مدرسه فمینیستی: به سادگی اتفاق میفتد وقتی که عبور برایت ساده نیست و تماشا و گزینش را دنبال می کشد.

بعد از ظهر تابستان بود و زیر سایه ی بلوک های  سرد اکباتان  از مغازه به خانه میرفتم .دستی ساک خرید و دستی با تله فن  بر گوش و مکالمه با دوستی، و چشم هایی که بر در و دیوارهای خاکستری شهرک اکباتان  نشانه هایی از حیات را مثل راز  می جورید.  چشمم افتاد به دری شیشه خور و پوستر آلبومی از  پینک فلوید روی آن، پشت در گربه ای به انتظار ایستاده بود.

به دوستم گفتم: ای ول پوستر پینک فلوید روی دری  هست و گربه ای پشت در، ببینم اینجا کجاست،  خداحافظ تا بعد .

خودم را جابجا کردم تا جایی که عکس درخت های توی شیشه را سایه کنم، داخل اتاقک زنی خندان دیدم، در زدم و تو رفتم.

من-  ببخشید، اینجا کجاست؟

دو زن آنجا بود که با هم و خندان گفتند دفتر نشر مس.

من-  چرا مس؟

زنها-  آخه از طلا بودن پشیمانیم.

با خودم فکر کردم  گربه که منتظر مادر و غذاست، پینک فلوید که با پررویی چشمک میزند، حالا مس هم  هستند،  فلزی که از عشق به آن حلقه اش  دور انگشتم است تا  کسی امیدی نبندد. شد سه تا، پس باید با این زنها گپ زد.

نشستم  و چای ریختند، نشستند و چای نوشیدیم.

بعدها در عبور بارها و بارها دیدم که بارشان را می کشیدند.

بارها نشستیم و چای نوشیدیم.

آنها از گرفتاری شان در حوزه ی نشر و من از گرفتاریم در حوزه ی سینما و تاتر گفتم و گفتند: بی پولی ها، تنهایی ها، بی کسی ها، نگاه های جنسی و تبعیض های جنسیتی…

حالا بخشی از  حرفهایشان را بخوانید:

سخنی با ماندانا و کتایون دیلمقانیان، ناشران مس 

مرضیه وفامهراز کی و چگونه به کار نشر پرداختید؟

– کتایون دیلمقانیان: این سوال را ماندانا باید بگوید چون اون شروع کرده بود. من قبلأ در یک شرکت تبلیغاتی کار می کردم که2  سال آخر آن یعنی سال 78 و79  توامأ به کار در آنجا و همکاری با ماندانا مشغول بودم که در آن مدت چند کتاب پزشکی مربوط به یک شرکت دارویی سوئیسی بود منتشر کردیم، به اضافه کتابهای دیگر خودمان و در نهایت از اواخر سال 79 به صورت کامل به نشر مس پیوستم.

– ماندانا دیلمقانیان: راستش من  بعد از تجربه کارهای متنوع و پراکنده و با تشویق یکی از دوستان که مترجم هم بودند در سال76 -77  مجوز نشر مس را گرفتم. اولین کتاب ها دو ترجمه خیلی خوب از همان دوست مترجم مان یعنی خانم منجم بود .این دو کتاب  “نیچه” یعنی  “خواست و اراده معطوف به قدرت” و “انسان مصلوب” که در سال78  منتشر شد بسیار موفق و پرفروش بودند. پس از آن دو کتاب در زمینه موسیقی داشتیم که اشعار دو گروه متالیکا و بیتلز بودند، شاید بشود گفت سرنوشت ما را رقم زدند، نمی خواهم بگویم سرنوشت خوبی بود (خنده).  کار نشر هم مثل هر کاری در این مملکت بیش از اینکه نیاز به فکر و ایده داشته باشد نیازمند سرمایه است. نشر مس بدون سرمایه کارش را شروع کرد و تنها شانسش این بود که در آن زمان نسبتا به راحتی می شد از ارشاد وام تولید کتاب گرفت. یادم است 5 میلیون تومان وام گرفتم تا توانستم کار را شروع کنم. به هرحال کار راه افتاد. ولی واقعا سخت بود که بتوانی کار را به صورتی مطلوب ادامه دهی. تمام تلاش ما این بود که  هیچ وقت از خواسته هایمان کوتاه نیاییم و همیشه کیفیت برای مان حرف اول را می زد.

