ایماگولوژی اصطلاحی است که میلان کوندرا در رمان قوی «جاودانگی.۱» بکار می برد تا نشان بدهد که چگونه در جهان مدرن افکار عمومی توسط بمباران مردم با تصاویر سریع و هیجان انگیز و یا با تکرار مداوم گزاره هایی صورت می گیرد که به ما القاء می کنند که چگونه زندگی بکنیم و چه بخریم و یا چه بپوشیم تا خوشبخت و خوش بین باشیم و مورد قبول بهتر بقیه و جمع قرار بگیریم. یا چگونه مدرن و موفق بشویم و بمانیم. ایماگولوگها در واقع کل دستگاه و سازوکاری است که در حوزه های مختلف به طراحی و تنظیم ذایقه ی عمومی می پردازد و بدینوسیله که مثلا با امار در نظر می گیرد که مردم چه می خواهند و انگاه به سیاستمدار و یا به سوسیال مدیا و تبلیغات طرح می دهد که چگونه با تصاویر و تبلیغات مختلف و کوتاه یا با بمباران تصویری هر چه بیشتر این ذایقه را سامان و شکل بدهند و طبیعتا به شکلی که سیستم مصرف گرایانه و نگاه حاکم می خواهد. اینکه همه چیز هر چه بیشتر سریع و متنوع و در عین حال درونا شکل هم بشود و مصرف کنندگان بخواهند مرتب اپ دیت بشوند و در رقابت با یکدیگر با مُد و ذایقه ی روز همراهی بکنند. جهان ایماگولوگها در واقع زمانی قدرت حاکم می شود که جهان ایدئولوژی و ارمانهای بزرگ به پایان می رسد. بقول میلان کوندرا «حکومت ایماگولوگی با پایان تاریخ شروع می شود». اما همانطور که او در رمان جاودانگی و در بخش مربوط به ایمالوگی بخوبی تشریح می کند، همه ی حکومتهای ایدئولوژیک نیز دارای ایمالوگهای خویش بوده و هستند. به این خاطر هر حکومت ایدئولوژیک و یا هر دیکتاتور از هر نوع سوسیالیستی، سکولار یا مذهبی و فاشیست در پی تولید نمایشی بزرگ، با عکسها و نقاشیهای بزرگ و پاتتیک و با تکرار مداوم جملات و گزاره هایی هستند که می خواهند به مردم حس خودشیفتگی و حس خوش بینی به حال و اینده را القاء بکنند تا بهتر در خدمت منافع خشن حکومت باشند و یا راحت تر مرید یا قربانی بشوند. ازینرو نیز چه حکومتها و جوامع تمامیت خواه و ایدئوژیک و چه جوامع مدرن کنونی که هرچ بیشتر در دست ایماگولوگها و طراحان ذایقه ی عمومی قرارا گرفته است، در نهایت به تبلیغ یک »خوش بینی» می پردازند که در عمل فاجعه افریده و می افریند. بقول کوندرا خوش بینی و فاجعه لازم و ملزوم یکدیگرند. همانطور که تاریخ قرن قبل و قرن کنونی نشان می دهد. یا پوپولیستهای مدرن چون ترامپ در واقع تبلور سیاسی این ایماگولوگها هستند و جایی که سیاست هم به محل نمایش کامل و جنجالی و خطرناک تبدیل می شود.این نظریه ادبی و تحلیلی میلان کوندرا نزدیکی های قوی با نظریه ی «جهان وانموده ها یا سیمولکان و هایپررئالیتی« از ژان بودریار دارد و همزمان تفاوتهایی مهم که در متن به آن اشاره می شود.

میلان کوندرا اما به شکل دقیقتری به این موضوع اشاره نمی کند که رشد قدرت ایماگولوگها در جوامع استبدادی و ایدئولوزیکی مثل حکومتهای فاشیستی و یا مثل حکومتهای سوسیالیستی سابق، یا مثل دیکتاتورهای مذهبی چون حکومت ایران در واقع نماد یک فروپاشی کل سیستم ارزشی و انقلابی و معنوی سابق نیز هست و اینکه چگونه شعارهایشان هرچه بیشتر توخالی و مضحک و خنزرپنزری می شود. همانطور که رشد این نمایش بزرگ و پُرزرق و برق یا «هایپررئالیتی» که برای مثال نمونه ی جدیدش را در مراسم عزاداری مذهبی ماه رمضان امسال و با حالات گاه بشدت گروتسک یا مضحک و با تلاش برای بزرگنمایی و حتی همراه با ویدیوهای شفاشدگان توسط اب هیئت عزاداری می بینیم، راههای نو برای تحول و ساختارشکنی رندانه و قوی نشان می دهد. به ما نشان می دهد که چگونه در کنار تلاش برای رشد نافرمانی مدنی و بدست گرفتن فضای عمومی و سنگرهای مدنی، راهی دیگر و خندان برای رشد این گسست همه جانبه و مضحک و بسوی یک رنگارنگی نو و دموکراتیک بیافرینیم و بدینوسیله که هم به این نمایش بزرگ و مسخره بخندیم و هم خواهان رشد و همه گیرشدنش بشویم تا کل فضای دیکتاتوری عملا از درون تهی هرچه بیشتر مضحک و عاری از هر اسم دال و حقیقت معنوی بزرگ بشود و راحت تر فرو بریزد. بشرطی که ما بتوانیم منطق نهفته در این فضای تراژیک/مضک و در دور باطلش را حس و لمس بکنیم و اینکه چرا هر بار بیشتر مضحک و گروتسک می شود. زیرا بحران جواب می خواهد و یا جلو می رود و رنسانس می افریند و یا تغییر اجباری مجبور است به شکل تغییر قتال و خونین و مسخ شده بیاید و ما از چاه کنونی به چاه ویل بعدی بیافتیم.

