برگردان به فارسی: شهرام کیانی

 

در این گفت‌وگو با مجله «ماتریالیسم تاریخی»، دیلن رایلی کالبدشکافی دقیق و مفهومی خود از «سرمایه‌داری سیاسی» را در طرحی دیالوگ‌محور با نظریه‌پردازان «تکنوفئودالیسم» و مدافعان تز «بازگشت به سرمایه‌داری بهنجار» ارائه می‌دهد.

او به این موضوع می‌پردازد که چپ چگونه باید به نقش منافع مادی در مبارزه با راست افراطیِ رو‌به‌رشد تحت شرایط سرمایه‌داری سیاسی بیندیشد و دوره دوم ترامپ را در پرتو تحولات اخیر ارزیابی می‌کند.

 

تدی پایکین: در مقاله اخیرتان در Ideas Letter و همچنین در چندین نوشتار مشترک در New Left Review، شما و رابرت برنر تز «سرمایه‌داری سیاسی» را بیشتر بسط داده‌اید؛ این دیدگاه که بازتولید سرمایه‌دارانه به‌جای اَشکال سنتی سرمایه‌گذاری و انباشت، به‌طور فزاینده‌ای بر بازتوزیعِ رو‌به‌بالا از طریق «حمایت‌های مهندسی‌شدهٔ سیاسی از قیمت بالای دارایی‌ها» متکی شده است. شما این فرایند را جهش و تغییری ساختاری در سرمایه‌داری تحت شرایط خاص، به‌ویژه در دوره‌های رکود و رکود مزمن توصیف می‌کنید. آیا می‌توانید درباره الهام‌ها و سیر تکوین این ایده همراه با رابرت برنر صحبت کنید؟

 

دیلن رایلی: اگر به سنتی از کینزگرایی دگراندیشانه [۱] نگاه کنید که از الوین هانسن سرچشمه می‌گیرد، اشارات روشنی وجود دارد مبنی بر اینکه رکود تورمی مزمن [۲] دست در دست اهمیت فزایندهٔ رانت‌جویی پیش می‌رود. این موضوع در آثار او درباره رکود بزرگ کاملاً صریح است. می‌توان گفت برخی از این ایده‌ها بعدها توسط باران و سویزی در تز «سرمایه‌داری انحصاری» به کار گرفته شد. اگرچه من خود از مروجان تز سرمایه‌داری انحصاری نیستم – و باور ندارم که پویایی‌های کنونی سرمایه‌داری را به‌درستی توصیف کند – اما فکر می‌کنم برای بررسی نقش متغیر قدرت سیاسی در تعیین نرخ بازده بسیار کارآمد است. همان‌طور که در چندین نوشتار دیگرم نیز تصریح کرده‌ام، معتقدم برای درک آنچه در جریان است، رجوع به ماکس وبر حیاتی است. وبر اصطلاح «سرمایه‌داری سیاسی» را برای اشاره به فعالیت‌های اقتصادی سودمحوری به کار برد که عمدتاً بر ابزارهای سیاسی متکی هستند.

 

تدی پایکین: شما در مقاله خود برای Ideas Letter، دو توضیح بدیل و جایگزین را درباره تحولات معاصر سرمایه‌داری رد می‌کنید. یکی این ایده که سرمایه‌داری امروز چیزی نیست جز بازگشت به یک «سرمایه‌داری بهنجار» با نرخ‌های سودی مقایسه‌پذیر با ابتدای قرن. دیگری تز «تکنوفئودالیسم» است که همان‌طور که در جای دیگر اشاره کرده‌اید، شکل بازسازی‌شده‌ای از تز سرمایه‌داری انحصاری است. آیا می‌توانید دلایل رد این دو دیدگاه را شفاف‌تر بیان کنید و توضیح دهید که چرا چارچوب «سرمایه‌داری سیاسی» تغییرات سرمایه‌داری معاصر را بهتر تبیین می‌کند؟

 

دیلن رایلی: در رابطه با تز «بازگشت به سرمایه‌داری بهنجار»، می‌توان گفت از زمان انتشار کتاب «سرمایه در قرن بیست‌ویکم» اثر پیکتی، این تصور جا افتاده که سرمایه‌داری همواره رژیمی با نابرابری بالا و رشد پایین بوده است، مگر در یک دوره استثنایی یعنی تقریباً از ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۳ که رژیمی با رشد بالا و نابرابری نسبتاً پایین به شمار می‌رفت. برخی از پژوهشگران برای پشتیبانی از این ادعا، از داده‌های آنگوس مدیسون درباره رشد تولید ناخالص داخلی (GDP) استفاده می‌کنند تا نشان دهند رشد در قرن نوزدهم چقدر کند بوده است؛ تحلیلی که گاه تا دوران امپراتوری روم نیز عقب می‌رود. در خصوص استفاده از این سری‌های زمانی طولانی‌مدت برای داده‌های GDP، یک نقطه نظری-مفهومی و یک نقطه تجربی وجود دارد که مایلم به آن‌ها بپردازم.