 

– مرضیه وفامهرچرا؟

 

 

– کتایون: به قول پدرمون کسی که نان فرهنگی خورده فقط همان به مذاقش سازگار است. مثلی هست که می گوید عاقبت گرگ زاده گرگ شود (خنده) در مورد ما – منظورم من و ماندانا-  باید گفت عاقبت، ما باید کار فرهنگی می کردیم، بی برو و برگرد.

– ماندانا: پدرمان در سالیان پیش در رضائیه و بعدها در تهران روزنامه منتشر می کرد. روزنامه “اولکار” یکی از روزنامه های معروف آن دوران بود و پدرمان هم در جریانات فرهنگی آن منطقه و آن دوران بسیار فعال بود و یکی از نزدیکان و دوستان صمیمی احمد شاملو، به طوری که مقدمه اولین کتاب شاملو یعنی “آهنگ های فراموش شده” را ایشان  نوشته است و بعدها هم به دلیل جریانات سیاسی آن دوران یعنی زمان مرحوم دکتر مصدق و کودتای 28 مرداد و دلزدگی از سیاست ترجیح دادند به جای کار روزنامه نگاری به تربیت جوانان بپردازند و این بود که مدیر مدرسه شدند. تمام این ها بر ما که همیشه در جریان مسائل فرهنگی بودیم تاثیر داشت. و اما… اینکه چرا ناشر شدیم؟ بهتر است بگویم… از بد روزگار (خنده) البته شوخی می کنم. از همان اول هم معلوم بود که کار بسیار سختی است. ولی شاید عشق به اثرگذاری از همان کودکی در خانواده ما همیشه مطرح بود. پدر مرحومم شعری دارد که خیلی برایم ارزشمند است:

– از من اندیشه من می ماند / گوهر هستی آدم این است

–  آنکه اندیشه بدو راه نبرد / جان او پیشتر از تن مرده است

 

– کتایون:  ما می خواستیم جان مان پیش از تن مان نمیرد. می خواستیم چیزی از ما به یادگار بماند. به همین دلیل هم بود و هست که هر کاری را که تولید می کنیم شرط اولش این است که باید دوستش داشته باشیم. حتی اگر دقت کنید در کتاب های موسیقی ای هم که منتشر کرده ایم گروه هایی را انتخاب کرده ایم که در سبک خود تاثیرگذار بوده اند و نه صرفا پرفروش.

 

– مرضیه وفامهر تمرکزتان روی چه موضوعاتی بود؟

 

 

– کتایون: تمرکزمان بیشتر روی کتاب هایی بود که دوست داشتیم، مثل کتاب های موسیقی که در اصل بیشتر  به دلیل این منتشر می شد که طیف ایرانی طرفدار گروه های تاثیرگذار در موسیقی جهان بیشتر با این گروه ها آشنا شوند و در واقع بدانند که بیوگرافی این گروه ها چیست و شعرهایی که می خوانند از  چه می گوید و انتخاب گروه های راک هم به این دلیل بود که اصولا موسیقی راک موسیقی اعتراض است و بیشتر به مسائل اجتماعی می پردازد.

– ماندانا: البته کتاب های ما در حوزه های مختلفی است …فلسفه، ادبیات ایران و جهان، موسیقی، روانشناسی، کودک، مدیریت… ولی شاید به دلیل خاص بودن و شهرت زیاد کتاب های موسیقی مان خیلی ها گمان می کردند که ما فقط در زمینه موسیقی کار می کنیم. به همین دلیل بیشتر کسانی سراغ ما می آمدند که در زمینه موسیقی کار می کردند. ولی خب در دو حوزه ادبیات و روانشناسی هم فعالیت خوبی داشته ایم. ما خودمان خیلی تمایل داشتیم  کتاب هایی را هم برای ترجمه سفارش بدهیم ولی سفارش دادن نیاز به سرمایه مطمئن دارد .به همین دلیل هم سراغ تولیدات جانبی مربوط به موسیقی می رفتیم… مثلا پوستر و ماگ (لیوان) و تقویم های موسیقی، که در آن زمان شاید کمتر کسی این کارها را می کرد. یعنی می خواستیم دستمان پر شود تا بتوانیم در زمینه کتاب بیشتر روی کتاب  هایی که جای خالی شان را احساس می کردیم سرمایه گذاری کنیم… که خب …نشد!

