دست‌آوردها-باخت‌ها در قیام ژینا

علت شکست قیام ژینا تنها به سرکوب وحشیانه‌ی رژیم محدود نمی‌شود، هرچند خود عامل مهمی بود. قیام ژینا اگرچه بزرگ‌ترین امواجش در کردستان و سیستان و بلوچستان به پا خاست و به حرکت درآمد و از همین رو بیشترین کشتارها و دستگیری‌ها در همان نواحی اتفاق افتاد، اما در اصل یک قیام طبقه‌ی متوسط شهری بود بیشتر میان لایه‌های میانی و کم درآمد این طبقه، و‌ همین مهم‌ترین دلیلی است که در مقایسه با عظمت خیزش مردمان کُرد و بلوچ‌مان، در شهرهای مرکزی چندان دامنه‌دار و ساری به لایه‌های زحمتکش نشد. تفاوت قیام در میان کردها-بلوچ‌ها و مردمان شهرهای مرکزی در همین بود: در آن نواحی قیام سریع در میان زحمت‌کشان نفوذ کرد، و در شهرهای مرکزی عقیم ماند.

شعار «زن، زندگی، آزادی» اهمیتی نسبی داشت از آن جهت که برای اولین بار در تاریخ این کشور چشم‌ها را به سوی نیمه‌ی تاریک ماه می‌چرخاند، اما جنبش نتوانست این شعار را در شعار فراگیر دیگری متحول کند، زیرا ظرفیت انتشار در لایه‌های کارگری را نیافت. 

قیام اما توانست تا حدودی طعم همبستگی را به جوانان شورشی بچشاند؛ و تمام خاطرات شیرین و تلخ،  و کارگانِ(رپرتوار) خود را در ذهن و قلب جامعه حک کند. لحظه به لحظه‌ی آن جنبش؛ از قتل حکومتی ژینا گرفته تا قایق اختراعیِ کیان، از جمعه‌ی خونین خاش گرفته تا یورش وحشیانه به بازار ایذه، از معصومیت مسیحایی هر دو سارینا گرفته تا فریادهای هول‌انداز توماج در دل نیروهای سرکوب، و نیز منشورهای دموکراسی‌خواهی– همه در آرشیو تاریخ اجتماعی ایران ثبت شد، و همین هیمه‌ی خیزش‌های آتی خواهد بود.

واکنش رژیم

جنبش ژینا البته به طور قطعی و برگشت‌ناپذیز صورتک قدسی‌مآبانه‌ی روحانیت را برای همیشه بر زمین انداخت. رژیم آبروی رفته را با چرخش به جبهه‌ی تندروی خود بیشتر به باد داد. مدتی باید می‌گذشت تا به اشتباهش یعنی بر سر کار آوردن رئیسی و کابینه‌اش پی برد. اما همین‌جا نظرم را هم بگویم: رویگردانی رژیم از جبهه‌ی تندروی خود نه از ترس مردم که از ترس خطری است که از سوی غرب گمان می‌کند متوجهش است، و البته به خاطر مسئله‌ی جانشینی و‌توهمات مربوط به آن.

یک پرانتز 

این روزها چه برای تحلیل سیاسی در غرب چه در داخل ایران بسیار به وفور و بی‌دقت از اصطلاح «راست افراطی» استفاده می‌شود. در ایران جبهه‌ی جلیلی را راست افراطیِ داخل و سلطنت‌طلبان را راست افراطیِ خارج خوانده‌اند. اما آن هر دو را زیر یک عنوان جمع کردن فقط در فرهنگ سیاسی ما امکان‌پذیر است. پرسش این است که: این اصطلاح در رژیمی که ساختار سیاسی‌اش عمدتا نظامی و با سبقه‌ی فرهنگیِ فئودالی است، چقدر درست است؟ آنچه ما به نام میانه‌روها و راست افراطی درون رژیم نامگذاری می‌کنیم، تنها مگر قابل برابر گذاری با یانوس، خدای رُمی باشد که صاحب دو چهره و یک سر بود. 