نکته مفهومی این است که اگر درست باشد سرمایه‌داری در بیشتر تاریخ خود رژیمی با رشد پایین بوده، مجبور خواهیم بود بخش عمده‌ای از آنچه را که مارکسیست‌ها از قرن پانزدهم به این سو به‌عنوان ویژگی‌های متمایز و خاص سرمایه‌داری می‌شناختند رد کنیم؛ یعنی این اصل که سرمایه‌داری نظامی یگانه در تاریخ جهان بوده که توانسته رشد و توسعه اقتصادی پرشتابی را پدید آورد. انکار این امر به نظر من دور از واقعیت و نادرست می‌رسد. از جمله، با رد این فرض، توضیح جهش بزرگ بریتانیا و خروج آن از چرخه مالتوسی، یا ظهور انقلاب‌های صنعتی اول و دوم و افزایش چشمگیر بهره‌وری در طول زمان غیرممکن خواهد بود.

حال پرسشی که باقی می‌ماند این است: در پس این داده‌های آماری طولانی‌مدت که ظاهراً رشد نسبتاً پایینی را نشان می‌دهند چه می‌گذرد؟ به نظرم این پرسشی بسیار کلیدی است. برداشت من – که البته فعلاً در حد یک فرضیه و شهود است و نیاز به تحقیق بیشتر دارد – این است که این شاخص‌های بسیار کلان و کلی، به‌ویژه زمانی که مناطق گوناگون کره زمین را در بر می‌گیرند، در واقع اقتصادهایی را که به سرمایه‌داری مدرن دست یافته‌اند با مناطقی که بوضوح چنین جهشی را تجربه نکرده‌اند در هم می‌آمیزند. آیا اصلاً معنایی دارد که از نرخ رشد ملی در کشوری مانند ایتالیای پیش از اتحاد صحبت کنیم؛ جایی که دشت پو در کنار زمین‌های زراعی بزرگ و اربابی جنوب قرار می‌گیرد؟ همین منطق درباره ایالات متحده نیز صدق می‌کند، اگر آمارهای رشد کلانی ارائه دهید که شمال و جنوب را با هم ترکیب کند.

اما در خصوص تز تکنوفئودالیسم که نخست توسط سدریک دوراند مطرح شد و سپس به اشکال متفاوتی توسط یانیس واروفاکیس و جودی دین و دیگران تصریح گردید: ایده اصلی این است که در دوره کنونی با پلتفرم‌هایی مواجهیم که ارزش آن‌ها صرفاً با افزایش تعداد کاربرانشان گسترش می‌یابد. می‌توانید آن را با خودرو مقایسه کنید. اگر فردی خودرویی بخرد، مطلوبیت آن خودرو فردی و مختص همان شخص است. آن خودرو یا مفید است یا نیست و اینکه دیگران همین خودرو یا خودروی دیگری داشته باشند، تغییری در مطلوبیت آن ایجاد نمی‌کند. اما در پلتفرم‌ها – که شبکه‌های اجتماعی شاید بارزترین نمونه آن باشند – ارزش پلتفرم هم‌زمان با افزایش تعداد کاربرانی که از آن استفاده می‌کنند بالا می‌رود. ایده تکنوفئودالیسم آن‌طور که من درک می‌کنم این است که این فرایند امکان ایجاد نوعی «رانت» را فراهم می‌آورد که صاحبان پلتفرم‌ها می‌توانند آن را تصاحب کنند، صرف‌نظر از اینکه چقدر در ارتقای ظرفیت فنی برنامه‌های خود سرمایه‌گذاری کرده باشند (یا اصلاً نکرده باشند). برآیند بدیهی این تحلیل این است که پلتفرم‌های متعددی وجود دارند که می‌توانند سودهای هنگفتی به جیب بزنند، حتی اگر از نظر فنی نسبت به پلتفرم‌های بدیل پایین‌تر باشند. در نهایت، سودهایی که جمع‌آوری می‌کنند شکلی از رانت انحصاری (monopoly) یا رانت خریدار انحصاری (monopsony) است. من فکر می‌کنم این تحلیل بخش مهمی از واقعیت موجود را توصیف می‌کند، اما ارزیابی کلی من این است که همچنان رقابت قابل توجهی میان شرکت‌های بزرگ فناوری (Big Tech) جریان دارد، به‌طوری که به عنوان توصیفی جامع و جهانی از کلیت اقتصاد، نسبت به تز تکنوفئودالیسم تردید دارم. با این حال، باید بگویم از منظر من یکی از وجوه مثبت ادبیات تکنوفئودالیسم این است که تلاش می‌کند توسعه سرمایه‌داری را دوره‌بندی کند و به رسمیت بشناسد که واقعاً امر جدیدی رخ داده است، و این را یک فضیلت فکری می‌دانم.