– مرضیه وفامهرچند عنوان از کتاب های تان را نام ببرید؟

 

 

– کتایون: همانطور که گفتیم ما در زمینه های مختلفی کتاب منتشر کرده ایم. ولی خب بیشتر شاید بشود مجموعه  16عنوان کتاب موسیقی ما از گروه ها و خواننده هایی چون: کوهن، رولینگ استونز، بیتلز، سپوترا، تول، ردیو هد، متالیکا، کرنبریز، گانزن روزز، دورز، بلک سبث، نیروانا، پینک فلوید وکویین از کتاب های دیگرمان شناخته شده تر باشد.

– مرضیه وفامهرکار چگونه ادامه پیدا کرد؟

 

 

– کتایون: کار داشت خوب پیش می رفت تا زمانی که در نمایشگاه های مختلف از جمله نمایشگاه مشهد به دلیل استقبال زیاد از غرفه ما برای کتابهای خاصی که داشتیم مورد لطف دوستان قرار گرفتیم و مخالفت ها و تهدیدها و تهمت ها شروع شد و بالاخره در نمایشگاه سال 84 به برکت پیشواز  برای تغییر دولت خوش رقصی ها شروع شد…

– ماندانا: دقیقا! می دونید برگشتن به آن دوران خیلی سخت هستش. دوران خیلی دردناکی را از سال های 84 تا همین الان شاید بشه گفت، پشت سر گذاشتیم. همانطور که کتایون گفت، نمایشگاه سال 84  بود، روز افتتاحیه نمایشگاه را پشت سر گذاشته بودیم  –یعنی آب ها از آسیاب افتاده بود و خبرگزاری ها رفت و آمدهای شان کم شده بود …که سه نفر از بازرسی ارشاد آمدند جلوی غرفه و گفتند کتاب های موسیقی تان در غرفه هست؟ گفتیم خب بله هست. گفتند کو کدام هاست؟ نشان شان دادیم، راستش آنوقت ها این خیلی مرسوم بود که می آمدند در غرفه ناشری و از او کتاب هایش را به صورت عمده می خریدند. هرچند که الان دیگر چنین چیزی اصلا برای ناشرانی چون ما که در زمینه های موردپسند مسئولین کتاب منتشر نمی کنیم مرسوم نیست و اتفاق نمی افتد به هرحال… به قدری عادی بود که حتی فکر کردیم که می خواهند از ما این کتاب ها را خریداری کنند.

– کتایون: آمدند تمام کتاب های موسیقی ما را بار گاری کرده و بردند و جالب این بود که بعضی ناشران صاحب نام آن زمان که سمت هایی هم در اتحادیه و برگزاری نمایشگاه داشتند هیچ اعتراضی به این حرکت نکرده و فقط نظاره گر بودند؛ غافل از اینکه این اتفاق دیر یا زود گریبان خودشان را نیز خواهد گرفت.

– ماندانا:  هر چه پرسیدیم چرا این کار را می کنید، گفتند چیزی نیست فقط یک بررسی ای می کنیم و بعد برشان می گردانیم. گفتیم  حکمی برای این کار دارید؟ جوابی ندادند. خواستیم لااقل رسید بدهند که چند تا کتاب از ما گرفته اند که آنهم نشد. یعنی چیزی حدود 2 میلیون تومان یا در حدود 1800 جلد کتاب از غرفه ما بردند و آب از آب تکان نخورد. به قول کتایون آنهایی که فقط تماشا کردند و اتفاقا ناشران ذی نفوذی هم بودند می توانستند با اشاره ای در این ماجرا تاثیری داشته باشند ولی فقط ایستادند و تماشا کردند و دم نزدند. حتی از ما دلجویی هم نکردند، گویی ما به دلیل خلاف عرف نه خلاف قانون عمل کردن مان و انتشار کتاب های موسیقی  ای که لابد آنها  هم دوستشان نداشتند، حتی از نظر همکاران مان هم مجرم به حساب می آمدیم و خب لابد حق مان بوده که این بلا سرمان بیاید.