اصطلاح راست افراطی در غرب در درجه‌ی اول بُعدی اقتصادی دارد: برای اجرای کاپیتالیسم هیچ مانعی را به رسمیت نمی‌شناسد. هرکه در برابرش بایستد باید نابود شود: محافظه‌کاری، اقتدارگرایی، نژادپرستی، خشونت لگام‌گسیخته تنها حربه‌های استثمارِ کار هستند. سرنمون‌های تاریخی‌اش دستگاه سلطنت‌طلب ژنرال فرانکو، حزب ناسیونال سوسیالیسمِ هیتلر، و حزب فاشیست موسولینی است.

در غرب زمانی شناختن راست میانه از راست افراطی آسان بود. امروز این تمایز هم مخدوش شده است. برای مثال در مطبوعات غالب غرب ویکتور اوربان، رئیس‌جمهور مجارستان را همیشه «راست افراطی» خوانده‌اند، حال آنکه او امروز تنها رهبر اروپاست که، چشم در چشمِ حریص اما سراسر بلاهتِ شولتس و ماکرون، مصرانه خواهان پایان جنگ اوکراین و ‌برقراری صلح پایدار است. برعکس، دولت‌های به اصطلاح راست میانه‌ی ماکرون و دولت سوسیالیست شولتس هر مخالفتی با رژیم آدمکش اسرائیل را یهودی‌ستیزی می‌نامند و به شدت سرکوب می‌کنند. همین به تنهایی نشان می‌دهد که زمان آن فرا رسیده که اصطلاحات سیاسی تازه‌ای سوای راست میانه یا افراطی ابداع کنیم، اما همیشه در خاطر داشته باشیم که کلیه‌ی راست‌ها وقتش که برسد، شانه به شانه‌ی موسولینی خواهند ایستاد.

در ایران تفاوت‌ها بین میانه‌روها و تندروها کم‌رنگ است. برعکس، مشترکات‌شان بسیار محکم و غیرقابل صرف نظر است. هرگز از یاد نبریم که سرکوب کوی دانشگاه، خیزش‌های ۹۶ و ۹۸ و البته قیام ژینا همه در دوره‌ی میانه‌روها پیش آمد؛ صورت دوم یانوس. هم میانه‌روها و هم تندروها در زمینه‌ی اقتصاد و استثمارِ کار کوچک‌ترین مماشاتی با احدی ندارند. یکی نقش پلیس بد را بازی می‌کند، یکی پلیس خوب را. به نظر صائب نمی‌آید که اطلاقِ اصطلاحات راست میانه و افراطی اینجا اعتباری علمی داشته باشد.

و در آن سوی مرزها، هواداران پادشاهی مدتی است که نقاب گول‌زنک‌شان را پایین آورده‌اند و علنا نشان می‌دهند که در گرایشات فاشیستی دست کمی از اوباش رژیم ندارند. سطح فرهنگی و شناخت تاریخی نزد آنان بسیار نازل است، و ما باید بیشتر آنان را تحریک کنیم که فقط درباره‌ی هر موضوعی بیشتر حرف بزنند. آخرین جفت‌شش‌شان فرمایشات شهره آغداشلو بود؛ یکی که :«پادشاهی در خون ایرانی‌هاست.»  و تاسِ جالب‌تر دوم:«انقلاب سفید یک انقلاب سوسیالیستی بود.» که چه بسا این حرف باعث شده باشد حتی عباس میلانی، مورخ نامدار و ملی‌گرا، سرش را پایین بیاندازد. پارادکس کم اهمیتی نیست: یکی از بهترین هنرپیشه‌های تئاتر ما سطح شعور سیاسی‌اش در این حد است. باید دانست که این یک نمونه‌ی منفرد نیست، ‌و اشاره به بخشِ نه کوچکی از فضای فرهنگی ما نیز دارد: از تئاتر داریم حرف می‌زنیم، نه سینما؛ از صحنه‌ای که روزی روزگاری بزرگانی نظیر عبدالحسین نوشین، شاهین سرکیسیان، آربی اوانسیان(عمرش دراز باد)، عباس نعلبندیان و حمید سمندریان  بر زمینش پا می‌فشردند و خاک و‌خل هوایش را قورت می‌دادند.

