۷۳ سال پیش، در چنین لحظاتی، یکی از سرنوشتسازترین و در عین حال بحثبرانگیزترین فصلهای تاریخ معاصر ایران در حال رقم خوردن بود. در خیابانهای تهران، دولتی که با پشتوانه جنبش ملی شدن صنعت نفت و حمایت بخش بزرگی از جامعه بر سر کار آمده بود، در برابر شبکهای از نیروهای سیاسی، نظامی و اجتماعی قرار گرفته بود که سرانجام به سقوط دولت محمد مصدق(۱۳۴۵-۱۲۶۱) انجامید. پشت این رویداد، علاوه بر نیروهای داخلی(شاه، اشرف، بخشی از ارتش، بخشی از روحانیت و روشنفکران…)، دو قدرت بزرگ خارجی نیز قرار داشتند؛ بریتانیا و ایالات متحده، که در چارچوب منافع ژئوپلیتیک و نگرانیهای جنگ سرد، برای تغییر مسیر سیاسی ایران مداخله کردند.
اما ۲۸ مرداد را میتوان از زاویهای دیگر نیز نگریست؛ زاویهای که کمتر در روایتهای معمول این واقعه مورد توجه قرار گرفته است. این بار نه فقط درباره مصدق، شاه، زاهدی، سازمانهای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا، بلکه درباره انسانی که در مرکز یکی از پیچیدهترین عملیاتهای سیاسی قرن بیستم قرار گرفت پرسش کنیم: کرمیت روزولت(۲۰۰۰-۱۹۱۶)
روزولت شخصیتی معمولی در میان مأموران اطلاعاتی نبود. او تحصیلکرده تاریخ دریکی از مهمترین دانشگاه های جهان ( هاروارد) و نیز مدتی مدرس همان جا بود، با جهان دانشگاه و فرهنگ آشنا بود و پیش از ورود به دستگاه اطلاعاتی آمریکا، با تاریخ و سیاست سروکار داشت. همین ویژگی، پرسشی بنیادین را پیش روی ما قرار میدهد: چگونه ممکن است انسانی که تاریخ را مطالعه کرده و با تجربههای سیاسی و تمدنی بشر آشناست، در طراحی و اجرای عملیاتی مشارکت کند که به سرنگونی دولت قانونی یک کشور دیگر منجر میشود؟
آیا دانش تاریخی الزاماً انسان را به فهم عمیقتر انسان و در نتیجه به رفتار اخلاقیتر نزدیک میکند؟ یا ممکن است دانش، هنگامی که درون ساختار قدرت قرار میگیرد، کارکردی کاملاً متفاوت پیدا کند؟ آیا شناخت تاریخ و جامعه برای فهمیدن انسان است، یا میتواند به شناختی برای پیشبینی، دستکاری و کنترل او تبدیل شود؟
این مقاله از همین پرسش آغاز میکند: چه اتفاقی میافتد هنگامی که دانش، به جای آنکه در خدمت فهم انسان قرار گیرد، در خدمت قدرت قرار میگیرد؟
در اینجا با یک تناقض بنیادین مدرنیته روبهرو میشویم. تمدن مدرن غربی، بهویژه از رنسانس و عصر روشنگری به بعد، مجموعهای از مفاهیم را گسترش داد که امروز آنها را از بنیادیترین دستاوردهای فکری بشر میدانیم: عقلانیت، آزادی فردی، حقوق انسان، حاکمیت قانون، حق تعیین سرنوشت، مبانی مشروعیت و پایان مشروعیت خونی، ا علامیه جهانی حقوق بشر،… در همان حال، همین تمدن توانست دانش، علم، سازمان اداری و فناوری سیاسی را برای استعمار، امپریالیسم، جنگ و مداخله در جوامع دیگر نیز به کار گیرد. از این منظر، مسئله فقط این نیست که چرا یک فرد تحصیلکرده مرتکب عملی غیراخلاقی میشود. پرسش عمیقتر آن است که چه سازوکار فکری و نهادی به انسان تحصیلکرده اجازه میدهد خشونت سیاسی را نه بهعنوان جنایت، بلکه بهعنوان وظیفه، ضرورت، مأموریت یا حتی خدمت به تمدن و امنیت تلقی کند؟
کرمیت روزولت در این مقاله نه صرفاً بهعنوان یک مأمور CIA، بلکه بهعنوان یک مطالعه موردی در رابطه میان دانش، فرهنگ و قدرت بررسی خواهد شد. مسئله ما محاکمه یک فرد به معنای حقوقی آن نیست؛ بلکه قرار دادن رابطه میان دانش و قدرت در «دادگاه تاریخ» است.
