایا دونایفسکایا در کتاب رزا لوکزامبورگ، آزادی زن و فلسفه انقلاب مارکس که نخستین بار در سال ۱۹۸۲ منتشر شد. ه‌تر براون در کتاب مارکس دربارهٔ جنسیت وخانواده: یک بررسی انتقادی که سال گذشته منتشر شد. (این کتاب اکنون توسط فرزانه راجی در دست ترجمه است.)

براون نشان می‌دهد که اگرچه هم مارکس و هم انگلس ایجاد خانوادهٔ پدرسالار را مرحله‌ای کلیدی در ظهور تمدن و ایجاد جامعهٔ طبقاتی می‌دانستند، مارکس برخلاف همکارش فریدریش انگلس، منشاء خانواده پدرسالار را صرفا مالکیت خصوصی نمی‌دانست. او مجموعه‌ای از عوامل را به عنوان منشاء در نظر می‌گرفت: ۱٫ تغییرات در شکل ازدواج از ازدواج گروهی به ازدواج جفتی، ۲٫ به اسارت گرفتن زنان در جنگ‌های قبیله‌ای. ۳٫ ایجاد رتبه‌ها در درون قبایل، ۴٫ ظهور کشاورزی.

براون استدلال می‌کند که مارکس هم به نمونه‌هایی از آزادی‌های بیشتر زنان در جوامع بدوی اشاره می‌کرده و هم تضادهای درونی آن جوامع از جمله پدیدار شدن رتبه‌ها و نمونه‌هایی از بر‌تر شمرده شدن مردان را خاطر نشان می‌ساخته تا نشان دهد که این تضادهای درونی چگونه می‌توانسته منجر به ایجاد کاست و طبقه شود. براون رویکرد مارکس را ناشی از درک دیالکتیکی هگلی او می‌داند که همواره به تضادهای درونی هر پدیده یا دوره تاریخی توجه می‌کرد تا مسیر افول یا حرکت هر پدیده را به سوی فراروی از خود بیابد. او همچنین تاکید می‌کند که مارکس به سبب چنین رویکردی، برخلاف انگلس، ظهور پدرسالاری را مترادف با «شکست تاریخی جنس مونث» نمی‌دانست و در دیگر نوشته‌هایش نشانه‌های بسیاری از مقاومت زنان در مراحل تاریخی پس از ظهور پدر سالاری و زمان خود را مطرح کرده.

رایا دونایفسکایا به تفاوت‌های اساسی میان «درک تک راستایی» انگلس و درک «چند راستایی» مارکس ازتحول انسان، دگرگونی جوامع بدوی و ظهور پدرسالاری پرداخته. او استدلال می‌کند که انگلس درکی غیر انتقادی از جوامع بدوی داشت و تضادهای درونی آن را خاطر نشان نمی‌کرد، در حالی که مارکس» نشان داد که مبانی ستم به طور کلی و ستم بر زن به طور مشخص از درون کمونیسم بدوی برخاست… با ایجاد رتبه‌ها –رابطهٔ رئیس با توده ها– و منافع اقتصادی ناشی از آن. «(ص. ۱۸۰-۱۸۱). او در واقع با استناد به مارکس، ریشه‌های ستم به طور کلی و ستم بر زن را به تقسیم کار فکری و یدی نسبت می‌دهد که در جوامع بدوی نیز وجود داشته. بنابراین نتیجه می‌گیرد که اگرچه مارکس برخی از جوانب جوامع بدوی و شیوه تولید آسیایی را از لحاظ روابط انسانی پیشرفته‌تر از سرمایه داری می‌دانست، او برخلاف انگلس، جامعهٔ کمونیستی آینده را صرفا مرحلهٔ بالاتری از کمونیسم بدوی نمی‌پنداشت.

