مقاله ی آقای مرتضی ملک محمدی در مورد انقلاب بهمن * از روحیه ی پشیمانی و افسوسی تبعیت می کند که به گفته ی خود وی در این سال ها دارد همه گیر می شود، اما «همه گیر» شدن نه نشانه ی درست بودن چیزی است و نه نشانه ی نزدیک شدن به «پاسخ»، متاسفانه آقای ملک محمدی با «موج» و مطابق مد روز حرکت کرده است. این موج امکان تعقل و بررسی بی طرفانه را می گیرد و گرفته است. او را از یک افراط به افراط دیگر رسانده است. او می گوید بدون تصفیه حساب با انقلاب بهمن نمی توان با جمهوری اسلامی تصویه حساب کرد اما عجبا، که به طور حیرت انگیزی با گفتمان مسلط و رسمی حکومت در باره ی انقلاب همراه و همسو شده است. او مهر تاییدی زده است بر همه ی آن چه که حکومت – و نیز جناح راست افراطی سلطنت – در مورد انقلاب می گویند. او یک انقلاب بزرگ را به تمامی به روحانیون و مذهبی ها واگذار کرده است!

keyhan007

بررسی آقای ملک محمدی در مورد انقلاب بهمن یک بررسی سیاه و سفید است. درست مثل سی و پنج سال پیش. سی و پنج سال پیش ایشان انقلاب را سفید سفید می دیدند، امروز سیاه سیاه می بینند. متد تحلیلی عوض نشده است. جای بازیگران تغییر کرده است.

اگر این نوع «تحلیل»ها در سطح تحلیل می ماند، می شد آن ها را نادیده گرفت، اما چنین تحلیل هایی نتیجه گیری های سیاسی بسیار خطرناکی با خود دارد که من تردید دارم آقای ملک محمدی هم به چنین نتیجه گیری هایی راضی باشد. تاکید من در اینجا نه بحث بر سر یک واقعه ی سپری شده بلکه بر نتیجه گیری هایی است که از این نوع بررسی ها حاصل می آید و به کمک آن ها جنبش اعتراضی در برابر حکومت اسلامی خلع سلاح می شود.

2.
در محکمه ای که آقای ملک محمدی برای محاکمه ی انقلاب بهمن تشکیل داده است، همه بر صندلی اتهام نشسته و محکوم شده اند به غیر از «متهم اصلی» یعنی نظام سلطنت. هر چه در مقاله ی کوتاه ایشان کاوش کردم نشانی از حکومت شاه و نظام سلطنت در فهرست متهمین و مجرمین این انقلاب نیافتم. تا به این جمله برخوردم: «ما در زمانی دست به انقلاب بردیم و حساب خود را از جهان جدا کردیم که جهان در آستانه جهانی شدن بود و ملت های دیگر برای تجدید مناسبات اقتصادی در یک جهان جدید آماده می شدند. و در درون, ما در شرایط رونق افتصادی داخلی که به پشتوانه آن شاه در برابر غرب شاخ و شانه می کشید او را به زیر کشیدیم». و جلوتر انقلاب بهمن را به یک انتقام کشی از «28 مرداد» فرو می کاهد: «تصمیم بر این بود که در هر شرایطی باید انتقام بیست و هشت مرداد را باز پس گرفت.»
به نظر می رسد مشکل آقای ملک محمدی نه با «اسلامی شدن» انقلاب که با «به زیرکشیدن شاه» است، به نظر می رسد که در بررسی ایشان «استبداد سیاسی» شاه در برابر «رونق اقتصادی» مورد ادعای این مقاله گم شده است. به همین جهت است که در دادگاه ایشان صندلی متهمین را از شاه و نظام استبدادی اش خالی می بینیم.

آقای ملک محمدی در ابتدای مقاله ی خود می گوید: انقلابات یک ضرورت تاریخی هستند, لازم و نالازم بودنشان دست کسی نیست. اما ضروری بودن به معنای درست بودن و قابل پذیرش بودن نیست. بنظر می رسد این حکم هگل که هر چه ضروری است حقیقی است در مورد انقلاب اسلامی درست از کار در نیامد.

آقای ملک محمدی این را می گوید و می گذرد و دیگر هرگز به این موضوع بر نمی گردد که این انقلاب ضرورتی بود که کسی نمی توانست جلودارش باشد. وقتی یک موضوعی اجتناب ناپذیر است، دیگر بحث بر سر خوب و بد بودنش نیست، بحث بر سر خبط و خطا بودنش نیست. دیگر چرا باید به خاطر یک واقعه ای که اجتناب ناپذیر است سرزنش شویم؟ در چنین مواردی معمولا بحث بر سر چرایی وقوع و چرایی اجتناب ناپذیر بودن حادثه است. موضوعی که آقای ملک محمدی به طور کلی در مورد آن سکوت می کند.

