marco-ferreri-07روز قبل از مصاحبه به من گفته بودند: کسی چه می داند فردا عصبی است یا نه؟ و اضافه کرده بودند: کسی چه می داند آیا می گذارد تا از او عکس برداری کنی یا نه ؟ و بدین سان فردا رسید و من و کوتزی رفتیم به چینه چیتا؛ با حال و هوایی جنگجویانه و کمی تسلیم این خیال که او مثل یک نابغه ی عجیب و غریب دیوانه وار و عصبانی با ما رفتار خواهد کرد. گروهی که آنجا داشتند با او کار می کردند پیش از آن که او را به ما نشان بدهند به ما گفتند: او امروز اصلاً آرام نیست. قطعاً امروز روز خوبی نیست. ولی شما مستقیماً بروید و با خودش صحبت کنید. برداشت سوم یا چهارم بود که مارکو فرره ری داشت از همان صحنه ی سابرینا فریلّی و جری کالا شخصیت های فیلم آخرش ( روزنگاشت یک عادت بد ) می گرفت و حالا آنها دارند دوباره کارشان را می آغازند. جری گل کاسنی جمع می کند سابرینا نشسته کنار شخص دیگری که دستش را روی سینه ی او می گذارد . زن می گوید: نه. که فقط جری ( یعنی بنیتو ) می تواند چنین کاری بکند . پس جری ( بنیتو ) خرسند شروع می کند به نوازش سینه ی او و دور کردن دست آن شخص دیگر و در میان گره خوردگی دست ها و سینه ها زن می خندد . استپ.
استاد تکیه داده به عصا و موذیانه می نگرد و وانمود می کند نمی خواهد بگذارد از او عکس بگیرند. بعد چیزی با کوتزی پچ پچ می کند و او درست زیر چانه اش مجموعه ای عکس از او می گیرد و سرانجام خطاب به پیرامون خود فریاد می کشد: کسی چه می داند عکس هایی که در مرگ من چاپ می شوند مال چه کسی خواهند بود؟ آماده؟ دوربین. صدا. حرکت.
مارکو فرره ری خودش را جمع و جور می کند وقتی از او می خواهم توضیحاتی بدهد درباره ی داستانی که درباره اش می گویند با مضمون مرد خشن دست نایافتنی در حالی که به عکس انتظار او خیلی خوش برخورد جلوه می کند و حرّاف . ( اگرچه تسلیم عادت قدیمی اش در عوض کردن ناگهانی بحث می شود.) سی سال است دارم تکرارش می کنم . داستان مرد خشن را کسی که کارش را بلد نیست درباره ی من ساخته است. سی سال است روزنامه نگارانی را می بینم که کارشان را بلد نیستند و کسالتم را از پاسخ دادن به برخی پرسش های احمقانه شان ترجمه می کنند به این که من مردی خشن ام.
– فرره ری! آیا شما خرسندید از این که به فروپاشی امپراتوری غرب کمک کرده اید پس از این که اینهمه در فیلمهایتان از آن گفته اید؟
– امپراتوری غرب پیش از این فرو ریخته بود و من آن را سی سال پیش گفتم. الان دیگر همه جا آشکار شده. در حالی که پیش از این ترکیده بود و غرق شده بود.
– ولی آیا چیزی عوض شده در آن بدزیستی که شما در فیلمی مثل دیلینجر مرده است و یا در شنیدار و یا پرخوری بزرگ روایت کرده اید؟
– بله. حتا دیگر این بدزیستی هم نیست. فقط ناامیدی و مرگ وجود دارد و بس.
– بدون هیچ امیدی؟
– احتمالات کنونی پیش بینی نمی کنند. بدون شک وجود دارند ولی امید کافی نیست. تازه امید به چه؟ در حال حاضر در حال ساخت فیلمی هستم که یک فوتو رمان است. می خواهم تماشاچی را بخندانم. پس خوشم نمی آید الان از این چیزها حرف بزنم.
– شما راوی موقعیت ها و احساسات نهایی و شدید هستید. آیا فقط در فیلم هایتان از آنها بهره می برید یا این دقیقاً شیوه ی زندگی شماست؟
– من بسیار این گونه زندگی می کنم و زندگی کردن به این شیوه همیشه هم زیبا نیست. یک کم حال گیری است.