در متن سه بخشی ذیل که در واقع سه جستار است، ازینرو در جستار اول از یکسو به خرد و منطق نهفته در رشد این حالت نمایشی و مضحک و یا این «هایپررئالیتی» در فضای مراسم عزاداری ایران اشاره می شود و از منظر تحلیل میلان کوندرا نقد و بررسی می شود، همانطور که به نمونه ی دیگر و متقابل این ایماگولوگی قوی در جهان مدرن و با تحلیل کوتاه فیلم جدید و پُرفروش «باربی» اشاره می شود. سپس متن به این می پردازد که کجا باید از نگاه میلان کوندرا گذشت تا به قدرت بازیگری و اغواگری ساختارشکنی رادیکال دست یافت. به قدرت سیاسی و به دانش رادیکال و قدرت نسل رنسانس و خندانی که بجای اینکه مثل اپوزیسیون کنونی بخواهد مرتب حکومتی را افشاء بکند که چیزی دیگر برای افشأء کردن ندارد، راههای نوین و رند و مدرنی را نشان می دهد تا هرچه بیشتر گسست هویتی و تفرقه میان نیروهای خودی حکومتی و یا میان اقشار بشدت مذهبی و با فرزندان خویش بشدت بیشتر بشود، اخلاق و فتواهای حاکم هر چه بیشتر مضحک و خنده دار بشوند، و در عوض رنگارنگی و فضای دموکراتیک در این جامعه و در همه حوزه هایش رشد بکند، نهادینه بشود و دور باطل سیاه/سفیدی بشکند که سرچشمه ی اصلی قدرت و باقی ماندن حکومت دیکتاتوری مذهبی است. همانطور که ماندن این حکومت عملا شکست خورده و از درون تهی بخاطر این است که بخش مهمی از اپوزیسیون افراطی و هیستریک به همین زبان و ذایقه ی سیاه/سفیدی گرفتارند. نامهایشان را همه می شناسیم. کافی است به هیاهو و جیغ های بنفش و هیستریکشان گوش بدهیم و اینکه می خواهند با سیاست «هرچه بدتر بهتر» به جنگ با پدر قدیمی خویش بروند و بناچار مردم و کشور خویش را بیشتر فدا می کنند و دیکتاتور و پدر جبار را حفظ می کنند و یا در نهایت چیزی بدتر بوجود می اورند. زیرا بقول رولاند بارت:«چگونه می خواهی گُرگ را بکُشی، وقتی در گلوگاه او نشسته ایی و به زبان او سخن می گویی»> زیرا در چنین شرایطی بناچار یا حافظ بی جیره و مواجب گُرگ هستی و یا فردا گُرگی بدتر می شوی. این وضعیت تراژیک/کمدی این اپوزیسیون افراطی و جیغ های بنفش آنها هست و بناچار هر اتحادی هم که می بندند فردا براحتی می شکند، چون از درون پوسیده و هنوز بشدت دچار ذایقه های سنتی است. ساختار و زبان و ذایقه ی مدرن ندارد. همانطور که پشتیبانان این پروپاگاندیستهای هیستریک ایرانی در جهان مدرن دقیقا این ایماگولوگها و پوپولیستهایی چون ترامپ و نتانیاهو و دیگران هستند که نمی خواهند جمهوری اسلامی برود، بلکه از او امتیاز بیشتر می خواهند، به ادامه ی تنش در ایران و در منطقه احتیاج دارند، به حضورش در منطقه و جهان به عنوان مترسک منطقه و شر اصلی برای پیشبرد فروش سلاح و کالاها و قدرت خویش احتیاج دارند. زیرا برای ایمالوگها مهم این است که نمایش بزرگ و جنجالی فروش خوب بدنبال داشته باشد و همزمان قدرت را در دست صاحبان قدرت نگه دارد و مرتب تنشهای نو و خبرهای مهم روز بوجود بیاورد تا انها بهتر بر افکار عمومی و بر ساختارها و سرمایه حکومت بکنند.

در جستار دوم انگاه در ادامه ی درک و لمس جهان میلان کوندرا به این موضوع مهم پرداخته می شود که چرا میلان کوندرا باور داشت که نوستالژی و حسرت مهاجرت دروغی در بردارد و «بازگشت ممکن نیست». یا چرا مهم است که ما ایرانیان خارج از کشور نیز با این واقعیت روبرو بشویم که اکثریت ما به ایران باز نمی گردد و انها نیز که بازگردند، همیشه بخشا یک غریبه باقی خواهد ماند. همانطور که بقول میلان کوندرا ما باید بپذیریم که انسانها همیشه بازنده از دنیا می روند، هماطور که همه حقایق و قولها توزرد از آب در می اید و ابتدا با قبول این شکست بنیادین یکایک ما، با قبول بی معنایی و تصادفی بودن زندگی است که انگاه طنز و شادی نوین و دنیوی بدور جشن بی معنایی می تواند رشد بکند، دیالوگ و همبستگی نوین و متقابل انسانی با رگه های مختلف تراژیک/کمدی و یا پارودیک و رندانه اش می تواند بهتر رشد بکند و وقتی ادمها دروغ و فاجعه ی درون همه ی این قولهای خوش بینانه ی نئولیبرالی، مذهبی و سوسیالیستی و غیره را ببینند و نگذارند که حقیقت به فراموشی سپرده بشود. نگذارند که واقعیت ملتهب و چندرگه یا تمنامندشان به یک ایدئولژی کور و یا به یک ایماگولوژی و تصویری تصنعی و یا به سیمولاسیونی چون فیلم «باربی« تبدیل بشود. همانطور که متن همزمان ضعف نگاه کوندرا را در این بحث نیز نشان می دهد و انجا که از او بایست گذشت و هرچه بیشتر پساکوندرایی شد تا بتوان به سان یک مهاجر دو یاچندفرهنگی قادر شد در خانه های و سرزمینهای مختلف مسکن گزید و جهانت خانه در خانه بشود. همیشه غریبه اشنایی جذاب و همزمان دلهره برانگیز باشی که هم در فرهنگ و زبان مادریش بخشا یک غریبه می ماند و می تواند تمناها و قدرتهای نو به آن وارد بکند و هم در فرهنگ و کشور دومش لایه و لحن متفاوت وارد می کند و اینگونه یک رگه و قوم جدید ایرانی بسان موتاتسیون جدید ایرانی/المانی و یا ایرانی/اروپایی و ایرانی/امریکایی و یا ایرانی/ کرد و عرب/ اروپایی و غیره می شود.

در جستار سوم انگاه با بررسی یک نظریه محوری کوندرا در رمان «جاودانگی» و اینکه چرا ما انسانها و همه جوامع بشری خواهان جاودانه شدن هستند و برای جاودانگی و حفط نام خوب از خویش تلاش می کنند، آ»گاه هم قدرت این نظریه او بررسی می شود و اینکه چرا ما انسانها بایستی به میرایی و فانی بودن خویش تن بدهیم تا هرچه بیشتر زندگیمان پُرشور و چندرگه و یا تودرتو و لابورینتی و رند بشود و هم اینکه چرا نارسیسم درون بشری، خودشیفتگی یکایک ما انسانها و بویژه فرهنگ مصرفی مدرن هرچه بیشتر توسط این قدرت شکسته می شود که بتوانی در اب و اینه نه یک تصویر ایده ال و مسحور کننده ببینی که اخر مثل نارسیست در آن می پری تا عارفانه با او یکی بشوی و بمیری، بلکه بتوانی در آب و اینه دهها تصویر و امکان و ایده ال از خویش را ببینی. اینکه ببینی تو و من همیشه یک گله از فیگورها و امکانات هستیم. در نوع مدرنش یک وحدت در کثرت هستیم و در نوع والاتر و پسامدرنی آن کثرت در وحدتی چون جسم خندان نیچه و یا چون سوژه ی نفسانی و تمنامند لکان هستیم و یا چون جسم بدون اندام ژیل دلوز/گواتاری و با امکان هزار نوع مرد شدن یا هزار نوع زن شدن و غیره هستیم. یا در نوع ایرانیش می توانیم به شیوه ی خویش به موقعیت و حالت بدن و پرفورمانس «عارف و عاشق زمینی و رند، خردمند شاد و مومن سبکبال» دگردیسی بیابیم و روایتی دیگر از منظر نسل رنسانس و هزار فلات و روایتش بشویم. گفتمانی متفاوت و بدنی متفاوت و نو که از جمله در این کتاب الکترونیکی «راز جسم خندان» می توانید با افوریسمهای مربوط با آنها مواجه و اشنا بشوید و در بسیاری از آثار و نوشته های دیگر از من.

