Fereshteh-Ghazi1 سال تولد: ۱۳۵۷

تاریخ بازداشت: ۷ آبان ۱۳۸۳

محل بازداشت:بازداشتگاه مخفی حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی (واقع در میدان کتابی)٬ بند نسوان زندان اوین

اتهامات: جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی، عضویت در گروه های معاند داخلی، نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، تلاش در راستای تضعیف قوه قضاییه  

دلیل بازداشت: فرشته قاضی، روزنامه نگار، در جریان پرونده معروف به وبلاگ نویسان توسط دستگاه اطلاعات موازی بازداشت شد.

وضعیت فعلی: او بعد از گذراندن ۳۰ روز در بازداشتگاه مخفی حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و ۱۰ روز در بند نسوان زندان اوین با وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد و  بعدها از کلیه اتهامات وارده تبرئه شد.

****

 من روزنامه نگارم. متولد ۱۳۵۷[هستم]. سال ۱۳۸۳  چندتا از همکاران  روزنامه نگار من، در رابطه با پرونده ی وبلاگ نویسان و سایت های اینترنتی[۱]، دستگیر شدند. بطور مشخص دو تا از این بچه ها همکاران من در روزنامه ی اعتماد بودند. علاوه بر این من در آن مقطع خبرنگار سایت اینترنتی امروز بودم و مدیر فنی سایت امروز  هم بازداشت شده بود و حساسیتی که این ها روی سایت امروز داشتند این حس را به من می داد که بازداشت خواهم شد.

من در آن مقطع وقتی بچه های دیگر را بازداشت کردند مسافرت بودم و در تدارک عروسی‌ام. دقیقا روزی که برگشتم تهران با من تماس گرفتند و من را احضار کردند، بعد از ظهر بود و من روز بعدش باید می رفتم. من به تبع کارم چندبار احضار و بازجویی شده بودم ولی دیگر تجربه ای نداشتم تا هفت آبان  ۱۳۸۳ که احضار شدم. تنها کاری که می توانستم بکنم [این بودکه] به همکارهای روزنامه نگارم اطلاع دادم. بچه های ما را که گرفته بودند، به نقل از آن ها می گفتند این ها وکیل ندارند و خودشان گفته اند وکیل نمی خواهیم. در حالی که همه می دانستیم که چنین چیزی امکان پذیر نیست و آن ها تحت فشار می گویند که وکیل نمی خواهند و یا به نقل از آن ها دارد دروغ گفته می شود. من یادم است که حنیف مزروعی وکیل داشت ولی به هیچ عنوان اجازه ندادند وکیلش که آقای سلطانی بود پیگیری کند و در پاسخ پیگیری هایشان هم همین را می گفتند که حنیف خودش گفته نیازی به پیگیری حقوقی ندارد و وکیل نمی خواهد و در نهایت می گفتند این ها مشکلی ندارند که نیازی به پیگیری حقوقی باشد. مشکلشان با کمک ما و رافت اسلامی حل می شود.

من تنها پیشگیری که توی این زمان کوتاه می توانستم بکنم این بود که  با بی بی مصاحبه سی کنم و گفتم من احضار شده ام، اگر بازداشت شدم و برنگشتم به صراحت الان می گویم که به شدت به وکیل نیاز دارم و اگر اعلام کردند که من وکیل نمی خواهم واقعیت ندارد. اگر من آزاد شدم مجددا با من در رابطه با اینکه رفتم و چه اتفاقی افتاد مصاحبه شود و اگر آزاد نشوم همان مصاحبه پخش شود.

 وقتی چشم بند را برداشتم خانمی جلویم بود که ازم خواست  همه لباس هایم را در بیاورم و تحویل بدهم. برای من خیلی ثقیل بود. گفتم برای چی؟ گفت باید بازرسی بشود. بازرسی مواد مخدر و اینکه از بیرون چیزی نیاورده باشید. من تا در آوردن بلوز و شلوار و کفش هایم رفتم ولی قانع نبودند و بین من و آن ها درگیری شد. چون واقعا برایم غیرقابل تصور بود آن طور می خواستند بازجویی بکنند. بالاخره من را بصورت لخت مادر زاد بازرسی بدنی کردند. خیلی خیلی شوکه بودم. یعنی به هیچ عنوان انتظار چنین چیزی را نداشتم. می شود گفت بیشتر از هرچیز شوک اول آنجا بهم وارد شد و نگرانی و ترس هم در وجودم نشست که این ها که تا این حد پیش می روند و در لحظه ی ورود چنین کاری می کنند، بعد چه خواهند کرد. بعد چه در انتظار هست؟ 

من را تلفنی احضار کردند. گفتم تا احضاریه کتبی ندهید نمی آیم. گفتند اشکال ندارد ما خودمان می آییم. من چون توی جریان ازدواج بودم یعنی عقد کرده بودم و داشتیم تدارک می دیدیم برای عروسی و دوست نداشتم خودشان بیایند، برای همین رفتم. من به دادسرای فرودگاه احضار شده بودم از طرف قاضی صابری ظفرقندی. وقتی رفتم دفتر او و گفتم سلام من فرشته قاضی هستم، فریاد کشید که ما چهل روز است دنبال شما هستیم، کجا فرار کرده بودی؟ من طبعا انتظار چنین برخوردی را نداشتم با اینکه حس می کردم و حدس می زدم که بازداشت می شوم، چون یک سری از همکارانم بازداشت شده بودند ولی تا این حد را تصور نمی کردم. این که گذشت، رفتارش [ظفرقندی ]حالت مودبانه تر به خودش گرفت. و حتی به من نگفت حکم بازداشتت را صادر کردم. خیلی مودبانه سعی می کرد خودش را دلسوز نشان بدهد که با مامورهای ما می روی اداره ی اماکن و چند سوال هست و آنجا پاسخ می دهید. همسرم هم بود. به همسرم گفت ایشان یک سری می روند اماکن پاسخ می دهند و می آیند. شما هم اگر می خواهی بروی برو جلوی اماکن که همسرت که آمد بیرون دستش را بگیری و بروی.

آمدیم پایین و رفتیم سمت ماشین، تا سوار شدم چشم بند دادند دست من، گفتم من چشم بند نمی بندم بخاطر اینکه به من گفته اند باید به چند سوال در اماکن پاسخ بدهم و این غیرقانونی است. ولی مجبورم کردند چشم بند ببندم. از جلو به دستم دستبند بستند، دستبند پلاستیکی که به دستبند اسرائیلی معروف است. تا جایی که یادم می آید خانم دیگری هم توی ماشین بود که بازداشت شده بود، آن خانم پشت من بود و وقتی سوار شدم دیدمش ولی نفهمیدم کی بود. ولی حس می کردم او هم شرایطی مثل من دارد. کمی که گذشت من می خواستم چشم بند را کنار بزنم و سرم را بیاورم بالا، آقایی که همراه ما بود، از پشت سر من را گرفت و آورد پایین و تا برسیم بازداشتگاه دستش روی سر من بود و سر من را پایین نگه داشته بود. اصلا صحبت نمی کردند. نهایت صحبت تشر به ما بود، تا یک ذره سر می خواست بالا بیاید، هیچ صحبت دیگری نکردند.

انتقال به بازداشتگاه مخفی

ما را به بازداشتگاه مخفی بردند. [وقتی رسیدیم] مثل این بود که جلوی در ایستادند، در باز شد، با ماشین رفتند توی ساختمان، یک جایی نگه داشتند و ما را پیاده کردند، چشم بند به چشمم بود و همان موقع خانمی آمد دستم را گرفت، وارد ساختمان شدیم. یک سری پله رفتیم پایین و خب هیچی نمی دیدم،  تا صدای [بازشدن] یک در آهنی را که باز شد [شنیدم]، خانم من را برد داخل و در پشت سرم بسته شد. آنجا تازه من توانستم چشم بند را بردارم. [سلولی که مرا بردند] پنجره نداشت فقط یک دریچه بالای درش داشت. یک در آهنی خیلی بزرگ بود، یک دریچه در قسمت بالایی در رو به راهرو بود. وقتی چشم بند را برداشتم خانمی جلویم بود که ازم خواست لباس هایم را در بیاورم و تحویل بدهم. مانتو و شالم را در آوردم و تحویل دادم ولی از من خواست لباس های دیگرم را هم در بیاورم. برای من خیلی ثقیل بود. گفتم برای چی؟ گفت باید بازرسی بشود. بازرسی مواد مخدر و اینکه از بیرون چیزی نیاورده باشید. گفتم من روزنامه نگارم، احضار شده ام و توی دادگاه بازداشت شده ام. اگر کسی چیزی همراهش داشته باشد، وقتی می رود توی دادگاه قطعا با خودش نمی برد. ولی خب اصرار کرد و دو تا خانم دیگر هم اضافه شدند.

