decade_67

اساسأ ارزش عکس به چیست؟ چرا به عکس این همه اعتنا می شود؟ چرا همه را از هر سلیقه به خود معطوف و مشغول دارد؟ چه چیزی در عکس به معنای گسترده (از همه جهات ، از خود عکاسی کردن تا لحظه دیدن عکس و دیگر جوانب) موجود است که این طیف گسترده از مخاطب و فعال را به خود معطوف دارد. نگارنده این گمان را دارد که در عکس چیزی است و خصوصا در نوع خاصی از عکس چیزی است ورای ثبت خاطره و جاودانه شدن لحظه، که راز قوه کشش عکس و عکاسی است که موجب شده این چنین به آن مشغول باشیم.
عکس گویی چیزی دارد که انتظار عام و خاص را برآورده می کند. و گویی نیازی هست که عکس آن را برآورده می کند. نه اینکه سایر هنرها عاجز باشند، بلکه گویی برآورده کردن از طریق عکس لذتی دیگر دارد؛ از سهل الوصولی عکاسی کردن برای مبتدی تا خواندن سریع عکس که آن را متفاوت می کند با رمان که حوصله می طلبد و سینما که وقت. ولی مطالبه ای هست که در آنی توسط عکس پاسخ داده می شود. در دقایقی کوتاه می توان تاریخ عشق-ها و تطور و شکست ها را خواند به شرطی که خود را به دوربین سپرده باشند. می توان عکس را لمس کرد در حالی که هنوز تصویر است. می توان خاطره را دید وآن را به کناری انداخت؛ به نحوی که برای فیلم و سینما این رابطه را ممکن نمی دانیم؛ و نقاشی نیز این ها را ندارد، چرا که پیش از دیدن اش می دانیم نقاشی است و به آن ایمان نداریم از آن نوع که به عکس باور داریم. ولی با همه این¬ها عکس چیست و اساسا چرا عکس؟
• عکس لفظی است که بر شیی که تصویری ازطریق روشی مکانیکی با دخالت نوروعدسی پدید می-آید دلالت دارد؛ یا تصویری که به نحوی خاص برروی کاغذی خاص ثبت می شود و ظهور می یابد که حداقل نسبتی را با واقعت دارد. اما آنچه مراد ما از عکس وعکاسی است با هیچ کدام هماهنگی ندارد. به عبارتی انتظارازعکس بیش ازاین تلقی هااست. و به این معنی به هر تصویر که از طریق نور و دستگاهی مکانیکی بر روی لوحی ازهرجنس ثبت شود راعکس نمیدانیم.
در زمانه¬ی نسبیت و سیرورت و خلاء قطعیت، آرزویی درانسان زبانه می کشد. آرزوی دست یابی به یقین. انسان درسطح امروزی کمتر فرصت غوص درعمق را دارد و کمتر روی خوش به منطق و فلسفه و… وغور درمفاهیم ازخود نشان می دهد. اوسهل الوصول را می طلبد.

• ارسطومی¬گوید بخش اعظم مفاهیم واطلاعات انسان از طریق تصاویر کسب می شوند؛ این امر در زمانه سینما، تلویزیون، رمان وعکس با عصر او یعنی عصر نمایش ،تراژدی واسطوره تشدید یافته است . بارها از منتقدان و داوران جشنواره های عکاسی شنیده¬ایم برای گزینش عکس ها وانتخاب بیست تا پنجاه عکس میان هزار تا دوهزارعکس، عکس¬هارادرکسری از ثانیه نگاه می کنند. و معتقدند که عکس خوب از نظر آنان باید گیرا باشد. یعنی درسریعترین زمان ممکن معنا و مفهوم وحرف¬اش را انتقال دهد ومخاطب را درگیرکند. این روش خواه عادلانه یا ناعادلانه باشد خود گویای حقیقتی ازعکس است.

• ما در زمانه بحران معنایی زیست می کنیم. انسان امروزی خواهان و محتاج است درتکاپوی روزانه¬اش¬تغذیه روحی هم داشته باشد. انسان امروزی از بی¬معنایی رنج می¬برد. اوخواهان است چیزی ورای انقیاد را بیابد. میل به رویارویی در او زبانه می¬کشد. این¬ها را رسانه و مدیران فرهنگی هم می¬دانند و خواهانند مخاطبان راجلب کنند. ازاینرو تصویر وخصوصاً عکس بیش از هر زمان دیگری ابزارقرارگرفته است. ازسویی دیگر دریک رخداد دو سویه یا چند سویه هر عکسی از هر سو که ثبت شود، نقصانی است از واقعیت. پس واقعیت واقعاً چیست؟

• هیچ عکسی نمی تواند ثبت واقعیت باشد. عکس ها فقط قادرند سویه ای از واقعیت را به تصویر کشند . بر این اساس کنشی عکاسانه هست که به واقع نمیپردازد؛ بلکه امور قطعی میان پدیدارها رانمایان می کند. آنچه را که هر واقعیتی واقع بودنش را از آن میگیرد. این کنش را لحظۀ قطعی گویند. دراین کنش جهان سراسر همان است که ثبت شده است . پس تفسیرپذیر ازآن نوع که رویۀ دیگر عکس میتوانست چیز دیگری باشد نیست.