 

تدی پایکین: به نظر شما آیا سرمایه‌داری سیاسی در مقایسه با «نئولیبرالیسم» چارچوب استوارتر و محکم‌تری برای فهم سرمایه‌داری از دهه ۱۹۸۰ به این سو ارائه می‌دهد؟ یا اینکه این دو، فرایندهایی مجزا و مکمل یکدیگرند؟

 

دیلن رایلی: پرسش بسیار خوبی است. دیدگاه عمومی من این است که نئولیبرالیسم، شکل ایدئولوژیکِ سرمایه‌داری سیاسی است. نئولیبرالیسم ایدئولوژیِ سرمایه‌داری سیاسی است و مانند بسیاری از ایدئولوژی‌ها، راهنمایی شدیداً گمراه‌کننده برای درک فرایند واقعی و عینی رویدادهاست. ظهور نئولیبرالیسم تقریباً به‌طور کامل با کند شدن رشد اقتصادی در دهه ۱۹۷۰ هم‌زمان است. اما واقعیت نئولیبرالیسم – با وجود آنکه در لعابی از تمجید از بازارها و تخصیص بازاری پیچیده شده – در درجه اول ماهیتی سیاسی دارد. نئولیبرالیسم ایدئولوژیِ بازارهای آزاد است که به‌طرزی تناقض‌آمیز با استفاده هرچه تهاجمی‌تر از قدرت سیاسی برای شکل‌دادن به سودآوری پیوند خورده است. اما نئولیبرالیسم به عنوان روایتی از پویایی‌های واقعی سرمایه‌داری، راهنمای بسیار بدی است. نئولیبرالیسم صرفاً غلاف و پوشش ایدئولوژیکی بود که سرمایه‌داری سیاسی در درون آن شکل گرفت و باز شد.

 

تدی پایکین: این تحلیل بسیار خلاف انتظار و غیربدیهی است؛ چراکه کسی انتظار ندارد ایدئولوژی متکی بر بنیادگرایی بازار و جدایی سرسختانه میان امر سیاسی و امر اقتصادی، رژیمی از انباشت را توسعه دهد که در آن طبقه سرمایه‌دار برای بازتولید خود تا این حد وابسته به دولت شود.

 

دیلن رایلی: بگذارید آنچه را که مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» می‌گوید یادآوری کنیم: واقعیت در ایدئولوژی مانند اتاق تاریک (camera obscura) معکوس و وارونه پدیدار می‌شود. نکته اصلی درباره ایدئولوژی این نیست که واقعیت را منعکس کند، بلکه این است که آن را وارونه سازد. ایدئولوژی سرمایه‌داری در مرحله کلاسیک خود چه بود؟ خیلی ساده اگر بگویم، توصیف نظامی از تولید اجتماعی بود که با تقسیم کار جهانی بسیار پیچیده‌ای مشخص می‌شد و در آن همه اجزا به یکدیگر متصل بودند، اما چنان بازنمایی می‌شد که گویی کاملاً برعکس آن است – یعنی جامعه‌ای متشکل از تولیدکنندگان خرد کالا. این نخستین بار در تاریخ سرمایه‌داری نیست که پوشش ایدئولوژیک، جهتی دقیقاً مغایر با واقعیت اجتماعی را نشان می‌دهد.

 

تدی پایکین: نوشته‌های شما درباره سیاست تحت شرایط سرمایه‌داری سیاسی از مقایسه‌ای با نظریه‌پردازی‌های آدام شورسکی و دیگران درباره ماهیت سرمایه‌داری پس از جنگ جهانی دوم نشأت گرفته است. آن دوره، دوره پویایی اقتصادی پایدار بود که شرایط را برای بقای دموکراسی سرمایه‌دارانه از طریق شکلی از انباشت سرمایه با حاصل‌جمع مثبت فراهم کرد؛ دوره‌ای که دستمزدها و سودها هم‌زمان افزایش می‌یافتند و از این طریق یک توافق و سازش طبقاتی را تحکیم می‌کردند. اما با پیدایش رکود مزمن در دهه ۱۹۷۰، این سازش از میان رفت؛ چراکه سرمایه‌داران علاقه خود را به سرمایه‌گذاری‌های ارتقادهندهٔ بهره‌وری از دست دادند و به سمت استراتژی‌های رانت‌خوارانه برای بازتولید حرکت کردند. تا جایی که من از تز رکود متوجه شده‌ام، پیامد سیاسی اصلی استدلال شما این است که روش‌های سنتی کینزی و تکرار دولت رفاهِ پس از جنگ توانایی حل بن‌بست کنونی سرمایه‌داری را ندارند. به نظر شما چگونه باید سیاست خود را با شرایط سرمایه‌داری سیاسی تطبیق دهیم؟ آیا می‌توانید دیدگاه خود را با آنچه فکر می‌کنید از نظریه‌های تکنوفئودالیسم و سرمایه‌داری معمولی به دست می‌آید مقایسه کنید؟

 