من تا در آوردن بلوز و شلوار و کفش هایم رفتم ولی قانع نبودند و بین من و آن ها درگیری شد. چون واقعا برایم غیرقابل تصور بود آن طور می خواستند بازجویی بکنند. نمی خواهم بگویم کتکم زدند یا ضرب و شتم کردند. نه. توی درگیری با حالت خشن زدن و کشیدن، بالاخره من را بصورت لخت مادر زاد بازرسی بدنی کردند. خیلی خیلی شوکه بودم. یعنی به هیچ عنوان انتظار چنین چیزی را نداشتم. می شود گفت بیشتر از هرچیز شوک اول آنجا بهم وارد شد و نگرانی و ترس هم در وجودم نشست که این ها که تا این حد پیش می روند و در لحظه ی ورود چنین کاری می کنند، بعد چه خواهند کرد. بعد چه در انتظار هست.

تا وارد اتاق بازجویی شدم، اولین چیزی که با تشر به من گفتند؛ تمام روابط روابط نامشروعت را بنویس. خب این برای من شوک بود. چون با وجود اینکه خیلی شنیده بودم از مسائل زندان و بازجویی ها خوانده بودم از مسائل و اتفاقاتی که افتاده بود، اما تا این حدش را نمی دانستم. من گفتم رابطه نامشروعی ندارم. اگر هم داشته باشم یا داشته ام اینجا نباید پاسخ بدهم. جایش جای دیگر است. گفت بهت نشان می دهم که کجا باید پاسخ بدهی، این تو نیستی که تعیین می کنی، من تعیین می کنم

[بعد از بازرسی بدنی] لباس زیر و بلوز و شلوارم را دادند پوشیدم. من را بردند توی سلول، توی سلول فقط با بلوز و شلوار بودم. نمی توانم بگویم چقدر گذشت ولی خیلی زیاد طول نکشید که آمدند سراغم و گفتند حاج آقا آمده و من را بردند اتاق بازجویی و بازجویی شروع شد. وقتی می خواستند ببرند بازجویی، مانتو و روسری می دادند و یک چادر و چشم بند می بستند و بردند. وقتی برمی گشتیم دوباره همه این ها را می گرفتند و می فرستادند سلول.

حاج آقایی که می گفتند، همان بازجو بود. که بازجوی همه بچه های پرونده ما بود. به اسم آقای کشاورز یا فلاح. نمی دانم اسم واقعی اش چی بود. ایشان آمد و بازجویی شروع شد. قبل از اینکه هرچیزی شروع شود برگه ای گذاشتند جلویم و گفتند بنویس به وکیل نیازی نداری و بعد هم گفتند تو خیلی حرفه ای هستی و با برنامه ریزی بازداشت شدی و گیرشان هم به مصاحبه بی بی سی بود. گفتند از قبل برنامه ریزی کردی. گفتم شما برنامه ریزی کردید من را بازداشت کردید. من فقط یک مصاحبه کردم. گفتند نه تو خیلی حرفه ای هستی و ما نشان می دهیم با حرفه ای ها چطور برخورد می کنیم. یعنی این مصاحبه بی بی سی خیلی برایشان گران آمده بود. من آنجا که بودم ازبرخوردشان فهمیدم که بی بی سی مصاحبه را پخش کرده است.

فشار برای اعتراف به داشتن «روابط نامشروع»

 شوک دوم همان جا به من وارد شد. چون تا وارد اتاق بازجویی شدم، رو به دیوار نشسته بودم با چشم بند روی این صندلی های تک نفره مدارس بود که میزش باز و بسته می شود. ایشان اولین چیزی که با تشر به من گفتند؛ تمام روابط روابط نامشروعت را بنویس. خب این برای من شوک بود. چون با وجود اینکه خیلی شنیده بودم از مسائل زندان و بازجویی ها خوانده بودم از مسائل و اتفاقاتی که افتاده بود، اما تا این حدش را نمی دانستم. برای اینکه خیلی از بچه هایی که بازداشت می شدند وقتی کسی وارد زندگی شخصی شان می شد بهشان اتهام زده می شد، بیرون که می آمدند بخاطر فضای بیرون این مسائل را عنوان نمی کردند. بخاطر همین تا این حد من تصور نداشتم که اولین کسی که از من خواستند این بود که روابط نامشروعت را بنویس. من گفتم رابطه نامشروعی ندارم. اگر هم داشته باشم یا داشته ام اینجا نباید پاسخ بدهم. جایش جای دیگر است. گفت بهت نشان می دهم که کجا باید پاسخ بدهی، این تو نیستی که تعیین می کنی، من تعیین می کنم.

بعد که بازجویی شروع شد. به هیچ عنوان در رابطه با رابطه ی نامشروع زیر بار نرفتم به این علت که من به هر حال متاهل بودم و در مورد سنگسار گزارش نوشته بودم و این را خیلی خوب می دانستم که اعتراف خود فرد برای چنین چیزی کافی است. بخاطر همین از رابطه ی نامشروع شروع شد. اینکه من از اتهام رابطه ی نامشروع توانستم خلاص بشوم، همین بود که گفتم آن هم یکی از زنان زندان بان آمد به من گفت روز عروسی ات نزدیک است و حیف است اینجا بمانی. هرچی می خواهند بنویس و برو. گفتم وقتی به من می گویند رابطه ی نامشروع داری. من چی بنویسم؟ گفت مگر عروسی ات نزدیک نیست؟ این را نمی دانم اتفاقی گفت؟ از سر تعجب گفت یا خواست کمک کند. ولی کمک بزرگی که کرد این بود که من رفتم توی اتاق بازجویی و وقتی این را بازجو مطرح کرد گفتم اشکال ندارد من می نویسم رابطه نامشروع داشتم ولی توی دادگاه همسرم برگه ای که قبل از بازداشت شدن گرفته را رو خواهد کرد. گفت چه برگه ای؟ گفتم آقای محترم من عید فطر عروسی ام است. من زن نیستم دختر باکره هستم. نمی توانستم با این افرادی که شما می گویید رابطه نامشروع داشته باشم و رفته ام برگه گرفته ام. اولش کمی مکث کرد ولی تنها تغییری که کرد گفت بنویس از پشت رابطه نامشروع داشتی. یعنی انقدر وقیح بودند که من را هم وقیح کرده بود. اینکه من برگردم به یک مرد بگویم که برگه ای که من گرفتم هم از پشت است هم از جلو و نشان می دهد که من از هر دو طرف سالم و باکره ام، تصور اینکه من این را به آن مرد گفتم برای خودم آزاردهنده و غیرقابل باور است ولی من این را گفتم. و با تغییری که کرد گفت بنویس در حد عشق بازی بود.

در بحث اخلاقی و رابطه نامشروع بطور مشخص چند تن از چهره های اصلاح طلب را عنوان می کردند و می گفتند باید بنویسی با این ها رابطه نامشروع داشتی و من می توانم اسم ببرم؛ آقای محمدرضا خاتمی بود، نایب رئیس مجلس ششم. عطالله مهاجرانی بود. تاج زاده بود. ابطحی بود. از این ها شروع شد و رسید به آقای خاتمی. در آن مقطع آقای خاتمی رئیس جمهوری بود و از این ها که شروع می شد در نهایت می رسید به اینکه بنویسم با ایشان رابطه نامشروع داشتم. وقتی می پرسیدم ملاک چی هست؟ چرا باید بنویسم رابطه نامشروع داشتم؟ می گفت همکارانت گفته اند با این ها رابطه نزدیکی داشته ای. مثلا به آن ها مصاحبه نمی دادند به تو خودشان زنگ می زدند و خبر می دادند

بازجویی های من دو بخش داشت؛ یک بخش مسائل اخلاقی بود و مسائل خصوصی زندگی ام و یک بخش مسائل کاری و ارتباطات کاری من و در بحث اخلاقی و رابطه نامشروع بطور مشخص چند تن از چهره های اصلاح طلب را عنوان می کردند و می گفتند باید بنویسی با این ها رابطه نامشروع داشتی و من می توانم اسم ببرم؛ آقای محمدرضا خاتمی بود، نایب رئیس مجلس ششم. عطالله مهاجرانی بود. تاج زاده بود. ابطحی بود. از این ها شروع شد و رسید به آقای خاتمی. در آن مقطع آقای خاتمی رئیس جمهوری بود و از این ها که شروع می شد در نهایت می رسید به اینکه بنویسم با ایشان رابطه نامشروع داشتم. وقتی می پرسیدم ملاک چی هست؟ چرا باید بنویسم رابطه نامشروع داشتم؟ می گفت همکارانت گفته اند با این ها رابطه نزدیکی داشته ای. مثلا به آن ها مصاحبه نمی دادند به تو خودشان زنگ می زدند و خبر می دادند. من یک سری از افراد اصول گرا را اسم بردم و گفتم که من با این ها رابطه خبری بیشتری داشتم چون در روزنامه ی ما این ها جواب خیلی از خبرنگارهای ما را نمی دادند ولی جواب من را می دادند. اگر ملاک این است چرا نمی گویید این ها را بنویسم؟ که زود می گفتند نه. همین که گفتیم را باید بنویسی. علاوه بر این چهره ها، یکی از کسان دیگری که می گفتند من باهاش رابطه نامشروع داشتم یکی از همکاران من بود که همزمان با من هم آزاد شد.