ب)
بسیاری از فمینیست‌های سوسیالیست به نظریهٔ مارکس که شیوه تولید زندگی مادی و کلیت روابط تولیدی را عامل تعیین کننده در شکل گیری فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی، فکری می‌داند اشاره می‌کنند و سپس استدلال می‌کنند که این درک به شیوه بازتولید و خانواده نپرداخته یا آن را کم اهمیت دانسته است. در رابطه با این انتقاد برخی از فمینیست‌های سوسیالیست «نظریهٔ نظام‌های دوگانه» را برنهاده‌اند که سرمایه داری و پدرسالاری را دو نظام جداگانه و خودمختار می‌پندارد. آلیسون جاگر استدلال می‌کند که سرمایه داری مبتنی بر اختلاف طبقاتی و استثمار درقلمرو تولید زندگی مادی است و پدرسالاری مبتنی بر استفاده از بدن و قابلیت تولید مثل زن به همت ایدئولوژی که زن را خوار و پست می‌شمارد. او می‌پندارد که راه حل مارکسیسم به الغای مالکیت خصوصی وسائل تولید و تصمیم گیری جمعی در مورد شرایط و میزان تولید محدود شده اما به آنچه او مبنای مادی پدرسالاری می‌نامد، یعنی خانواده و جنسیت نمی‌پردازد. لذا نتیجه می‌گیرد که فمینیست‌های سوسیالیست باید بر نقدی فرهنگی از پدرسالاری به منظور تغییر آگاهی و نگرش مردان متمرکز شوند و با ایجاد شکل‌های بدیل خانواده و شکل‌های بدیل آموزش و پرورش کودکان در جامعهٔ سرمایه داری این کار را آغاز کنند.

من با دوگانگی نظریهٔ نظام‌های دوگانه موافق نیستم و می‌پندارم که این نظریه بر درک نادرستی از مفهوم مارکسی شیوه تولید بنا شده است. نخست لازم است تاکید کرد که مارکس نظریه خود را درمورد جوامع طبقاتی مطرح کرده و نه به عنوان امری فراتاریخی. به عبارتی دیگر در جامعه‌ای که مبتنی بر اختلاف طبقاتی نباشد دیگر شیوه تولید زندگی مادی عامل تعیین کننده در زندگی اجتماعی و فکری نخواهد بود. وانگهی درک مارکس از شیوه تولید محدود به شیوه مالکیت—مالکیت خصوصی یا جمعی— نیست و کلیت روابط تولید و شرایط تاریخی را در بر می‌گیرد.

شیوه تولید سرمایه داری از منظر مارکس با کار بیگانه شده تعریف می‌شود. شیوه کاری که در آن تقسیم کار فکری و یدی چنان شدید می‌شود که کار هر نوع لذت و خلاقیت را از دست می‌دهد و به فرایندی یکنواخت و مکانیکی تبدیل می‌شود. این بیگانگی تنها معطوف به قلمرو کار نیست و بر کلیه جوانب زندگی تاثیر می‌گذارد.

شیوهٔ تولید سرمایه داری، اصل حاکم بر کلیه جوامع طبقاتی یعنی استخراج حد اکثر و پرداخت حداقل را دگرگون می‌کند. کار انتزاعی یا بیگانه شده با پول یا ارزش بیان می‌شود و مقولهٔ ارزش که مشخصهٔ سرمایه داری است اجازه می‌دهد که تلاش برای استخراج حداکثر دیگر به حرص و آز شخص صاحب سرمایه محدود نشود. آنچه مارکس ارزش افزایی ارزش یا انباشت به منظور انباشت و تولید به منظور تولید می‌نامید به غایت این نظام تبدیل می‌شود. اصلی که از منظر مویش پوستون، نویسندهٔ کتاب زمان، کار و سلطهٔ اجتماعی، سرمایه داری را به یک نظام سلطهٔ بی‌چهره تبدیل می‌کند که در آن هر کس تشویق می‌شود تا از دیگری به عنوان وسیله‌ای برای ارزش افزایی ارزش به عنوان غایتی در خود استفاده کند. این همانا اصلی است که روابط عاشقانه و خانوادگی را نیزتحت تاثیر خود قرار می‌دهد.

شیوهٔ تولید سرمایه داری همچنین به انسان‌ها اجازه نمی‌دهد تا شور و شوق‌ها و علائق متنوعی را در خود پرورش دهند. لذا افراد صرفا معطوف به گسترهٔ محدودی از امیال می‌شوند. به نظر مارکس هنگامی که تنها یک نوع شور و شوق به قیمت شور و شوق‌های دیگر دنبال می‌شود، این شور و شوق» خصلتی انتزاعی و منزوی به خود می‌گیرد» و مانند «نیرویی بیگانه» در مقابل انسان می‌ایستد. «ارضاء شدن فرد به نظر ارضاء شدن یک سویهٔ یک شور و شوق است» (ایدئولوژی آلمانی)