بنابراین این متن سه جستاری همزمان یادبودی نقادانه از میلان کوندرای بزرگ و در شکلی اولیه و محدود است و انچه ما از او می توانیم و شاید باید یگیریم و کجا باید او را پشت سر بگذاریم و طنز و تحلیل او را قویتر و رادیکالتر و بنابراین اغواگر و رند و ساختارشکن بسازیم. یادش گرامی باد. حال انچه باقی مانده است، نه نگاه میلان کوندرا بلکه خوانش های مختلف از کوندرا و اثارش و بنابرین تولد کوندراهای مختلف بنا به توان حسی/ فکری ما به رویارویی با روایت و آثار او و از همه مهمتر با هیچی و مرگ خدای نیچه و با مرگ مولف است.

داریوش برادری



جستار اول:

ایماگولوژی بسان نقطه ی تلاقی مراسم عاشورای ایرانی با فیلم باربی و دری به جهان میلان کوندرا!

توجه کرده اید که چگونه مراسم مذهبی اخیر عاشورا و نمایش تعزیه و مصیبت نامه ی حسین در عکسها و ویدیوهایی که منتشر شده است، هر چه بیشتر از مصیبت نامه به یک «نمایش پُرزرق و برق و رنگارنگ و گاه شدیدا مضحک» تبدیل شده است و اینکه همه فیگورها می خواهند خودشان را به نمایش بگذارند. کل صحنه تبدیل به یک «هایپرریالیتی» نئون وار و عملا تهی از نوع نیمه مدرن شده است که می خواهد بیشتر سروصدا بکند. کل مراسم همزمان با صحنه های اگزوتیک، با لباسها و ابزار کار عجیب و غریب و یا خیلی بزرگ مملو شده است. یا حرکات افراطی و سانتی مانتال و از سوی دیگر پرهیجان و حتی با رقص قاتلان حسین بیشتر می شود تا تماشاچی بیشتر جلب بکند. همه چیز تبدیل به یک نمایش عملا پوچ و یا مضحک شده است. یک گام جلوتر و انگاه کل صحنه تبدیل به روایات مالامال از طنز و هزل از جنس عبید زاکانی می شود.

این لحظه ایی است که در معنای مفاهیم محوری میلان کوندرا در رمان «جاودانگی» آنگاه «ایدئولوژی» و بار سنگین ایدئولوژی و مفاهیم مقدس هرچه بیشتر شکست خورده و تهی شده است و دال های سیال و شناور و تهی حال هر چه بیشتر تبدیل به «ایماگولوژی» می شوند، تبدیل به نمایش تصاویر پرزرق و برق و در نهایت مضحک یا تهی می شوند که تماشاچی را با آن بمباران می کنند. در واقع کل صنعت تبلیغات مدرن و نیروی حاکم بر جهان مصرفی مدرن توسط این «ایماگولوگها» تعیین می شود که با خویش نسل سلفی ها و تیک تاک ها و نمایش مداوم خویش و دیدن مداوم نمایشهای کوتاه دیگری را بدنبال دارد. با این تفاوت که ایماگولوگی مدرن هنوز بشدت پُرقدرت است و جهان را گرفته است و حال اخرین جاهایی مثل ایران و بنیادگرایانش را هرچه بیشتر می گیرد که بقول خودشان می خواستند «تاریخی نو» و روحی نو بیافرینند. این نمایش بزرگ و گروتسک و با شعارهایی تکراری و تهی هر چه بیشتر مضحک و تهی بودن ارمانها و حقایقش و گسست هزارجانبه شان را برملا می کند. ازینرو ایدئولوگهای سابق حکومتی که اکنون بشدت خنزرپنزری شده اند، هر چه بیشتر تبدیل به ایماگولوگ شده اند و به این خاطر مرتب جملاتی تکراری و عملا تهی و بی معنا را تکرار می کنند و در حینی که مثل ویدیوهای منتشرشده از چنین دولتمردان مذهبی در خفا لذایذ و وسوسه های پنهان خویش را می چشند و انگاه نیز طبیعتا به شکل بی مرز و منحرفانه. زیرا تنها یک تقدس گرای افراطی می تواند فردا یک کاهن و عارف لجام گسیخته و خشن جنسی بشود. همانطور که فراـ من اخلاقی و نهاد بظاهر غیر اجتماعی و شهوانی دو روی یک سکه هستند.

این روند رشد یک نمایش و هایپررئالیتی عملا مضحک و پوچ در ایران طبیعتا پیوند تنگاتنگ با رشد جنبش مدنی نوین ایران از زمان محسا و بقیه نیز دارد و در حینی که همزمان روندی است که لااقل بیش از یک دهه هست که شروع شده است.

اما کار ما نیروهای مدرن و خواهان تحول مدنی در این شرایط عملا مضحک و خنزرپنزری چیست؟ اینکه بگوییم ببین چقدر دروغگویند و بخواهیم مرتب بیشتر افشایشان بکنیم. نه. این کار حماقت است. نماد کودنی اپوزیسیونی است که نمی فهمد ذایقه اش هنوز بشدت سنتی و به ناچار به همان اندازه نمایشی و هیستریک است. چون چیزی برای افشاکردن نمانده است و مردم حقیقت را بخوبی می دانند. کار ما این است که در عین رشد خواستهای برحق مدنی و بیان میل خویش به زندگی مدرن در همه حوزه ها، با تبدیل مداوم خیابانها و هر سنگر مدنی دیگر از مدرسه تا دانشگاه و ورزشگاه و سرانجام مجلس و غیره به محل حضور پرقدرت این دنیای زمینی و رنگارنگ و مدرن ما، از طرف دیگر رشد این نمایش مضحک و روبه رشد را تقویت بکنیم. یعنی بگوییم و بخواهیم هرچه بیشتر نمایشی و رنگارنگ و هایپرریالیتی بشوید، یکدیگر را بیشتر لو بدهند، تا هم ما بیشتر بخندیم و هم انها هر چه بیشتر از درون تهی بشوند و براحتی با خنده ی جمعی فروبریزند. زیرا اگر بقول میلان کوندران حضور ایماگولوگها بعد از پایان تاریخ است، انگاه باید گفت که با امدن ایماگولوگها انگاه حال امکان تحول رند و خندان و اغواگرانه بهتر فراهم می شود و وقتی همه چیز تهی و پوچ و مضحک شده است و دیگر کسی برای چیزی جز خودش و نمایشش نمی جنگد. زیرا چنین ادمی همیشه یک هنرپیشه دست دوم است و حاضر است رنگ عوض بکند تا زنده بماند و جزوی از جمع باشد.

حال هزاران فرسنگ اینطرف و به جهان مدرن خودمان برگردیم و به صنعت فیلم سازی. برای مثال فیلم جدید «باربی» تبلور مدرن این حکومت و منطر «ایماگولوگها» است. به این خاطر با انکه بظاهر فیلم به شکل انتقادی بدنیای مسخره و غیر واقعی باربی ها می نگرد و انها را وادار به دیدار با واقعیت می کند، اما حالت شدید پارودیک و خویش پارودیک فیلم چنان افراطی و تصنعی است که در نهایت همه چیز به یک تبلیغات نو و صورتی برای جهان سبک و مصرفی ایماگولوگها تبدیل می شود و اینکه بهتر است بگذاری صورتی و سبک بشوی و به همه چیز بخندی و بیشتر از همه بخودت که نمی دانی همین لحطه دارند سرت کلاه می گذارند و گوشهایت دراز شده است. زیرا برای ایماگولوگ مهم این است که تو بفکر خودت باشی، به هیچ چیزی باور نداشته باشی، مرتب خودت را با خریدهای نو اپ دیت بکنی و بخواهی مثل بقیه زیبا و توانا باشی و اینگونه همیشه بازدهی خوب و مصرف کننده ی خوب باقی بمانی.