در این فشارهایی که برای مسائل اخلاقی بود اینجوری نبود که صرفا بنویسی رابطه نامشروع داشتی. می گفت باید با جزئیات بنویسی. می گفتم وقتی این اتفاق نیفتاده من چطور با جزئیات بنویسم، شروع می کرد به تعریف کردن و با لحن بسیار مشمئز کننده و آزار دهنده شروع می کرد به تعریف کردن، انگار جزئیات یک فیلم پورن را تعریف می کند که طرف از در آمد تو، پیراهنش را در آورد، من اینجوری کردم. یعنی با جزئیات، یک فیلم پورن را تعریف می کرد و می گفت باید عین این را بنویسی و جای این شخصیت ها خودت و آن فرد را بگذاری. خب این ها خیلی آزاردهنده بود آن هم با لحن آن بازجو که واقعا یک بیمار جنسی بود. و این ها مدام تکرار می شد اینطوری نبود که یکی دو روز باشد. می رفت تو مسائل کاری و دوباره وسطش گریز می زد و شروع می کرد و وارد این مسائل می شد.

یکی از دو اتهام را بپذیر: جاسوسی یا فساد اخلاقی؟

یک نکته دیگر در رابطه با سفرم به افغانستان بود. چون من زمان حمله ی ناتو به افغانستان و درگیری های طالبان به افغانستان رفته بودم به عنوان خبرنگار همشهری و به من می گفتند بنویس آنجا با چند نفر خوابیدی؟ با چند نفر و با کی بودی؟ چطوری خوابیدی، با جزئیات باید توضیح بدهی، با خارجی ها چطوری است؟ با داخلی ها چطوری است؟ برای چی رفتی؟ بعد همان جا وارد فاز کاری و جاسوسی می شدند. انگار تصور این بود که یک زن وقتی می رود یک منطقه جنگی حتما مورد تجاوز قرار می گیرد و حتما باید قرص ضدبارداری با خودش برده باشد. در بازداشتگاه هم در رابطه با افغانستان بازجوی من همین را به من گفت. که چه مقدار قرص ضدبارداری با خودت برده بودی. یک چیز وحشتناکی که حتی تصورش هم من را آزار می دهد. تصور اینکه من در همچین فضایی بودم و چنین چیزهایی را می شنیدم.

 آن دوره دوره ی خاصی بود که اینجور چیزها در جامعه درک نمی شد و پذیرفته نمی شد. این ها هم نمی خواستند بگویند بخاطر مسائل سیاسی است. سعی می کردند در مسائل اخلاقی خلاصه کنند و در بیرون، قدرت دفاع را سلب کنند. فقط برای زن ها نبود در مورد مردها هم بود. باعث شوند کسی نتواند بیاید دفاع کند یا بخاطر این مسائل حاضر به دفاع نشود و آن تو هم، با این مسائل آدم را می شکستند، یعنی مثلا به من می گفتند یا جاسوسی یا اتهام نامشروع. یکی از این ها را باید بپذیری. مشخص بود من بخاطر نوع نگاه جامعه، درست است که هیچ کدام از این اتهامات را قبول ندارم ولی وقتی آنقدر تحت فشار قرار می گیرم و مجبور می شوم بپذیرم خب جاسوسی را می پذیرم. این نشان می دهد که این ها می خواستند از این طریق بشکنند تا اتهامات سیاسی و به اهدافی که در آن پرونده دنبال می کردند دست پیدا کنند.

در مورد من ضرب و شتم نبود فقط یک بار چشم بند را گفته بود یک ذره بیاور بالا و بنویس و من آورده بودم بالا وقتی به پشت برگشتم چون یک صدای دیگری هم از پشت می آمد، یک نفر دیگری هم در بازجویی حضور داشت. نمی دانستم کیست ولی صدا به شدت روی اعصابم بود، حس می کردم من این صدا را از نزدیک می شناسم، برای همین یکباره که برگشتم، شاید از قصد قبلی نزد و از برگشت من به عقب بود که محکم از پشت سر من با دست کوبید روی دسته ی صندلی. همان جا بینی من خونریزی کرد ولی هیچ‌کاری نکردند. این ها نمی خواستند من را انفرادی ببرند و عمومی هم نمی بردند شاید یک دلیلش این باشد که بینی و اطراف بینی ام کبود بود.

بازجویی بدون حضور نگهبانان زن

اوایل همیشه فکر می کردم [نگهبان‌های زن] در بازجویی‌ها هستند چون تا من را می بردند تو، خودشان هم می نشستند  یا صحبت می کردند با بازجو، به طوری که من متوجه می شدم این ها هستند. ولی وسط های بازجویی گاهی خب می شنیدم می گویند برو. گاهی وقتی چشم بند می رفت بالا از زیر چشم می دیدم نیستند. گاهی هم متوجه نمی شدم .این را انصافا می گویم که با وجود اینکه برخی از این زن های زندانبان و نگهبان به طرز عجیبی آدم را آزار می دادند، اما حضورشان کمی امنیت را در وجود آدم می ریخت. برای این دلیل دارم. بخاطر اینکه من را وقتی می بردند اتاق بازجویی یک صندلی کنار در بود، این زنی که من را می برد اتاق بازجویی، آنجا می نشست. هر وقت آن زن در اتاق بازجویی حضور داشت، بازجویی تا حدودی حالت مودبانه تری به خودش می گرفت، کمتر فحاشی می شد، کمتر وارد مسائل شخصی زندگی خودم می شدند. کمتر مسائل جنسی مطرح می شد ولی مواقعی که بازجو ازش می خواست اتاق را ترک کند، همه ی این ها به شدت برعکس می شد. این خانم ها فقط تماشاچی بودند و حضورشان این را می رساند که دارند چیزهای شرعی خودشان که شعارش را می دهند مراعات می کنند که یک زن با یک مرد توی یک اتاق کوچک تنها نباشند.ولی مواقعی که ایشان نبودند گویا این مسائل شرعی هم یادشان می رفت.

تهدید به تجاوز

تهدید به تجاوز، یکی از مواردی بود که خیلی باعث ترس و نگرانی من شده بود. نحوه ی ورودم به بازداشتگاه و نوع بازرسی بدنی و یکباره این مسائلی که از سوی بازجو عنوان می شد و جزئیات رابطه ی جنسی که از سوی او بیان می شد، باعث شده بود وقتی تهدید به تجاوز شدم باور کنم. من بارها تهدید به تجاوز شدم. ولی نه اینکه بگویند خودمان این کار را می کنیم. به من می گفتند اینجا یک سری مردها هستند که سالیان سال است زن ندیده اند با آن ها هم سلولت می کنیم. یا همسرت را بازداشت می کنیم و در حضورش این کار را می کنیم. بخصوص اینکه بازداشتگاه ما، سمت زنان که وارد می شدیم، مانتو و روسری و چادر را می گرفتند و ما را می بردند توی سلول و سلول را می بستند.