هر بررسی پیرامون انقلاب بهمن که بر این حقیقت تاکید نداشته باشد که نظام سلطنتی و حکومت شاه، عامل اصلی وقوع انقلاب بهمن بوده اند، یک بررسی جانبدارانه به نفع نیروی سلطنت در ایران است. اگر در «دادگاه انقلاب بهمن» قرار به محکومیت و یافتن مجرم باشد، این مجرم در درجه ی اول نظام سلطنتی آن دوران است.
اول آن که آن نظام با برقراری یک استبداد سیاسی، با اشاعه و گسترش فقر و فساد و تبعیض در جامعه ی ایران و با بستن گوش خود بر هر صدای اصلاح طلبی، کشور را در فضای انقلابی نیمه ی دوم قرن بیستم، الزاما به سوی انقلاب می راند که راند.

دوم. خصلت اسلامی این انقلاب را پیش از همه نه نادانی و غفلت چپ ها و ملی ها و مردم که شاه با سیاست های «اسلام پرور» خود و خمینی با استفاده از فرصتی که بر اثر خطاهای تاریخی شاه به دست آورد، تامین و تضمین کردند. وقتی شاه هر گونه فعالیت مخالفین در ایران را سرکوب کرد و میدان را برای فعالیت مساجد و آخوندها باز گذاشت، طبیعی بود که مساجد و آخوندها در فضای انقلابی آن دوران صدایی بلندتر از دیگران داشته باشند. این موضوع به عقب ماندگی جامعه ی ایران و نفهمی مردم ارتباطی نداشت. توجه داشته باشیم که ایران پیش از آن دو انقلاب و جنبش بزرگ را از سر گذرانده بود. نه در مشروطیت و نه در سال های 20 تا 32 اسلامی ها نتوانسته بودند یکه تاز بی رقیب حرکت های سیاسی – اجتماعی در ایران باشند، زیرا کسان و گروه های دیگری بودند که امکان رقابت با آن ها را داشتند. شاه از سال 42 به این سو همه ی رقبای مسجد و مذهب را از میدان به در برد و مسجد و مذهب را یکه تاز انقلابی کرد که خود با جدیت به تدارک آن مشغول بود!

این تقصیر مردم نبود؛ از عقب ماندگی آن ها هم نبود، که حکومت شاه همه ی گروه ها و جریان های سیاسی را سرکوب کرد و به جامعه اجازه نداد صدای دیگری جز صدای آخوندها و روحانیون را بشنوند. رسم شده است که مردم آن دوران را به نادانی متهم کنند. این نادانی اگر هم بود حاصل استبداد شاهنشاهی بود که اجازه نداد چشم و گوش مردم به روی حقایق بیشتری باز شود.

3.
آقای ملک محمدی در پایان مقاله ی خود نتیجه می گیرد: «آن نه ی انقلابی مردم به نظام شاهی نه ی از موضع ترقی خواهی نبود.» او در جای دیگری هم می گوید: «این انقلاب شعارها و وظایفی را در برابر خود قرار داده بود که از نظر تاریخی عمرشان به پایان رسیده بود»!
آقای ملک محمدی واقعا باور کرده است که انقلاب بهمن 57 به خاطر نان و آب و آزادی نبود، به خاطر اسلام بود. او باور کرده است آن میلیون ها مردمی که به خیابان ها آمدند نان و آزادی نمی خواستند، اسلام می خواستند!

حکومت ایران سی و پنج سال است می خواهد این را به جامعه بقبولاند که ان انقلاب به خاطر آزادی و عدالت نبود و به خاطر اسلام بود. حکومت هنوز نتوانسته است این جعل بزرگ را در جامعه ی ما تثبیت کند، متاسفانه حالا عده ای از روشنفکران چپ مثل آقای ملک محمدی به کمک او آمده اند تا ثابت کنند آن انقلاب به خاطر اسلام بود. همه ی کسانی که می گویند انقلاب ایران به خاطر اسلام و لابد فئودالیسم و ولایت فقیه (به تعبیر ملک محمدی وظایفی که از نظر تاریخی عمرشان به پایان رسیده بود) انجام شد به همان ادعایی خدمت می کنند که حکومت سی و پنج سال است می کوشد آن را به باور عمومی جامعه ی ما بدل کند و خوشبختانه هنوز موفق نشده است.

