پاسخ مهرداد وهابی به یوسف اباذری بهقوت نشان میدهد نقض ضوابطِ نقد چگونه میتواند بحثی فکری را، ناروا اما ناخواسته، به میدان خطرآفرین بکشاند و حاشیهسازی را بر اندیشهورزی چیره گرداند. وهابی برای ترسیم این کژراهه چهار پرسش پیش میکشد.
یکم، آیا نقد یک نظریه بدون آشنایی با ادبیاتی که آن نظریه از بطنشان برخاسته میسر است؟ وهابی با اشارهای مختصر به مارکس و پولانی و نظریۀ تعادل و چرخههای تجاری و انتخاب عمومی نشان میدهد که تمامیت انتقادها، پیش از ورود به ساحت ارزیابی نظری، در سطح بدفهمی مفاهیم متوقف مانده است.
دوم، آیا تبار یک مفهوم برای تعیین جایگاه نظریاش کفایت میکند؟ وهابی در برابر آنچه «قبیلهگرایی مفهومی» مینامد هم بر قابلیت جابهجایی مفاهیم میان سنتهای نظری تأکید میکند هم بر ضرورت سنجش نسبتشان با انسجام درونی دستگاه فکری و سازگاریشان با واقعیت تجربی. رَویّهای نه نادر در سنتهای فکری جزماندیشِ پیرامونمان این است که نهفقط دستگاه نظریِ رقیب بلکه مفاهیم و دستآوردهایش نیز به اعتبار خاستگاه فکریشان طرد شوند، گویی میان «علم مترقی» و «علم بورژوایی» دیوار چین کشیده شده و عبور یک مفهوم از این سوی دیوار به آن سوی، خودبهخود، مشکوک یا نامعتبرش میکند. حالآنکه تاریخ اندیشه نه تاریخ محاصرههای قبیلهوار بلکه تاریخ وامگیری و جابهجایی و بازترکیب مفاهیم است. از این ماجرا میتوان درسی ساده گرفت: نباید خود را از گنجینۀ مفهومها بر این مبنا محروم کنیم که، بر فرض، کلید گنجینه در دست ناهمفکرانمان بوده است.
سوم، چرا مبحث «انفال»، که در نظریۀ وهابی جایگاهی محوری دارد، در مقالۀ اباذری تا این اندازه حاشیهای است؟ انفال را وهابی یکی از مستورماندههای اصلی نقد اباذری میداند زیرا بدون بررسی جایگاه انفال در اقتصاد سیاسی ایران اصولاً توضیح نسبت اسلام سیاسی با ساختار مالکیت و سازوکار تخصیص منابع در ایرانِ پساانقلابی ناتمام میماند. البته من، برخلاف نظر وهابی، شخصاً اباذری را مدافعِ ایدئولوژیزدۀ اسلام سیاسی نمیدانم اما بیتوجهیاش به مبحث انفال را پیآمد ناگزیرِ صورتبندی خاصی میدانم که از مسئلۀ نولیبرالیسم ارائه میکند. همین صورتبندی ناموجه است که مسئلهمندیِ اسلام سیاسی در اقتصاد سیاسی ایران را از پیش به حاشیه میراند. اسلام سیاسی در این نوع صورتبندیِ خطا بازیگری است فقط در نقش مجری و تابع نولیبرالیسم نه نیرویی بازیساز با تعیینکنندگی مستقل و یکی از دو بانیِ اصلیِ سراشیبِ فنای کنونیمان. مجزا از نیتِ احتمالیِ پسِ پشتِ استتار اسلام سیاسی، کارکرد سیاسیاش فقط دفاعی جانانه است از رکن رکینِ سلسلهمراتب نظم موجود.
چهارم، آیا وقتی ابزار لازم برای نقد استدلال یک نویسنده را نداریم باید خودش را بیاعتبار کنیم؟ البته که نه. مهمترین هشدار مقالۀ وهابی همین است. مساعی برای بیاعتبارسازی شخصِ وهابی حتی به نشرِ ادعایی ناروا در باب سابقۀ دانشگاهیاش نیز کشیده شد. به این نمیگویند نقد. وقتی ادعایی دربارۀ سابقۀ علمی یک پژوهشگر خلاف واقع از آب درمیآید، مرکز ثقل توجهها ناخواسته از سُستیهای نقد به انگیزههای ناقد جابهجا میشود. خوب است قاعدهای ساده اما فراموششده را به یاد آوریم: اعتبار یک نظریه را باید با نقد استدلالهایش سنجید نه با ساختن روایتی مخدوش از زندگی علمی نظریهپرداز. دورۀ بیاعتبارسازی صاحب ایده به جای شالودهشکنیِ ایده، اگر هم زمانی در منازعات فکری کارآمد به نظر میرسید، امروز دیگر روش قابلدفاعی نیست.
خواندن مقالۀ وهابی، فارغ از اختلافنظری که شخصاً با ارزیابیاش در مبحث نولیبرالیسم و نقش دولت در ایران دارم، از این حیث ضروری است: نقد نظری از جایی آغاز میشود که نظریه را بخوانیم، مفاهیم مطروحهاش را بفهمیم و استدلالهایش را به محک منطق و تجربه بزنیم، نه این که ابتدا صاحب نظریه را متهم کنیم و سپس بکوشیم برای اتهامها دلیلی بتراشیم. این همان مرزی است که نقد را از کیفرخواست جدا میکند.
اما اهمیت مقالۀ وهابی بیش از این حرفهاست. اصل حرف من هم همینجاست. دربارۀ اسلام سیاسی در نظریۀ سیاسی هم روا و هم ناروا تاکنون بسیار نوشتهاند اما بحث از طرزکارش در اقتصاد ایران هنوز در آغاز راه است. این قلمرو جدید را، خصوصاً طرفداران محور مقاومت، بارها بهجد اما بهعبث کوشیدهاند امنیتی کنند و از معرض دیدهها پنهان نگه دارند. ارزش مقالۀ وهابی در این است که بهقوت نشان میدهد میتوان اسلام سیاسی را نه در افق آفتِ اسلامهراسی نگریست نه در پرتوِ اسلامستیزی. اسلام سیاسی فقط واقعیتی نهادی و اقتصادی است، موضوعی برای تحقیق و مناقشۀ علمی.
این فقرۀ ملکوکسازی نیز بس ناکام به پایان رسید. آیا در آتیه باز هم شاهد سختجانیهای سنتِ اندیشهسوزِ کیفرخواستنویسی خواهیم بود؟ امیدوار که نه، آرزومندم.
در همین ارتباط:
در نقد مدافعان اسلام سیاسی ـ نگاهی به کیفرخواست یوسف اباذری علیه «همهی تئوریهای وهابی» (قسمت نخست)
فراتر از اسلام سیاسی ـ نقد چارچوب مهرداد وهابی با اتکا به نظریه نیکوس پولانزاس
در نقد مدافعان اسلام سیاسی ـ بخش دوم: بیخبری متفرعنانه، قبیلهگرایی مفهومی و مستورماندهها

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.