من یکبار صدای در سلول که آمد فکر کردم زن زندانبان است و آمده ناهار یا شام بدهد یا ببرد بازجویی، وقتی در باز شد و بازجویم را جلوی در دیدم، حتی قدرت تکان خوردن نداشتم. یعنی تنها چیزی که بود فکر کردم تهدیدی را که کرده آمده عملی کند. چون اصلا هیچ منطقی نداشتم که الان چه کار می خواهد بکند و خانم زندانبانی باهاش نیست، من هم با بلوز و شلوار و بی روسری توی سلول هستم. با یک حالت خیلی بدی سر تا پای من را نگاه کرد و چند برگه داد و گفت این ها را بگیر، آن چیزهایی را که گفتیم  امشب توی سلول می نویسی، اگر ننویسی آن حرف هایی که شنیدی هیچ کدام شوخی نیست. با هیچ کس اینجا شوخی نداریم. من حتی قدرت اینکه بلند شوم و برگه ها را بگیرم نداشتم. یخ کرده بودم. برگه ها را با خودکار انداخت توی سلول و در را بست و رفت. با توجه به اتفاقاتی که آنجا داشت می افتاد٬ مسائلی که مطرح می شد برای من واقعا جدی شده بود.  باحضور این بازجو که در سلول من را باز کرد، من واقعا شک نداشتم که الان می خواهد این تهدید عملی شود یعنی غیر از این تصوری نداشتم. آن فضا تهدید را در من جدی تر و باور پذیرتر کرده بود.

برای مسائل اخلاقی بود اینجوری نبود که صرفا بنویسی رابطه نامشروع داشتی. می گفت باید با جزئیات بنویسی. می گفتم وقتی این اتفاق نیفتاده من چطور با جزئیات بنویسم، شروع می کرد به تعریف کردن و با لحن بسیار مشمئز کننده و آزار دهنده شروع می کرد به تعریف کردن، انگار جزئیات یک فیلم پورن را تعریف می کند که طرف از در آمد تو، پیراهنش را در آورد، من اینجوری کردم. یعنی با جزئیات، یک فیلم پورن را تعریف می کرد و می گفت باید عین این را بنویسی و جای این شخصیت ها خودت و آن فرد را بگذاری. خب این ها خیلی آزاردهنده بود آن هم با لحن آن بازجو که واقعا یک بیمار جنسی بود. و این ها مدام تکرار می شد اینطوری نبود که یکی دو روز باشد. می رفت تو مسائل کاری و دوباره وسطش گریز می زد و شروع می کرد و وارد این مسائل می شد

در مورد [مسائل کاری]، در مورد سایت امروز، اوایل که راه افتاد یک مقطعی با این سایت کار کردم، بعد در مقطعی نبودم بعد دوباره آمده بودم با این سایت کار می کردم و اواخر هم با تاج زاده در سایت امروز کار می کردم. مصطفی تاج زاده مدیر سایت بود. که بعد بازداشت شدیم. این ها حساسیت زیادی روی سایت امروز داشتند و اینکه دفترش کجاست، این برای من عجیب بود چون همه می دانستند که الان سایت امروز را مصطفی تاج زاده دارد هدایت می کند و با این حال می گفتند باید بگویید کی است. انگار ما باید می گفتیم مصطفی تاج زاده است. چیزهایی که من در مورد سایت امروز نوشتم، که چه کسانی هستند، اسامی کسانی را نوشتم که با اسم خودشان توی این سایت مطلب نوشته بودند. خب علنی و مشخص .سمتی که نشانه گرفته بودند این بود که این ها یک پرونده ای علیه یک سری اصلاح طلب ها، درست کردند و می خواهند از طریق ما آن ها را بزنند و پرونده های آن ها را تکمیل کنند مثل تاج زاده و ابطحی، بخصوص این دو نفر، بعد در مراحل بعدی علوی تبار و این ها.  من یکی سر سایت امروز خیلی تحت فشار بودم که چه کسانی بودند، مثلا تاج زاده به شما خط می داد که سیاه نمایی کنید، فلان مطلب را می گفت که شما بنویسید، اینجوری رفتار می کردند که انگار تشکیلاتی است و پشت این تشکیلات ابطحی و تاج زاده دارند اهدافشان را از طریق ما چند نفر روزنامه نگار و وب نگار دنبال می کنند، در اصل می توانم بگویم تمام بازجویی های ما چه روابط نامشروع با این ها را عنوان می کردند، چه مسائل کاری و حرفه ای و سیاسی و ارتباطات کاری حول این محور می گشت که برای آن ها اتهام سازی و پرونده سازی شود.

بعد از ۲۳ روز بازداشت، تماس تلفنی داشتم. تماس اول را خودشان اجازه دادند که با خانواده تماس بگیرم. کنارم هم نشسته بودند و همان احوال پرسی ساده و تاکید بر اینکه من وکیل نمی خواهم. چون مصاحبه ی بی بی سی انگار روی مخشان بود چون اولین جمله ای هم که من به همسرم گفتم این بود که من وکیل لازم ندارم. اما یک مسئله ی دیگری که برایم پیش آمد این بود که مادر من سر همین قضیه بیمارستان بود. من اطلاع نداشتم. خب آدم وقتی آن تو است خیلی نگران بیرونی هاست. بیشتر فکر می کند که چه اتفاقی دارد آن بیرون می افتد، چه اتفاقی برای اعضای خانواده اش افتاده، چه مشکلی برای آن ها پیش آورده اند. بی خبری مطلق است دیگر. نمی توانم با اطمینان بگویم که حتما بازجوی من این را می دانست ولی آمد به من گفت مادرت به شدت مریض است و اگر سر عقل بیایی زودتر آزادت می کنم که هم به عروسی ات برسی هم به مادرت. همین که می آیند می گویند مادرت به شدت مریض است توی آن فضا آدم را به اندازه ی کافی به هم می ریزد. چند ساعت بعد زندانبان من را برد، توی اتاق بازجویی و گفت من متاسفانه خبر بدی برای شما دارم. دقیقا هم زیاد از حد مودب شده بود برخلاف رفتاری که همیشه داشت. یک باره انگار آدم دیگری است در نهایت ادب گفت خبر خیلی بدی برایتان دارم. مادرتان فوت کرده و توی سردخانه می ماند هر کاری که بتوانم می کنم تو هم باید کمک کنی. خب این خیلی برای من فاجعه بود و من را به هم ریخت. تا آن روز به من اجازه ی تلفن نمی دادند و فقط یک بار گذاشته بودند بعد از آن، هر روز می گفتند بیا برو زنگ بزن. من هر روز به برادرم زنگ می زدم، من که نمی دانستم مادرم بیمارستان است،برادرم هم هربار با بهانه ای می گفت نه نیست، الان رفته خرید، الان رفته فلان جا. می گفتند باور نمی کنی فوت کرده؟ بیا زنگ بزن حالش را بپرس. من هربار زنگ می زدم، برادرم می گفت نیست. قطع که می شد بازجو می گفت باور کردی؟ باز دوباره این تکرار می شد. هربار هم می گفت زنگ زدی بگو گوشی را به مادرت بدهد. بعد که می گفت نیست.  قطع می کردم می گفت دیدی حالا؟ آن ها نمی خواهند توی زندانی بهت بگویند. این تلفن دیگر روی مخ من بود، یعنی برخلاف اینکه قبلش هی می گفتم به من تلفن بدهید، دیگر از تلفن هراس داشتم.

توی آن شرایط که هیچ چیز هم عادی و نرمال نبود و از بیرون بی خبر بودم و فکر کن تهدید به تجاوز می شوی، در ساعات بازجویی داری جزئیات فیلم پورن را می شنوی، بحث جاسوسی هست، همه ی این ها هست و در کنارش بحث مادرت می آید، وقتی داشتم این خبر را باور می کردم، توی سلولم انقدر گریه کرده بودم با صدای بلند که خیلی متاسفم چون خیلی باعث آزار روحی محبوبه عباسقلی زاده شده بود، چون سلولش نزدیک من بود و می شنید، از این بابت متاسفم که کسانی که آنجا بودند خیلی اذیت شدند، ساعت های متمادی با صدای بلند گریه می کردم و می زدم به دیوار. نمی دانم چقدر شد، جالب اینست که تا می خواستم با سلول بغلی آرام صحبت کنم می آمدند می‌گفتند که صدا نباشد.

دکتر سیف زاده را همسرم وکیل کرده بود. متاسفانه این ها نمی گذاشتند من را ملاقات کند. حتی وکالت آمد زندان و من توی خود وکالت نامه نوشتم نیاز به وکیل ندارم. از همان اول هم یک بار توی برگه از من گرفتند و یک بار هم در وکالت نامه از من امضا گرفتند که من وکیل نمی خواهم.  تمام مدتی  سی روزی که توی بازداشتگاه مخفی بودم، در انفرادی بودم. توی آن بازداشتگاه من هر روز بازجویی داشتم تا دو روز مانده به انتقالمان به اوین. شب نزدیک ساعت دوازده و نیم بود که بازپرس پرونده ی ما آمد توی بازداشتگاه و توی اتاق بازجویی به من تفهیم اتهام کرد. [اتهامات من] جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی، عضویت در گروه های معاند داخلی – که منظورشان سایت امروز بود-، نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی و تلاش در راستای تضعیف قوه قضاییه بود  -بحثشان سر افسانه نوروزی بود-.

