سالی که روزهای پایانی آن را پشت سر می گذاریم، صدمین سالگرد تولد مریم فیروز است و روز ۲۲ اسفند ششمین سالگشت خاموشی وی در تهران.
مریم فیروز نخستین زنی بود که نیم قرن پیش به خاطر فعالیت سیاسی و تبلیغ افکار سوسیالیستی از رژیم پهلوی حکم اعدام گرفت. بیش از هفت سال در زندان اوین بود و شکنجه گران رژیم، پیش از آن که زخم تازیانه های پیشین بر پیکرش التیام یابد، زخم های او را تازه کردند. ۱۷ سال از عمر وی در زندان خانگی حکومت اسلامی و تحت مراقبت ماموران امنیتی سپری شد. مریم فیروز وقتی که در تهران در تنهایی آخرین نفس های خود را می کشید، همچنان در قرنطینه امنیتی رژیم اسلامی بود و ماموران حکومت نگذاشتند این زن مبارز و رنج دوران دیده ایران به هنگام خاموشی آرام و سبک بار چنان که شایسته او بود، با دوستدارانش وداع کند.

مریم فیروز

زندگی مریم فیروز پرچالش، طولانی، پرحادثه و سرشار از آموزه است. پازلی است پر نقش و نگار با درخشندگی ها و سایه روشن هایش که قطعات آن را به آسانی نمی توان کنار هم چید و تابلوی زیبای چگونه زیستن یکی از درخشان ترین زنان تاریخ معاصر ایران را بی آن که گرد و غبار حب و بغض برآن بنشیند، از نو خلق کرد، از منشور تاریخ به نظاره او ایستاد و وی را چنان که بود دید. راهی که مریم فیروز در طول ۹ دهه عمر گرانبارش پیمود به داستان می ماند تا واقعیت زندگی. اما به روایت اسناد، مریم فیروز زن جسوری است که از دهلیزهای تاریک و هراسناک تاریخ معاصر ایران عبور کرد، با افت و خیزها، قحطی، جنگ، دگرگونی، پیشرفت و پسرفت ما زندگی کرد و تا دم مرگ در کنار ما بود. کنار همه آنان که دلشان برای رنج دیدگان و فرودستان می تپد.

مریم فیروز شاهزاد به دنیا آمد. دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما از نوادگان عباس میرزا ولیعهد قاجار بود. سوگلی پدر بود و فرمانفرما، “ماه تابان” ش می خواند. معلم خصوصی سرخانه داشت، به جمع اشراف قاجار و تازه به دوران رسیده های پهلوی راه داشت. همه چیز برای “خوشبختی” وی به تعبیری که عموم از آن دارند، فراهم بود. اما او به راه دیگر رفت، راهی که انتخاب آگاهانه او بود. راه خوشبختی همگان، راه آزادگی، برابری و عدالت. در این راه از هرآنچه به اعتبار نسبش داشت بی چشمداشت گذشت، به آنچه باور داشت عمل کرد و به یگانگی اندیشه و عمل عینیت بخشید. این اقدام بی سابقه و شجاعانه مریم فیروز که به نسب و “شاهزادگی” خود پشت کرد و به جنبش آزادیخواهانه و برابری طلب مردم ایران پیوست، نه تنها در داخل ایران، بلکه در اروپا چنان بازتابی داشت که برخی مطبوعات برای نشان دادن نسب و پیشینه اش به او “شاهزاده سرخ” لقب دادند.

نخستین سرکشی علیه سنت
مریم فیروز دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما و بتول دولتشاهی، در سال ۱۲۹۲ شمسی در تهران به دنیا آمد. پدرش از نوادگان عباس میرزا ولیعهد و از شاهزادگان با نفوذ و سیاستمدار دوره قاجار بود که از جوانی مناصب مهمی چون سالارلشکری، والی گری، ریاست و وزارت را برعهده داشته است. مادرش هم از خانواده‌های سرشناس کرمانشاه و زنی با سواد بود.
فرمانفرما که به تحصیلات فرزندان خود علاقه داشت، معلمانی را به این منظور در منزل استخدام کرد و مریم تحصیلاتش را به همراه دیگر خواهران خود در منزل آغاز کرد. او علاوه بر زبان فارسی به یادگیری زبانهای عربی و فرانسه نیز پرداخت و مدرک ششم ابتدایی را از مدرسه دخترانه ناموس گرفت. به دلیل آشنایی با زبان فرانسه تحصیلات خود را در مدرسه دخترانه ژاندارک ادامه داد. سپس به مدرسه دارالمعلمات رفت که تنها مدرسه سطح عالی دختران در تهران بود.

