مرگِ یک نفر فقط پایانِ یک زندگی نیست. یک رشته را قطع می‌کند: خانه‌ای می‌لرزد، امیدی عقب می‌نشیند، و «فرداهایی» از تقویمِ یک نسل کم می‌شود. برای من این جمله‌ها بازیِ ادبی نیست؛ شرحِ حال است. ایرانِ امروز جایی میانِ سوگی که فرصتِ کامل شدن پیدا نمی‌کند و بحرانی که هر روز شکل تازه‌ای می‌گیرد؛ میانِ خیابانی که صدای اعتراض از آن بلند شد و رسانه‌ای که انگار مأموریتش خاموش‌کردن همان صداست.

در فاصله‌ای کوتاه، هم روایت‌های متعدد از سرکوبِ خشنِ اعتراضات شنیده شد و هم سایهٔ جنگ و درگیری بالا آمد؛ چیزی که با آژیر، خبرهای ضدونقیض، نگرانیِ دائمی و اضطراب در زندگی مردم جاری می‌شود، اما در قابِ «اقتدار» و «پیروزی» بازنمایی می‌گردد. مسئله فقط این نیست که چه بر سر کشور آمده؛ مسئله این است که چه بر سر حسِ حقیقت، سوگ و مسئولیتِ ما می‌آید وقتی خشونت رخ می‌دهد و بعد روایتِ رسمی می‌کوشد آن را عادی، بی‌اثر یا حتی قابل دفاع جلوه دهد.

۱) سوگی که اجازهٔ جمعی شدن ندارد

بعد از سرکوب اعتراضات، گزارش‌های حقوق‌بشری از بازداشت‌های گسترده، فشارهای امنیتی، شکنجه و انواعِ تهدید و ارعاب گفته‌اند. اما شاید دردناک‌تر از خودِ فاجعه این باشد که جامعه از امکانِ «سوگِ جمعی» محروم می‌شود. جامعه‌ای که نتواند برای خونِ ریخته‌شده مکث کند، آرام‌آرام چیزی عمیق‌تر از آزادی سیاسی را از دست می‌دهد: حساسیت اخلاقی.

سوگ فقط گریه نیست. سوگ یعنی نام و چهره و روایت؛ یعنی بتوانیم بگوییم «چه شد»، «چه کسی رفت»، «چرا رفت» و «مسئولیت با کیست». وقتی سوگ ممنوع می‌شود، مرگ هم بی‌صاحب می‌شود: بی‌نام، بی‌مزار امن، بی‌مراسم و بی‌روایت. و مرگِ بی‌روایت، تکرارپذیرتر است.

در چنین فضایی حتی شمارِ دقیقِ قربانیان هم روشن نمی‌ماند. ارقام و برآوردها در گزارش‌ها متفاوت‌اند و راستی‌آزمایی مستقل به‌خاطر محدودیت اطلاع‌رسانی و فضای امنیتی دشوار است. این فقط اختلاف آماری نیست؛ نشانِ یک سازوکار است: حقیقت، به‌جای آن‌که ثبت شود، مدیریت می‌شود.

قطع اینترنت هم در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند. فقط یک اقدام فنی نیست. وقتی ارتباط می‌افتد، شاهدها کمتر دیده می‌شوند، سندها دیرتر شکل می‌گیرند، خانواده‌ها دیرتر از حال هم باخبر می‌شوند و روایت‌ها پراکنده می‌ماند. همین خلأ است که بعداً با «روایتِ واحد» پر می‌شود؛ روایتی که معمولاً با تجربهٔ زیستهٔ مردم فاصله دارد.

۲) جنگ و فاصلهٔ میان تجربه و روایت

در روزهایی که خبرِ حمله، تهدید، یا تشدید تنش منتشر می‌شود، دستگاه رسمی معمولاً تلاش می‌کند یک صحنه بسازد: صحنهٔ «اقتدار». اما زندگی مردم صحنهٔ دیگری است: ناامنی، فرسودگی روانی، بی‌خوابی، و گاهی نوعی بی‌حسیِ اجباری برای دوام آوردن. پروپاگاندا دقیقاً در همین فاصله کار می‌کند: فاصلهٔ میان چیزی که مردم لمس می‌کنند و چیزی که به آن‌ها گفته می‌شود.