– یعنی؟
– خب همه ی مردم به نظرم بیرون از این جهان می رسند. الان مثلاً دیگر درس های شکار( ماهیگیری) دمده شده اند. چطور این قزل آلاهای کوچک را می گیرند و چگونه با آن غذا درست می کنند. صحبت از گشت و گذارهاست. همه ی اینها بر ضد علایق بزرگند. ملتفتید؟
– پس بنابراین شما خودتان را خارج از مد و بیرون از زمان حس می کنید؟
– من بیرون از زمانم ولی نه خارج از مد. خوشم نمی آید، ولی هستم. نه اصلاً خوشم نمی آید در زمان باشم. نه نمی توانم . این میل با زمان بودن در من نیست و اگر بخواهیم از این چیزها صحبت کنیم آن کینگی ها نمی روند دیگر فیلم را ببینند که فوتورمانس هم هست.از چیز دیگری حرف بزنیم. برای چه از مدونا صحبت نمی کنیم؟
– باشد. نظرتان درباره ی مدونا چیست؟
– خوشم می آید. خیلی خوشم می آید. ولی داشتم می گفتم بی فایده ست حرف زدن از همان چیزهایی که همیشه همان جور هستند. برای ایتالیا تمام شده است. تمام. همه می گویند: او دیوانه است. دیوانه است. تمام شده است دیگر. هیچ سامانه ای وجود ندارد. ولی البته از سی سال قبل تمام شده بود.
– ولی سی سال است که دارد همچنان ادامه می یابد.
– نه. ادامه نمی یابد.
– پس ما که هستیم؟
– سیستم یک چیز است آدم ها یک چیز دیگر. ما آدم هایی هستیم که دارند در یک سرزمین منفجر شده زندگی می کنند. جایی که هیچ چیزی دیگر وجود ندارد.
– پس در یک جهان وهمی و مجازی زندگی می کنیم؟
– بله. در یک جهان مجازی زندگی می کنیم و می خواهیم بگذریم به یک جهان مجازی دیگر. با عینکی دیگر و متوجه هم نمی شویم که پیشاپیش داریم در آن زندگی می کنیم.
– ولی آیا از این جهان می توانیم چیزهای مثبتی هم بگیریم؟ مثلاً شما دارید این فیلم را می سازید.
– بله. ولی این هیچ چیزی را ثابت نمی کند. چون هیچ هماهنگی ای وجود ندارد. استرس مثلاً . گویا انسان طوری آفریده شده که یک زندگی عمودی داشته باشد. برود با ماشینش بچرخد و زندگی کند بدون هیچ ارتباطی با هیچ چیز . حالا دیگر طبیعت شده انگیزه ای برای مصرف کردن. ما فقط می خواهیم از آن بهره برداری کنیم.
– با این اوصاف شما معتقدید گذشته بهتر بوده. وقتی رسانه های گروهی و آنتی بیوتیک و پژوهش های پزشکی هم وجود نداشت؟
– کی گفته نباید در چهل سالگی مرد؟ برای من زندگی کردن تا سن صدسالگی دیوانه وار و جنون آسا ست.
– پس شما بدتان نمی آید فردا بمیرید. به رغم این که درست در این لحظه دارید کاری را می کنید که خوشتان هم می آید و برایتان جالب است؟
– بیش از این که بدم نیاید می ترساندم. بله خیلی می ترسم. ولی در مجموع تلاشم را کرده ام و شاید لازم باشد خودم را یک بازسازی بکنم. باید تنها باشم. در انزوای مطلق. ولی این می تواند بد باشد چون من یک فرد اجتماعی ام و خوشم می آید در زندگی گروهی مشارکت کنم.
– وسوسه شده اید تا آن را به تنهایی انجامش بدهید یا امید دارید به یک مداخله ی خارجی؟
– تا به تنهایی انجامش دهم.
– ولی آیا در این جهان مجازی چیزهایی هستند که به همان سان شما را وسوسه کنند؟
– نه.
– خب پس چرا اینجا مانده اید؟
– تنها چیزی که مرا وسوسه می کند و برایم هنوز جالب است زنان هستند.
– چه چیز؟ زنان؟
– تنها وسوسه ای که برایم می ماند وقتی به آنها نگاه می کنم پرم می کنند.
– آیا این کمی ساده انگارانه نیست؟
– کجا؟ من هرگز ساده انگار نیستم.
– به این معنا که خب زنان زشت و تو دل نرو هم هستند.
– بله. ولی زشت ها و زیبا ها، تودل برو ها و تو دل نرو ها همه شان جنگجو هستند. یک کتاب خیلی زیبا هست از یک نویسنده که نامش یادم نمی آید گویا مراکشی باشد که صحبت می کند از رویای مداومش از دختران، شاید این برای من یک وسوسه شود.
– عاشق شده اید؟
– همیشه عاشق می شوم.
– عاشق کی مثلاً؟
– خب. یکی مثل شما.
– ببخشید. یعنی چه؟ زنان به نظر شما چطور باید باشند؟
– شما چشمان قشنگی دارید. وقتی آمدید من فوراً آنها را دیدم.
– ولی من عینک دودی داشتم ؟
– ولی بعد برش داشتید. چشمانتان را دیدم و یک صورت زیبا و همین طور یک استیصال را. یکی از درماندگی های دوره ی پیری. دنیای من این است.