– کتایون: و این همیشه برای ما  جای سوال بود که چه فرقی میان کتاب های موسیقی مجوز گرفته از ارشاد  با فلان کتاب سیاسی ای که آنهم از ارشاد مجوز گرفته است، وجود دارد که توقیف آن بی اشکال و توقیف این یکی ظلم و خلاف قانون به حساب می آید.

– ماندانا: می دانید خیلی عجیب است گاهی چیزهایی در بوق و کرنا می رود و  پرهیاهو می شود و در رسانه ها مطرح شده و سر و صدا به پا می کند که هیچ فرقی با مسائل دیگر از نظر موضوعی نداشته،  یعنی به هر حال به هر دو ظلم شده و در مورد هر دو بی قانونی صورت گرفته. صدای دادخواهی  ما را هیچ کسی نشنید و هیچ رسانه داخلی و خارجی این ور آب و آن ور خاک پوشش خبری نداد و همه گمان کردند که نشر مس مرده و گویی با دست های خود، ما را زنده زنده در خاک کردند و شاید هم سنگسار. تنها کسی که در آن روز از ما دلجویی کرد آقای حمید امجد بزرگوار و عزیز بود که در غرفه نشر نیلا بودند و حتی از بازرس ها یا بهتر است بگویم مامورین سوال و جواب کردند که چرا چنین می کنند… که تا این حدش هم برای ما باارزش بود.

– مرضیه وفامهر زن بودن چه تاثیری بر کارتان داشته؟ آیا نگاه جنسیتی وجود دارد؟

 

 

– ماندانا: یکی از مسائلی که در سوال قبلی هم می خواستم به آن بپردازم همین مسئله بود. می دانید سال ها پیش یعنی همان ابتدای شروع کار نشر مس در یک نمایشگاهی که زنان ناشر برگزار کرده بودند شرکت کرده بودیم. آنجا مسائلی پیش آمد که برایم بسیار دردناک بود. آن زمان نشر مس تنها با چهار کتاب در آن نمایشگاه زنانه شرکت کرده بود و با وجود اینکه اصولا نمایشگاه بسیار بسیار ضعیف و کم رونقی بود ولی از کتاب های ما یعنی همان 4 تا کتاب که خب با کیفیت خیلی خوبی هم چاپ و منتشر شده بودند استقبال نسبتا خوبی-  به نسبت بضاعت نمایشگاه-   شد. ولی خیلی عجیب بود آنجا که قرار بود مثلا یک  همبستگی و اتحاد بین ناشران زن دیده شود، خیلی از این زنان ناشر به من می گفتند یا  شنیده بودم که پشت سرم گفته بودند؛  که فلانی به خاطر حمایت های همسرش که ناشر است توانسته موفق باشد. باور نمی کنید چقدر این حرف برایم دردناک و گزنده بود. درد من بیشتر از این مسئله بود که می دیدم این زن ها که باید فرهیختگان باشند اینطور عدم خودباوری دارند  که اگر زنی موفق هست و توانسته کارش را درست انجام بدهد خیال می کنند بدون وابستگی و کمک  “مردش”!!! نمی تواند کاری از پیش ببرد. و از این بابت خیلی متاسف شدم و فهمیدم حالا حالاها برای رسیدن به حق و حقوق مان کار داریم و ماجرا بسیار عمیق و ریشه ای است. یادم هست همان زمان از طرف نشریه ای با من مصاحبه ای کردند و همین سوال شما را پرسیدند. در جواب گفتم: به نظرم جنسیت نقش بازدارنده ای در کار ما ندارد. حتی اشاره کردم که ما در مملکتی که مردها حرف از غیرت مردانه می زنند در کارمان حتی  به نوعی مورد حمایت برادرانه همکاران مردی که در چاپخانه ها یا محیط های کارگری  مشغول به کار هستند، قرار می گیریم، منظورم این نیست که وضعیت مقبولی است ولی به هرصورت این یعنی به دلیل این فرهنگ سنتی حمایتگرانه اغلب به ما کمک هم می شودو مثلا اگر کارهای سنگین باشد اجازه نمی دهند تو دست بزنی. یا کارت را زودتر راه می اندازند که زیاد در آن محیط مردانه معطل نشوی و… ولی الان می گویم، اگر در محیط های مردانه کارگری مشکلی نداریم و حتی کمک هم می شویم ولی در عوض در جاهایی که سر و کارمان با افرادی است که … بهتر است بگویم ادعای روشنفکر بودن دارند اصلا چنین نیست. چون تکلیفت با آنها روشن نیست. ادعای روشنفکری دارند ولی عملا می خواهند تو را به دلیل زن بودن از میدان به در کنند تا کوتاه قد بودن خودشان معلوم نشود. یکی از دلایلی که ما در نمایشگاه ها همیشه مشکل داشتیم این بود که زن بودیم، موفق بودیم و احتیاجی هم به کمک مردها نداشتیم. یعنی بارها از افراد مختلف به شیوه های مختلف این را شنیدیم که اگر به جای شما، دو تا مرد در غرفه تان می ایستادند این مشکلات را نداشتید گویی مسئله اصلی زن بودن ما بود، و نه کتاب هایمان؟ که البته شاید به نوعی هم نکته درستی بود!