آن فورمان فمینیست سوسیالیست انگلیسی در کتاب زنانگی به مثابهٔ بیگانگی: زن و خانواده در مارکسیسم و روانکاوی (۱۹۷۷) این مفهوم بیگانگی را به مقولهٔ سکس و هویت جنسی در نظام سرمایه داری ربط داده است. او استدلال می‌کند که درک فروید از غریزهٔ جنسی به عنوان مهم‌ترین نیروی محرک برای انسان‌ها تنها در بستر تاریخی تولید کالایی سرمایه داری معنا می‌یابد. به عبارتی دیگر تا زمانی که تولید کالایی سرمایه داری و از خود بیگانگی ادامه یابد، غریزهٔ جنسی همانا قوی‌ترین عامل محرک خواهد بود چرا که انسان‌ها نخواهند توانست جلوه‌های متنوع شور و شوق‌های خود را پرورش دهند.

فورمان به هیچ وجه اهمیت غریزه جنسی و قلمرو جنسیت را در زندگی انسان رد نمی‌کند. برعکس او استدلال می‌کند که چیره شدن بر شیوهٔ تولید سرمایه داری و بیگانگی و شیئ وارگی آن می‌تواند شرایطی را ایجاد کند تا انسان‌ها» اجتماعی بودن خود را آگاهانه و نه مانند اشکال خودانگیختهٔ مراحل آغازین تاریخ بشر» بازتولید کنند. او می‌پندارد که در نتیجه این تحول مقوله‌هایی مانند زنانگی و مردانگی نیز که بر ضمیر ناخودآگاه ما نقش بسته توسط ضمیر خود آگاه‌مان به چالش گرفته شده و در نتیجه اهمیت اجتماعی مذکر یا مونث بودن نیز کم کم محو خواهد شد.

نحوه‌ای که فورمان به رابطهٔ بین بیگانگی در شیوه تولید سرمایه داری و مسئله جنسیت پرداخته نکات مهمی را مطرح می‌کند که لازم است به بحث کشیده شود
ج)
فمینیست‌های سوسیالیست به درستی به درکی که کار خانگی و پرورش کودک در خانواده را کار «غیر مولد» می‌داند انتقاد می‌کنند. مارگارت بنستون، ماریار روسا دالاکوستا، سلما جیمز و والی ساکومب در این مورد نظریه‌پردازی کرده‌اند. بنتسون می‌پندارد که کار خانگی ارزش مصرفی ایجاد می‌کند و نه ارزش مبادله‌ای. ساکومب آن را آفرینندهٔ ارزش اما نه ارزش اضافه می‌داند. دالاکوستا و جیمز می‌پندارند که کار خانگی ارزش می‌آفریند و برای تولید ارزش اضافه ضروریست. لذا کارزاری برای دریافت مزد بابت کار خانگی ایجاد کردند.

اگرچه این بحث‌ها بسیار لازم است، نخست باید روشن کرد که این نظام سرمایه داری و نه مارکس است که کارخانگی را «غیر مولد» می‌داند چون ارزش اضافه تولید نمی‌کند. از منظر سرمایه داری کار خانگی ارزش نیز ایجاد نمی‌کند چون نمی‌توان آن را با معیار سنجش کار در این نظام یعنی «زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی» سنجید و در بازار فروخت.

در نتیجه می‌توان گفت که در چارچوب نظام سرمایه داری نمی‌توان کار خانگی اعضای خانواده را در سطح وسیع و جهانی از طریق مزد جبران پذیر کرد، چه توسط زن انجام شود و چه توسط مرد.

۳ -به نظر شما موانع اصلی رهایی زنان چیست؟ چه جایگزین و راه حل‌هایی برای این مساله در نظر دارید؟

به نظر من رهایی زنان و رهایی انسان‌ها به طور کلی در شرایطی متحقق می‌شود که آن‌ها بتوانند کلیه استعدادهای ذاتی و اکتسابی خود را پرورش دهند. این شرایط تا زمانی که شیوه تولید سرمایه داری بر جهان حاکم باشد امکان پذیر نیست. برای شکافتن این مسئله نیز بازگشت به مارکس لازم است.

