Mvd105934سال ۱۹۸۴ بود . در آرژانتین بودم . در دانشگاه کاتولیک بوئنوس آیرس زبان و ادبیات اسپانیولی یاد میگرفتم .

استادی داشتیم که براستی زیبا بود : خوش تراش ؛ خوش سخن . مهربان .با چشمانی آبی و موهایی طلایی . هم سن و سال خودم بود .
آنقدر دوستش میداشتم که اگر از آسمان سنگ هم میبارید به دانشگاه میرفتم .
گاهگداری با هم در کافی شاپ دانشگاه می نشستیم قهوه میخوردیم و گپ میزدیم . من از ایران میگفتم و او از آرژانتین . از کشوری که تازه از یک جنگ چریکی شهری و از جنگ فالکلند رها شده بود .
آنروز ها خورخه لوییس بورخس نویسنده صاحب نام آرژانتینی هنوز زنده بود . من همه کتابهایش را که زنده یاد احمد میر علایی ترجمه کرده بود خوانده بودم . از ویرانه های مدور بگیر تا مرگ و پرگار . اما شیفته هزار توهایش بودم .
یک روز به استادم گفتم : نمیشود ترتیبی بدهی به دیدار خورخه لوییس بورخس برویم ؟
گفت : سعی ام را خواهم کرد .
یکی دو ماه بعد ؛ عصر شنبه ای ؛ بهمراه استادم به دیدار بورخس رفتیم . خانه ای در محله پالرمو . از آن خانه های قدیمی که از در و دیوارش کتاب میبارید .
بورخس سالها بود که کاملا کور شده بود .انگار کوری در خانواده اش ارثی بود . گویا پدرش و پدر بزرگش نیز کور شده بودند .
خانه اش به سبک و سیاق خانه های انگلیسی تزیین شده بود .
بورخس اگر چه از پیری و بیماری رنج می برد اما هنوز در هشتاد و چند سالگی بیدار دل و هشیار بود .
دستیارش که خانم نسبتا جوانی بود برای مان قهوه آورد . بورخس کت و شلواری سرمه ای بتن داشت با کراواتی سبز . تمیز و شسته رفته و بسیار مبادی آداب .
پرسید : از کجا میآیی ؟
گفتم : ایران
و او حدود دو ساعت از حافظ گفت .از مولانا گفت . از ویرانه های مدور گفت . از اصفهان گفت . از عطار گفت . از سیمرغ گفت . از قرآن گفت . از تورات گفت . از تلموذ گفت .
و من آنجا بود که حس کردم پر کاهی هستم در برابر اقیانوسی . او به اسطوره های کهن ایرانی و یهودی عشق می ورزید . اصلا وارد عرصه سیاست نمیشد . از قلمروی ادب و فرهنگ پایش را بیرون نمیگذاشت . انگاری دنیایش دنیای اسطوره ها و هزار تو ها بود . به دو زبان اسپانیولی و انگلیسی بسیار فصیح سخن میگفت . آنچنان از اصفهان سخن میگفت که گویی در آن شهر زیسته است . گاهی که من برای درک بیشتر گفته هایش به استادم متوسل میشدم ؛ او بزبان انگلیسی برایم توضیح میداد . همان زمان ها میخواستم گزارش این دیدار را در مجله زمان نو که توسط خانم هما ناطق در پاریس منتشر میشد بچاپ برسانم اما عمر مجله دیری نپایید و ما هم آواره قاره ها شدیم و همه چیز در غبار زمان گم شد . بینا ترین نا بینای جهان بود این مرد

من چهار سال دیگر در بوئنوس آیرس ماندم اما آنچنان دلواپسی های غربت در تن و جانم چنگ انداخته بود که دیگر نتوانستم به دیدارش بروم .
اکنون پس از سی سال ؛هر وقت در کشاکش این زندگی پوج و تو خالی دچار بحران های روحی میشوم ؛ به هزار تو های بورخس پناه میبرم و در دالان های شگفت انگیز آن پرسه میزنم . چه دنیای حیرت آوری است هزار توهای بورخس .
خورخه لوییس بورخس یکی از قله های سر فراز ادبیات جهان است که جایزه ادبی نوبل – بنا به برخی ملاحظات سیاسی – از او دریغ شده است .
موضع گیری خصمانه او در برابر حکومت انقلابی خوان پرون و واکنش نا عادلانه پرون در برابر او (بر کناری اش از ریاست کتابخانه ملی و گماشتن او بعنوان بازرس مرغ و ماکیان ! ) بورخس را وا داشت که بعد ها از کودتای نظامیان علیه پرون جانبداری کند و نا خواسته به قطب راست بغلتد و گر نه هر اهل ادبی بخوبی میداند که در میان همه نویسندگان امریکای لاتین ؛ خورخه لوییس بورخس یک سر و گردن از همگان بلند تر است .حتی از میگل آنجلو آستوریاس و گارسیا مارکز ….
من هنوز در بوئنوس آیرس بودم که بورخس چشم از جهان فروبست .
خورخه لوییس بورخس بینا ترین نابینای جهان بود .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)