راستش را بگویم، من بعد از دیدن بیست دقیقه نا نیم ساعت از فیلم باربی خمیازه ام گرفت، حالم بد شد و آن را بستم. زیرا بقول لکان «اثری که می خواهد شرور باشد حق ندارد بخواهد شرورانه باشد.». همانطور نیز اثری که می خواهد پارودیک باشد حق ندارد بخواهد پارودیک و یا سلف پارودیک باشد. یا به زبان ساده تر اثری چون فیلم باربی که می خواهد خنده داری جهان فیگورهای باربی گونه اش را نشان بدهد، حق ندارد تمام وقت بخواهد به خود بخندد و فیگورهایش را مضحک یا خنده دار نشان بدهد. زیرا انگاه در واقع در حال تبدیل کردن نقد و روایت نمایشی رادیکال فمینیستی یا روانکاوانه و اجتماعی به امری فست فودی، سطحی و پیش پاافتاده و جنجالی و برای مصرف جمعی و فروش خوب است و دیدیم توانستند خوب فروش بکنند. چون انگاه در حین این روایت خود ـ پارودیک و به خویش خندیدن تصنعی و مضحکانه در واقع در حال موعظه کردن و تبلیغ کردن و صورتی کردن همه چیز هستند و می خواهد چیزی به تو بیاندازد. پس چه عجب تا در گوگل بر نام هنرپیشگان اصلی این فیلم کلیک بکنی، صحفه صورتی می شود. تو نیز صورتی و باربی و خنگ می شوی. اما نه یک صورتی مثل صورتی از جنس «پلنگ صورتی» که یک صورتی رادیکال و رند است و قادر به «صورتیدن همه چیز» و تولید واقعیتی نو و قوی و رندانه است. زیرا صورتی پلنگ صورتی بشخصه ملتهب، کامجو و چند رگه از صورتی شدن است. همانطور که ژیل دلوز در بابش می گوید. صورتی فیلم باربی و جهان و روایتش به حالت رنگ کردن شما به رنگ صورتی است و در حینی که احساس می کنید گوشهایتان دراز می شود و جنسی را خریده اید که به شما انداخته اند.

اما چرا دیکتاتورها و ایماگولوگها با هم خوب کنار می ایند و هر دیکتاتوری معمولا ایمالوگهایی در کنارش دارند که برایش خوب تبلیغ می کنند و نمایش عمومی و بخدمت گرفتن افکار عمومی را رهبری می کنند، همان کاری که مثلا گوبلز برای هیتلر انجام می داد. یا بقول میلان کوندرا موسسات امارگیری مدرن برای سیاستمداران و صاحبان سوسیال مدیا انجام می دهند و به انها اندرز می دهند چگونه برنامه بگذارند و یا چگونه سخنرانی بکنند تا سریع بینندگان و شنوندگان را مسحور خویش بکنند. اینکه چرا لازم است کوتاه و با برخی جملات تکراری و هیجان انگیز و با حضوری باشکوه مثلا با رای دهندگان و تماشاچیان خویش روبرو بشوند. زیرا چه دیکتاتورها و ایدئولوژیهای مختلف فاشیستی و سوسیالیستی و یا نئولیبرالی قرن گذشته و حال و چه بنیادگران مذهبی دوران معاصر از بن لادن و خمینی تا داعش و غیره، همه در نهایت به مردم و به مومنان و مشتریانشان «تصویری خوش بینانه از حال و اینده نشان می دهند و اگر مردم به فتواهای انها گوش و عمل بکنند.». همه می خواهند وعده و وعیدهایی بدهند که هیچگاه عملی نمی شود. همه »خوش بین» هستند و خوش بینی را تبلیغ می کنند. حتی وقتی در قالب تعزیه و نوحه در اخر خوش بینی و رسیدن به بهشت موعود را تبلیغ می کنند. یا حتی وقتی به خوش بینی سطحی خویش مثل فیلم باربی می خندند. اما در نهایت بایستی خوش بینی به حال و اینده و به خرید بیشتر ایدئولوژی تهی شده و شعارهایش و یا کالاهای مصرفی نو بافی بماند و جلو برود.

ازینرو نیز ایماگولوگها با دیکتاتورها خوب کنار می ایند و به آنها راه حل نشان می دهند که چگونه از تبلیغات و یا از اینترنت بهتر استفاده بکند تا حکومتش پایدارت باشد. زیرا اکنون همه مشتری هستند و باید مشتری بشوند. همه چیز کالا می شود و فتیش کالایی رشد می کند.

ازینرو میلان کوندرا به شکل قوی و رادیکال در کتاب «جاودانگی» بدرستی می گفت که «خوش بینی و فاجعه لازم و ملزوم یکدیگرند و یکدیگر را بازمی افرینند»، همانطور که تاریخ معاصر جهان مدرن و بشری و یا تاریخ معاصر ما نشان می دهد. زیرا حتی مصیبت نامه ی عاشورا و مراسمش در واقع برای این است که اخر ببینیم حق بر باطل پیروز می شود و ما رستگار می شویم. حتی وقتی در همان حال همه چیز گرانتر و پوچتر می شود و همه چیز چون کاخ شنی و نمایشی هایپرریالیتی در حال تولید هیاهو قبل از ریزش نهایی است.

ازینرو ما باید در حینی که چه در جامعه ی مدرن و بویژه در جامعه ی مذهبی و گرفتار خویش بخواهیم که این خوش بینی مصرفی و تهی کننده و این سبکی احساساتی و سانتی مانتال رشد بکند، همزمان بر لبه اش و در صحنه اش بایستی در کنار رشد بیشتر ذایقه ی مدنی و شهروندی و نهادینه کردن، این اندیشه ی رادیکال خویش را به شکل رند و نقادانه وارد هر نمایش و صحنه ایی اینگونه بکنیم تا یکدفعه اصل مطلب نمایان بشود. و این حقیقت چیست، اینکه مثل فیگور معروف کتاب «شوخی« این جمله ی سرنوشت ساز را این بار با خنده بگوییم، وقتی دوباره سخن از خوش بینی و پایان بحران می شود و انجا را با خنده ترک بکنیم و بقیه را در خماری بگذاریم. یعنی مثل فیگور کوندرا بگوییم:

«خوش بینی افیون مردم است. جان و روان سالم بوی حماقت می دهد. زنده باد تروتسکی!» یا در مورد ما ایرانیان در اخر بگوییم «زنده باد عبید زاکانی و طنزهای ما نخستزادگان نسل رنسانس».

تا این نمایش مسخره چون کاخی شنی فرو بریزد. زیرا همه ی اسامی دال و همه حقایقش مثل شعار یا قمربنی هاشم روی طبل بزرگ دومی چیزی پوچ شده است و صاحب قدرت اصلی همان مارک یاماها در پایین طبل است. قدرت اصلی بدست ان ایماگولوگها و طراحان و فروشندگان چینی و ژاپنی و غیره است که می دانستند اینها چرا حال مرتب چیزهای بزرگتر و تصنعی می خواهند و اینگونه برای مراسم تعزیه ی انها وسایل کار را تولید کرده اند و به انها می فروشند و می اندازند.

