Hedayat113

برای ویرانه های کتابخانه زادگاهم خرمشهر، آنجاییکه برای اولین بار چشمانم به تیتر بوف کورافتاد و بعد…

خود را از طریق خودی بشناسیم و بعد برویم به طرف دیگری

ما اگر به ذهن مدرن ایرانی فکر می کنیم،نیاز داریم برویم و متون کلیدیی را که خود نویسندگا نما ن در گذشته یمان و خصوصأ آن متونی را که آنها بعد از انقلاب مشروطیت خلق کرده اند را با دقت بخوانیم. یکی از این نویسندگان مطرح، صادق هدایت میباشد. ما نیاز مبرمی داریم که به صادق هدایت خوب گوش فرادهیم.

نوشته های هدایت بیش از هر نویسنده مدرن ایرانی دیگر از جسم خسته فرهنگی، اجتماعی، سنتی، رفتاری، روانی و روایتی ایران سخن می گوید. نویسنده ای که نوشته هایش از هستی یکی ازمطرح ترین متفکران سرزمینمان سخن می گویند. متفکری که اکثرمان یا طردش کرده ایم و یا اگر کار هایش را خوانده ایم اغلب با پیش دارویهای مرسومی که در میان اکثر ما جاری است، به راحتی بی ارزشش کرده ایم.

ما باید نوشته های صادقانه هدایت را نقادانه با صبر و شکیبایی بخوانیم. ما نیاز داریم که به پرسش های بنیادین او که می گوید ” چرا ایرانی اینطورشده است؟” توجه کنیم. باید بنشینم، همه ارزشهای کهنه خود و همه افکار آنانیکه به ما تلقین می کنند که پیامبران حقیقی اند را صادقانه به زیر نقد سازنده خود بکشانیم. ما نیاز به گفتگویی با همدیگر داریم که در بافت ساختاری آن بتوانیم حرفهای خود را به راحتی ابراز داریم وقادر باشیم بدون هیچ ترس و وحشتی ارزشهای پوچ وباورهای بی معنای خود را آزادنه به زیر نقدکشانده و از ذهنهامان دور ریزیم. ما باید بیاموزیم که به خود رسیدن کار آسانی نیست. صادق هدایت در کنار عده بسیار معدودی از متفکرین ما خود بود.

خودی و آنوقت

وقتی خوب اینکاررا به انجام رساندیم و درگفتگوهای صادقانه یما ن از خودی آموختیم، آنوقت برایمان بسیار مفید خواهد بود که برویم افلاطون، ارسطو، دکارت، روسو، کانت، اسپینوزا، هگل، مارکس، کیرکگارد، نیچه، هسرل، هایدگر، کامو، سارتر، گادمر، مرلو پونتی، میشل فوکو، دریدا و دیگر فیلسوفان غرب را خوب خوانده و اندیشه های آنهارا، چه بپذیریم و چه نفی کنیم، در انواع افکار ایرانی خود آمیخته و در موردشان به نظر پردازی بپردازیم.

متن 

متن را باید خوب خواند و به صدای درون آن دقیق گوش فراداد. متن، فکر خاص خود را دارد. فلسفه همیشه کارش را با پرسش و جدال، با محتویات متن آغاز می کند. فلسفه، افکار ساخته شده در هر متن را به زیر پرسش می کشاند و مستقلانه برای راهیابی به معناهای درون آن متن، آنرا آزادانه تفسیر و تاویل می کند.به خصوص متنی که تحکیم می کند و مکررا دگم وارانه تفسیر می شود و تاویل گر آن مصممانه تاکید می کند که محتوای آن حامل حقیقت مطلق است. فلسفه در عصر ما با شناخت از دیگرپذیری در اندیشدن به وسعتی عمیق رسیده است. بخاطر این است که فلسفه قرن بیستم با صراحت می گوید که:هر متنی باید آزادنه تاویل و تفسیر شود و هیچ متنی مقدس نیست.

