196_ALONE_PRINCE VIJ-1
در صومعه سان فرانچسکو در فیزوله حیاط کوچکی است که در هر سویش رواقی هست پر از گل های سرخ ، آفتاب ، و زنبورهای زرد و سیاه . در گوشه ای آبپاش سبز رنگی هست و همه جا همهمهء مگس ها . از باغ که در آفتاب می پزد بخار رقیقی بلند می شود . روی زمین نشسته ام و اکنون الهام هایش را می بینم . به روشنی احساس می کنم که اگر حق به جانب آنان است ، من هم بر حقم . می دانم پشت دیواری که بدان تکیه داده ام تپه ای است که به سوی شهر ، به سوی فلورانس با همهء درختان سرو و همهء نعمت ها و پیشکش هایش سرازیر می شود . اما این شکوه و جلال به این مردان حقانیت می دهد . من همهء غرورم را در این اعتقادم می نهم که این شکوه به من و همهء انسان های نژاد من نیز – که می دانند غایتی هست که در آن فقر همیشه به ثروت و غنای جهان می پیوندد – حقانیت می دهد اگر آنها دست از همه چیز می شویند ، برای زندگی بزرگتر است ( و نه زندگی دیگر ) . این تنها معنایی است که می توانم برای واژه تهیدستی بپذیرم . برهنه بودن همیشه آزادی جسمانی را تداعی می کند ، هماهنگی میان دست و گل ها ، فهمی عاشقانه میان زمین و انسان رسته از بند انسان بودن . آه ، اگر این خود مذهب من نبود ، حتما” به آن می گرویدم .
امروز خود را از قید گذشته و آنچه از دست داده ام آزاد حس می کنم . چیزی جز همین محدودیت و فضای محدود نمی خواهم – و این شور و شوق صبورانه و شفاف . من تنها می خواهم زندگی ام را ، مانند نان گرمی که می فشاریم و خمیر می کنیم ، در میان دو دستم بگیرم ، مثل این مردان که می دانستند چگونه زندگی شان را میان گل ها و ستون ها محصور کنند . درست مانند آن شب های دراز توی قطار که طی آن می توان با خود حرف زد ، خود را برای زندگی آماده کرد ، رو در روی خود نشست ، و با صبری تحسین بر انگیز اندیشه ها را در پی گرفت ، از گریز بازشان داشت ، و دوباره پیش تر رفت . لیس زدن زندگی مثل آب نبات ، شکل دادن و تیز کردن زندگی ، و نهایتا” دوستش داشتن ، به همان شیوه ای که آدم دنبال وازه یا تصویری که پایان یا نتیجه ای که دید ما را از جهان رنگین می کند . حالا می توانم به سادگی توقف کنم ، و سر انجام به پایان سالی از زندگی افسار گسیخته و از توان افتاده برسم . تمام تلاش من اکنون این است که این حضور خودم با خودم را تا به آن آخر ادامه دهم . و این حضور خودم را ، هر رنگی که زندگی ام پیدا کند ، حفظ کنم – حتی به قیمت تنهایی ، که اکنون می دانم تحملش تا چه حد دشوار است . تن در ندادن : همهء راز در همین است . تسلیم نشدن ، خیانت نکردن . همهء سرکشی ام مرا در این راه یاری می دهد ، مرا به جایی می رساند که دوباره عشقم به عشقم می پیوندم ، به شور دیوانه وارم برای زیستن که معنایی به روزهایم می دهد.
هر بار که کسی نقط برای تظاهر و خود نمایی می اندیشد و زندگی می کند خیانتی مرتکب می شود . هر بار این بدبختی بزرگ میل به خود نمایی بوده است که مرا در حضور حقیقت خوار کرده است . نیازی نیست که خودمان را پیش دیگران بروز دهیم ، البته جز نزد آنان که دوستشان داریم . چرا که در این مورد دیگر بروز دادن خود تظاهر نیست ، دهش است . انسانی که خودش را فقط به وقت ضرورت بروز می دهد قدرت بیشتری دارد . من از تنهایی ام رنج برده ام ، اما چون توانسته ام رازم را حفظ کنم ، بر رنج تنهایی فائق آمده ام . تا به ان آخر خط رفتن این معنا را در بر دارد که بدانیم چگونه رازمان را حفظ کنیم و امروز بزرگترین شادی ام تنها و گمنام زیستن است . عمیق ترین شادی من نوشتن است . پذیرفتن جهان ، و پذیرفتن لذت – اما تنها زمانی که دست از همه چیز شسته باشم . اگر در حضور خویش برهنه نمانم ، شایسته عشق ورزیدن به ساحل های برهنه و خالی نخواهم بود . برای نخستین بار می توانم معنای واژه خوشبختی را بی هیچ ابهامی در یابم . این معنا با آنچه منظور دیگران است ، آن گاه می گویند (( من خوشبختم )) ، اندکی تفاوت دارد .
تداوم در یاس سرانجام شادی می زاید . و همین کسانی که در سان فرانچسکو در کنار این گل های سرخ زندگی می کنند ، در حجره هایشان یک جمجمه هم نگاه می دارند تا مایه ای برای تاملشان باشد . فلورانس را از پنجره شان می بینند و مرگ را روی میز روبه روی خودشان . و اگر من اکنون حس می کنم به نقطه عطفی در زنگی رسیده ام ، به خاطر آن چیز هایی نیست که به دست آورده ام ، بلکه به خاطر آن چیزهایی است که از دست داده ام . در درونم قدرتی عمیق و پر کشش حس می کنم که مرا قادر خواهد کرد همان گونه زندگی کنم که می خواهم . اگر امروز خودم را چنین دور از همه چیز حس می کنم ، از آن روست که آن قدر قدرت دارم که فقط عشق بورزم و ستایش کنم . زندگی با چهرهء پر اشک و پر آفتابش ، زندگی بی نمک دریا و سنگ های گرم ، زندگی به آن صورتی که من دوست دارم و درک می کنم – هرگاه نوازشش می کنم، عشقم و یاسم در درون من قدرت می گیرند . امروز چون نقطه آسایشی میان ((آری)) و ((نه)) نیست . امروز هم ((آری)) است و هم ((نه)). ((نه)) و طغیان علیه هر چیزی که اشک یا آفتاب نیست . ((آری)) به زندگی ام ، که نوید آینده اش را اکنون در درون خودم برای نخستین بار حس می کنم . یک سال شدت و شوری سوزان که به پایان می آید ، و ایتالیا . به آینده اطمینانی ندارم ،اما بهرهایی از قید گذشته ام و رهایی از قید خودم دست یافته ام . فقر من همین است ،و تنها ثروتم هم همین . چنان است که گویی بازی را از نو آغاز می کنم ، نه شادتر و نه ناشادتر از پیش . اما با آگاهی بر این که نیرویم در چه نهفته است ، و بیزار از خودخواهی هایم ، و سرشار از شور و شوقی شفاف که مرا به پیش ، به سوی سرنوشتم ، می راند. .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)