این فاصله همیشه با «دروغِ آشکار» پر نمی‌شود؛ گاهی با انتخابِ گزینشیِ واقعیت پر می‌شود: بعضی چیزها برجسته می‌شود، بعضی چیزها حذف. رنج تبدیل می‌شود به حاشیه، و بحران به «نمایشِ پیروزی».

در جنگ، یک ابزار دیگر هم اضافه می‌شود: ممنوعیت اخلاقیِ نقد. مخالفت با جنگ یا پرسیدن از هزینه‌ها سریع به «ضدوطن بودن» ترجمه می‌شود. این ترجمه یک فریب زبانی است. وطن‌دوستی لزوماً جنگ‌دوستی نیست؛ نقدِ جنگ هم لزوماً همدستی با دشمن نیست. وقتی امکانِ نقد از بین می‌رود، جامعه از یک مکانیسم حیاتی محروم می‌شود: دیدنِ هزینه‌ها، مقایسهٔ راه‌ها و پرسش‌گری از تصمیم‌های قدرت.

در چنین وضعی سیاست از حالت زمینی و پاسخ‌گو دور می‌شود و به چیزی شبیه «امر مقدس» نزدیک می‌گردد؛ چیزی که نقدش گناه تلقی می‌شود. و وقتی جنگ «مقدس» شد، مسئولیت هم در مهِ تقدس گم می‌شود.

۳) از سرکوبِ داخلی تا «فرصت» بیرونی

پیوندِ تلخ اینجاست: حکومتی که اعتراضات را با خشونت پاسخ می‌دهد و راهِ شنیده‌شدن را می‌بندد، ناخواسته خلأ می‌سازد—خلأیی که دیگران آن را «فرصت» می‌نامند. وقتی جامعه از درون زخمی و بی‌صدا می‌شود، قدرت‌های بیرونی راحت‌تر روایت خود را عرضه می‌کنند: «آمده‌ایم آزاد کنیم.» اما آزادی‌ای که از دهانهٔ موشک وعده داده شود، از همان ابتدا با تناقض به دنیا می‌آید.

تناقض وقتی عریان‌تر می‌شود که هدف‌ها صریح‌تر بیان می‌شوند: «مهار»، «تضعیف»، «کاهش تهدید». مسئله فقط دوروییِ قدرت‌های خارجی نیست؛ مسئله این است که شهروند در میانهٔ دو منطق گیر می‌کند: از یک سو قدرت داخلی که با سرکوب، امکان اصلاح و پاسخ‌گویی را می‌بندد؛ و از سوی دیگر نیروی بیرونی که—even اگر از آزادی بگوید—در نهایت بر اساس منافع خود عمل می‌کند. در این میان، شهروند غالباً «طرف قرارداد» نیست؛ هزینه است.

۴) دو زبان، یک زندگیِ فرسوده

یکی از میراث‌های سنگینِ این وضعیت، دوپارگیِ زیست ماست: بیرون و درونِ متفاوت. وقتی گفتار رسمی با تجربهٔ واقعی ناسازگار است، جامعه ناچار دو زبان می‌سازد: زبانی برای بقا و زبانی برای حقیقتِ خصوصی. این فقط یک مسئلهٔ اخلاق فردی نیست؛ یک سازوکار اجتماعی برای دوام آوردن زیر فشار است.

اما بهایش سنگین است. اعتماد عمومی فرسوده می‌شود و جامعه به «حالتِ بقا» فرو می‌رود. در حالت بقا، هدف دیگر ساختن آیندهٔ بلندمدت نیست؛ عبور از امروز است. سیاست از مشارکت جمعی به راه‌حل‌های فردی تقلیل پیدا می‌کند: هرکس جزیرهٔ خود. و قدرت دقیقاً از همین جزیره‌ها سود می‌برد.