گفتمان باز 

فلسفه می گوید همه چیز باید در گفتمان باز نقد شود. هگل وقتی فلسفه خود را با پرداختن به نقد ازمتون فلسفه ایکه خود در غرب خود به ارث برده بود می نوشت، گفت: روح غرب بر پایه نقد ساخته شده است. با ذکر این نکته او آگاه بود که بعد از او دیگر فیلسوفانی درغرب زاده خواهند شد که فلسفه عمیق او را هم به زیر نقد سخت خود خواهند کشید، تا نقش بنیادین نقد را در ادامه دادن به پرورش اندیشه مدرن با تاویل و تفسیرهای خود غنی ترسازند.

باید توجه داشت که به خاطر خوانش نوشته های هگل بود که مارکس نقد خود را از فلسفه و فیلسوفان گذشته در نوشته های خود پایه ریزی کرد؛ به خاطر هگل بود که کیرکگارد فلسفه خود را پایه ریزی کرد؛ به خاطر خوانش هگل بود که نیچه فلسفه متافیزیکی را که بیش از ۲۵۰۰ سال به ارث برده بود، به نقد شدید کشاند. بخاطر خوانش دکارت، هیوم، کانت، اسپینوزا و دیگر فیلسوفان قبل از هگل بود که ذهن های کنجکاو و پرسشگر متفکرین قرنهای۱۹ (همچون خود هگل) و ۲۰ در قاره اروپا، چالش عمیقی را برای نقد ذهن فلسفی گذشته، که از افلاطون و ارسطو به ارث برده بودند، را آغاز کردند که تا زمان حال هم ادامه دارد و ما امروز وارثان نوشته های آنها می باشیم.

اشلیماخر، دیلتای، برنتانو، هوسرل، ویتگنشتاین، راسل، هایدگر، گادامر، سارتر، کامو،دلوز، میشل فوکو، واتیما، سورینی، دریدا و بسیاری از متفکران دیگر در غرب، همیشه افکار فیلسوفان گذشته خود را که در نوشته های آنها حفظ شده اند را به زیر نقد سخت خود کشیده اند، تا بتواننداز این روند خدمات خود را هم به رشد و هم برای گشودن افق های نو ذهن انسان مدرن ارزانی دهند. و همینطور پیگیران کوشای رشد اندیشه فلسفه در نوشته های فلسفی خود برای نسل های آینده، که این سنت جا افتاده در تفکر کردن فلسفی که در فرهنگ آنان پذیرفته شده است را ادامه داده و نوشته های خود برای نسلهای دیگر بجا بگذراند.

نیچه آنان

خوب متن زیر را بخوانید و به عمق چالشگرانه نوع اندیشه نیچه گوش فرا دهید که چگونه در نوشته اش به نقد از فلسفه غرب خودی که آنرا به ارث برده است، برخورد می کند. و با این گفته ژرف خود فلسفه متافیزیک را به ورطه ای بس عمیق تر می کشاند تا دیگر فیلسوفان بعد ازاو، دقیقتر در عمق این فلسفه را -که هستی در جهان، پرسش بنیادین آن است- دقیقتر پژوهش کرده و ذهن متافیزیک را که برای بیش از دو هزار سال بعد از افلاطون و ارسطو که از ذات و حقیقت مطلق سخن می گویند را در روشی های نوع خاص خود به زیر نقد بکشاند و مسیرهای جدیدی را برای ادامه کار فلسفه برای متفکران فلسفی نسل های آینده فراهم سازد:

“………پس حقیت چیست؟ لشکری متحرک از استعاره ها، مجازهای مرسل، و انسان گونه. انگاره ها، و در یک کلام، مجموعه ای از مناسبات انسانی که به طرزی شاعرانه و بلیغ تقویت، دگرگون و آرایش شده باشند، و پس از کاربرد بسیار، در نظر مردمان استوار، مرسوم،و اجباری جلوه می کنند. حقیقت ها آن پندارها هستند که از یاد برده ا یم که پندارند، استعاره هایی که فرسوده و بی خاصیت شده اند، سکه هایی که نقش آنها از میان رفته، و دیگر نه چونان سکه، بل به عنوان فلز به آنها نگریسته می شود….”

