در مباحث سیاسی ایرانیان سایه سنگین کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، از توطئهی بیگانه تا خیانت داخلی، همچنان سنگینی می کند و معمولا مانع از آن می شود که به لایهی عمیقتر این واقعه تاریخی پرداخته شود. اما فرای این مباحث صرفا سیاسی و جبهه بندی هایی که در این رابطه به وجود آمده است. ۲۸ مرداد را باید در دل یک روایت بلندتر خواند. روایت رشد و تحول ناسیونالیسم ایرانی، که از دل مشروطه بیرون آمد و مسیر سیاست ایران را تا انقلاب ۵۷ و حتی تا امروز شکل داده است.
انقلاب مشروطه را میتوان فصل آغاز بیداری ایرانیان دانست، اما این بیداری دقیقاً در چه چیزی بود؟ آموخته ام که ملت نه یک واقعیت طبیعی و ازلی، بلکه یک تصور عمیق تاریخی و فرهنگی مردم ساکن یک سرزمین است. یعنی، مردم ساکن یک سرزمین تاریخی با وجودیکه هرگز همهی یکدیگر را ندیده و نخواهند دید، از طریق زبان مشترک، مطبوعات، آموزش و پرورش و روایت تاریخی مشترک، خود را عضو یک کل واحد تصور میکنند.
به نظر من مشروطه دقیقاً چنین لحظهای بود: یکی از نخستین لحظات تعیین کنندهای بود که در آن «ملت ایران» به عنوان سوژهای سیاسی با حق حاکمیت وارد خودآگاهی سیاسی و ادبیات عمومی شد. در واقع اگرچه عدالتخانه خواهی آغازین مشروطه، مطالبهی محدودسازی قدرت مطلقه بود، اما پیامد ژرفترش، تولد این تصور جمعی تازه بود.
بسیاری از مورخانی مثل افشین مرعشی، در پژوهشهایش دربارهی «ملی سازی ایران» (ترجمهی شهربانو صارمی، نشر ققنوس)، نشان دادهاند که این فرایند در دهههای بعد از مشروطه، از طریق باستانگرایی، تقویم و زبان، آموزش، و بازخوانی شاهنامه، به طور نهادینه پیگیری شد. اما به نظر من نکتهی مهم این است که این ناسیونالیسم نوپا، از همان ابتدا دستکم دو چهرهی متفاوت داشت که بعدها هر کدام مسیر خودشان را رفتند.
چهرهی نخست، ناسیونالیسمی دولتمحور و از بالا بود. رضاشاه این میراث مشروطه را گرفت و آن را به موتور محرکهی پروژهی مدرنیزاسیون آمرانهاش تبدیل کرد: تمرکز اداری، ارتش نوین، دانشگاه، لباس متحدالشکل، و بازگشت به عظمت باستانی ایران پیش از اسلام. این ناسیونالیسم، برخلاف روح اولیهی مشروطه خواهانه، لزوماً دموکراتیک نبود، در واقع، دولت مقتدر مرکزی را جایگزین محدودسازی قدرت مطلقه کرد. اما همچنان بر همان تصور مشترک «ملت ایران» به عنوان سوژهی واحد، با تاریخ و سرنوشت مشترک، تکیه داشت. با این تفاوت که اینبار این دولت بود که این تصور را از بالا صورتبندی و نهادینه میکرد، نه جامعه که آن را از پایین مطالبه کند.
چهرهی دوم، در دوران مبارزات ضد استعماری بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، ناسیونالیسمی که دیگر صرفاً دولت ساز نبود، بلکه علیه سلطهی خارجی (شرکت نفت انگلیس-ایران) و در نهایت علیه استبداد داخلی (دربار) بسیج میشد. ملی شدن صنعت نفت به رهبری مصدق، اوج این چهره است. برای نخستین بار ناسیونالیسم ایرانی، خواست حاکمیت ملی را نه فقط در برابر همسایگان یا تاریخ، بلکه در برابر یک قدرت استعماری مشخص، به صحنهی عملی سیاست کشاند.