دیلن رایلی: شاید مقایسه بهترین راه برای پیشبرد بحث باشد. اگر خط استدلالی پیکتی و پیروان متعدد او را در نظر بگیریم، ایده این است که در نقطه‌ای از دهه ۱۹۷۰، امور از ریل خارج شدند و ما با نابرابری روزافزون مواجه شدیم. اینکه چرا دقیقاً چنین اتفاقی افتاد تا حدی مبهم می‌ماند. من فرمول‌بندی r > g (بزرگتر بودن نرخ بازده سرمایه از نرخ رشد اقتصادی) را توصیفی می‌دانم، نه تبیینی و تحلیلی. اما از نظر سیاسی، ایده آن‌ها این است که آنچه باید رخ دهد، بازسازی مدل کلاسیکِ سوسیال‌دموکراتیک در سیاست است. از نظر پیکتی، مشکل اصلی ظهور نوعی «چپ نخبگان فکری» همراه با سلسله‌ای از اشتباهات سیاسی توسط حزب‌های چپِ میانه‌رو بوده است. فکر می‌کنم این دیدگاه در بخش وسیعی از چپ مشترک است – اینکه ما باید تلاش کنیم احزاب چپ میانه‌رو را که به نحوی فراموش کرده‌اند قرار بوده نمایندگی طبقه کارگر را بر عهده داشته باشند، اصلاح و هدایت کنیم. گویی وظیفه ما این است که به رهبران آن‌ها یادآوری کنیم سوسیال‌دموکرات‌های بهتری باشند! به نظر من مشکل اصلی این موضع این است که فروپاشی بسیار گسترده و فراگیر پروژه سوسیال‌دموکراتیک را به اشتباهات سیاسی عرضی و اتفاقی تقلیل می‌دهد. اما چگونه ممکن است حزب دموکرات آمریکا، حزب کارگر بریتانیا، سوسیالیست‌های فرانسه، آنچه از حزب کمونیست ایتالیا باقی مانده و حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD) همگی دقیقاً در یک زمان مرتکب یک اشتباه مشابه شده باشند؟ چگونه می‌توان این را صرفاً یک خطای سیاسی عرضی دانست؟

ایده بازاجرای سوسیال‌دمکراسی کلاسیک اواسط قرن بیستم به دلایل گوناگون به نظر من طرحی قابل اجرا نیست. یک دلیل این است که همان‌طور که اشاره کردم، این دیدگاه اصلاً درک نمی‌کند که طبقه کارگر معاصر خود بسیار پاره‌پاره و قطعه‌قطعه شده است. ما باید به نحوی به این گسست‌ها و پاره‌پارگی‌ها پاسخ دهیم، نه اینکه وانمود کنیم یک پیام اقتصادی خودبه‌خود به وحدت سیاسی منجر می‌شود. من این را مسیر درستی برای آینده نمی‌دانم. نکته دیگر این است که استدلال‌های بازسازی‌شدهٔ سوسیال‌دموکراتیک تمایل دارند در افق دید خود بسیار متکی بر دولت-ملت باقی بمانند. کسانی که از این نوع سیاست دفاع می‌کنند، حاضرند امتیازات و انعطاف‌های زیادی در برابر بیگانه هراسی نشان دهند، چیزی که به باور من اصالتاً با یک پروژه چپ واقعی و اصیل منافات دارد. معتقدم ما باید به پروژه‌ای بیندیشیم که هم نسبت به مفصل‌بندی‌ها و تفاوت‌های درونی طبقه کارگر حساس باشد و هم به‌طور استوار و همیشگی بین‌الملل‌گرا باقی بماند. هر دوی این‌ها برای من الزامات اساسی هستند.

در جبهه تکنوفئودالیسم، سیاست متکی بر این ایده است که مبنای واقعی برای یک سازش فراطبقه‌ای میان آن بخش‌هایی از سرمایه که تحت استثمار تکنوفئودالیست‌ها قرار دارند و طبقه کارگر وجود دارد؛ من نسبت به این استدلال نیز تا حدی تردید دارم. از نظر سیاسی، برآیند نهایی آن تفاوت چندانی با ایده بازسازی سوسیال‌دموکراسی ندارد – اگرچه تحلیل پایه آن‌ها بسیار متفاوت است.

 

تدی پایکین: به نظر می‌رسد این دیدگاه می‌خواهد ایده یک انقلاب بورژوایی شکست‌خورده را دوباره احیا کند.

 

دیلن رایلی: تعبیر بسیار خوبی است. می‌توان گفت از برخی جهات منعکس‌کننده واقعیت تاریخی است، زیرا ما اکنون حتی از انقلاب فرانسه نیز عقب‌تر افتاده‌ایم (خنده). اما فرارفتن و اندیشیدن به ماورای سرمایه‌داری نقطه‌ای است که من تمایل دارم بحث به آنجا ختم شود.