– کتایون: علاوه بر اینها تاثیری که زن بودن در روند این جریان داشت این بود که در اصل بهانه به دست مخالفین ما می داد. بی دلیل به هر چیز غرفه ما مغرضانه نگاه می شد. از نحوه صحبت ما با مشتریان تا پوشیدن لباس های فرم ما سه خواهر برای حضور در غرفه که البته در آن زمان کار نویی بود و بعد از آن خیلی رایج شد. در اصل کم آوردن رقبای مذکر حاضر در نمایشگاه هر بهانه ای به دستشان می داد که ما را از صحنه خارج کنند. فقط و فقط  سماجت و پافشاری ما برای ادامه کار به نحوی که خودمان راضی باشیم باعث شد  تا الان دوام بیاوریم.

– مرضیه وفامهر: توقیف کتاب ها چه اثری بر شما گذاشت؟

 

 

– ماندانا: خیلی دردناک بود. به شدت احساس خشم داشتم. بدی قضیه اینجا بود که هیچ کس جوابگو نبود. در همان وقت ما نامه به وزیر وقت ارشاد دادیم و رونوشتش را هم به اتحادیه ناشران فرستادیم. هیچ کس هیچ عکس العملی نشان نداد. هرچند که از نظر مالی خسارت زیادی دیدیم چون آنها پرفروش ترین کتاب های نمایشگاهی ما بودند و کلی روی فروش آنها حساب کرده بودیم و پیشاپیش چک کشیده بودیم و هزینه کرده بودیم. ولی بخش اصلی تر ماجرا تهمت هایی  بود که بعدا به ما زدند.

– کتایون:  یعنی بعد از اینکه نمایشگاه تمام شد در روزنامه ها اعلام کردند که ما تخلف کرده بودیم و قرار بوده که این کتاب ها را نیاوریم و مجوزشان باطل شده بوده.

– ماندانا:  در حالیکه مدتها بعد از آن ما را مجبور کردند که برای تمدید مجوز انتشارات و ادامه کار نشر  مجوز آن کتاب ها را واگذار کنیم.

– کتایون: به این ترتیب بود که کتاب های موسیقی مان را ممنوعه اعلام کردند.

– ماندانا: از آنجایی که معمولا رسم بر این است که به جای جوابگویی  به شاکی، شاکی را مورد تهمت های ناروا قرار دهند و مجرم معرفی اش کنند، این نشان لیاقت را به سینه ما هم زدند. حالا این ما بودیم که باید پاسخگو می شدیم.

– کتایون: در تمام این سال ها هروقت وزیر یا مدیر عاملی تغییر می کرد ما نامه شکایت خود را تمدید می کردیم و شرح ماوقع را از ابتدا بیان می کردیم، ولی هیچ گوش شنوایی نبود و بیشتر از پیش زیر ذره بین می رفتیم. حتی پول همان  ۱۸۰۰  کتابی را که از ما به غارت بردند را هم ندادند چه برسد به خسارت های مالی و معنوی ای که به ما وارد کرده بودند.

– ماندانا: یک بار بعد از کلی رفتن و آمدن و دیدارهای حضوری با مدیر کل و معاون مدیر کل …

– کتایون: چون به هیچ وجه و هیچ جوری دستمان به وزیر نمی رسید و همیشه ما را دنبال نخود سیاه می فرستادند …

– ماندانا: گفتند بروید محاسبه کنید که چقدر به شما خسارت خورده، بعدش که بهشان مبلغ را اعلام کردیم هی از سر و تهش زدند .