اما همینجا باید به یک نقد جدی که معمولاً در روایتهای قهرمانانه از مصدق غایب است، پرداخت. اصل ملی شدن نفت، به عنوان مطالبهی حاکمیت ملی بر منابع کشور، کاملاً مشروع بود؛ مسئله بر سر شیوه و شرایط تحقق آن بود. اجرای ملی شدن کامل صنعت نفت، بدون برخورداری از ظرفیت فنی و مالی کافی و بدون یک استراتژی موثر برای مدیریت پیامدهای تحریم و محاصرهی اقتصادی، ریسک بسیار بزرگی برای ایران ایجاد کرد. شاید بتوان این وضعیت را نوعی «رمانتیسم ناسیونالیستی» نامید: لحظهای که آرمان حاکمیت ملی، به جای آنکه با سنجش قدرت، زمان، هزینه و امکان مصالحه همراه شود، به اصلی مطلق و غیرقابل مذاکره تبدیل میشود.
بعد از کودتای ۳۲، میراث ناسیونالیسم ضد استعماری مصدقی به شاخههای متفاوتی تقسیم شد. جبههی ملی و نهضت آزادی خود را وارثان مستقیم و «معتدل» این میراث میدانستند و در چارچوب مبارزهی قانونی و ملی باقی ماندند. اما در بستر جنگ سرد و اوجگیری جنبشهای ضد استعمار جهانی (الجزایر، کوبا، ویتنام)، بخشی از این ناسیونالیسم رنگ ایدئولوژیک تر و رادیکالتری گرفت و به ضد امپریالیسم پیوند خورد، روایتی که دیگر صرفاً حاکمیت ملی ایران را نمیطلبید، بلکه ایران را جزئی از نبرد جهانی «خلقها» علیه امپریالیسم میدید.
این همان بستری بود که چپ مذهبی (شریعتی، مجاهدین خلق در دورهی نخست) و چپ غیرمذهبی را — با وجود تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک شان، حول یک نقطهی مشترک به هم نزدیک کرد. استقلال از سلطهی خارجی، به ویژه آمریکا، به عنوان شعار محوری. انقلاب ۵۷ را میتوان لحظهی همگرایی این دو ریشه دانست: ناسیونالیسم دینی-فرهنگی (که در آثار شریعتی و آل احمد رگههای بازگشت به خویشتن را داشت) و ناسیونالیسم چپ ضدامپریالیستی، در شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» به هم رسیدند، با استقلال در همان جایگاه محوری که در ملی شدن نفت داشت.
اگر این خط را از مشروطه تا ۵۷ دنبال کنیم، آنچه میبینیم صرفاً یک ایدئولوژی ثابت نیست، بلکه یک تصور جمعی است که در هر دوره لباس تازهای پوشیده: از عدالتخانه خواهی، به مدرنیزاسیون آمرانه، به حاکمیت بر منابع ملی، به ضدیت با امپریالیسم جهانی. اما یک الگوی مشترک نیز در این رشته تکرار میشود: در لحظات اوج، آرمان ملیگرایانه بارها بر محاسبهی واقع بینانهی توان و هزینه غلبه کرده است، از اصرار بر ملی شدن بی قید و شرط نفت در ۳۲، تا شعار استقلال کامل و قطع رابطه با دو ابرقدرت در ۵۷، بدون نقشهی روشنی برای پیامدهای اقتصادی و امنیتی آن.
در این دگردیسی، «استقلال» از یک اصل حقوقی ـ سیاسی، یعنی حق یک ملت برای تعیین سرنوشت خویش، به یک هویت ایدئولوژیک تبدیل شد؛ هویتی که خود را بیش از آنکه با میزان توانایی ایران در تامین منافع ملی بسنجد، با میزان فاصلهاش از قدرتهای بزرگ تعریف میکرد.
مسئله امروز نیز نفی ناسیونالیسم ایرانی نیست، بلکه بازگرداندن آن به معنای اولیه و غیر ایدئولوژیک خود است: ایران به عنوان یک ملت سیاسی، حق دارد درباره سرنوشت، منابع و روابط خارجی خود تصمیم بگیرد؛ اما حاکمیت ملی زمانی پایدار میماند که با آزادی، واقعگرایی، توان ملی و امکان تعامل با جهان همراه باشد. شاید یکی از درسهای ۲۸ مرداد همین باشد که استقلال، اگر از آزادی و واقعبینی جدا شود، میتواند از یک ابزار حفظ قدرت ملی به یک آرمان پرهزینه تبدیل شود.
https://t.me/politicalphilosphy/821
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.