در کتابی جدید تحت عنوان درک مارکس از بدیل سرمایه داری (۲۰۱۳) پی‌تر هیودیس با استناد بر بررسی جامع آثار مارکس استدلال می‌کند که چون کار در نظام سرمایه داری فعالیتی انتزاعی و بیگانه شده است، معیارسنجش ارزش کار در این نظام نه مدت زمان کار واقعی یا میزان انرژی صرف شده توسط هر تولید کننده که «زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی» یا میانگین زمان کار لازم برای تولید هر ارزش مصرفی است. به عبارتی دیگر معیار جبران کار انسان در این نظام معیاری انتزاعی است که شرایط مشخص عینی و محلی تولید کنندگان را در نظر نمی‌گیرد. این معیار پشت سر آنان تعیین می‌شود، بر آنان اعمال می‌شود و انجام کارهای خانگی برای مراقبت از اعضای خانواده و پرورش کودکان را نیز حساب نمی‌کند.

مارکس می‌پنداشته که تا زمانی که معیار انتزاعی «زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی» یا هر نوع میانگین انتزاعی صرف نظر از اینکه نامش چه باشد، بر فرایند تولید در سطح جهانی حاکم باشد تولید کنندگان نخواهند توانست بر فرایند تولید کنترل اعمال کنند و بر خصلت انتزاعی و بیگانه کنندهٔ نظام سرمایه داری چیره شوند. تنها با الغای این معیار انتزاعی در سطح جهانی و جایگزین کردن آن با زمان کار واقعی یا میزان انرژی صرف شده توسط هر تولید کننده به عنوان معیار جبران کار است که ما خواهیم توانست به عدالت اجتماعی دست یابیم.

این هدف یا عدالت اجتماعی در هیچ یک از کشورهایی که خود را کمونیست می‌نامیدند متحقق نشد و نمی‌توانست بدون الغای سرمایه داری در سطح جهانی متحقق شود. در عوض شکلی جدید از سرمایه داری به نام سرمایه داری دولتی و تحت نام کمونیسم بر این جوامع حاکم شد.

عدالت اجتماعی نیز در صورت تحقق آن صرفا اولین مرحله در راه ایجاد شرایطی خواهد بود که در آن انسان‌ها بتوانند بر فقر و نابرابری‌های اجتماعی فائق شوند، روند‌های آلوده کننده محیط زیست را پایان دهند و در مسیری حرکت کنند که هم به آنان اوقات فراغت بیشتری دهد و هم اجازه دهد که فعالیت‌هایشان دیگر نه صرفا وسیله‌ای برای امرار معاش که بیانگر رشد استعدادهای ذاتی و اکتسابی آنان یا به عبارتی دیگر غایتی در خود باشد

به نظر من تنها در چنین شرایطی است که انسان‌ها یکدیگر را نه به عنوان وسیله‌ای صرف بلکه غایتی در خود تلقی خواهند کرد، یعنی آنچه که کانت در مبانی متافیزیک اخلاق «دستور مطلق» نامیده: «چنان عمل کن که همیشه انسان‌ها را، چه خود و چه دیگری را، هرگز نه تنها به عنوان یک وسیله که همواره غایتی در خود تلقی کنی.» (ص. ۹۶) و مسلما رابطهٔ مرد و زن همانطور که مارکس نیز در دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی خود در سال ۱۸۴۴ تاکید کرده بود، گویا‌ترین و آشکار‌ترین معیار تعیین این امر است که آیا انسانی دیگر برای ما صرفا وسیله است یا غایتی در خود.

در شرایطی که سرمایه داری جهانی شده ما را با بحران‌های فاجعه بار زیست محیطی و نابرابری‌های فزاینده روبرو کرده، نمی‌توان نظام سرما یه داری را بدیل دانست. بازگشت به اقتصادهای برنامه ریزی شده از نوع شوروی و چین مائوئیست یا استقرار نظام» سوسیالیسم بازار» نیز صرفا بازگشت به روایتی دیگر از سرمایه داری است.

برای تحقق رهایی انسان راهی به جز تعمق، درس آموختن از اشتباهات و کج فهمی‌های پیشین و پرداختن به بدیل سرمایه داری نداریم.