 توی بازداشتگاه رابطه ی نامشروع هم به من تفهیم کردند. من [علیه] خودم پذیرفتم بنویسم، وقتی به افغانستان رفتم از طریق خبرنگاران خارجی که آنجا باهاشان آشنا شدم، یک سری اطلاعات بهشان داده ام و این ارتباط ادامه دارد و بهشان اطلاعات می دهم. اما با ذکر اینکه من دسترسی به چیزهای سری ندارم، از حوزه های خبری، اخبار پشت پرده را بهشان می دهم. این را هم پذیرفته بودم که با نامه ی افسانه نوروزی نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی کرده ام، اتهامات اینجوری در مورد خودم را پذیرفتم. در اتاق بازجویی، دوربین بود. دوربین ثابتی بود و فکر می کنم تمام بازجویی ما ضبط می شد چون نمی توانم بپذیرم که دوربین آنجا بوده و توی بازجویی ها خاموش بوده. اگر اشتباه نکنم روز سی ام با بچه هایی که هنوز در این پرونده [وبلاگ نویس‌ها و فعالین اینترنتی]  آزاد نشده بودند به اوین منتقل شدیم . من دیگر بعد از آن  بازجویی نداشتم.

انتقال به زندان اوین

خیلی جالب است. هشت روزاول در اوین با کسان دیگر نبودم ولی انفرادی هم نبودم. وقتی من را بردند اوین توی راهروی بند نسوان که بندهای مختلف را از هم جدا می کرد و تهش هم می خورد به فروشگاه بند نسوان، اتاقکی بود که تازه رنگ کرده بودند و من را بردند توی این اتاقک. دقیقا روبروی اتاق تلفن بند نسوان بود که زن ها می آمدند تلفن می کردند. من آنجا بودم و هیچی هم نداشت. یک موکت بود که بعدا آوردند انداختند. سلول نبود. نمی دانم بعدها چه استفاده ای از آنجا شده، اگر قرار بود تنها باشم چرا سلول انفرادی نبردند و اگر قرار بود تنها نباشم چرا بند عمومی و پیش بقیه نبردند. هنوز این را نمی دانم. هیچ وقت هم پاسخ ندادند. دو روز توی آن اتاقک بودم. خیلی خیلی وحشتناک بود. چون دقیقا روبروی جایی بود که باید زندانی ها زنگ می زدند و این طرفش هم فروشگاه بود و سر و صدای وحشتناک زندانی ها، به شدت آزاردهنده بود. اعتراض کردم به زندانبان ها و گفتند جابه جایت می کنند ولی باید از قاضی سوال بپرسند و بعد من را بردند توی بند. یادم نیست بند یک بود یا دو. بردند توی یکی از بندهای زنان که طبقه پایین شهلا جاهد و کبری رحمان پور بودند. طبقه بالا بند نوجوانان بود. روبروی بند نوجوانان اتاقی بود پر از مبل بود که همه روی هم چیده بودند. یکی از این مبل ها را پایین آورده بودند، مثل تختشو ها بود. یعنی تمام محوطه ای که داشتم این مبل بود. شب آنجا بودم، روز بعد معاون بند نسوان خانم صداقت می آمد، بعد متوجه شدم آنجا در اصل دفتر ایشان است. یک میز و صندلی بود و با کامپیوتر می آمد کارش را می کرد. من هم باید می نشستم ایشان را نگاه می کردم. ساعت اداری که تمام می شد ایشان می رفت و در قفل می شد و من دیگر تنها بودم. نمی دانم اسم این را باید چی بگذارم. انفرادی یا چیز دیگری نمی دانم. توی اوین، دو روز آخر در بند عمومی بودم. توی زندان اوین خانم رضایی رئیس بند نسوان چون وضعیت بینی من را دیده بود، هماهنگ کرد و من را بردند بهداری.  پزشک آنجا گفت بینی تان آسیب زیادی دیده و باید سریع تر جراحی کنید وگرنه ناچار می شوید پیوند بزنید. خیلی جالب است تا این را گفت یک آقایی آمد تو و گفت ایشان هیچ مشکلی ندارد، بنویسید هیچ مشکلی ندارد. دکتر نوشت هیچ مشکلی ندارد و من را برگرداندند توی بند.

بعد از انتقال به اوین، دیگر بازجویی نداشتم فقط بازجو می آمد و تنها بحث این بود که باید چیزهایی جلوی دوربین گفته شود.  تنها چیزی که از من خواسته شد، این بود که نه فقط چیزهایی که خودم نوشته بودم،بلکه یک سری محورها داشتند که سر فصلشان را نوشته بود و می گفت این ها را باید جلوی دوربین بگویی.  این فشار بود برای رفتن جلوی دوربین، ولی من به هیچ وجه نمی پذیرفتم بروم. بازجویم بهم می گفت اینجا بمانی عروسی ات هم توی زندان خواهد گذشت، در آستانه ی تشکیل زندگی جدیدی، زندگی ت از هم می پاشد، فکر کن خانواده شوهرت چه می گویند، گفتم ببینید خانواده همسر من را تحقیق کنید بعد بیایید بگویید. من ده سال هم اینجا بمانم زندگی ام از هم نمی پاشد ولی بیایم جلوی دوربین زندگی ام از هم می پاشد. نه به این دلیل که آن ها نمی توانند درک کنند، به این دلیل که قبل از انقلاب پدربزرگ همسر من زیر شکنجه ساواک کشته شد، بعد از انقلاب در دهه شصت دایی و شوهرخاله اش را شما اعدام کردید، خانواده اش را از هم پاشیده اید، با این خانواده اگر بیایم جلوی دوربین زندگی ام از هم می پاشد نه اینکه سال ها اینجا بمانم. من برای اینکه زندگی ام از هم نپاشد نمی آیم جلوی دوربین.

بالاخره، قرار وثیقه پنجاه میلیون تومانی در دادسرای فرودگاه صادر و تامین شد و [من آزاد شدم].

تهدید به تجاوز، یکی از مواردی بود که خیلی باعث ترس و نگرانی من شده بود. نحوه ی ورودم به بازداشتگاه و نوع بازرسی بدنی و یکباره این مسائلی که از سوی بازجو عنوان می شد و جزئیات رابطه ی جنسی که از سوی او بیان می شد، باعث شده بود وقتی تهدید به تجاوز شدم باور کنم. من بارها تهدید به تجاوز شدم. ولی نه اینکه بگویند خودمان این کار را می کنیم. به من می گفتند اینجا یک سری مردها هستند که سالیان سال است زن ندیده اند با آن ها هم سلولت می کنیم. یا همسرت را بازداشت می کنیم و در حضورش این کار را می کنیم

 بعد که ما آزاد شدیم ، توی پیگیری هایی که داشتیم، فهمیدیم  بازداشتگاه مخفی، توی خیابان کتابی بوده که از یک طرف می خورد به میدان محسنی (مادر) و از یک طرف می خورد به سیدخندان. از بیرون مثل خانه ی ویلایی است، انگار متعلق به خانواده ی متمولی است و اینجا زندگی جریان دارد. ولی خب تویش بازداشتگاه بود. من اینجوری که یادم می آید، چه روز اولی که بازداشتم کردند، چه دو بار بعدی که به دادسرا منتقل شدم و دوباره برم گرداندند آنجا، از فاصله ی در ورودی تا خود ساختمان و آن سلول ها  کم نبود. یعنی آن طوری که از بیرون دیدم، می شود گفت که باغی بود و داخل این باغ آن ساختمان بود که بصورت سلول کرده بودند یا اینکه کلا بازداشتگاه بود یا بخشی اش بازداشتگاه بود، نمی دانم.