موقعیت رژیم

اکنون پس از سرکوب قیام خونین ژینا سیستم به دنبال یک راه نفس می‌گردد. مشکلاتش، مشکلاتی که خود باعث و بانی‌اش بوده، عدیده و با توجه به ساختار نظام لاینحل است. اما به هرحال برای کمتر کردن فشارهای خارجی و کمتر کردن سرعت اضمحلال اجتماعی تصمیم بر این شد که تندروها را فعلا در یدک نگه دارند. آنها -تندروها- در درون می‌دانند که وارثان بلافصل ذهنیت خمینی هستند. و هر روز در نماز خود سوره‌ی صبر را چندین بار تلاوت می‌کنند. لبخند شیطنت‌بار جلیلی را خوب بخوانیم.

وضعیت رژیم در جنگی که در منطقه خود را درگیرش کرده، احتمالا اسف‌بارترین سیاست راهبردی خارجی رژیم از چهل سال پیش به این سو باشد. چه بسا عده‌ای درون رژیم کم کم متوجه این اتلاف نیرو و سرمایه شده باشند. اگر فرض را بر این بگذاریم که این بار نیز از خطر رویارویی مستقیم با رژیم اسرائیل و امریکا نجات یابیم (که آرزوی هر ایرانی‌ِ مردم‌دوستی است)، می‌توان نگاهی به سوی افق انداخت و دید چه در انتظار ماست. 

وضعیت طبقاتی

جامعه در لایه‌های میانی و پایینی خود بسیار ملتهب است، اما این به معنای آن نیست که قابلیت قرار گرفتن در فاز انقلابی دارد. این احتمال فعلا بسیار دور است، و مهم‌ترین علتش این است که از حیث جامعه‌شناسیِ انقلاب، هر نسل بیش از یک بار خیزش نمی‌کند. جدای از این، انقلاب نیازمند پا پیش گذاشتن لایه‌های میانی و کم درآمد طبقه‌ی متوسط در کنار کارگران صنعتی و کارگاه‌ها و دیگر لایه‌های زحمتکش جامعه است. 

خیل بیکاران و تمام لایه‌هایی که در خط گرسنگی و زیر آن‌اند، از حرکت دور هستند. اینها ممکن است در فاز نهاییِ یک انقلاب  برای عقب نماندن از معرکه به انقلابیون بپیوندند، اما احتمال منفعل ماندن‌شان ‌ویا همکاری‌شان با ایادی سرکوبگر رژیم بیشتر است. لومپن‌ها از میان این قشر می‌آیند. اما این حرف به آن معنا نیست که همه‌شان لومپن‌اند.

قشر مرفه نیز که دوغ و دوشاب برایش یکی است، همچنان سر در پر کردن کیسه‌اش دارد، خواه ج.ا. سر کار باشد، خواه رضا پهلوی. 

طبقه‌ی متوسط ما از بعد از بهمن ۵۷ به این سو، بسیار زیگ‌زاگ زده است، و رژیم منتهای کوشش‌اش را کرده که آنها را هرچند نه از نظر عقیدتی، بلکه از حیث اقتصادی کنار خود نگه دارد. رژیم خوب متوجه شده است: زور اقتصاد از عقیده بیشتر است. مردمان طبقه‌ی متوسط در لایه‌های میانی عمدتا پول‌های‌شان را در حساب‌های بانکی با نرخ سود بالا نگه می‌دارند و به طور غیر مستقیم شریک رژیم می‌شوند. رژیم هر از چند یک بار با ایجاد بحران‌های مصنوعی و تهدید به پایین آوردن نرخ سود، به صاحبان حساب‌های بانکی می‌رساند که چه رفتاری باید پیشه کنند. این است که در شرایط معیشتی کنونی که پس‌انداز بسیاری از اقشار  و تمام آنچه از پدران‌شان برای‌شان به میراث مانده بود، ته کشیده است، راهی جز شراکت با رژیم برای ادامه‌ی بقا ندارند. کسی اشاره نکرده است اما احتمالا این مهم‌ترین علت مگویی بود که این قشر در انتخابات شرکت کرد و به پزشکیان رای داد، وگرنه از نظر عقیدتی قسمت بزرگ این قشر دل در گرو ملی‌گرایان خارج از کشور دارد. و نمی‌توان بر آنان خرده گرفت. چرا؟ یک‌مثال منظورم را روشن می‌کند: شما یک‌پیراهن بر تن دارید‌ که چرک، فرسوده و نخ‌نماست. درِ کمد خود را باز می‌کنید و‌ آنجا فقط یک پیراهن رنگ‌و رو رفته بر چوب لباس می‌بینید‌که آویزان مانده است؛ پیراهن دیگری در کار نیست. بسیاری از مردم ایران در «تاریخ پرشکوه دوهزار و پانصد ساله‌»ی خود (با تخفیف!)، جز  تجربه‌ی دو رژیم ندارند: پادشاهی و ولایی. گزینه‌ی دیگری نمی‌شناسند. 