 

تدی پایکین: با توجه به اینکه سرمایه‌داران امروز بیش از پیش برای درآمد خود به دولت وابسته هستند، آیا به نظر شما از تز سرمایه‌داری سیاسی چنین برمی‌آید که تسخیر دولت و استفاده از آن برای جلوگری از این نوع بازتوزیعِ رو‌به‌بالا باید جنبه‌ای محوری از استراتژی و سیاست سوسیالیستی باشد؟ به نظر شما سرمایه‌داری سیاسی چه نوع رابطه جدیدی با دولت را ایجاب می‌کند؟

 

دیلن رایلی: من فکر می‌کنم گشایش و فرصت فوق‌العاده‌ای برای چپ در آنچه رخ می‌دهد وجود دارد؛ زیرا می‌توان گفت قدرت سیاسی سرمایه‌داری همواره در جدایی نسبی امر اقتصادی از امر سیاسی نهفته بوده است، امری که اجازه می‌داد اقتصاد به عنوان قلمرویی برای تصمیم‌گیری‌های تکنوکراتیک و غیرسیاسی تلقی شود. بدیهی است که این مرزبندی در حال حاضر به‌طور کامل در هم شکسته است. شما حتی در آمریکا می‌بینید که در گفت‌وگوهای روزمره مطبوعات اصلی مطرح می‌شود که ترامپ یک کمونیست است چون دارد پول‌ها را میان دوستانش تقسیم می‌کند! بنابراین، معتقدم ما اینجا یک فرصت تاریخی داریم. ما باید به استفاده از قدرت سیاسی به روش‌های جدیدی بیندیشیم که با شکستن وابستگی و اتکای ما به بازیگران خصوصیِ غول‌پیکر و غیرپاسخگو برای تعیین مسیر رشد جوامع‌مان پیوند خورده است. همچنین معتقدم باید به توسعه تکنولوژیک نیز به عنوان یک انتخاب و تصمیم سیاسی نگاه کنیم.

 

تدی پایکین: شاید انتظار می‌رفت پویایی‌های با حاصل‌جمع صفر در سرمایه‌داری سیاسی، آتش مبارزه طبقاتی را دوباره شعله‌ور کند؛ اما با توجه به افول جنبش‌های سازمان‌یافته کارگری از دوره نئولیبرال به این سو، آنچه در عوض دیده‌ایم اَشکال تجدیدیافته‌ای از پوپولیسم در چپ و راست – یا به تعبیر شما «بوناپارتیسم‌های نوین» – و ظهور بومی‌گرایی و ناتیویسم [۳] بوده است. بنابراین چگونه می‌توان ناکامی یک چپ سوسیالیستِ سازمان‌یافته و جنبش کارگری در شکل‌گیری مجدد در شرایط کنونی را توضیح داد؟ و به نظر شما این مسئله چگونه با افزایش بومی‌گرایی در میان کارگران پیوند می‌خورد؟

 

دیلن رایلی: من فکر می‌کنم چرخش به سمت راست در میان بخشی از طبقه کارگر، دشوارترین چالشی است که چپ امروز با آن مواجه است. شما این را در انتخابات اخیر و موقعیت حزب «آلترناتیوی برای آلمان» (AfD) می‌بینید. اما این ایده که با کاهش پویایی سرمایه‌داری یا ناتوانی آن در ارائه کالاهای مادی، مبارزه طبقاتی داغ‌تر می‌شود، اصلاً درست از آب درنیامده است. همان‌طور که از کل تاریخ سوسیال‌دموکراسی اروپای غربی پیداست، قدرت کارگران در دوره‌هایی بیشتر بوده که دستاوردهایی برای تقسیم کردن وجود داشته است، حداقل در ساحت سیستم‌های انتخاباتی تثبیت‌شده. دلیل آن واضح است: دقیقاً در آن شرایط است که احزاب طبقه کارگر می‌توانند دستاوردهای مادی ملموسی برای موکلان خود به ارمغان آورند. بنابراین یک چرخه تقویت‌کننده و مطلوب در سال‌های رونق پس از جنگ جهانی دوم وجود داشت که طی آن، احزاب کارگری دستاوردهایی کسب می‌کردند که مشروعیت آن‌ها را در صندوق‌های رای افزایش می‌داد و این امر به آن‌ها اجازه می‌داد دستاوردهای بیشتری به دست آورند. اما همه این‌ها به رونق اقتصادی طولانی‌مدت دوره پس از جنگ وابسته بود.

مشکل اینجاست که با افول آن رونق، چنین نبود که کارگران رفرمیسم را کنار بگذارند و به سمت انقلاب بروند. دلیلش این است که استراتژی‌های متعدد دیگری در دسترس بخش‌های خاصی از طبقه کارگر وجود دارد که به آن‌ها اجازه می‌دهد از منافع مادی خود دفاع کنند، اما این استراتژی‌ها الزماً استراتژی‌های طبقاتی نیستند. سازمان‌دهی حول خطوط انحصارطلبی ملی‌گرایانه وجود دارد؛ بیگانه‌هراسی یک شکل آن است؛ در برخی کشورها هویت نژادی یک مسیر است، یا در مواردی اَشکال مختلف اعتباربخشی و مدرک‌گرایی. طرق گوناگونی برای وقوع این امر وجود دارد که برخی از آن‌ها ارتجاعی‌تر و ضددموکراتیک‌تر از بقیه هستند. اما مجموعه وسیعی از استراتژی‌های در دسترس وجود دارد که در لحظات کند شدن رشد یا رکود اقتصادی به روی کارگران گشوده است و رسیدن به یک استراتژی طبقاتی در بستری از کندی رشد اقتصادی بسیار دشوار است. این موضوع به جامع‌ترین شکل توسط آدام شورسکی در کتاب «سرمایه‌داری و سوسیال‌دموکراسی» مطرح شد. معتقدم برای چپ حیاتی است که به دلایل مادی چرخش کارگران به راست، ماورای – یا در تنیدگی با – هر دلیل ایدئولوژیکی که ممکن است وجود داشته باشد، بیندیشد.