انجمن صنفی روزنامه نگاران پی گیر پرونده ی ما بود و خب یکی از هم پرونده ای های ما حنیف مزروعی پسر آقای مزروعی بود که هم رئیس انجمن صنفی بود هم نماینده مجلس ششم بوده و پرونده را پیگیری می کرد. همزمان می خواهم بگویم که این خوشحالی را ما داشتیم که این پرونده در اواخر دوره ی آقای خاتمی بود و به هر حال در دوره ی ایشان این اتفاق افتاد چون کانال ها برای پیگیری باز بود. می شد از کانال هایی پیگیری کرد حتی اگر وکیل را راه نمی دادند مثل زمان احمدی نژاد نبود که همه ی روزنه های پیگیری بسته باشد. غیر از انجمن صنفی زمان آقای خاتمی هیئت نظارت بر قانون اساسی هم بود که با آمدن آقای احمدی نژاد آن را هم منحل کردند. خواسته بود پرونده ی ما را رسیدگی کند، پیگیری کند و به ایشان گزارش بدهد و همزمان کمیسیون حقوق بشر اسلامی آقای ضیایی فر دبیرش بودند، که انصافا ایشان پرونده ی ما را خیلی پیگیری کردند. حالا دقیق نمی توانم بگویم انجمن یا کمیسیون یا کدامشان وقت دیدار را با آقای شاهرودی هماهنگ کرد ولی یادم است که آقای ضیایی فر یک دیدار بین ما و آقای جمشیدی گذاشت، آقای جمشیدی معاون آقای شاهرودی بودند اگر اشتباه نکنم و ما با ایشان دیدار کردیم و بعد از آن به ما گفتند آقای شاهرودی می خواهند شما را ببینند. وقتی با روزبه میرابراهیمی، شهرام رفیع زاده، امید معماریان، حنیف مزروعی٬ محبوبه عباس قلی زاده، مسعود قریشی، آرش نادرپور(اگر کسی را جا نینداخته باشم) داشتیم می رفتیم دیدار آقای شاهرودی، یکی از هم پرونده ای های خودم  گفت که لطفا مسائل جنسی را نگویید. که من پرسیدم چرا؟ گفت به ما گفته اند نگویید شما هم نگویید بهتر است. در همان مسائل سیاسی خلاصه کنید. که من خیلی هم ناراحت شدم وقتی رفتیم اتفاقا من و یکی دیگر از هم پرونده ای های خانم و هم پرونده ای های مرد اولین چیزی که گفتیم همین بحث روابط نامشروع بود چون می گفتیم ما اگر فعال سیاسی یا روزنامه نگار یا هرچه که هستیم، بازداشت شده ایم چرا باید چنین چیزهایی مطرح بشود؟ حداقل مطرح بکنیم که برای بعدی ها اتفاق نیفتد و جلویش گرفته شود.

 از همه ی این ها ما شنیدیم که می گفتند چنین بازداشتگاهی وجود ندارد. من دقیقا یادم هست که آقای شاهرودی گفت تا قبل از این قضیه اصلا نمی دانسته این بازداشتگاه وجود داشته، زیر نظر سازمان زندان ها نبوده و خب وقتی رئیس قوه قضاییه از وجودش بی اطلاع است، بازداشتگاه مخفی است.

ما که آزاد شدیم، دوباره احضار و بازجویی و فشار بود. این نبود که آزاد شدیم، تمام شد. خود من چندبار احضار شده بودم و اصلا خود قاضی مرتضوی به من گفت بنشینم جلوی دوربین و پرونده ام را می بندد. دو تا چیز گفته بود؛ یکی بنشینم جلوی دوربین و اینکه ابطحی، شمس الواعظین و سحرخیز به جرم افترا و تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب شکایت کنم. چیزی هم که در مورد این سه نفر می خواستند دلیلشان این بود که من وقتی از زندان آمدم بیرون اعلام کردم، با بی بی سی هم مصاحبه کردم گفتم اتهامات اخلاقی زدند، فشارهای اخلاقی بود، فحاشی شد، یکبار هم مورد ضرب و شتم قرار گرفتم، بینی ام شکست. بعد از آن آقای شمس، سحرخیز و ابطحی پیگیر این قضیه بودند، مصاحبه هم کرده بودند و این فشار به من می آمد که صحبت های آن ها را تکذیب کنم و بگویم آن ها تبانی کرده اند، من را هم فریب داده اند که چنین چیزی را بگویم و من از آن ها شکایت دارم. تا جایی که من یادم می آید چهارتا از بچه های پرونده ی ما بعد از آزادی، رفتند جلوی دوربین و در جریان پروژه سازی  برای این ها [اعترافاتشان]  از صدا و سیما پخش شد.

وقتی آزاد شدم انقدر نسبت به مردها گارد داشتم و انقدر آسیب روحی دیده بودم سر مسائل زندان که یک وکیلم شادی صدر بود، یک وکیل دکتر سیف زاده، ولی به شدت اصرار داشتم سیف زاده وکیلم نباشد. می خواستم شیرین عبادی یا یک زن دیگر باشد. به هیچ وجه قادر به دیالوگ برقرار کردن و اعتماد نبودم. اما انصافا آقای سیف زاده انقدر کمک کرد که به مرور با وجود اینکه نمی توانستم با هیچ مردی حتی دیالوگ برقرار کنم، به ایشان اعتماد داشتم. خیلی کمکم کردند. وقتی احضار شدم، من به اتفاق حنیف مزروعی احضار شدیم. به شعبه ی اول بازپرسی دادسرای کارکنان دولت، من با دکتر سیف زاده رفتم، حنیف با عبدالفتاح سلطانی که وکیلش بود. به اتفاق هم رفتیم، به من گفتند که بروید تو، بازپرس آقای حسینی بود، لهجه ی شدید ترکی داشت. تا رفتم تو گفت حالا دیگر با ماهواره مصاحبه می کنی؟ گفتم من با ماهواره مصاحبه نکردم نمی دانم مصاحبه با ماهواره چطوری است. من با بی بی سی مصاحبه کرده ام.

یک آقایی هم آنجا نشسته بود که آنطور که برخورد و صحبت می کرد حدس من این بود که از مسئولین پرونده ی بازداشتگاه بوده، ولی دقیقا نمی شناختمش. گفت بنویسید که وضعیت غذا توی بازداشتگاه چطور بوده. گفتم در مورد این قضیه نمی توانم بگویم چون من کلا آدم بد غذایی هستم، اکثر بازداشتم را هم در اعتصاب غذا گذراندم. وقتی هم اعتصاب نبودم وقتی من اعصاب ندارم یک ماه هم چیزی نخورم از پا نمی افتم. من زیاد آنجا غذا نخوردم نمی دانم. گفت بقیه گفتند کیفیت غذا بد بوده، بنویس که خوب بوده. نوشتم من نمی توانم اظهار نظر کنم در این زمینه چون واقعا نمی دانم. گفت بنویس با شما خوش رفتاری شده. گفتم نه با هیچ ما خوش رفتاری نشده. گفت یا می نویسی خوش رفتاری شده و صحبت های شمس و ابطحی و سحرخیز را تکذیب می کنی، یا اینکه نیروی انتظامی از تو شکایت کرده و خودت هم پرونده ای آن ها هستی و باید بیایی جواب پس بدهی. من نوشتم صحبت های آقایان شمس، ابطحی، سحرخیز کاملا واقعیت دارد و هرچه گفته اند اتفاقاتی است که برای من افتاده. گفت خب برو پایین دفتر آقای مرتضوی باهات کار دارد. من با دکتر سیف زاده رفتیم دفتر مرتضوی، بهش گفتیم این اتفاقات افتاده این فحاشی ها و این ها، بحث این بود که ما شکایت کنیم از آن طرف، این هم می گفت نه اگر راست می گویید از بازجویتان شکایت کنید. گفتم باشد اشکال ندارد شکایت می کنم. یعنی یا باید از ابطحی این ها شکایت می کردم یا از بازجویم.

  من را وقتی می بردند اتاق بازجویی یک صندلی کنار در بود، این زنی که من را می برد اتاق بازجویی، آنجا می نشست. هر وقت آن زن در اتاق بازجویی حضور داشت، بازجویی تا حدودی حالت مودبانه تری به خودش می گرفت، کمتر فحاشی می شد، کمتر وارد مسائل شخصی زندگی خودم می شدند. کمتر مسائل جنسی مطرح می شد ولی مواقعی که بازجو ازش می خواست اتاق را ترک کند، همه ی این ها به شدت برعکس می شد. این خانم ها فقط تماشاچی بودند و حضورشان این را می رساند که دارند چیزهای شرعی خودشان که شعارش را می دهند مراعات می کنند که یک زن با یک مرد توی یک اتاق کوچک تنها نباشند.ولی مواقعی که ایشان نبودند گویا این مسائل شرعی هم یادشان می رفت

بزرگ ترین اشتباهم این بود که از بازجویم شکایت کردم. نباید به هیچ عنوان این کار را می کردم. چون قطعا می دانستم رسیدگی نخواهد شد و صرفا فشار و هزینه بیشتر به خودم وارد می شد. ولی در آن فضا آدم قدرت تصمیم گیری منطقی ندارد که هزینه فایده را براورد کند. گفتم باشد، شکایت می کنم. گفت ببین فحش باد هواست. آدم باید از این گوش می شنود از آن گوش بیرون کند. حالا بازجو بهت فحش داده، کرده که کرده، اما برای بینی ات پزشکی قانونی برو. گفتم باشد می روم چون مدارک پزشکی هم دارم. گفت نه همین الان با مامور ما می روی. دکتر سیف زاده هم حضور داشت. زنگ زد به دکتر شیخ آزادی که مدیرکل پزشکی قانونی غرب تهران بود. دقیقا مکالمه ای که داشت این بود که من خانم قاضی را می فرستم پیش شما، ایشان جراحی زیبایی کرده، جراحی زیبایی اش شکسته، ولی ادعا می کند توی زندان شکسته. خودت معاینه اش کن. دکتر سیف زاده به شدت اعتراض کرد گفت شما خط را بهش دادی. داری می گویی این را بنویس. من با موکلم می رویم پزشکی قانونی. گفت نه همین الان یا می رود پزشکی قانونی یا بازداشت است.