۴- خشونت علیه زنان به چه رفتارهایی گفته می‌شود و در چه عرصه‌هایی شاهد آن هستیم؟

بیانیهٔ حذف خشونت علیه زنان که در سال ۱۹۹۳ توسط سازمان ملل تصویب شده تعریف مناسبی از خشونت علیه زنان ارائه می‌دهد: «هر عمل خشونت جنسی که منجر به (یا احتمالا منجر به) صدمه و رنج جسمانی، جنسی، یا روانی زنان شود، از جمله ارعاب و محرو م کردن از آزادی، چه در زندگی عمومی و چه در زندگی شخصی.» این نوع خشونت شامل موارد ذیل است: «خشونت جسمانی، جنسی، و روانی در خانواده از جمله ضرب و شتم، سوء استفاده جنسی از دختر بچگان در خانه، خشونت مربوط به درخواست جهیزیه زن، تجاوز در چارچوب ازدواج، ختنه کردن زنان، محروم شدن از حق سقط جنین و دیگر روال‌های سنتی مضر برای زنان، خشونت خارج از چارچوب ازدواج و خشونت مربوط به استثمار، خشونت جسمانی، جنسی و روانی در کل جامعه از جمله تجاوز، سوء استفاده جنسی، آزار و ارعاب جنسی در محل کار، در نهاد‌های آموزشی و غیره، قاچاق زنان، تن فروشی اجباری و خشونت جسمانی، جنسی و روانی اعمال شده یا حمایت شده از سوی یک دولت صرف نظر از محل وقوع آن.»

البته به نظر من لازم است موارد دیگری نیز به این فهرست اضافه شود: صنعت هرزه نگاری، تن فروشی «غیر اجباری»، ازدواج کودکان، محروم شدن زن از حق طلاق و حق سقط جنین، سوء استفاده از زنانی که از ناتوانی‌های جسمانی رنج می‌برند، زنده به گور کردن نوزادان دختر به علت جنسیتشان.

کتاب‌شناسی:

احقاقی اکرم، گفتگو با شکر بیگی در مورد طرح «تعالی جامع جمعیت و خانواده.» اخبار روز. ۱ اردیبهشت ۱۳۹۳٫
Afary، Janet. Sexual Politics in Modern Iran. Cambridge University Press. ۲۰۰۹

Afary، Janet and Kevin Anderson. Foucault and the Iranian Revolution. University of Chicago Press، ۲۰۰۴.

آفاری، فریدا. «از شناخت سرشت ویژهٔ سرمایه داری تا درک بدیل آن: مقایسهٔ بررسی‌های مویشه پوستون و پی‌تر هیودیس.» سایت زمانه. http: //www. radiozamaneh. com/۱۲۳۹۱۸

Benhabib Seyla and Crucilla Cornell. Eds. Feminism as Critique. University of Minnesota Press، ۱۹۸۷.

Brown، Heather. Marx on Gendar and the Family: A Critical Study. Haymarket Books، ۲۰۱۳.

Diamond، Irene and Lee Quinby. Feminism and Foucault: Reflections on Resistance. Northeastern University Press، ۱۹۸۸.

Dunayevskaya، Raya. Rosa Luxemburg، Women» s Liberation and Marx» s Philosophy of Revolution. Humanities Press، ۱۹۸۲.

Foreman، Ann. Feminity as Alienation: women and the Family in Marxism and Psychoanalysis. Pluto Press، ۱۹۷۷.

Foroohar، Rana. «The Truth About Men، Women and Work» Time Magazine. May ۲۱، ۲۰۱۲، p. ۲۲.)

Gimenez، Martha E. «Capitalism and the Oppression of Women: Marx Revisited.» Science & Society. Jan. ۲۰۰۵. pp. ۱۱-۳۲

Hudis، Peter، Marx» s Concept of the Alternative to Capitalism. Haymarket Books، ۲۰۱۳.

Jaggar، Allison. Feminist Politics and Human Nature. Rowman and Littlefied، ۱۹۸۳.

Kant، Immaneul. Groundwork of the Metaphysic of Morals. Translated and Analysed by H. J. Paton. Harper Torchbooks، ۱۹۴۸.

Krader، Lawrence. Ed. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Van Gorcum، ۱۹۷۴.
Lerner، Gerda. The Creation of Patriarchy. Oxford University Press، ۱۹۸۶.

مارکس، کارل. سرمایه: نقدی بر اقتصاد سیاسی. جلد یکم. ترجمه حسن مرتضوی. تهران: نشر آگاه، ۱۳۸۶

روشنایی، نسیم. مترجم. فمینیسم و مارکسیسم. ۲۰۱۰

http: //www. ketabfarsi. org/ketabkhaneh/ketabkhani_۶/ketab۶۳۴۴/ketab۶۳۴۴. pdf

Sargent، Lydia. Ed. Women and Revolution: A Discussion of the Unhappy Marriage of Marxism and Feminism. South End Press، ۱۹۸۱.

Secombe، Wally. «The Housewife and Her Labor Under Capitalism.» New Left Review. January-February ۱۹۷۴.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)