و حال، صادق ما 

و حال خوب بخوانید برداشت ژرف صادق هدایت که خود فیلسوف نیست، ولی متفکریست بومی و ژرف اندیش که خوب می بیند هستی را، و صادقانه در نوشته هایش از ذهنهای مردمش، چه روشنفکرانش و چه مردم عادی اش، از جامعه و فرهنگش سخن می گوید. خوب گوش فرا دهید که او در این متن از بوف کور خود چه می گوید:

“……. اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود، از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس می کردم – تنها چیزی که از من دلجویی میکرد، امید نیستیِ پس از مرگ بود – فکر زندگیِ دوباره، مرا میترساند و خسته می کرد- من هنوز با این دنیایی که در آن زندگی می کردم، انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چارواداروچشم و دل گرسنه بود – برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دوکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می جنبانیدند گدایی میکردند و تملق می کردند….نه، من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی آور و اینهمه قیافه های نکبت بار نداشتم..”

آیا روشنفکر و خصوصأ “فیلسوف” ما به متون صادق هدایت خوب گوش داده است که اودرون آنها به او چه می گوید؟ آیا ما صادق هدایت را خوب خوانش کرده ایم؟

صادق هدایت صدای یاس و نومیدی نیست

نه، صادق هدایت صدای یاس و نومیدی نیست. او هم شاهد خوبی است از جامعه ایران خود و هم آگاه از رفتارهای مردم و وجودیت آنان. اگر هر چند هم از نوشته های او چندشمان گیرد، هر چند هم از نوشته های او بیزار و متنفر و از او خشمگین شویم، ما برای خودشناسی مان، نیاز به نوشته های هدایت داریم و باید سعی خود را بکنیم و با دقت کتب او را بخوانیم و در موردشان به گفتگو بنشینیم. صادق هدایت خیلی چیزهای ژرف را در نوشته های خود به ما ایرانیان گفته است که هنوز به آنها دقیق توجه نکرده ایم.

ما باید در ذهنهای خود از خوانش صادق هدایت که از خود ماست و ذهنیت تاریخی به ارث برده مان را خوب می شناخت، آغاز کنیم. او را آزادنه نقد کنیم، افکارش را بشناسیم و بعد برویم به سراغ فلسفه هستی نیچه و هایدگر و حتی به روانکاوی فروید و دیگران.

اول ارسطو 

در یکی از درسهایش، هایدگر پیر که از نیچه سخن می گفت، به شاگردانش توصیه می کند که اگر می خوا هید فکر نیچه را خوب درک کنید، فعلا خوانش کتابهای او را به تعویق‌ بیندازید و نخست بروید ارسطو را برای مدت ده تا پانزده سال خوب بخوانید و بعد بیایید و نیچه را خوانش کنید. توجه کنید که هایدگر به خودی این توصیه را می کند.

چه توصیه ای؟ 

حال توصیه ما به خودی چه می باشد؟ ما نخست باید برویم چه کسی را بخوانیم، برای چه مدتی اینکار را انجام دهیم و بعد بیاییم و صادق هدایت را بخوانیم؟ نوشته های هدایت، انفجاری عمیق ازذهن، فکر و روحیه بسته و پژمرده گذشته یی است که ما در این زبان و فرهنگ به ارث برده ایم. هدایت اولین شهروند و متفکر واقعی گمشده و سرگردان جامعه مدرن ایران است که هم مستقیم می پرسد،هم مستقیم می گوید و هم سخت کوشانه در زادگاه خود به دنبال آزادی می گردد تا مستقل، منقد و خود باشد. ولی آن جامعه این نیازهای طبیعی او را نمی پذیرد و آنها را به او نمی دهد و خسته و کوفته و دربدرش می کند بعد هم بی رحمانه او را از خود می راند.

در ایران هدایت اولین متفکرین است که در جوهر خود با سنت جنگید تا به ذهنیت مدرن برسد و در جامعه ای که فقط ادای آنرا (مدرنیت را) درآورد، تنهای تنها شد و بعد مجبور شد از همه چیز بگذرد و ترک وطن کند. بعنوان یک ایرانی اگر می خواهید مدرن شوید، بروید اول نوشته های صادق هدایت را سالها با دقت بخوانید و بفهمید که او چه می گوید، سپس از هگل و… دریدا، و فوکو… دلوز… و از همه مهمتر، نیچه و هایدگر سخن گویید.