– از زنان یا از عشق؟
– جهانی که در آن یک بازی باشد یا بهتر یک سفر مداوم. ولی نه از آنها که آژانس های مسافرتی برگذار می کنند و شلوار جین می فروشند. سفر ملاقات و برخوردها و زن و همه چیز. بیش از هر چیز دیگر چون هرروز بیشتر و بیشتر جالب می شوند.
– و شما در این جهان بیشتر با فیلمهایتان مسافرت کرده اید یا در زندگی تان؟
– من همیشه در این ارتباط مسافرت کرده ام و امروز آنچه نومید کننده است این است که نمی توان دیگر مساوی بود. در ارتباط با آن چه که مربوط می شود به من و زنان . کنجکاوی نیست که من در مواجهه با آنها دارم. بیشتر یک ارتباط صوفیانه است. بله. اگر من عرفانی می شناسم آن است. در معنای دانونتزیویی واژه منظور نظرم است.
– اگر شما قرار باشد خودتان را در فیلمی به کارگردانی کس دیگری تصور کنید آیا خودتان را در شهر زنان فللینی می بینید؟
– نه. نه. پشت شهر زنان زندگی برساخته به شیوه ای متفاوت وجود دارد. من واقعاً ناامیدم.
– ولی حال و هوای شما نشان نمی دهد. چشمان شما اصلاً مال یک آدم ناامید نیستند.
– چون کنترلشان می کنم. وگرنه بسیار ناامیدند چون وقتی جوان بودم چیزهای زیادی را در زندگی از سر گذرانده ام. آقایی بودم که خیلی راه می رفت و خیلی هم لگد می کرد.
– در پی جاودانگی ؟
– خیلی برخوردها و خیلی چیزهای دیگر. بعلاوه آدم از خانه نشینی ناامید می شود. ولی بیرون آمدن از خانه چیزی است که….
– پس می مانید خانه به خوردن و احتمالاً نوشیدن…
– من نه از خوردن خوشم می آید و نه از نوشیدن. من می گویم برای یک مرد سفر شگفت انگیز و ماجرای زیبای زندگی و نیمه ی بیشترش زن است و گمان می کنم بی فایده است اگر بگویم وسوسه است.
– حتا وقتی خیانت می کند؟
– دیگر هر چه را داشته ای داشته ای، لمسش کرده ای، دیده ای، نفس کشیدنش را حس کرده ای. یعنی چه؟ خیانت چه ربطی دارد به زندگی؟ آیا او چون تو را رها می کند تو باید سرخورده شوی؟ هرگز در ارتباط یک مرد با یک زن سرخوردگی وجود ندارد. سرخوردگی و خیانت، ساختارند.
– آیا اولین بار؛ اولین عشقتان را به یاد می آورید؟
– دوازده یا سیزده سالم بود. یادم هست. ولی این اولین عشقم نبود. اولیم رابطه ی جنسی ام بود. او 26 سالش بود. یک جنگل بود. یک چیزی . نه من به او ابراز عشق نکردم. یک چیزی بود. اینجوری. همدیگر را لمس کردیم. زیبا نبود. خیلی زیبا بود. یک انفجار.
– و حالا چه چیزی عوض شده نسبت به آن زمان؟
– ماشینش عوض شده. من پیر شده ام.رنج من از این است که هر روز ارتباطم با خارج دارد کم می شود. سی سالگی با شصت و پنج سالگی شبیه نیستند. احساس می کنم دیگر نمی توانم از زنی بخواهم و به او بگویم: اینجا بنشین تا به تو نگاه کنم. تمام روز. حس می کنم دارم دور می شوم. این چیزی است که مرا می ترساند. تنهایی مطلق.
– بازیگران زن فیلم هایتان را چون از آنها خوشتان می آمد انتخاب می کردید یا به خاطر این که مهارت داشتند؟
– چون خوشم می آمد. ولی همه ی آنهایی که من ازشان خوشم می آمد بازیگران بزرگی هم بودند. هانا شیگولا یک بازیگرزن حرفه ای است و ژیراردو هم. از موتی خوشم می آمد ولی الان همه می گویند او یک بازیگر بزرگ است؛ و حرف می زند. او با من همیشه حرف زده . هنرپیشه های مرد را ولی همیشه از میان کمدین ها انتخاب کرده ام. ولی مطمئناً زنان شعرند. مردان برایم اهمیتی ندارند. شعری که بیش از هر چیز دیگر ارزش دارد زنان اند و امیدوارم تمام نشود.

بعد پای تازه عمل کرده و دردناکش ناراحتش می کند و دوباره به عصایش تکیه می کند و با چشمان آبی کودکانه و شرور هفتاد ساله اش چشمکی می زند و رو می کند به سویی که کسی می گوید برایش غذا آورده.

– ممنون استاد . امروز صبح می گفتند شما خیلی عصبانی هستید اما خوشبختانه عصبیتتان سپری شده بود.
– خب. چهره ی تو آرامم کرد.

می خندد. استپ.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)