دادگاهی که در آن باید پرسید: اگر دانش قرار است انسان را آزاد کند، چگونه میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود؟
طرج مسئله
این پرسش البته محدود به کرمیت روزولت نیست. اگر مسئله را فقط به شخصیت او فروبکاهیم، ممکن است به نتیجهای ساده و در نهایت گمراهکننده برسیم: اینکه با فردی روبهرو بودهایم که علیرغم تحصیلات و دانش خود، اصول اخلاقی را زیر پا گذاشته است. چنین توضیحی هرچند ممکن است بخشی از واقعیت را بیان کند، اما پرسش اصلی را بیپاسخ میگذارد. زیرا تاریخ مدرن نمونههای فراوانی از انسانهای تحصیلکرده، دانشگاهی، دانشمند، پزشک، حقوقدان، مورخ و سیاستمدار در اختیار ما قرار میدهد که دانش و تخصص خود را در خدمت نظامهایی قرار دادهاند که به خشونت، استعمار و سرکوب انجامیدهاند.
بنابراین مسئله را باید یک سطح بالاتر برد: آیا میان دانش و اخلاق رابطهای ضروری وجود دارد؟ تجربه تاریخی نشان میدهد که چنین رابطه ضروریای وجود ندارد. دانش میتواند قدرت تشخیص انسان را افزایش دهد، اما لزوماً جهت اخلاقی این قدرت را تعیین نمیکند. شناخت دقیق یک جامعه میتواند برای برقراری ارتباط با آن جامعه به کار رود، اما همان شناخت میتواند برای یافتن شکافهای اجتماعی، شناسایی نقاط ضعف سیاسی و طراحی راههای مداخله نیز مورد استفاده قرار گیرد. شناخت روان انسان میتواند به درمان او کمک کند، اما میتواند به ابزار تبلیغات و دستکاری افکار عمومی نیز تبدیل شود. شناخت تاریخ میتواند به فهم رنجها و خطاهای گذشته منجر شود، اما میتواند به مطالعهای برای یافتن الگوهای تکرارشونده و استفاده از آنها در میدان سیاست نیز تبدیل شود.
در این معنا، تفاوتی بنیادین میان دو نوع رابطه با دانش وجود دارد: دانش برای فهمیدن و دانش برای توانستن.
در حالت نخست، دیگری موضوع فهم است. پژوهشگر تلاش میکند جهان انسان دیگری را از منظر خود او نیز ببیند، پیچیدگیهای آن را درک کند و از تقلیل آن به کلیشهها بپرهیزد. اما در حالت دوم، دیگری به موضوع شناخت عملی تبدیل میشود؛ شناختی که ارزش آن نه در میزان فهم، بلکه در میزان تواناییای است که برای تغییر رفتار او ایجاد میکند. در اینجا دانش از یک «فضیلت معرفتی» به یک «منبع قدرت» تبدیل میشود. این تحول را نمیتوان بدون توجه به تاریخ مدرنیته فهم کرد. از قرن شانزدهم به بعد، اروپا شاهد گسترش شیوههای تازهای برای مشاهده، اندازهگیری، طبقهبندی و توصیف جهان بود. طبیعت، جامعه و انسان بیش از پیش به موضوع مطالعه منظم تبدیل شدند. این تحول علمی و معرفتی از بزرگترین دستاوردهای تاریخ بشر بود؛ اما همزمان ظرفیت جدیدی برای حکومت کردن بر انسان و جوامع نیز ایجاد کرد.
انسان مدرن نه فقط آموخت که چگونه جهان را بشناسد؛ به تدریج آموخت که چگونه آن را طبقهبندی، پیشبینی و مدیریت کند.
در قرن نوزدهم و بویژه از آغاز ورود ناپُلِئون بُناپارْت (۱۷۶۱-۱۸۲۱) به مصر به مصر ، این تحول در رابطه اروپا با جهان خارج ابعاد تازهای پیدا کرد. گسترش استعمار اروپایی تنها با نیروی نظامی و اقتصادی صورت نگرفت. امپراتوریها به دانش نیاز داشتند: دانش درباره زبانها، ادیان، تاریخ، جغرافیا، ساختارهای اجتماعی و نظامهای سیاسی جوامعی که بر آنها حکومت میکردند. شرقشناسی، مردمشناسی، جغرافیا و دیگر حوزههای دانش، در کنار دستاوردهای علمی واقعی خود، در مواردی درون ساختارهای استعماری نیز به کار گرفته شدند. در اینجا یک تناقض مهم شکل گرفت. اروپای مدرن از یک سو انسان را بهعنوان موجودی دارای عقل و حقوق معرفی میکرد، اما از سوی دیگر، در مواجهه با بخش بزرگی از جهان، سلسلهمراتبی میان «متمدن» و «غیرمتمدن»، «پیشرفته» و «عقبمانده» و «بالغ» و «نابالغ» ایجاد میکرد.