 ما را فرستاد دفتر دکتر شیخ آزادی توی اشرفی اصفهانی، آنجا نه پزشکی بود نه چیزی، آنجا خود دکتر شیخ آزادی با من صحبت کرد اصلا بینی من را معاینه نکرد. فقط به من گفت آدرس پزشک هایت و مدارکت را را بده. گفتم مدارکم را نمی دهم. آدرس دو تا پزشکانم را دادم و بعد فهمیدم احضارشان کرده اند و تحت فشار قرار داده اند، حتی پزشک من می گفت رسما گفته اند نظام پزشکی ات را باطل می کنیم. خب به هیچ جا نرسید. این را هم می گویم که من مدارکم را از طریق آقای ضیایی فر رئیس کمیسیون حقوق بشر به دست خود شاهرودی رسانده بودم، چون آقایی ضیایی فر به من زنگ زد من رفتم پیششان بهم گفت آقای موسوی اردبیلی، که او هم از مسئولین حقوق بشر اسلامی قرار است برود دیدن شاهرودی و تا جایی که ما می دانیم موضعش اینست که مرتضوی راست می گوید. شما مدارک را بده از طریق موسوی اردبیلی بهش برسانیم. من مدارک را دادم به آقای ضیایی فر و از طریق ایشان رسیده بود به آقای شاهرودی و بعد از آن بود که توی همان قضیه هم بی خیال من شدند چون قبلش هم علیه من پرونده باز کرده بودند، نشر اکاذیب و برگه ی دکتر شیخ آزادی را هم بعنوان برگه ی پزشکی قانونی منتشر کرده بودند که من دروغ می گویم ولی بعد که رسید دست شاهرودی، مدارک من هم دیگر بایکوت شد و به شکایت من هم رسیدگی نشد.

 من هربار احضار می شدم شعبه ی اول بازپرسی من را می فرستادند پیش مرتضوی. آخرین چیزی که از من خواست همان دو تا شرط را گذاشت و تا روز بعدش به من وقت داد که مصاحبه بکنم و همه را تکذیب کنم و بگویم خوش رفتاری شده است. از هم پرونده ای هایم شکایت کنم. این شرط ها را برای من گذاشت، در یکی از جلساتی که به اتفاق دکتر سیف زاده و همسرم هم بود، رفتیم پیشش، ایشان از همسرم و دکتر سیف زاده خواست بروند بیرون. هنوز ترسی که من بعد ها از مرتضوی پیدا کردم، هنوز به آن شکل نبود. چون الان آزادم و رسمی آمده ام، توی بازداشتگاه نیستم و بازجویم نیست، اینجا هم هر اتفاقی بیفتد حالت رسمی دارد. آقای مرتضوی به این ها گفت بروید بیرون و آمد جلوی من و دقیقا به این شکل بود که عادت داشت یکهویی که ایستاده بود شلوار و کتش را بالا می کشید. یک حالت خیلی مسخره‌ای بود. آمد جلوی من، من نشسته بودم، اول نشست بعد چون انقدر نزدیک شده بود، حالا روی یک صندلی دیگر نشسته بود اما انقدر نزدیک بود و خم شده بود که من به یکباره پاشدم و ایستاده شروع کردم به جواب دادن و حرف زدن. آمد جلو، انقدر جلو آمده بود که نفسش دقیقا به صورتم می خورد. گفت فکر نکن که آن چیزهایی که بهت گفته شده، کلمه ی تهدید را به کار نبرد ولی همان را می رساند، فکر نکن چیزهایی که بازجو گفته نمی تواند عملی شود و اتفاق بیفتد. همه اش بستگی به خودت دارد، یا راه می آیی و پرونده ات بسته می شود یا تک تک آن ها برایت اتفاق می افتد. خیلی راحت و به سادگی. تا جایی که می دانم آقای مرتضوی یک بار زمانی که ما بازداشت بودیم آمده بود بازداشتگاه ما. اصلا پرونده ی ما زیر دست ایشان بود. ممکن نبود نداند چه اتفاقاتی دارد می افتد. فکر می کنم مدیریت پرونده هم با خود ایشان بود.

بی‌نتیجه ماندن شکایت از بازجو و قاضی

شکایت من از بازجوو قاضی پرونده، البته به هیچ جا نرسید و بعد ها شکایتم از مرتضوی به هیچ جا نرسید و بعدها مجددا برای خودم پرونده ی دیگری باز شد. ولی آن پرونده را رسیدگی کرند و شاهرودی گفت تیمی تشکیل می دهد که پرونده را از مرتضوی بگیرد و بررسی کنند، نتیجه اش این شد که همه ی بچه هایی که در این پرونده بودند تبرئه شدند بدون اینکه دادگاهی تشکیل شود. آخر سر اتهام اخلاقی که به من زدند دست دادن با افراد نامحرم و بی حجابی در خارج از کشور بود. ما دادگاهی نشدیم ولی بعد که سر بازپرسی توی دادسرا رفتیم این اتهامات تغییر کرده بود. کمتر شده بود و رابطه ی نامشروع نبود. بدون اینکه به اتهاماتی که به ما زدند مستندات بدهند، یا ما حقی داشته باشیم، همین اعلام کردند که آقای شاهرودی بررسی کرده این ها تبرئه شده اند و فقط چهار نفری که اعتراف تلویزیونی کرده بودند تبرئه نشدند، قرار شد به دادگاه بکشد.

همان مقطع  که گفتند تبرئه شدم، گفتند وثیقه ها آزاد می شود، چندبار برای پیگیری رفتیم، اوایل که سر دواندند، بعد قاضی صابری گفت پرونده ی دیگری برایتان باز شده، این پرونده با آن پرونده تجمیع می شود. گفتم من تبرئه شده ام. گفت موضوع شما تفاوت دارد چون از خود شما شکایت شده بخاطر افتراهایی که به نیروی انتظامی و بازجو و دستگاه قضایی زده اید و باید به آن ها رسیدگی بشود و پنجاه میلیون هنوز آنجاست.

 من معتقدم خیلی وقت ها خیلی از مسئولین واقعا خبر ندارند چه اتفاقاتی دارد می افتد، این خبر نداشتن چیزی از بار مسئولیتشان کم نمی کند، بلکه بی کفایتی شان را نشان می دهد. وقتی ما پیش آقای شاهرودی رفتیم فکر می کرد ما کسانی هستیم که عکس ائمه، عکس آقای خامنه ای و خاتمی را به صورت بی اخلاقی مونتاژ کرده ایم و توی اینترنت پخش کرده ایم. فکر می کرد به این طریق بازداشت شده ایم. چون دقیقا این حرف را زد. وقتی ما شروع کردیم و حرف زدیم، برای ما یک ساعت یا چهل و پنج دقیقه وقت داده بود قرار بود برود یک جلسه ای که دیگر دو ساعتی حداقل طول کشید جلسه ی ما. دقیقا گفت آقای مرتضوی به من نشان داده آن عکس ها را شما خیلی کارهای بدی کرده اید. هم ما حیرت زده شدیم که این همه این پرونده سر و صدا کرده، آزاد هم بودیم داشتیم می دیدیم صداها تا کجا رفته ولی آقای شاهرودی دارد می گوید که مرتضوی عکس ها را به من داده و گفته شماها چه کاری کرده اید. آخر رئیس قوه قضاییه نمی داند واقعا چه خبر است. باعث حیرت ما شده بود. وقتی ما تعریف کردیم، او حیرت زده شده بود. نکته ی جالب این بود که اول که شروع به صحبت کرد، گفت اینترنت خطرناک است، کامپیوتر خطرناک است، من توی خانه در اتاقی که کامپیوتر تویش هست را قفل می کنم که وقتی خانه نیستم دخترم سراغش نرود. یا در اتاق یا خود کامپیوتر را. جمله را دقیقا یادم نیست ولی منظورش این بود که کاری می کند که بچه ها دسترسی پیدا نکنند. و دچار مشکل نشوند. یعنی چنین تصور و ذهنیتی داشت. ولی وقتی تعریف کردیم آقای ایزدپناه مشاورش هم حضور داشت، قول پیگیری داد. انصافا پیگیری کرد، درست است به جایی نرسید.