– کتایون: ولی آخرش گفتند خب ما که هیچ کدام از کتاب های شما را نمی پسندیم که از شما به جای خسارت، کتاب خریداری کنیم پس بروید از کتاب هایی که مورد پسند ما باشد چاپ کنید تا از آنها بخریم.

– ماندانا:  خیلی جالب بود بعد از این همه دوندگی،  لطف فرموده و اعلام کرده بودند که  باید بروید کتابی که مورد پسندمان باشد را چاپ کنید تا پولتان را  بدهیم. که خب ما هم اهل این معامله ها نبودیم و در توانمان هم نبود که کتاب یا کتاب هایی را که مرسوم است و در  بعضی از چاپخانه های مخصوص این کار  به صورت حاضر و آماده موجود است، خریداری و به اسم خودمان منتشر کنیم، پس صبر کردیم تا ببنیم از این ستون به آن ستون فرج که می گویند، چه کاری برای ما خواهد کرد و دست روزگار چه چیز دیگر در آستین خود برای ما نهفته دارد.

– کتایون:  عاقبت نوبت به مدیر عامل بعدی و کارمندان بعدی رسید .

– ماندانا: و البته یک کارمند دائمی و همیشگی ارشاد که از همان ابتدا برای ما شمشیر را  از رو بسته بود و هر کاری که می کردیم، می دیدیم بله همه راه ها به رم ختم می شود و باز ایشان هستند که مثل پلیس سر صحنه تصادف که گزارش اولیه را نوشته باید تمام نظرات را بنویسد…

– کتایون؛  و در آخرین تلاش معلوم شد که ما مجرم اصلی هستیم و لابد باید از صحنه روزگار محو شویم (خنده) و گفتند شما باید می دانستید که این کتاب ها تهاجم فرهنگی است و خودتان نباید چاپ شان می کردید.

– ماندانا: عجیب بود، کتاب هایی که هر یک ماه ها در نوبت مجوز مانده بوده و در آخر با حذف موارد بسیار مورد تایید قرار گرفته و حتی به چاپ هشتم رسیده بود… حالا مورد مجرمانه به حساب می آمد. تمام این جریانات و همان کارمند دائمی شمشیر را از رو بسته و در تمام این سال ها ما را به مرز یاس و ناامیدی  کشاندند .

– کتایون: هیچ سال و هیچ نمایشگاهی نبود که اشک ما را درنیاورند و در نمایشگاه سرگردان مان نکنند. هربار به دلیلی مسخره شرایط شرکت ما را در نمایشاه کتاب سخت تر و سخت تر می کردند. به این ترتیب روز به روز بیشتر و بیشتر زیر فشارهای مالی کمرمان خم می شد .ولی با این حال سر پا ماندیم. چه بسا توقیف کتاب های مان برای ما درسی بود که بفهمیم در این ورطه برخلاف جریان آب شنا کردن خیلی دشوار و حتی غیر ممکن است و بعضی اوقات لازم است که برای خستگی در کردن قدری هم خودمان را به جریان آب بسپریم.

– ماندانا:  و از آنجایی که به کارمان عشق می ورزیدیم و کار موسیقی را هم دوست داشتیم که دنبال کنیم؛ نشر آثار صوتی مس را راه اندازی کردیم .

– مرضیه وفامهر این تجربه را الان چگونه ارزیابی می کنید؟

 

 

– ماندانا: به شخصه لازم داشتم یاد بگیرم محدودیت های کار کجاهاست و زیادی خوش بین بودن برایم گران تمام می شود. از طرفی متوجه شدم که اینجا وقتی که کار فرهنگی می خواهی داشته باشی  لازم است بدانی که همه چیز  به مویی بند است و خیلی نمی توانی از چیزی مطمئن باشی آنهم بدون پشتوانه های لازم. بنابراین باید آهسته آهسته و تا جایی که می شود پیوسته حرکت کنی و نکته مهمتر اینکه خیلی هم توی چشم نباشی، مخصوصا اگر زن باشی!