چنین نتیجه گیری یک اشکال بزرگ دیگر هم با خود دارد. «مبارزه» مردم را در 22 بهمن 57 تمام شده می انگارد. بعد از آن را نمی بیند. بر تاریخ سی و پنج ساله ی نبرد بی امان همان مردم با حکومت اسلامی برای به کرسی نشاندن و تحقق خواست های خود چشم می بندند، و یا ان را کاملا بی ربط و جدا از تلاش ها و مبارزات پیش از آن تلقی می کند. اگر مردم ایران در انقلاب بهمن خواهان حکومت اسلام و آن چه که خمینی می گفت بودند که امروز باید مثل خود حکومت راضی و خوشحال از آن انقلاب و این سی و پنج سال می بودند. خود این حقیقت که امروز آن انقلاب مورد نقد اقشار وسیع جامعه قرار دارد بیانگر این واقعیت است که آن چه مردم از آن انقلاب می خواستند چیز دیگری بوده است. از همان فردای انقلاب نبرد برای آن «چیز» دیگر آغاز شد.

از سوی روشنفکران دموکرات و لائیک جامعه ی ایران که هیچ وقت تسلیم «انقلاب اسلامی» نشدند، آغاز شد، در کردستان و ترکمن صحرا زبانه کشید و مردم در ابعاد وسیع تر خود بعد از آن که فرصت یافتند دریابند آرزوها و خواست هایشان توسط سرکردگان انقلاب به یغما رفته است بار دیگر به میدان نبرد برگشتند تا حق ضایع شده ی خود در انقلاب بهمن را باز پس بگیرند. گیرم که خواست ها تکامل یافته و امروز بهتر بیان می شود، اما خواست های امروز مردم علیه خواست های دیروز آن ها نیست. تکامل یافته تر آن هاست. این نبرد که ما امروز سی و پنج سال است شاهد آن هستیم نه نبردی است برای برگرداندن نظام تک حزبی رستاخیزی، نه نبردی است برای بازگرداندن سلطنت و شاه به ایران، نه نبردی است برای احیای نظام فئودالی و خان خانی و دیکتاتوری، و نه نبردی است که با استقرار حکومت اسلامی شروع شده باشد. نبردی است برای عدالت و آزادی. آیا آقای ملک محمدی معتقد است مبارزه ی امروز مردم ایران با مبارزه ی دیروز مردم ایران از دو جنس مختلف است؟ آیا او معتقد است که آن مردم (در قبل از انقلاب) با این مردم (در بعد از انقلاب) از دو جنس مختلف هستند؟ مبارزه ای که امروز جریآن دارد، همان مبارزه ای است که سی و پنج سال پیش هم جریان داشت، مبارزه ای برای رفع تبعیض، برای آزادی و برای عدالت. البته پخته تر و هشیارانه تر.

چه سودی حاصل می اید که خواست های مردم در انقلاب بهمن را با خواست رهبرانی که به مردم دروغ گفتند یکی بگیریم؟ آن هم در جامعه ی استبداد زده ای که به جز دوران کوتاهی هیچ وقت رنگ آزادی ندیده بود و تحزب معنی نداشت؟ تجربه نشان داده است که به خصوص در کشورهای استبدادی هیچ وقت خواست های مردم به طور صحیح و دقیق از طرف آن ها که خود را رهبران مردم می خوانند منعکس نمی شود. آیا همین امروز می توان مردمی را که به روحانی رای دادند با حرف ها و اقدامات او سنجید و قضاوت کرد؟ ایا اندکی دورتر می توان جنبش سبز را در وجود موسوی و کروبی خلاصه کرد؟ باز دورتر، آیا می توان مردم خالق دوم خرداد 76 را در چارچوب افکار محمد خاتمی محصور کرد؟

ببیند چه شباهتی است بین گفتمانی که آقای ملک محمدی پیش کشیده است، با گفتمان طیف راست اصلاح طلبی که امروز می کوشد همه ی مبارزات مردم ایران علیه حکومت اسلامی را به حساب مجاهدین خلق و سلطنت طلبان افراطی بنویسد. ملک محمدی می گوید آن که انقلابی بود و در انقلاب بهمن شرکت کرد خمینی چی است و راست اصلاح طلب می گوید آن که خواهان براندازی جمهوری اسلامی است مجاهد و سلطنت چی است. شاید در فردای تحولات ایران مجاهدین خلق و سلطنت طلبان دست بالا را پیدا کنند، هیچ کس نمی تواند آینده را کامل پیش بینی بکند. اما اگر حتی این اتفاق هم بیفتد نباید مردم ایران را به خاطر مبارزه ی خود برای استقرار یک حکومت دموکراتیک محکوم کرد و آن ها را به زندگی در زیر سایه ی جمهوری اسلامی دعوت نمود. نباید گفت آن ها مبارزه کردند تا اسلام مجاهدین و یا سلطنت پهلوی را به قدرت برسانند.