یا در همین بحث است که همزمان هم قدرت روایت و نگاه میلان کوندرا نمایان می شود. هم پیوند درونی و بینامتنی و زنجیره وار میان این مفاهیم ایدئولوگ و ایماگولوگ و مفاهیم مهم دیگرش چون سنگینی تراژیک جهان ایدئولوژیک و سبکی غیرقابل تحمل جهان مدرن در رمان «سبکی غیرقابل تحم هستی» آشکار می شود و اینکه چرا او می خواهد با دفاع از حافظه، با تبدیل واقعیت و رخدادهای ساده و معمولی در رمانهایش به محل حضور سوالات اگزیستانسیال و دیسکورسهای مختلف سیاسی و اجتماعی، انگاه به جدال با قدرت این ایدئولوگها و ایماگولوگها برود. یا چرا ازینرو طنز در نگاه او برای شکاندن این جهان خوش بینانه و فاجعه بار و احساساتی نقشی مهم دارد و از سوی دیگر قبول بی معنایی و اتفاقی بودن هستی و ازین مسیر رسیدن به سبکبالی نو و «جشن بی معنایی».

اما در چالش طنزامیز کوندرا علیه قدرت و علیه فراموشی او به قدرت رادیکالی دست نمی یابد که نامش «اغواگری» است. تلخی ته نهفته در کلام او نمایان است. در حالیکه قبول بی معنایی به معنای رادیکالش این است که حتی تلخ بودن زندگی بی معناست و فقط یک ارزش گذاری سانتی مانتال است. اینکه او درست می گوید که باید ما قبول بکنیم همیشه اخر بازنده از دنیا می رویم، مثل همه ی این حقایق مقدس و متاروایتهایی که وعده ی دروغین می دهند، تا بتوانیم در معنای هایدگری«هستی فراموش شده» را بهتر بچشیم و با روایت و زندگی متفاوت خویش بیافرینیم. اما او فراموش می کند که گام بعدی را بردارد و بپذیرد که بازندگی فقط وقتی ممکن است که در دوالیسم برنده/بازنده بزییی. زیرا از بازنده ی رند و خندان هیچکس نمی تواند ببرد و زندگی دوباره به پارادوکس پُرشور سنگینی در سبکی و بالعکس می تواند دست بیابد و بی انکه نهایت و غایتی باشد.

یعنی کوندرا کامل تبدیل به آن نمی شود که «روایت گر یا اندیشمند سطح» خوانده می شوند. به انچه که همه فیلسوفان و اندیشمندان سطح از نیچه تا ژان بودریار، لکان و ژیل دلوز/گواتاری به اشکال مختلف و با قدرت و ضعفهای مختلف از ان سخن می گویند، وقتی آدمی قبول می کند که دیگر عمقی وجود ندارد و همه چیز سطح است. اینکه چرا ادم عمیق بناچار ادم سطحی و سانتی مانتال یا پاتتیک می شود. زیرا وقتی قبول کردی که همه چیز سطح و بر لبه ی زمین است، آنگاه همه چیز ساختار زبانی و پرفورمانس و دیسکورسی قابل تحول می شود. یا بقول ویتگنشتاین واقعیت دوم یک «صحنه و بازی زبانی» می شود،. در چنین سطح و واقعیت زبانمند/تمنامندی انگاه توانایی به «اغواگری« بزرگ می تواند بوجود بیاید و به «بازیگری بزرگ و رندانه» که بقول ژان بودریار یک خصلت زنانه است. اینکه در سطح بمانی و مرتب با اضافه کردن یا کم کردنی چیزی در ساختار و در زنجیره ی دالها بتوانی تغییر ساختاری بوجود بیاوری و یا شوری نو در کل ساختار بیاندازی و تغییری دومینووار و نوزایی نو بوجود بیاوری و انقلاب در انقلابی. قدرتی اغواگرانه که همان قدرت خندان دیونیزوسی نزد نیچه است. همانطور که جهان ایماگولوگها و باربی ها و سلفی ها در معنای نیچه ایی جهان «اخرین انسان» است، ولی برای نیچه حضور اخرین انسان پیش شرط امدن «فراانسان و زرتشت خندان» که در سطح و نیمروز خویش می زید، یک فراقهرمان بی اراده و سبکبال و رقصان است و فقط به حقایق و احساسات و واقعیاتی باور می کند که مثل او رقصان و خندان و چندرگه یا دیونیزوسی باشند.

حالت و موقعیتی زمینی و سبکبال و بسان پرفورمانسها و بدنهایی خندان و اغواگر ک من آن را در زبان و گفتمان فارسی قدرت و موقعیت ضدقهرمانانه و رند «عاشق و عارف زمینی، خردمند شاد و مومن سبکبالی» نامیده ام که «مُهره ی مار» دارد و در سطح می زیید و بر لبه ی رخدادها قادر به موج سواری رندانه و اغواگرانه است و مرتب تمناهای نو به صحنه و رخداد وارد می کند و همه چیز را رنگارنگ و چندنحوی می کند تا صحنه ی اصلی و مرگبار سیاه/سفیدی و هیستریک بشکند که حامل حفظ قدرت دیکتاتورهاو. دورباطل کنونی و فاجعه بار ما هست. زیرا هر تغییر بزرگ فقط در چهارچوب زبان و فرهنگ خویش ممکن است و وقتی که بتوانی بقول نیچه «با عروجت همانزمان نیاکان و پدرانت را بالا بکشی» و انها را از مومنان تابع و سرکوب گر خویش و دیگری در پای دروغ رستگاری و از عارفان و قهرمانان در جستجوی یک وحدت وجود ناممکن و خراباتی به عاشق و عارف رند و زمینی و به مومنان سبکبال دگردیسی بدهی و شکاکیت اهریمنی را به خرد شاد و نظرباز و چندوجهی و دنیوی تبدیل بسازی.

پانویس: شنبه اینده در صحفه ی اینستاگرامی دوست عزیز و توانایم رضا نجفی بحثی با هم از مناظر مختلف ادبی و روانکاوانه در باب جهان میلان کوندرا و با تیتر «جدال حافظه با قدرت» خواهیم داشت که امیدوارم انجا منظری نو و متفاوت از کوندرا و جهانش بهتر نمایان بشود. بویژه که رضا نجفی بدون اغراق نه تنها یک نویسنده و منتقد ادبی خیلی خوب بلکه یک متخصص بحث میلان کوندرا هم هست و تلفیق و چالش نگاه او با منظر روانکاوانه ی من می تواند چیزی خوب بوجود بیاورد و طبیعتا با نقاط قدرت و ضعف هر منظر و خوانش نو. همانطور که انجا به نقاط ضعف نگاه میلان کوندرا نیز اشاره می کنم و انجا که باید او را جلوتر برد و پساکوندرایی شد. مهاجر دو یا چندفرهنگی شد. فلایر جلسه را دوشنبه می زنیم.

ادبیات: کتاب الکترونیکی جاودانگی از میلان کوندرا ترجمه حشمت الله کامرانی ص ۱۵۹


جستار دوم:

چرا ما ایرانیان خارج از کشور باید بپذیریم که ما اینجا می مانیم و اینجا می میریم!