به این ترتیب، مفهوم «انسان جهانشمول» گاهی در عمل به انسانی با ویژگیهای خاص تاریخی، فرهنگی و اروپایی تقلیل یافت. این تناقض در قرن بیستم از میان نرفت. تنها زبان آن تغییر کرد. در عصر استعمار، سخن از «تمدن» و «رسالت متمدنسازی» بود؛ در عصر جنگ سرد، زبان «امنیت»، «مبارزه با کمونیسم»، «ثبات سیاسی» و «دفاع از جهان آزاد» جای بخشی از آن ادبیات را گرفت. اما در هر دو مورد، یک امکان فکری مشترک وجود داشت: قدرتی خارجی میتوانست خود را صاحب تشخیص مصلحت جامعهای دیگر بداند و مداخله در سرنوشت آن جامعه را توجیه کند.
کودتای ۲۸ مرداد را میتوان در همین چارچوب دوباره خواند.
در این نگاه، مسئله فقط آن نیست که آمریکا و بریتانیا چرا در ایران مداخله کردند. مسئله این است که چه نوع دانشی امکان چنین مداخلهای را فراهم کرد، این دانش چگونه سازمان یافت، چگونه به اطلاعات عملیاتی تبدیل شد و چگونه انسانهایی مانند کرمیت روزولت توانستند از شناخت جامعه ایران برای تغییر مسیر سیاسی آن استفاده کنند. به راستی او جهان، ایران، ایرانیان، قدرت و تاریخ را چگونه میدید؟ این دو پرسش، مسیر ما را از روایت صرفاً سیاسی کودتای ۲۸ مرداد به مطالعهای درباره رابطه میان دانش و قدرت هدایت میکنند.
پرهیز ازیک دام فکری و یک پارچه دیدن غرب
در اینجا باید از یک دام فکری نیز پرهیز کرد. اگر از «غرب»، «دانش» و «قدرت» سخن بگوییم، ممکن است ناخواسته به تعمیمهایی برسیم که خود نیازمند اثباتاند. نه غرب یکپارچه بوده است، نه تاریخ مدرنیته مسیری خطی و از پیش تعیینشده از رنسانس به استعمار و سپس به کودتا داشته است. در درون سنت فکری غرب، همزمان با شکلگیری امپریالیسم، جریانهای قدرتمندی نیز علیه بردهداری، استعمار، نژادپرستی و سلطه سیاسی شکل گرفتهاند. بسیاری از بنیادیترین نقدهای استعمار نیز از درون همان سنتهای فکری پدید آمدهاند. بنابراین، موضوع این مقاله «غرب» بهعنوان یک ذات تاریخی یا فرهنگی نیست. مسئله، بررسی یک سازوکار است: شرایطی که در آن دانش، تخصص و سرمایه فرهنگی میتوانند درون یک ساختار سیاسی خاص، از ابزار فهم به ابزار مداخله تبدیل شوند.
کرمیت روزولت از این جهت یک مورد مطالعاتی ممتاز است.
او را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک افسر اطلاعاتی ناشناخته در حاشیه تاریخ در نظر گرفت. او از طبقهای اجتماعی متوسط و به عنوان نوه روزولت از یک فرهنگی میآمد که با سیاست، دانشگاه و تاریخ پیوند داشت. مسیر زندگی او از دانشگاه به سازمانهای اطلاعاتی، خود بهتنهایی پرسشبرانگیز است. چگونه دانش تاریخی که در محیط دانشگاهی قرار است به فهم گذشته و پیچیدگی رفتار انسان کمک کند، هنگامی که وارد دستگاه اطلاعاتی میشود، تغییر کارکرد میدهد؟
تمایز بین دانش و کاربرد آن
دانش تاریخی فینفسه نمیگوید که با یک کشور چگونه باید رفتار کرد. اما وقتی درون یک سازمان سیاسی ـ امنیتی قرار میگیرد، میتواند بخشی از زنجیرهای شود که از جمعآوری اطلاعات آغاز میشود، به تحلیل منافع و نقاط ضعف میرسد و سرانجام به طراحی عملیات منتهی میشود. به بیان دیگر، مسئله ما این نیست که تاریخ ذاتاً دانش خطرناکی است. مسئله این است که دانش، هنگامی که با سازمان، منابع و هدف سیاسی پیوند میخورد، میتواند به فناوری قدرت تبدیل شود. این تغییر کارکرد را میتوان در مورد روزولت بررسی کرد: مورخ یا دانشآموخته تاریخ چگونه به تحلیلگر سیاسی و سپس به طراح عملیات تبدیل میشود؟ جامعهای که برای یک پژوهشگر موضوع مطالعه است، چگونه برای مأمور اطلاعاتی به «محیط عملیاتی» تبدیل میشود؟ شکافهای سیاسی که برای مورخ بخشی از پیچیدگی یک جامعهاند، چگونه برای مأمور اطلاعاتی به نقاط قابل بهرهبرداری تبدیل میشوند؟
اینجا مفهوم «فناوری قدرت» اهمیت پیدا میکند.