۵) وسوسهٔ نجات‌دهنده و عقب‌نشینیِ مسئولیت

در لحظه‌های استیصال، میل به «نجات‌دهنده» قابل فهم است. وقتی راه‌های اصلاح بسته می‌شود و جنگ همه‌چیز را مبهم و ترسناک می‌کند، ذهن دنبال میان‌بُر می‌گردد: کسی بیاید و تمام کند. اما اگر این میل تبدیل به ایدئولوژی شود، خطرناک است؛ چون سیاست را از «مشارکت و سازمان‌یابی» به «انتظار و واگذاری» بدل می‌کند.

نه چهره‌های خارجی و نه چهره‌های داخلی، اگر جامعه به تماشاگرِ سرنوشتِ خودش تبدیل شود، نجات‌دهنده نیستند. حتی اگر تغییر از بیرون تحمیل شود، تضمینی نیست به آزادی پایدار و حاکمیت قانون برسد؛ چه‌بسا چرخه‌ای تازه از خشونت و فروپاشی بسازد. دموکراسی بسته‌ای نیست که بتوان آن را انداخت؛ تمرینِ نهادسازی و مسئولیت‌پذیری است—و این تمرین با تماشاگر بودن سازگار نیست.

۶) مرز اخلاقیِ درخواستِ حملهٔ خارجی

اینجاست که پرسش سخت سر برمی‌آورد: آیا درخواست جنگ از بیرون اخلاقی و سیاسی است؟ حتی اگر کسی بگوید «وقتی همه راه‌ها بسته است، چاره‌ای نمی‌ماند»، پرسش بعدی پابرجاست: چه کسی حق دارد هزینه را به دیگری تحمیل کند؟ ایرانیِ بیرون از کشور شاید بتواند درخواست بدهد؛ اما بدنِ شهروندِ داخل است که زیر آوار ناامنی، آوارگی، فروپاشیِ خدمات عمومی و ترس خرد می‌شود.

مرز اخلاقی دقیقاً همین‌جاست: اگر آزادی با حذفِ حقِ زیستنِ امن به دست بیاید، آیا هنوز آزادی است یا صرفاً تعویضِ نوعِ ترس؟ و اگر امنیت قربانی شود، چه تضمینی هست که محصول جنگ دموکراسی باشد نه تکه‌تکه شدن جامعه و بازتولید خشونت؟

اخلاق سیاسی از ما نمی‌خواهد بی‌هزینه باشیم؛ از ما می‌خواهد هزینه را رمانتیک نکنیم، دقیق ببینیم، و از خود بپرسیم آیا «نجات بیرونی» جای مسئولیتِ جمعی را گرفته است یا نه.

پایان: بازگرداندن نقش شهروند

ساختاری که با سرکوب، قطع ارتباط و مصادرهٔ حقیقت کار می‌کند، ما را آرام‌آرام به تماشاگر تبدیل می‌کند: تماشاگر مرگ، تماشاگر جنگ، تماشاگر آینده. نقطهٔ شروعِ رهایی همین‌جاست: بازگرداندن مسئولیت به زندگی روزمره—نه به معنای مقصر دانستن مردم، بلکه به معنای پس گرفتن نقش شهروند: حق پرسش، حق روایت، حق سوگ، و حقِ کنار هم ایستادن.

شاید لازم باشد صادقانه‌تر به یک واقعیت نگاه کنیم: مشکل ما فقط استبداد نیست. ما اغلب ضد استبداد بوده‌ایم، اما کمتر دربارهٔ آزادی به‌عنوان یک «شیوهٔ زندگی» فکر کرده‌ایم. آزادی فقط تغییر حکومت نیست؛ مجموعه‌ای از مهارت‌های اجتماعی است: تحملِ دیگری، پذیرشِ نقد، مسئولیت‌پذیریِ فردی، و باور به اینکه جامعه از مجموعِ رفتارهای ما ساخته می‌شود.

پرسش اساسی امروز این نیست که چه کسی قرار است ما را نجات دهد.
پرسش واقعی این است: آیا ما آماده‌ایم جامعه‌ای بسازیم که بتواند آزاد زندگی کند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)