یک حقیقت هولناک و همزمان رهایی بخشی هست که ایرانیان مقیم خارج از کشور از مواجه شدن با آن و از پذیرش نمادین و بالغانه ی آن در می روند. این حقیقت سرکوب شده این است که اکثریت نود در صدی آنها در خارج می مانند و به ایران بازنمی گردند. اینکه ما اینجا در خارج می مانیم و اینجا می میریم. آن ده درصدی هم که احتمالا به ایران بازمی گردند یا می خواهند اخر عمر نیم سال انجا و نیم سال اینجا زندگی بکنند، مجبورند با این حقیقت روبرو بشوند که انها در ایران بیگانه اند و باز هم لنگ در هوایند. اگر که تا حال این موضوع را نفهمیده باشند. زیرا بازگشت ممکن نیست. زیرا شما در زندگی یا جلو می روی و چیزی نو، خانه ایی نو بوجود می اوری و یا به عقب بازمی گردی اما بدرون کویر و افسردگی نوستالژیک و دور باطل بسوی مرگ. زیرا بقول جیمز جویس و لکان «زندگی یک فراری است که فقط خروج و اکسودوس آن معلوم است اما کسی به سرزمین موعود و به بهشت گمشذه نمی رسد»،‌آنطور که اسطوره ی یهودی و باور به بهشت گمشده می خواهد به ما القاء بکند. در واقع سرنوشت یک مهاجر و تبعیدی و حتی سرنوشت مهاجران موفق و توانا چون یکایک ما در نهایت مثل سرنوشت حضرت موسی در عکس ذیل است که به فرمان خدا حق ندارد وارد سرزمین موعود یهودی بشود و فقط حق دارد با حسرت از دور به ان بنگرد، چون او در واقع اخرین «غریبه» میان یهودیان بود، یا بقول لکان آخرین مصری.

در رمان «جهالت» از میلان کوندرا، او دقیقا به این بحث حسرت و نوستالژی مهاجران و تبعیدیان در تاریخ بشری می پردازد، از حسرت ادیسه بدنبال پنلوپه و تا حسرت مهاجران معاصر چک و غیره ساکن در فرانسه و دانمارک یا اروپا بدنبال کشور و محبوب از دست رفته شان. انگاه او با بازگرداندن فیگورهای محوری اثرش ایرنه و یوزف به کشور چک آزاد و نو و بعد از فروپاشی سوسیالیسم جبار دقیقا نشان می دهد که چرا بازگشت یک توهم است و چرا بازگشت ممکن نیست. ایرنه و یوزف می بینند که فرهنگ و خانه ی مادری برایشان بیگانه شده است و انها برای فرهنگ و خانواده و یاران گذشته ی خویش غریبه شده اند. با انکه لحظات اندک خوشی هم در آن زبان و مکان می یابند و با هم. بی انکه حتی بیاد بیاورند که هر دو از نوجوانی در ارتباطی تراژیک و عاشقانه با هم قرار داشته اند که به بهایش ایرنه یک گوشش یخ می زند. یا این بازگشت تراژیک/کمدی و محکوم به شکست در تفاوت خاطره ها و یادها خویش را نشان می دهد، میان دو برادر یا دو رفیق. یا وقتی یوزف در لحظه ی همخوابگی با ایرنه حتی اسمش را به یاد نمی اورد و ایرنه خیال می کند که او یادش هست چه عشق پنهانی در دوران جوانی و در حین دیداری به هم داشته اند حتی نام ایرنه بخاطرش نمانده است. ایرنه خودش را در اغوش خاطره ایی طلایی رها می کند تا عشقی از دست رفته را بچشد و معشوق اصلا یادش نمی اید و این ایرنه را به خشم و گریه در انتها وامی دارد و یوزف در حین خواب او یواشکی از هتل بیرون می رود و به کشور واقعیش دانمارک برمی گردد و انجا که قبر زن دانمارکیش قرار دارد. یعنی حتی انها که دو مهاجرند بشخصه اسیر شکستهای زمانی و مکانی هستند و به هم نمی رسند.

مشکل اثر میلان کوندرا اما این است که وقتی فیگورهایش به فرانسه و یا به دانمارک و به محل اقامت در واقع اصلیشان بازمی گردند، جایی که حال پس از سالها زندگی در انجا جا افتاده اند، نمی تواند انها را با این حقیقت مهم و هولناک دوم نیز روبرو بسازد که «بازگشت به خانه وکشور و فرهنگ دوم فرانسوی و دانمارکی نیز برایشان کامل ممکن نیست» و اینکه انها همیشه بخشا یک غریبه می مانند و در یک غریبگی بنیادین و بشری. این ضعف بنیادی این کتاب او هست و شاید اینجا ما معضل میلان کوندرا در مواجه شدن با مهاجرت را هم ببینیم. زیرا او اول یک چک فراری در فرانسه است، تا زمان کتاب «سبکی غیرقابل تحمل زندگی»، و سپس یک فرانسوی می شود. ازینرو او از رمان بعدیش یعنی رمان قوی «جاودانگی» به فرانسه و جامعه ی مدرن می پردازد و خیلی کم به گذشته و به بهار پراگ بازمی گردد. او اکنون به قول خودش فرانسوی شده است. یا خیال می کند که او در رمانهایش برای خویش خانه ی واقعی خویش را افریده است. اما موضوع این است که هر گونه تلاش برای بُریدن بخشی از خویش محکوم به شکست است. زیرا او یک هوبرید و موتاتسیون نو و یک موجود دو رگه ی چک/فرانسوی است و نمی تواند از هیچکدام از انها فرار بکند و در نهایت فقط می تواند و باید کاری را بکند که هیچکدام از دو فرهنگ و دو کشورش نمی توانند از پسش برایند. اینکه او حال می تواند یک تلفیق نو و موتاتسیون نو و یک کشور نو بشود که هر دو را در بر دارد و خیلی بیشتر و با روایت و چاشنی متفاوت و خاص او در روایت و زندگیش نمایان می شود و با رگه های مختلف و فراوان تراژیک/کمدی و پارودیک یا کارناوالی. میلان کوندرا ناتوان از ورود به این سرزمین نو و دورگه یا چندرگه می شود. تا انموقع که گذشته اش حال به شکل سرزنش و خشم به او و در قالب یک جنجال درباره ی شراکت او در جوانی در دستگیری یک ناراضی به سویش بازمی گردد. یعنی سرزمین اولش و فرزندانش از این پدر ادبیات خویش بنوعی انتقام می گیرند که چرا می خواهی ما را فراموش بکنی. زیرا همانطور که بازگشت ناممکن است، همانطور نیز فراموشی ناممکن است و ضمیر نااگاه بازمی گردد، انچه سرکوب و پس زده می شود، در لباسی نو بازمی گردد و حق خویش را می طلبد و جایگاه خویش را در زندگی یکایک ما. همانطور که راه مقابله با سنگینی جهان ایدئولوژیک و تقدس گرا فقط فرار به جهان سبک ولی عیرقابل تحمل مدرن نیست، بلکه این است که به پارادوکس سبکی در سنگینی دست بیابی و بالعکس. یا از منظر کوندرا بتوانی از حافظه و واقعیت چندلایه در برابر جهان سیاه/سفیدی و ساده شده یا سانتی مانتال ایدئولوگها و ایماگولوگها دفاع بکنی، به دفاع از حافظه در مقابل قدرت بپردازی و قدرتی دن کیشوت وار در خویش حفظ بکنی و بتوانی متفاوت ببینی و طبیعتا با حماقتها و رگه های تراژیک/کمدی وار چنین فیگوری. اما مرگ دن کیشوت تبلور روح مدرنیت نیست و اینکه بتوانی جهانی متفاوت بیافرینی و یا مرگ از این جهت بقول میلان کوندرا فیلم «سبکی غیرقابل تحمل هستی» با وجود یک روایت خطی و همزمان چندصدایی و چندوجهی فردی و سیاسی و اجتماعی در نهایت یک رمان درباره ی عشق نیست و وقتی دو عاشق کاملا متفاوت چون توماس و تراز برای یکدیگر به پراگ برمی گردند و سختی ها را به جان می خرند و آخر با هم می میرند. ( فیلم ذیل «سبکی غیرقابل تحمل هستی» با انکه خوب و قوی ساخته شده است اما اصلا به پای کتاب نمی رسد و به این خاطر میلان کوندرا از آن دلخور بود. اما باید هم فیلم را دید و هم رمان را حتما خواند.)