ادامه احضارها و بازجویی ها

به هر حال آن پرونده ای که به اسم وبلاگ نویسان و سایت های اینترنتی معروف بود٬ بسته شد. ولی پرونده ی دیگری برای من باز شد که البته بابتش دستگیر نشدم. شاکی اش نیروی انتظامی بود. بعد از آن یک مدت گذشت، فکر کردم همه چیز تمام شده ولی یک سفر به خارج از کشور داشتم، وقتی برگشتم همان مشکلات مجددا آغاز شد و مجددا بازجوی سابقم از من بازجویی کرد. در حالی که من که اصلا تصور اینکه یک روز من بتوانم بازجوی سابقم را ببینم نداشتم.

اردیبهشت ۱۳۸۶، توی فرودگاه امام پاسپورتم را گرفتند و گفتند باید بروم دفتر پیگیری پاسپورتم را پس بگیرم. من نرفتم دنبالش و احضار شدم. و نکته ی خیلی خیلی عجیبی که آنجا وجود دارد برای من اینست که بازجوی من توی آن پرونده و تا جایی که من متوجه شدم و گفته شد، مربوط به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی بود. اما این بار بازجویم را در دفتر پیگیری وزارت اطلاعات دیدم. نمی دانم ایشان منتقل شده به وزارت اطلاعات یا اینکه چرا ایشان از من بازجویی کرد درباره ی سفری که به خارج از کشور داشتم. یعنی دوباره یک چیزهای دیگری شروع شد. اینکه چرا رفتم، برای چی رفتم، با چه کسانی دیدار کردم، چه هدفی داشتم، چرا هیچ خبری ازم نیست و کاری نمی کنم و این خیلی مشکوک است. من گفتم والا من بعد از آزادی، جایی هم که کار می کردم یا بهم درخواست کار می دادند، یا خودم درخواست کار می دادم خیلی به صراحت می گفتند که مرتضوی روی تو حساس است و حتی روزنامه کارگزاران که داشت در می آمد، چون ما تیم هم میهن اول بودیم خب ما را می شناختند، از من اول دعوت به کار شد، بعد که رفتم از مسئولین بالای روزنامه گفتند خانم قاضی جزء اسامی است که مرتضوی گفته نباید توی روزنامه باشند. برای همین ما معذوریم. همین باعث شد من نتوانم کار کنم. البته یک مقطعی رفتم تو سایت امروز کار کردم. ولی وقتی رفتم خارج از کشور و این دردسر ها شروع شد، ترجیح دادم کار نکنم.

وقتی آزاد شدم انقدر نسبت به مردها گارد داشتم و انقدر آسیب روحی دیده بودم سر مسائل زندان که یک وکیلم شادی صدر بود، یک وکیل دکتر سیف زاده، ولی به شدت اصرار داشتم سیف زاده وکیلم نباشد. می خواستم شیرین عبادی یا یک زن دیگر باشد. به هیچ وجه قادر به دیالوگ برقرار کردن و اعتماد نبودم

 من شعبه ی ۲۶ دادگاه انقلاب که قاضی حداد بود، احضار شدم و  توی آن پرونده دکتر سیف زاده وکیل من شد. به اتفاق دکتر سیف زاده رفتم دوبار آنجا رفتم. به بازداشت نکشید. می شود گفت مسکوت ماند و حالت غیررسمی پیدا کرد. یعنی بازجوی من مدام به من زنگ می زد و می گفت بیا فلان جا ازت سوال دارم. دیگر دفتر پیگیری و دادگاه نبود. دفعات اول که تماس می گرفت می رفت روی بحث پاسپورت و اینکه کمک می کنم پاسپورتت را بگیری و پرونده ات ختم به خیر شود. خیلی با حسن نیت سعی می کرد خودش را نشان بدهد. ولی خب من هیچ وقت نمی رفتم و این نرفتن من رفته رفته این را بدتر  می کرد و شروع کرد به تهدید کردن و همان لحن مشمئز کننده ی داخل زندانش بود با اینکه آن چیزها را تکرار نمی کرد ولی همان بود. یعنی من فکر می کردم این آدم یک بیمار جنسی است یا در این راستا اهدافی دارد که می خواهد با من قرار بگذارد یا اینکه سر شکایتی که من کردم و صراحتا اعلام کردم که چه بلاهایی سر من آورده توی بازجویی، می خواهد انتقام گیری بکند. نمی دانم واقعا چرا. ولی حالت رسمی نداشت و این حالت رسمی نداشتن من را می ترساند. دیگر رسیده بود به اینجا که اگر نیایی هرچه دیدی از چشم خودت دیدی و می آییم بازداشتت می کنیم. مثل دفعه ی قبل نیست. رفقای اصلاح طلبتان الان نیستند که هوایتان را داشته باشند، یا همان تهدید های داخل بازداشتگاه آمده بود بیرون. من آن موقع بچه هم داشتم. اینکه اگر جان بچه ات را دوست داری باید گوش کنی به حرفم. الان خیلی راحت می توانی خودت یا همسرت در یک تصادف مشکلی برایت پیش بیاید. این ها مدام تکرار می شد و من نمی دانستم برای چه باید بروم، هر بار هم می ترسیدم بروم و واقعیتش هیچ وقت هم نرفتم. این باعث شد کم کم چون حالت غیر رسمی داشت و اگر هم اتفاقی می افتاد مسئولیت را نمی پذیرفت، کم کم من حدود هفت ماه زندگی مخفی داشتم. یعنی به این صورت که خانه ی یکی از دوستان رفتم و هفت ماه آنجا بودم به هوای اینکه تمام می شود. شاید بی خیال شود ولی خب دیگر به این نتیجه رسیدم که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم این شرایط را تحمل کنم، دیگر این بچه هست و فقط خودم نیستم و هیچ روزنه ای هم برای رسیدگی وجود ندارد. زمان آقای خاتمی حداقلش این بود که روزنه هایی برای پیگیری بود، کسانی بودند که حداقل حرفت را بشنوند.

تا اینکه که دیگر تیر ماه سال ۱۳۸۷ از ایران خارج شدم. من خیلی تلاش کرده ام فراموش کنم البته فراموش نکرده ام٬ چون خیلی آزارم می دهد، یعنی هنوز برگشتن به آن فضا برایم سخت است.

** این شهادت، بخشی از گزارش دوم  تحقیق “جنایت بی عقوبت” است که موارد شکنجه جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در دهه ۷۰ و ۸۰ را مستند کرده است.

برای خواندن متن کامل گزارش روی عنوان زیر کلیک کنید: جنایت بی عقوبت؛ شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان زن، دهه ۷۰ و ۸۰


[۱]در تابستان ۱۳۸۳ چندین نفر از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان به بهانه های امنیتی و اخلاقی دستگیر شدند. بازداشت وبلاگ نویسان توسط نیروهای امنیتی از آغاز همراه با اعمال خشونت و بی عدالتی های جدی بوده ست.در طی شهریور تا آبان ۱۳۸۳ بازداشت ۲۱ وبلاگ نویس و دست اندرکاران سایت های خبری اینترنتی را در بازداشتگاهی مخفی همراه با شکنجه هماهنگی شد. بدنبال اعتراضات پیاپی در داخل ایران و در سطح بین المللی ، بازداشت شدگان آزاد شدند اما دستور آزادی آنها فقط پس از آنکه مرتضوی شخصا چهار نفر از وبلاگ نویسان را که بعدا دادگاهی شدند ، مجبور به اعترافات دروغین کرد، اجرا شد.سینا مطلبی، حنیف مزروعی، امید معماریان، روزبه میر ابراهیمی، شهرام رفیع زاده، غلام تمیمی، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی زاده مهم ترین کسانی بودند که در این پرونده به دادگاه کشیده شدند. مرکز اسناد حقوق بشر ایران، شهادت سه نفر از کسانیکه در این پرونده علیه خود اعتراف اجباری کردند را ثبت و منتشر کرده است. گزارش دیدبان حقوق بشر درباره این پرونده را اینجا بخوانید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)