 

تدی پایکین: این نکته با استدلال شما در مقاله اخیرتان در Sidecar درباره مسئله منافع مادی مرتبط است که در آن – در برابر آنچه «مارکسیسم تحلیلی یا عقلانی ساده‌شده» می‌نامید – ارزیابی می‌کنید که توسلِ صرف به منافع مادی طبقه کارگر کافی نیست. در واقع، زمانی که هیچ افق عینی از سیاست سوسیالیستی وجود ندارد، این امر حتی می‌تواند نتیجه معکوس داشته باشد.

 

دیلن رایلی: سیاستِ دوره معاصر باید سیاستی باشد که اَشکالی از زندگیِ غیرسرمایه‌دارانه و جمعی را به هر طریق ممکن انضمامی و قابل لمس کند؛ امکانی واقعی از یک بدیل را در برابر مردم قرار دهد تا بتوانند منافع خود را در آن جهت تنظیم کنند. این ممکن است شبیه یک پرسش صرفاً نظری-اجتماعی به نظر برسد، اما فوق‌العاده حیاتی است. ما باید به آینده‌ها به عنوان امری واقعی بیندیشیم، به گونه‌ای که گاه برخی در جریان چپ از انجام آن ابا داشته‌اند. اگر به نحوه زندگی مردم نگاه کنید: شما زندگی خود را به سمت آنچه در حال آمدن است پیش می‌برید. باید تصویری از آنچه ممکن است باشد داشته باشید، و این یک مسئله سیاسی فوق‌العاده تعیین‌کننده است. آنچه واقعاً نباید انجام دهیم این است که بگوییم باید سازش طبقاتی اواسط قرن را بازسازی کنیم. این نحوه از تجسم آینده کاملاً نوستالژیک است و به نظر من ما نباید در چنین موضعی قرار گیریم.

 

تدی پایکین: در خلق چنین افقی، فکر می‌کنید مفاهیم مارکسیستی چه نقشی در بازآفرینی مبارزه طبقاتی ایفا می‌کنند؟ پری اندرسون مقاله‌ای اخیر در New Left Review را با این جمله به پایان رساند: «ایده‌هایی که قادر به تکان دادن و شوک دادن به جهان نیستند، قادر به تغییر و لرزاندن آن نیز نخواهند بود». چرا فکر می‌کنید واژگان مارکسیستی و سوسیالیستی دیگر آن قدرت سده‌های نوزدهم و بیستم را در خلق آن بدیل انضمامی ندارند؟ چگونه می‌توان آن را برای مشارکت در یک «انضمامی‌سازی معاصر» تطبیق داد؟

 

دیلن رایلی: کاش پاسخی انضمامی داشتم؛ من تنها یک پاسخ روش‌شناختی دارم. فکر می‌کنم آنچه پری می‌گفت – و این برگرفته از گرامشی و دیگران در سنت مارکسیستی است – این است که ما باید به سیاست به عنوان مفصل‌بندی یک «تخیل و فانتزی انضمامی» بیندیشیم. سیاست امری است ملموس و تقریباً زیباشناختی که مردم بتوانند درباره آن فکر کنند و خود را به سمت آن سوق دهند. یکی از ایده‌هایی که باید رها شود این است که ماتریالیست بودن، یا به‌طور مشخص ماتریالیست تاریخی بودن، به این معناست که کسی ایده‌ها را جدی نمی‌گیرد. این کاملاً نادرست است و هرگز درست نبوده است. اگر درست بود، چرا مارکس بخش اعظم انرژی خود و بزرگ‌ترین کتابش را صرفاً صرف بسط نقد ایدئولوژی کرد؟

خوانندگان مجله ماتریالیسم تاریخی این را می‌دانند، اما فکر می‌کنم ارزش تاکید دارد: مشکل این است که اگر ما آن کار فکری و سیاسی را انجام ندهیم، چنین نیست که آینده یا تخیلات از بین بروند؛ بلکه آن‌ها صرفاً توسط جریان راست اشغال می‌شوند. وقتی گامی به عقب بر می‌داریم و به موضع چپ در دوره کنونی می‌اندیشیم، چیزهای متعددی وجود دارد که بسیار امیدبخش است، به‌ویژه در مقایسه با آنچه در دهه ۱۹۹۰ بود. اما ما قطعا چشم‌اندازی از آینده نداریم که به اندازه آنچه مردان فناوری سیلیکون ولی با هوش مصنوعی و چیزهای دیگر ترویج می‌کنند، توتالیتر، جامع یا زنده باشد. اما سنت مارکسیستی کاملاً غیرقابل جایگزین است. حتی مدل پایه آن از اینکه انسان بودن به چه معناست، به اندازه هر چیز دیگری در آن بیرون خوب است، به ویژه برای این پرسش‌ها درباره جهت‌گیری به سوی آینده. من فکر می‌کنم این سنت کاملاً غیرقابل جایگزین است و ما باید به کار برای توسعه و به‌روزرسانی آن برای شرایطی که در حال حاضر با آن مواجه هستیم ادامه دهیم.