– مرضیه وفامهر: برنامۀ آینده تان چیست؟ امید به روزهای بهتر دارید؟

 

 

– ماندانا: در حال حاضر کارهای زیادی در دست انتشار داریم که امیدواریم به نمایشگاه برسند. از آنجایی که همچنان آدم خوش بینی هستم و نتوانسته ام خوش خیالی هایم را کنار بگذارم (خنده) به آینده امیدوار هستم و همین سرپا نگاهم داشته است. فکر می کنم حتی اگر بدترین اتفاق ها هم بیفتد همیشه راهی هست. چون اصل ماجرا چیز دیگری ست مهم این است که از پا نیفتی و بدانی که چیزی برای عرضه داشتن به هستی داری. در غیر آن صورت شاید  باید پا را دراز کرد و منتظر مرگ تدریجی بود.

– کتایون:  در تمام این سال ها که به نوعی متوقف شده بودیم یا بهتر بگویم کند شده بودیم مصمم بودیم باید کاری بکنیم که جبران این سال های از دست رفته را بکند و خدا را شکر ۲  سال است که نشر آثار صوتی مان را فعال کرده ایم و چند آلبوم منتشر و چند آلبوم هم در دست انتشار داریم و در کنار آن برای نشر کتاب هم برنامه های زیادی داریم از جمله یک مجموعه به نام  “ادبیات بی ربطی” که در حال حاضر تعدادی از آنها مجوز گرفته و در دست چاپ است. به نظرم همیشه داشتن فردا برای آدم امید ایجاد می کنه و اینکه جوامع بشری همیشه رو به رشد است پس آینده ای روشن پیش روی ماست.

– مرضیه وفامهر: فکر می کنید فردا برای ناشران زن چگونه خواهد بود؟

 

 

– ماندانا: راستش ما زنها در هر شغلی که باشیم بالاخره شغل دیگری هم در خانه داریم که شغل 24 ساعته مادری و همسری است. همیشه فکر کرده ام زنها چه موجودات غریب و قدرتمندی هستند که با وجود تمام این مسئولیت هایی که بر دوش دارند باز از پا نمی افتند و به نظرم این برمی گردد به چیزی که در درونمان است. همان جوهری که باعث می شود در تربیت فرزند صبورتر عمل کنیم. انگار که هستی برای مسئولیت مادری ای که به عهده مان گذاشته این امتیاز را هم به ما عطا کرده که مسائل را از زوایای دیگری ببینیم و همین است که به ما کمک می کند هم مقاوم تر باشیم و هم به  مسائل عمیق تر نگاه کنیم. به نظرم تفاوت قضیه در اینجاهاست و همین ها باعث می شوند که با هر سختی ای به راهمان ادامه بدهیم و خم به ابرو نیاوریم شاید یکجور نرمشی که در نهاد ما هست کمکمان می کند که نشکنیم. یاد کلامی از پدرم می افتم که همیشه می گفتند؛ اگر مثل ساقه گندم در گندمزار نرم باشی در تندبادها فقط خم می شوی ولی نمی شکنی، ولی اگر سخت و خشک باشی با اولین باد تند از ریشه در می آیی. بنابراین به نظرم مهم این است که موانع را چگونه ببینیم و چطور از کنارش به سلامتی عبور کنیم تا نشکنیم و به راه مان ادامه بدهیم وگرنه  بقیه ماجرا برای همه  یکی است. یعنی اگر ناشر هستی چه زن باشی و چه مرد قوانین و مقررات یکسان است. اگر سانسور باشد به دلیل اینکه ناشر ضعیف یا قوی ای هستی و  پشتت خالی ست یا پر،  یا دستت کوتاه است یا بلند… شرایطت عوض می شود. هرچند این شرایط اغلب برای زن ها خب سخت تر است شاید چون معمولا پشت شان خالی تر است و  دست شان کوتاه تر و این ربطی به شغل شان ندارد، بلکه مسائل ریشه ای تر و عمده تری وجود دارد که هم مربوط به  قوانین ماست و هم اینکه فرهنگ و نحوه تربیت مان لازم است بازبینی شوند.

– مرضیه وفامهرهمینطور هست، خب اگر بحث را ادامه بدهیم این پیشی پشت در از گشنگی می میرد، باقیش باشد شایدبرای وقتی دیگر، خیلی ممنون از چای و گپ.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)