در انقلاب بهمن باید با بین گرایش های مختلف مرز کشید، باید بتوان تفاوت آن ها را تشخیص داد. من با این ایده موافقم که ما در یک تقسیم بندی کلی دست کم دو «انقلاب» داشتیم. یکی همان انقلاب اسلامی که آقای ملک محمدی در نقد آن می نویسد و دیگری «انقلاب مردم» که آزادی و عدالت می خواست و تا همین امروز نیز ادامه یافته است و آقای ملک محمدی نمی خواهد آن را ببیند و به رسمیت بشناسد.

4.
مقاله ی آقای ملک محمدی را به دست یک نفر از معترضین سال 57 بدهید و او را به وسط خیابان بفرستید. او بر اساس آن چه در این مقاله نوشته شده، چه باید بکند؟ زانوی غم به بغل بگیرد؟ خود را کنار بکشد؟ رفرمیست بماند و به درب بسته بکوبد؟ «ضرورت تاریخی» که فرا رسید، چشم خود را ببندد و روی خود را بر گرداند و خود را به ندیدن و نشنیدن بزند؟ در جبهه ی حکومت شاهنشاهی بایستد؟
یا اینکه مبارزه کند؟

انقلاب بهمن 57 تکرار نمی شود، آمده است و رفته است. اگر قرار بود جلوی آن گرفته شود، می بایست خیلی پیشتر – خیلی پیشتر از آن که نخست وزیری به شاپور بختیار داده شود – جلوی آن گرفته می شد. هیچ کس جز سلطان مستبد هم نمی توانست جلوی آن را بگیرد. آن وقت که صدای گلوله ها در پاسگاه سیاهکل طنین انداخت می بایست دریابد که جامعه ی ایران به سوی انقلاب می رود، آن زمان که نظام تک حزبی در ایران برقرار می شد و به مخالفین می گفتند بیایید پاسپورت هایتان را بگیرید و بروید باید فهمیده می شد که نفت بر آتش انقلاب ریخته می شود. درست است آقای ملک محمدی! ما با «خورشید اکتبر» خودمان را گرم می کردیم. اما آن که نفت بر آتش انقلابی می ریخت که قرار بود تر و خشک را با هم بسوزاند، سلطان مستبدی بود که خیآل می کرد سلطان مادام العمر است.
این ها همه گذشته است.

خطر اما در همین امروز است. خطر در این است که آقای ملک محمدی می نویسد: «نظام اسلامی فرزند مشروع انقلاب بهمن بود. هیچ تصادف و سوتفاهم و دزدی و دغلی هم در کار نبود». توجه کنید که این گفتمان تا کجا به گفتمان رسمی و حکومتی نزدیک شده است. (و کاملا با گفتمان جناح راست افراطی سلطنت طلب هم تطابق یافته است). در مقاله مورد اشاره می توان تشابهات بیشتری بین «گفتمان» تازه ی آقای ملک محمدی با گفتمان رسمی حکومتی پیدا کرد. آیا این بی دلیل است که گفتمان آقای ملک محمدی با گفتمان رسمی وحکومتی از انقلاب یکی می شود؟ بی دلیل نیست. زیرا هر دو در صدد حذف نام و نشان و خواست های واقعی مردمی که در انقلاب شرکت داشتند از این انقلاب هستند.
آقای ملک محمدی با این نتیجه گیری چه می خواهد بگوید؟ می خواهد بگوید خمینی و نظام اسلامی او هیچ بدهکاری به مردم ندارند؟ می خواهد بگوید همه چیز طبق وعده و به قاعده و صحیح پیش رفت؟ خمینی امانتداری کرد؟ می خواهد بگوید: خمینی هیچ تقلبی نکرد؟ می خواهد بگوید: ولایت فقیه و مطلقه را به ریا و کلک بر جامعه غالب نکردند؟ می خواهد بگوید وعده ی مجلس موسسان و بعدتر تشکیل مجلس خبرگان ساخته و پرداخته ی چپ هاست؟ می خواهد بگوید مردم بی خود اعتراض کردند که چرا مجلس موسسان تشکیل نشد و انتخابات آزاد برگزار نشد؟ می خواهد بگوید قرار نبود مارکسیست ها هم در فردای انقلاب آزاد باشند؟ می خواهد بگوید مردم بی خود اعترض می کنند که قرار ما این بود که در کشور آزادی و عدالت برقرار شود؟
او می خواهد بگوید مردم نباید به حکومت اعتراض کنند که خواست ها و مطالبات آن ها در انقلاب بهمن را به یغما برده و اعتراض آن ها را در خون خفه کرده است؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)