 

تدی پایکین: این سنت قدرت تحلیلی خود را از دست نداده است، اما به نظر می‌رسد وقتی در چشم‌انداز تاریخی بررسی می‌شود، درجه‌ای از نیروی سیاسی خود را از دست داده است.

 

دیلن رایلی: گمان می‌کنم این نخستین بار در تاریخ مارکسیسم یا جنبش طبقه کارگر نیست که چنین شکافی میان قدرت تحلیلی و ربط و نفوذ سیاسی وجود دارد. اما معتقدم لحظه کنونی، با وجود تاریک بودنش، فرصت‌هایی ایجاد می‌کند زیرا بسیار افشاگرانه نشان می‌دهد که اگر دولت مدرن به گونه‌ای بازپیکربندی شود که آینده بهتری بسازد، چه کارهایی می‌توان با آن انجام داد.

 

تدی پایکین: مایلم ارزیابی کنونی شما را از دوره دوم ترامپ بدانم و اینکه چگونه آن را با تز خود درباره سرمایه‌داری سیاسی مرتبط می‌کنید. آیا ترامپ نوعی بیان و تجسد سرمایه‌داری سیاسی است یا چرخش به سمت چیزی دیگر؟ تغییر از ترامپ دوره اول به ترامپ دوره دوم چگونه دیدگاه شما را درباره ماهیت سیاسی ترامپیسم تعدیل می‌کند؟

 

دیلن رایلی: من قطعاً ترامپ را به عنوان اوج و تجسد نهایی سرمایه‌داری سیاسی تفسیر می‌کنم. این کل ماجرا است که به این افراط باورنکردنی رسیده است. تقریباً بیش از حد ساده است؛ حتی تردید دارم این را بگویم، اما چگونه می‌توان این را نظریه‌پردازی کرد؟ نکته درباره ترامپ دوره دوم این است که نمی‌توان آن را صرفاً به عنوان یک پدیده سیاسی نظریه‌پردازی کرد، زیرا یک نظام غول‌پیکر از چپاول و غارت نیز هست. ترامپ دوره دوم از این حیث با ترامپ دوره اول بسیار متفاوت است. بسیاری از اقدامات او اساساً فقط برای فشار، اخاذی و استخراج انجام می‌شود. در خصوص رابطه میان ترامپ دوره اول و ترامپ دوره دوم، مورخان باید به آن بپردازند. احتمالاً کسی یک تحلیل سه‌بخشی از عصر ترامپ خواهد نوشت که در آن سال‌های بایدن نقش بسیار کلیدی ایفا خواهد کرد. ترامپ دوره اول جریانی کاملاً آشفته، بی‌نظم و نامنسجم بود. او حتی فکر نمی‌کرد قرار است پیروز شود. او آمد؛ کادر و نیروی انسانی واقعی نداشت و برنامه‌ای هم برای حکومت‌داری نداشتند. اما در ترامپ دوره دوم، آن‌ها با استراتژی کاملاً تدوین‌شده و مشخصی وارد کار شدند که راسل ووت و استیون میلر به عنوان نیروهای محرکه اصلی و ایدئولوگ‌های پشت آن عمل می‌کردند، و آن را تا حدی به سرانجام رسانده‌اند.

مشکل ترامپیسم خودِ ترامپ است. او مدام سر راه آنچه آن‌ها باید انجام دهند قرار می‌گیرد، و بنابراین پروژه هرگز نمی‌تواند به‌طور کامل به یک کل منسجم تبدیل شود زیرا او کارهای دیوانه‌وار و غیرقابل پیش‌بینی انجام می‌دهد. برای مثال، مطمئنم نظریه‌هایی وجود دارد درباره اینکه چگونه جنگ ترامپ با ایران منافع ژئوپلیتیک آمریکا را بازمی‌تاباند، اما من نسبت به این موضوع تردید دارم. فکر می‌کنم بخش زیادی از این رفتارها صرفاً غیرقابل‌پیش‌بینی و غیرعقلانی است، در کنار ثروت‌اندوزی شخصی گروه خانوادگی خودش. به نظرم این رفتارها مانع پروژه‌ای می‌شود که آن‌ها مایل به پیشبردش هستند؛ پروژه‌ای که توسط شخصیتی مانند جی.دی. ونس یا حتی استیون میلر بسیار بهتر از ترامپ و اطرافیان کاملاً مرتبط با او فرمول‌بندی شده است.