ما هنوز صادق را فقط به عنوان یک قصه گوی ناامید می شناسیم و این اولین مشکل ماست درکژ فهمی خوانش متون او. یکی از کمبودها درک نداشتن صحیح از کارهای او، نبودِ درست روش تاویل و تفسیر از ریشه های هستی شناسانه متن در ذهن منقد فلسفه مدرن ما می باشد. ما نیاز به فیلسوفانی داریم که خلاقند و نه مترجم و کپی گرا. ما نیاز مبرم به فیلسوفانی داریم که از این جهان سخن می گویند و متفکرینی که بپذیرند که تاویل و تفسیر ازهر متنی ملغمه بازی، شیفته به واژهای پیچیده و تکیه به مفاهیم پیچ در پیچ و تکراری یا دزدیدن ابزارهای فکری که مال دیگران است، نیست.

متفکری که ذهنش آزاد و مستقل نیست، می تواند هر چه می خواهد از فکر کردن سخن گوید ولی این دلیل نمی شود که او فکر می کند. صادق فکر می کرد و برای همین است که ماندنیست، همچنان که نیچه است و دیگران همچون آنان.

نه نقد برای نقد کردن و فرهنگ سازی 

ما نخست باید محتویات متون نویسندگان خود را بیاموزیم و دریابیم که از آنها چه معناهایی به ارث برده ایم. ما نیاز داریم که نقد کنیم نه برای نقد کردن، بل برای آموختن چگونه باز کردن متون و رها کردن ذهنهای خود از زنجیرهایی که نوع فکر جزمی و بسته از آنان به دورمان، هم در زبان و هم در فرهنگمان، ساخته اند. هیچ متنی مالک حقیقت مطلق نیست. حقیقت آنی است که در مقابل انسان است. آن حقیقت را انسان به روشنی درمقابل چشمان خود می بینید. اگر ذهنهای گذشته و حال، دروغهایی را که به زور و تزویربه او بعنوان حقیقت خورانده اند را نخواهد ببیند، نه فلسفه به درد این انسان می خورد و نه هیچ سخنی در مورد هستی با او. انسان وجود دارد، فلسفه اینرا خوب می داند. فیلسوف می پرسد: ای انسانی که وجود داری آیا تو هستی داری؟

هدایت هستی خود را به خواننده اش به روشنی در نوشته هایش نشان داده است. باید نوشته های او را با دقت خواند. هر وقت او در نوشته های خود، ما را به چندش، نفرت و بیزاری می کشاند و حتی با چند افکار اغراق آمیزش، وادارمان می کند که از آنان و او دور شویم، آنجا است که ما باید متوجه شویم که این ماییم که از هستی خود فرار می کنیم نه هدایت. آری، باید بپذیریم این ماییم که در بافت پدیده هایی را که در ذهنهای خود، در این فرهنگ به ارث برده ایم، را در وجودمان هستی خود را نفی می کنیم.

صادق ایرانیان را خوب می شناخت، او جهان ایرانیش را خوب تجربه کرده بود. بعنوان یک متفکر بومی در جهانی که زیست کرد او یکه شاهد صادق و تیزبینی بود، و همه چیز را از خودی دید و آنها را تا زمانی که میل خلاقیت در او جوش می خورد در نوشته هایش به ما راست و پوست کنده، ارزانی داشت و وقتی متوجه شد که مرد مردمش ( خصوصأ اکثر روشنفکران هم نسلش ) افکارش را نمی پذیرند و هستی او را نمی خواهند، خاموش شد و مدتی بعد با کوله بار سنگین غم، تنهایی و طبیعت شوخ و صادقانه خود از زادگاهش رفت در حالیکه می دانست که افکارش برای همیشه خواهند ماند. صادق هدایت کافکا و تاثیر خلاقیت والای نمونه او را خوب می شناخت.

خلاصه

خلاصه کلام هدف پیام صادق هدایت در نوشته هایش این بود که به مخاطبان ایرانی خود بگوید که چقدر جامعه و فرهنگش در زیرفشار خرواری ازیاوه‌ گوییها، دروغ گوییها، مهمل‌ گوییها، عادتهای بی ارزش، بذله گوییهای بی مزه، فرار از مسولیتها و نامنطق گوییها، در حال فریاد زدن و تقلا کردن برای یافتن راه حل هایی است، برای نجات خود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)