ازینرو نیز مهاجر دو یا چندفرهنگی فقط وقتی که غریبگی بنیادین خویش در فرهنگ و زبان مادریش و به شکل دیگر در فرهنگ و زبان جدید و اروپایی یا مدرنش را درک و لمس بکند، انگاه می تواند صاحب خانه و سرزمینی نو بشود که خانه در خانه و یا یک ناـ خانه ی ملتهب و چندوجهی و سبکبال است. انگاه او در فرهنگ و زبان ایرانیش یک رگه ی اروپایی و امریکایی و غیره وارد می کند و بالعکس. در فرهنگ نوین اروپایی و امریکاییش یک رگه ی ایرانی یا شرقی و با لحن و لهجه ی متفاوت وارد می کند. یعنی او در هر دو بشخصه تا حدی غریبه می ماند، اما یک »غریبه اشنای» جذاب و همزمان تا حدی دلهره افرین می شود که تلفیق و خانه ایی نو بوجود می اورد و جهان برایش خانه در خانه ایی می شود. زیرا «غریبه اشنا یا اون هایملیش» جایی است که ضمیر نااگاه و حقایق بنیادین بروز می کند که باید پذیرفت تا تحولات و موتاتسیونهای نو هم در کشور مبداء و هم در جهان نو و مدرن بهتر رخ بدهد. تا جهانت و یا یک روزت مثل یک روز زندگی «آقای بلوم» و هر رخدادش در رمان «اولیس» از جیمز جویس تبدیل به محل تلاقی گذشته و حال و اینده و اسامی دال مختلف بشود و همه چیز چندوجهی و دورانی بگردد و معانیش رقصان و شوخ چشم بشوند و همزمان قادر به تولید ایهام و تعلیقی خلاق باشد. یا اثرش بقول او همزمان نقشه ی شهر دوبلین نیز باشد. همانطور که زندگی یکایک ما مهاجران و تبعیدیان همیشه چندزمانه و چندمکانه است و در ذهن و جانمان مرتب زمانها و مکانها می شکنند و ما از یک موقعیت و مکان یکدفعه به جای دیگری هزار فرسنگ دورتر پرتاب می شویم. یا ابتدا بدین خاطر دوپاره یا چندپاره هستیم تا انموقع که کم کم بتوانیم پایمان را روی زمین و زندگی بگذاریم و به موقعیتی چندلایه، به واقعیت و به روایتی چندلایه و خندان یا طناز و شوخ چشم تبدیل بشویم که خانه ها و سرزمینهای مختلفی دارد و گاه که از یک اطاق به اطاق دیگر می رود وارد جهان و زبان و فضای دیگری می شود. واقعیتش چندلایه و گاه مثل اثار گارسیا مارکز به یک واقعیت جادویی با رگه های تراژیک و کمدی فراوان دگردیسی می یابد. همانطور که مثلا با یکایک ما ایرانیان مهاجر در واقع اقوام و موتاتسیون های جدید ایرانی بوجود امده است، مثل ما ایرانی/المانیها و یا ایرانی/انگلیسی ها و یا حتی می توان گفت ایرانی/ترک یا عرب و کرد/فرانسوی و امریکایی و غیره بوجود آمده است، در کنار اقوام اولیه ایرانی. ازینرو بقول »ژیژک» مهاجر در واقع ذات انسان و سوژه را متبلور می کند. اینکه انسان در نهایت همیشه دو پاره یا چندپاره است و هیچگاه نمی تواند به خودی نهایی دست بیابد. او در واقع گله ایی از فیگورها و موقعیتها و حالات است. همانطور که زندگی تکرار جاودانه ایی است که می خواهد مرتب نو بشود و چیزی متفاوت و بهتر بیافریند و راهش حرکت دورانی به سوی جلو است و نه تکرار باطل بسوی عقب و یا به بهشتی دروغین در اینده ایی ناممکن.

یا مگر کل دور باطل سیاسی و اجتماعی ما از دوران رویارویی با مدرنیت قوی ناشی از این نبوده است که خیال می کنیم می توانیم به گذشته ایی طلایی و دروغین بازگشت بکنیم، چه انگاه که می خواستیم به دوران هخامنشی بازگشت بکنیم و یا چه انگاه که بازگشت به خویشتن مذهبی را شروع کردیم و تا کنون مثل خر تو گل گیر کرده ایم و چه بعد که حال بخواهیم بازگشت به خویشتن پادشاهی نو بکنیم و یا از آن بدتر بازگشت به خویشتن قومی بکنیم و جنگ قومی بیافرینیم. زیرا ملت نو بر اساس تاریخ و جغرافیای مشترکش رو به جلو ساخته می شود و به سان وحدت در کثرتی نو و مدرن و دنیوی. زیرا دولت نو و مدرن چه در شکل مشروطه یا جمهوری خواه و غیره اش بر اساس قانون و ساختار مدرن و رو به جلو ساخته می شود و رفتار سیاسی و شهروندی مدرن می طلبد و در حینی که ویژگی های خوب فرهنگی و ناسیونالیستی و رنگارنگ خویش را حفظ می کند و ساختاری مدرن به آنها می دهد. زیرا رنسانس نو به شکل چرخشی دورانی و یا مارپیچی رو به جلو افریده می شود و در حینی که چیزهای خوب و قوی فرهنگش را در این چرخش دورانی با خود به جلو می برد و در تمناها و ساختارهای مدرنش وارد می کند و اینگونه به نوزایی می رسد. به جای اینکه به دور باطل بازگشت به خویشتن بنده هایی دچار بشوند که دچار گره حقارت و کین توزی به دیگری و به خویش هستند و بناچار جز فاجعه و دور باطل نمی افرینند. زیرا این بندگان و بردگان نمی خواهند بپذیرند که بازگشت ممکن نیست و خانه و ملت مدرن نو رو به جلو ساخته می شود و بسان وحدت در کثرتی درونی/برونی و ساختاری و دموکراتیک و دنیوی. ازینرو نوستالژی همیشه حسرتی دروغین بدنبال گذشته ایی خیالی و باشکوه است که نمی خواهد «فقدانها و کمبودهایش» را بپذیرد. اینکه اگر اینقدر باشکوه بود که براحتی شکست نمی خورد و پایان نمی یافت و یا دچار انسداد فاجعه بار چهل و اندی سال اخیر نمی شد.

