مدرنیته غربی از آغازقرن ۱۸ بر سه بردار متناقض و درهمتنیده استوار بوده است:
۱. آزادی، حقوق شهروندی و برابری انسانها؛ بهمثابه آرمانهای روشنگری و بنیانهای دموکراسی مدرن.
۲. بردهداری، استعمار، تبعیض نژادی و سلطه اقتصادی؛ بهمثابه واقعیتهای تاریخی گسترش قدرت غرب و انباشت ثروت آن.
۳. ادعای برتری تمدن غرب بر سایر جهان؛ بهمثابه منطق مشروعیتبخش سلطه سیاسی، فرهنگی و ژئوپلیتیکی غرب.
این سه بردار، تناقض درونی مدرنیته غربی را شکل دادهاند: جهانی که از آزادی و برابری انسانها سخن میگوید، اما در عمل سلسلهمراتب نژادی و تمدنی را بازتولید میکند؛ جهانی که ارزشهای خود را جهانشمول معرفی میکند، اما امتیاز سلطه را برای خویش محفوظ میدارد.
ترامپیسم را میتوان یکی از آشکارترین تجلیات سیاسی این تناقض تاریخی دانست. احیای ملیگرایی شوونیستی مبتنی بر اسطوره «خاک و خون»، برتریطلبی نژادی و انحصار تمدنی آمریکا، تلاشی برای بازسازی نظمی بود که مشروعیت تاریخی آن زیر فشار تحولات اجتماعی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی قرار گرفته است.
در این چارچوب، شکست انتخاباتی جمهوریخواهان و عقبنشینی سیاسی ترامپ را باید در پیوند با بحران گستردهتر سیاست آمریکا بررسی کرد. این شکست صرفاً مسئله یک رئیسجمهور نیست؛ بلکه نشانهای از دشواری حفظ نظمی است که آزادی را باطرد دیگری، دموکراسی را با نابرابری و رهبری جهانی را با سلطه تمدنی درهم آمیخته است.
در پرتو اندیشه انسان شناس ،امانوئل تود، و “کتاب شکست غرب”، میتوان این بحران را در پیوند با افول ظرفیت صنعتی، فرسایش انسجام اجتماعی و تضعیف موقعیت ژئوپلیتیکی غرب تحلیل کرد. در این نگاه، ترامپیسم نه صرفاً علت بحران، بلکه محصول و نشانه آن است.
ایران؛ آزمون حدود قدرت آمریکا
ایران در این میان جایگاهی ویژه دارد. تقابل آمریکا و ایران را نمیتوان صرفاً به اختلافات هستهای یا منازعات منطقهای تقلیل داد. این تقابل، آزمونی برای سنجش حدود قدرت نظامی آمریکا و توانایی آن در تبدیل برتری نظامی به یک نتیجه سیاسی پایدار است. تجربه جنگ و مذاکرات نشان داده است که تخریب زیرساختها و اعمال فشار نظامی الزاماً به معنای دستیابی به تسلیم سیاسی نیست. در مقابل، ایران نیز با محدودیتهای اقتصادی، نظامی و منطقهای جدی روبهروست و نمیتواند هزینههای یک جنگ طولانی را نادیده بگیرد. از این منظر، توافق میان تهران و واشنگتن، اگر بر پایه احترام متقابل، تضمینهای معتبر، رفع تحریمها و تأمین منافع امنیتی دو طرف شکل بگیرد، میتواند فراتر از یک توافق هستهای، نشانهای از امکان عبور از منطق تقابل و تحمیل اراده باشد.
آیا ترامپ از این بحران درس خواهد گرفت؟
ترامپ یک بازیگر سیاسی پیشبینیناپذیر است. او میان تهدید حداکثری، نمایش قدرت، فشار اقتصادی و آمادگی برای معامله حرکت میکند. شکست سیاسی و هزینههای اقتصادی جنگ ممکن است او را به این نتیجه برساند که توافق، دستاوردی عملیتر از ادامه درگیری نظامی است. اما این احتمال را نباید با قطعیت اشتباه گرفت. همچنان امکان تشدید تنش و بازگشت به منطق نظامی وجود دارد. مذاکرات جاری نیز نشان میدهند که فاصله میان دو طرف هنوز قابل توجه است.
شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا واشنگتن حاضر خواهد شد از منطق تسلیم و تحمیل اراده به منطق مذاکره و پذیرش منافع متقابل گذر کند؟
نتیجهگیری؛ تاریخ نفس تازهای میگیرد
شکست ترامپیسم بهمعنای پایان نژادپرستی، استعمار یا سلطه اقتصادی نیست؛ اما میتواند فرصتی برای به چالش کشیدن مشروعیت تاریخی این ساختارها فراهم آورد.
شاید امروز تاریخ نفس تازهای میگیرد؛ نه به معنای پایان غرب، بلکه به معنای پایان حق انحصاری غرب برای تعریف جهان، ارزشهای جهانشمول و آینده بشریت.
ایران نیز در این لحظه تاریخی با انتخابی دشوار روبهروست: تداوم چرخه فرساینده جنگ و تقابل، یا جستوجوی توافقی که در آن امنیت، استقلال و منافع ملی با دیپلماسی و تضمینهای متقابل حفظ شود.
این شاید آغاز افقی تازه باشد: جهانی چندقطبی و چندتمدنی که در آن هیچ قدرتی حق ندارد اراده خود را بهعنوان سرنوشت محتوم دیگر ملتها تحمیل کند. این افق چند قطبی زیباست.
نادر وهابی، پاریس، چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۴۰۵ (۴ نوامبر ۲۰۲۶)
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.