مریم فیروز بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، علیرغم مخالفت آشکار به خواست پدرش با پسر میرزا حسن خان محتشم السلطنه اسفندیاری، عباسقلی اسفندیاری ازدواج کرد. این ازدواج تا زمان حیات فرمانفرما ادامه داشت ولی پس از درگذشت او (۱٣۱٨ شمسی)، مریم فیروز همراه با دو دخترش افسانه و افسر زندگی مشترک با عباسقلی اسفندیاری را ترک کرد، به خانه پدری رفت و در سال ۱٣۲۰ از وی جدا شد. اقدامی که درآن زمان سرکشی علیه هنجارهای مرسوم جامعه و سنت شکنی آشکار بود.

ایجاد تشکیلات دمکراتیک زنان ایران
در جنب و جوش فضای سیاسی سال ۱٣۲۰ که اقتدار رضا شاه درهم شکسته بود و گروه ها و سازمان های سیاسی یکی پس از دیگری به صحنه می آیند، روز دهم مهرماه حزب توده ایران تاسیس می شود. تنها حزبی که از برابری، عدالت و حقوق زنان دفاع می کند و از آنان می خواهد به صفوف حزب بپیوندند. مریم در حالی که با صادق هدایت، بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، هوشنگ ابتهاج، فریدون توللی، رهی معیری و جمعی دیگر از روشنفکران و نویسندگان ارتباط دوستانه داشت، به حزب توده ایران پیوست و از همان زمان سازمانیابی زنان را ابتدا از طریق نشست های جمعی و سپس ایجاد “تشکیلات زنان ایران” پیش گرفت. این تشکل در سال ۱٣۲۲ با حمایت بزرگ علوی و مشارکت خانم شرمینی، علوی، نجفی و مریم فیروز به وجود آمد. متشکل کردن زنان برای فعالیت سیاسی سازمان یافته، تبلیغ حقوق سیاسی و اجتماعی زنان و پیگیری آن هدف تشکیلات زنان بود. بنا به گفته کیانوری عمده مطالب نشریه “بیداری ما” که اهداف و برنامه های این تشکل را ترویج و تبلیغ می کرد به قلم مریم فیروز تحریر شده اند. زهرا اسکندری سردبیر “بیداری ما” بود. این تشکیلات برای همبستگی و ارتباط با زنان سایر کشورها، در سال ۱٣۲۵ به عضویت فدراسیون دموکراتیک بین المللی زنان درآمد و از آن پس تشکیلات دمکراتیک زنان ایران جایگزین آن شد. مسئولیت این نهاد تا زمان دستگیری بر عهده مریم فیروز بود.

آغاز زندگی مخفی و محکومیت غیابی
۷ سال از عمر حزب توده ایران نگذشته بود که رژیم پهلوی تصمیم به انحلال آن گرفت. در بهمن سال ۱٣۲۷، بعد از تیراندازی به سوی محمدرضا شاه که در جریان آن چندان آسیبی ندید، حزب توده به اتهام ترور شاه هدف یورش قرار گرفت، پنج تن از اعضای رهبری آن از جمله نورالدین کیانوری همسر مریم فیروز دستگیر شدند. با همین حادثه زندگی مخفی مریم آغاز شد. پس از محاکمه نمایشی رهبران حزب، مریم فیروز هم غیابا محاکمه شد. زندان کیانوری چندان طول نکشید. او و چند تن دیگر با کمک افسران حزب از زندان فرار کردند. اما زندگی مخفی مریم تا زمانی که در سال ۱٣٣۵ از خاک کشور خارج شود، ادامه داشت.
در جریان کودتای۲۵ و ۲٨ مرداد سال ۱٣٣۲، مریم فیروز با دکتر محمد مصدق نخست وزیر در ارتباط بود و پیام های بین حزب و مصدق را مبادله می کرد. مریم فیروز دختر دایی مصدق بود.
در دوران طولانی تبعید که تا اوایل سال ۱٣۵٨ ادامه داشت، مریم فیروز یکی از همکاران رادیو پیک ایران بود. این رادیو که توسط حزب توده ایران راه اندازی شده بود، در سال های پیش از انقلاب در کنار بی.بی.سی و رادیو مسکو یکی از رسانه های مهم بازپخش اخبار فعالیت گروه های سیاسی مخالف و حرکات اعتراضی مردم علیه رژیم شاه بود.

مریم فیروز در کنار تدریس، کارهای آموزشی، ترجمه و تحریر مقاله، کتابی به نام “چهره‌های درخشان” نوشته که شرحی است از فداکاری‌ها و حمایت‌ مردم عادی از افراد سیاسی تحت تعقیب حکومت کودتا. او در این کتاب، از این چهره‌های گمنام و درخشان قدردانی می‌کند.