او شخصیت عجیبی است زیرا می‌توان گفت جذابیت بسیار خاص او با نقاط ضعفش در هم تنیده است. تنها فردی با آن نوع سیاست که واقعاً می‌توانست در یک انتخابات آمریکایی پیروز شود، ترامپ به عنوان یک شخصیت بود. اما دقیقاً به دلیل آنچه او به عنوان یک شخصیت هست، پروژه نیز نمی‌تواند به‌طور کامل اجرا شود، زیرا او در همه‌چیز تا این حد فاسد و معامله‌گر است. باید دید در انتخابات چه رخ می‌دهد. عدم محبوبیت این پروژه خیره‌کننده است؛ در این مرحله اساساً فقط طرفداران بسیار سرسخت با او مانده‌اند. مگر اینکه اتفاق دراماتیکی رخ دهد، به نظر می‌رسد آن‌ها در کوتاه‌مدت و در انتخابات میان‌دوره‌ای ضربه سختی خواهند خورد. اما مشکل اینجاست که هیچ‌یک از مشکلات ساختاری بزرگ سیاست آمریکا به هیچ وجه حل نخواهند شد، و مشکل ساختاری شماره یک این است که با طبقه کارگر چه باید کرد.

 

درباره نویسنده: دیلن رایلی استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی و نویسنده یا هم‌نویسنده شش کتاب است. او سرمایه‌داری، سوسیالیسم، دموکراسی، اقتدارگرایی و رژیم‌های معرفتی را در چشم‌اندازی گسترده، تطبیقی و تاریخی مطالعه می‌کند. جدیدترین آثار او بر رابطه میان دموکراسی و سرمایه‌داری، به‌ویژه در مرحله کنونی آن متمرکز است. او همچنین در حال کار بر روی دو پروژه کتاب بزرگتر است: مجموعه‌ای از مقالات با عنوان موقت «علم، ایدئولوژی و روش» و یک تحلیل تاریخی تطبیقی از دموکراتیک‌شدن در آلمان، ایتالیا، ژاپن، فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده از حدود ۱۲۰۰ تا حدود ۱۹۵۰ با عنوان موقت «مسیرهای ویژه».

 

پانوشت‌ها: 

[۱] اقتصاد کینزی دگراندیشانه (Heterodox Keynesianism) که شاخه اصلی و مدرن آن تحت عنوان «مکتب پساکینزی» (Post-Keynesian Economics) شناخته می‌شود، رویکردی انتقادی در علم اقتصاد است که برخلاف کینزگرایی متعارف (Orthodox)، تلفیق ایده‌های جان مینارد کینز با چارچوب‌های تعادلی اقتصاد نئوکلاسیک را رد می‌کند. این مکتب بر سه اصل بنیادین استوار است: ۱. عدم قطعیت بنیادین (Fundamental Uncertainty) در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی که آینده را غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل تقلیل به احتمالات ریاضی می‌داند؛ ۲. پول درون‌زا (Endogenous Money) که بر اساس آن حجم پول در گردش توسط تقاضای اعتبارات در سیستم بانکی (و نه بانک مرکزی) تعیین می‌شود؛ و ۳. اهمیت زمان تاریخی (Historical Time) که پویایی اقتصاد را مسیری برگشت‌ناپذیر و وابسته به نهادها تبیین می‌کند. [م.ف]

[۲] رکود تورمی مزمن یا رکود بلندمدت (Secular Stagnation) یک مفهوم اقتصادی است که به وضعیت رشد اقتصادی بسیار کم، نرخ‌های بهره بسیار پایین و بیکاری یا کم‌اشتغالی مداوم در میان‌مدت و بلندمدت اشاره دارد. [م.ف]

[۳] بومی‌گرایی (Nativism) در حوزه اقتصاد سیاسی به ایدئولوژی و رویکردی سیاست‌گذارانه اطلاق می‌شود که منافع ساکنان بومی یا شهروندان یک کشور را به طور مطلق بر مهاجران ترجیح می‌دهد. این مفهوم در اقتصاد سیاسی مدرن، بازتاب‌دهنده واکنش‌های حمایتی (Protectionist) در بازار کار و رفاه اجتماعی است؛ جایی که جریان‌های بومی‌گرا با ادعای حفاظت از فرصت‌های شغلی داخلی، جلوگیری از کاهش دستمزد کارگران بومی و کاهش فشار بر بودجه عمومی و سیستم‌های رفاهی، خواهان محدودیت شدید مهاجرت و سرمایه‌گذاری خارجی می‌شوند. این پدیده اغلب در دوران بحران‌های اقتصادی یا تغییرات ساختاری ناشی از جهانی‌شدن تشدید شده و به عنوان ابزاری برای بسیج توده‌ای توسط جریان‌های پوپولیست راست‌گرا مورد استفاده قرار می‌گیرد. [م.ف]

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)