• این نوع عکس وعکاسی پلی است میان کنشگر عرصۀ مفاهیم (کلی ها) وانسان در حال گذار و سرعت. لحظه ای که مخاطب در گذران تصاویر ناگهان میخکوب یک عکس میشود مرز میان ناظر بر عکس و درونیات عکس برداشته می شود. به عبارتی شکاف میان سوژه و ابژه از میان می رود. لحظۀ قطعی هر دو را فرا می گیرد. عکس او را از لبۀ دره و آرزوی دست یابی به یقین در جهان آنسوی دره نجات می دهد. عکس او را از جهانی که غرق اش است وجهانی که فقط می تواند رویایش را داشته باشد و این درۀ لعنتی که تمام قرون همه چیز او را به دوگانگی سپرده نجات می دهد. عکس لحظۀ قطعی، همان سرزمین موعود یا بهشت موعودیست که بی واسطه برفرد پدیدار می شود.

• جهانِ شییِ عکس وجهانِ درتکاپوی ناظر هردو کنار می روند ولحظه (آن) به تمامی ازطریق مفهوم قطعیت می یابد. زمان به مثابۀ ساعت ودقیقه اولویت اش را از دست می دهد و به کنار می رود. زمان خاصیت اگزیستانس اش ( وجودی) برجسته می شود. زمان به لحاظ وجودی اولویت می یابد بر زمان به لحاظ وقت. یعنی از زمان به مثابه ی وقت ( ساعت ) به زمان به مثابۀ وجود میرسیم. فرد و مفهوم در یک جهان قرار می گیرند. به تعبیری دانش درون عکس بی واسطه بر فرد ناظر حضور می یابد. از اینرو است که تفسیر چند سویه پذیر نیست و اعتباری ندارد.
• در عکس لحظه ی قطعی برای آنی غیر ممکن، ممکن می شود. راز برای لحظه ای دیگر راز نیست. خود را می نماید. برای لحظه ای شکاف تاریخی ذهن-عین از طریق شات دوربین بسته می شود. عکس ثبت شده حاصل واقعیت دستکاری شده ی مفهوم گرایی نیست، از طرفی هم چیزی از جهان واقع نمی گوید. نه این است و نه آن؛ هم این است و هم آن. نه مستند است آنگونه که عکس مستند، و نه غرق در موهومات آنگونه که مفهوم گرایی. نمی توان و نباید گفت که عکاسی یعنی این و سایرین دور باطل اند، بلکه مراد این است که این به چیزی، نیازی پاسخ می¬دهد که از سوی سایرین پاسخی در خور به آن داده نمی شود؛ و نه تنها پاسخی در آنچه آنان عرضه می کنند یافت نمی شود؛ بلکه آن را یعنی شکاف را تشدید می کنند.
• در عکس لحظه ی قطعی از دیدن شیِ در عکس آن چه منظور ما از سطور بالا است ارضا نمی شود؛ که اگر قرار بود با دیدن هر شیِ آن حاصل شود دیگر چه نیازی به عکس و عکاسی بود. چرا که خود آن شیِ ما را بس بود؛ و یا اینکه در سایر ژانرهای عکاسی هم شیِ وجود دارد. بلکه در عکس لحظه قطعی رابطه امور حتی به ظاهر معمول به نحوی است که رابطه بر ناظر می نشیند. نزد او حاضر می شود. گویی فرد نیازی به کوشش برای فهمیدن ندارد و به هیچ طریق لازم نیست سعی کند به مفهوم در ذهن اش که از عکس برآمده رجوع کند و یا دست به تحلیل برای یافتن چیزی درعکس بزند؛ بلکه آنچه فقط در منطق ممکن بوده برایش حضوری شده است. گویی مکاشفه ای رخ می دهد و در پی آن لذتی از نوع لذت سوم ارسطویی ولی اینبار این لذت قابلیت عام دارد. یعنی هر فردی در پی برخورد با آن می تواند از این لذت خاص بهره مند شود.
• در نهایت عکاسی با تعریفی که اکنون از عکس داریم یعنی از خود عکاسی کردن و ثبت عکس و برخورد ناظر با عکس و انتظاری که از عکس داریم نوعی بازنمایی است که از سایر تعاریف و نگاه ها به عکاسی موجه تراست . این نوع عکاسی سطح فاهمه فرد را ارتقا می دهد در مقابل عکاسی که حداکثر ارتقا میزان اطلاعات است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)