آزادی گذرا، زندانی تا خاموشی
مریم فیروز همراه با جمعی از رهبران سرشناس حزب توده ایران، اوایل سال ۵٨ از تبعید به کشور بازگشت. او در پلنوم شانزدهم ۱٣۵۷ عضو کمیته مرکزی و در پلنوم هفدهم ۱٣۶۰ به عنوان اولین زن عضو سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران انتخاب شد.

او در سال ۵٨، فعالیت های خود برای سازمانگری زنان را در شرایطی آغاز کرد که میلیون ها زن ایرانی برای دفاع از دستاوردهای انقلاب به صحنه آمده بودند، اما در هیاهوی تبلیغات حکومتی میدان فراخی برای سرکشی و سنت شکنی زنان نبود و گفتمان غالب در احزاب هم به حقوق زنان اعتنایی نداشت. مریم فیروز در راس تشکیلات دمکراتیک زنان ایران برای طولانی کردن عمر این نهاد و فعالیت آگاهگرانه آن با تمام توان تلاش کرد، مجله جهان زنان را به راه انداخت و کوشید از این طریق با اقشار مختلف زنان ارتباط بگیرد. و لی عمر تشکیلات دمکراتیک زنان و مجله جهان زنان خیلی زود سر آمد. رژیم اسلامی برای خاموش کردن صدای حزب توده و نیروهای چپ که خمینی را برای خاتمه دادن به جنگ زیر فشار گذاشته بودند، در سال ۶۱ به حزب توده ایران یورش برد و در جریان این حمله مریم فیروز هم دستگیر شد. بازجویان یک بار مریم فیروز را برای آمادگی جهت شرکت در نمایش اعترافات تلویزیونی شکنجه می کردند و بار دیگر او را شکنجه می کردند تا از این طریق کیانوری را به همکاری وادار کنند. صحنه هایی از رفتار بازجویان رژیم در زندان با مریم فیروز در نامه ای که کیانوری در تاریخ ۱۶ بهمن ۱٣۶٨ به خامنه ای نوشت بازتاب دارد. در این نامه که کیانوری به شرح دستگیری، رفتار بازجویان با زندانیان پرداخته است، در مورد برخورد با مریم فیروز نوشته است:
“صبحدم روز هفدهم بهمن ماه ۱۳۶۱ ساعت سه و نیم یا چهار پس از نیمه شب گروهی از پاسداران با باز کردن در خانه به اتاق خواب ما در منزل دخترمان ریختند و دستور دادند که من فوراً لباس بپوشم، این آقایان تنها حکم بازداشت مرا در دست داشتند اما نه تنها مرا بلکه همسرم را هم بدون داشتن حکم، بازداشت کردند، به آن هم بسنده نکرده، دخترمان را هم که در کارهای سیاسی ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، او را هم بدون حکم، بازداشت کردند، تصور نفرمایید که به این هم بسنده کردند، نه! فرزند یازده ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت کردند و همه ما را به بازداشتگاه ۳۰۰۰ یعنی کمیته مشترک دوران شاه که من در آنجا، مدتها پیش از کودتای ۲۸ مرداد، بازداشت و محاکمه و زندانی شده بودم، بردند.”
کیانوری پس از شرح شکنجه‌ هایی که در زندانهای جمهوری اسلامی رواج داشته، درباره همسر ش مریم فیروز می‌نویسد: “همسرم مریم را آن قدر شلاق زدند که هنوز پس از هفت سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می‌ کند، البته این تنها شکنجه “قانونی” بود که به انواع توهین و با رکیک ترین ناسزاگوییها تکمیل می ‌شد (فاحشه، رئیس فاحشه ‌ها و…) آن قدر سیلی و توسری به او زده ‌اند که گوش چپ او شنوایی اش را از دست داده است، یادآور می ‌شوم که او در آن زمان پیرزنی هفتاد ساله بود.”
مریم فیروز در سال ۱٣۶۹ از زندان آزاد شد، اما تا زمانی که ماموران امنیتی پیکرش را در بهشت زهرا خاک کنند، لحظه ای او را آزاد نگذاشتند. مریم فیروز عصر ۲۲ اسفند ۱٣٨۶ در تهران درگذشت و بنا به گفته محمدعلی عمویی ماموران وزارت اطلاعات روز بعد جسد وی را در گور دو طبقه ای که پیکر نورالدین کیانوری در آن دفن شده، به خاک سپردند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)