روشنفکران ما نتوانسته‌اند برای‌شان پوست و‌مغز کنند که یک‌ جمهوری دموکراتیک چه چیزی است. نمی‌شناسند. گزینه‌ی جمهوری دموکراتیک بایستی در وجود یک نفر یا یک شورای حقیقی به صورت کنکرت و صلب بازنمایی می‌شد. نشده است و احتمالش بعد از این هم خیلی بالا نیست. این است که مردمان این لایه  وارد انتخابات می‌شوند و به پزشکیان رای می‌دهند اما در خفا با دیگری نظربازی می‌کنند. البته منظور نه همه‌ی رای‌دهندگان است. ما بخش نسبتا مهمی از چپ فرهنگی را هم آنجا داریم. همان‌طور که در  بین تحریم‌کنندگان هم از هر طیفی بگردید پیدا می‌کنید. این‌جوری است که ما همه با هم‌ایم و هیچ‌کدام با هم‌نیستیم.

شهامت داشته باشیم و واقعیت کف خیابان را همان طور که هست ببینیم: تظاهرات صنفی معلمان و‌بازنشستگان و امثالهم همان قدر مهم است که مطالبات صنفی‌شان را مطرح کنند. از دل این تظاهرات جنبشی در نمی‌آید. پیش از هرچیز سن‌شان اقتضای  درگیر شدن در یک انقلاب نمی‌کند. آنان برای دفع شرّ لباس‌شخصی‌ها در اغلب تظاهرات خود تمثال مبارک حمل می‌کنند؛ از میان آنان انقلابی درنمی‌آید. 

انقلاب را کسانی می‌توانند رقم زنند که دست در «کار» دارند؛ دارایان و‌ نداران کاری با انقلاب ندارند. کسی چشم امید به انقلاب دارد که آن قدر دستش در جیب می‌رود که نان به خانه بیاورد اما در ضمن می‌خواهد که رفاه بیشتری داشته باشد. و‌ وقتی می‌بیند در این سیستم برآورده شدن چنین آرزویی محال است، به انقلاب می‌اندیشد و نیروی پتانسیل انقلاب می‌شود. 

هرکاری بناست در جهت تشکل و سازمان‌دهی انجام داد، بر محوریتِ این لایه باید باشد. نیروی پیشرو، آن نوک هجومیِ هر خیزش اصیلی، کسی نیست جز همینان. این لایه است که می‌تواند تبدیل به یک طبقه‌ی پیشروِ اجتماعی شود. 

مردمان ما در کردستان و سیستان و بلوچستان که دستِ پیش در تشکل‌یابی دارند، در اولین خیزش احتمالی دوباره تأثیر هم‌افزای خود را ایفا خواهند کرد؛ در این شکی نیست.

وگرنه آرزوی دیرینه‌ی زنان این خطه برای داشتن آزادی پوشش، چه این رژیم بماند چه برود، سرانجام محقق خواهد شد، و اگر ما همچنان فاقد نقش عاملیت اجتماعی باقی بمانیم، احتمالا پس از خامنه‌ای و استقرار کامل رژیم نظامی و کم‌رنگ شدن وجهه‌ی دینی حاکمیت، با احتمال تبدیل ایران به جایی مثل مصرِ سیسی یا آذربایجانِ علی اف (و باز حتی نه جایی مثل ترکیه‌ی اردوغان)، زنان با حداکثری کردن مطالبات خود، به تدریج به حق پوشش آزاد دست پیدا خواهند کرد، اما این ربطی به یک‌ جامعه‌ی آزاد ندارد. 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)