منظور از فناوری قدرت در این مقاله، فناوری به معنای ابزارهای فنی یا ماشینی نیست؛ بلکه مجموعهای از دانش، روشها، سازمانها و تکنیکهایی است که به یک قدرت سیاسی امکان میدهد رفتار افراد و جوامع را پیشبینی، هدایت یا تغییر دهد. از این منظر، اطلاعات سیاسی، تحلیل اجتماعی، شناخت فرهنگ، تبلیغات، عملیات روانی، شبکهسازی و بهرهگیری از شکافهای داخلی، همگی میتوانند اجزای یک فناوری قدرت باشند. اما پرسش اصلی همچنان باقی است: چرا یک انسان تحصیلکرده حاضر میشود در چنین فرایندی مشارکت کند؟
برای پاسخ به این پرسش مطالعه ماهیت انسانی و شخصیت فردی روزولت به تنهایی کافی نیست. باید به ساختاری نگاه کنیم که او درون آن عمل میکرد. مأمور اطلاعاتی در خلأ تصمیم نمیگیرد. او درون سازمانی قرار دارد که برایش اهداف، تهدیدها، دشمنان و اولویتها را تعریف میکند. در فضای جنگ سرد، جهان بهطور فزایندهای در قالب یک دوگانه بزرگ دیده میشد: جهان آزاد در برابر کمونیسم. در چنین چارچوبی، یک دولت خارجی میتوانست نه صرفاً بهعنوان یک دولت مستقل، بلکه بهعنوان بخشی از یک میدان جهانی قدرت و تهدید دیده شود. این چارچوب ذهنی اهمیت اخلاقی بسیار زیادی دارد. زیرا هنگامی که دیگری به «تهدید» تبدیل میشود، اقدام علیه او میتواند معنای اخلاقی متفاوتی پیدا کند. چیزی که در شرایط عادی ممکن است مداخله در امور داخلی یک کشور تلقی شود، در چارچوب امنیت ملی میتواند «اقدام پیشگیرانه» یا «دفاع از منافع حیاتی» نامیده شود.
در اینجا، زبان و وسایل ارتباط جمعی نقش مهمی ایفا میکند. قدرت تنها با زور عمل نمیکند؛ با نامگذاری نیز عمل میکند.
این موضوع در جنگ چهل روزه اخیر علیه کشورمان هم به خوبی قابل مشاهده بود. اگر یک دولت مانند مصدق «تهدید» نامیده شود، اگر یک جنبش «نفوذ دشمن» تلقی شود، اگر یک رهبر سیاسی «بیثباتکننده» یا «خطرناک» معرفی شود، فضای اخلاقی و سیاسی برای مداخله تغییر میکند. در نتیجه، یکی از مسائل مهمی که در بررسی روزولت باید دنبال کنیم، نه فقط اقدامات او، بلکه زبان و چارچوبی است که این اقدامات را برای خود او و سازمانش قابل توجیه میکرد. از این منظر، «دانش در دادگاه تاریخ» به معنای محاکمه دانش نیست. دانش فی نفسه نه متهم است و نه بیگناه. آنچه در دادگاه تاریخ قرار میگیرد، نحوه استفاده انسان از دانش است. این تمایز برای فهم کرمیت روزولت ضروری است. ممکن است او تاریخ را بهخوبی میشناخت؛ اما پرسش تاریخی مهمتر این است که این شناخت را در چه زمینهای، برای چه هدفی و با چه تصویری از انسان و جامعه به کار گرفت. از اینجا میتوان به پرسش مرکزی مقاله بازگشت:
آیا دانش، بدون یک تعهد اخلاقی به انسانِ موضوعِ شناخت، میتواند از ابزار فهم به ابزار سلطه تبدیل شود؟
کرمیت روزولت برای ما نه پاسخ نهایی به این پرسش، بلکه یک آزمایش تاریخی است؛ آزمایشی که در آن دانش، قدرت، امنیت، منافع ژئوپلیتیک وتصمیم فردی در یک نقطه به هم میرسند. وشاید به همین دلیل است که مطالعه زندگی ونقش او، فراتر از تاریخ ۲۸ مرداد، میتواند ما را با یکی از پرسشهای دشوار عصر مدرن روبهرو کند:
اگر انسان بتواند انسان دیگر را بسیار دقیق بشناسد، آیا این شناخت الزاماً او را به همدلی با دیگری نزدیک میکند، یا ممکن است دقیقاً به او امکان دهد مؤثرتر بر دیگری مسلط شود؟ درمقاله بعدی به ان پاسخ می دهیم.
نادروهابی، پاریس، چهارشنبه۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ اوت ۲۰۲۶)
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.