پانویس: واژه ی «غریبه اشنا» ترجمه ی این واژه و مفهوم مهم نزد فروید و لکان است که فروید مقاله ایی قوی درباره اش نوشته است: Das Unheimliche

جستار سوم:

تلاش تراژیک/کمدی وار انسانی بدنبال جاودانه شدن و چیزی به جا گذاشتن و ناممکنی تحققش!

همه ی تلاش ما ادمها در زندگی بقول میلان کوندرا در رمان قوی «جاودانگی» این است که «چیزی خوب از خودمان بجا بگذاریم و جاودانه بشویم»، مشکل اما اینجاست که انچه بجا می گذاریم همیشه چیزی متفاوت از آن خواهد بود که می خواستیم. زیرا در این میان نقش نگاه و تصورات دیگران در تولید تصویر خویش و در شرایط مختلف را فراموش کرده ایم. همان نگاه همسایه و دیگری که بقول ژان پل سارتر جهنم ادمی است.

راه رهایی از درد و تراژدی این جاودانگی محکوم به فراموشی و مسخرگی اما این است که به یاد بیاوری آنچه بجا می گذاری، برداشت و تصور دیگران و تصادفات زمانه است و ربطی به تو ندارد. پس می توانی حال سبکبال و اسوده زندگی بکنی، بخندی، ارزوهایت را در حد امکان بیافرینی و لذت ببری و روزی بمیری. زیرا اگر جاودانگی وجود داشته باشد، و از انرو که بقول کوندرا جاودانگی همیشه با مرگ همراه است، پس فقط از دو راه ذیل می توانیم به حسش دست بیابیم: اینکه یا فقط بعد از مرگ می توانیم پا به ان بگذاریم و به اشکال و روایات مختلف و یا در سیارات دیگر، امری که با این حال در امکان تحققش باید شک جدی کرد، چون تاکنون شاهدی از مرگ بازنگشته است که چنین چیزی بگوید، یا انکه بقول «ویتگنشتاین» بپذیری که جاودانگی به معنای بی زمانی است و بی زمانی فقط وقتی ممکن است که تن به لحظه و به زمان حال بدهی. یا وقتی در عشق و یا در لحظه ی خلاقیت هنری، در لحظه ی ماجراجویی خویش را سراپا فراموش می کنی و بیزمان می شوی، دمی جاودانه می شوی. زیرا اگر حتی بگوییم با اثارمان می توانیم جاودانه بشویم، انگاه از یاد می بریم که هر اثر هنری اخر به مولفش می خندد و نشان می دهد که حرف او نیست و یا ترکیبی از سخنان خیلیها در فرم و خلاقیتی نوین وبا چاشنی های جدید است. یا مردم از جنجال و فکاهیات در مورد حوادث زندگی کسانی چون گوته و بتهوون و کوندرا بیشتر خبردار می شوند تا از افکار و از آثار انها و هرچه زمان بگذرد.

تنها راه بنابراین خندیدن رندانه و طنزامیز به جاودانگی و به هر تلاش برای تولید قبر و تاریخی خوب از خویش است. زیرا همصران و ایندگان بدنبال غذای فست فوودی بیشتر هستند تا اثری تامل برانگیز. سبکبالی رندانه بدین وسیله بدست می اید که رندانه پیر بشوی و بمیری و با چشمکی به قبرت بگویی که می دانی که قبر هر کسی هستی جز خودم. اینکه حال بنا به ذایقه و نگاه بیننده تصاویر و نگاههای مختلف با رگه های تراژیک یا کمدی و غیره ازت بوجود می اید و چه خوب که اینگونه می شود.

همانطور که تنها راه رهایی نارسیست از نفرین سرنوشت و پایان تراژیکش و تنها راه رهایی یکایک ما از «تصویر خودشیفتگانه و ایده ال و دروغین خویش در آب و اینه»، در عکسهای سلفی و در سوسیال مدیا این است که بدانی تصویر در اب و در عکسهای منتشرشده ات، تصویر تو نیست، بلکه نگاه دیگری و غیر است، چه نگاه مضحکانه یا مسحورانه ی دیگری و غیر یا خودت. ابتدا وقتی نارسیست در اب و اینه هزار تصویر و مولتی ورسومی از حالات و امکانات خویش را ببیند، می تواند بر اسارتش در نگاه دیگری و در «من ایده الش» بهتر چیره بشود، می تواند سبکبال بلند بشود و با خنده و شادی رندانه به زندگی تراژیک/کمدی انسانی خویش بهتر تن بدهد و بهتر سرور رند و خندان جهان و تصاویر و توهمات خویش و دیگری باشد و بی انکه بداند تصویر نهایی و واقعی او چیست. بی انکه خیال بکند که می تواند نگاهی مستقل به خویش بدون نگاه و ارزش گذاری دیگران داشته باشد. زیرا چنین چیزی وجود ندارد و همه چیز یک تصویر در تصویر و یا یک «کُپی در کُپی است». ما حتی وقتی صادقانه و پُرشور عشقمان را به دیگری بیان می کنیم، در حال رونویسی از روایتی مربوط به گذشته و یا از سریالی عشقی هستیم. همانطور که تفکر بینامتنی نشان می دهد. یا همانطور که مثلا فیلم کلاسیک «ورتیگو» از هیچکاک به ما نشان می دهد و ما را با سرگیجگی و هراس اگزیستانسیال بشری از رویارویی و مواجه شدن با این حقیقت هولناک روبرو می سازد و وقتی از بلندی به پایین و به درون هیچی می افتیم. حقیقتی هولناک که همزمان رهاییبخش و خندان است اگر آن را سبکبال و رند بپذیری. زیرا ابتدا باید دچار سرگیجه بشوی تا بتوانی با قبول حقیقت خندان حال جهانت و تصاویر و خویش و دیگری را به سرگیجگی و رنگارنگی وادار بکنی. اینکه بایستی «مرگ خدا» را تا پایانش بروی و بپذیری. زیرا وقتی خدا و دیگری می میرد، چه زنده می ماند؟ ایگو و تو. نه. ایگو و من و باورهای ما از خویش نیز مجبور است بمیرد و بشکند و همه چیز مجبور است ابتدا دچار گسستهایی و سپس تبدیل به امری چندوجهی و رند بشود، بشرطی که سرگیجگی و بحران هویتها فلج و سنگت نکند. زیرا وقتی حماقت هر هویتها را ببینی، انگاه می توانی هم ضرورت حضور هویت برای زندگی را بچشی و هم اینکه چرا این هویت می تواند و باید قادر به دگردیسی و رنگارنگی باشد. هویت در هویتی رند و شوخ چشم باشد و کودکی بی تهوع.

ازین منظر رادیکال و سبکبال حتی فیلم قوی «کُپی برابر با اصل» کیارستمی عزیز، با تمامی زیبایی و قدرت این فیلمش، نمی تواند بخاطر گزاره ی محوریش و اینکه یاد بگیریم ارزش رونوشت را نیز بدانیم و یا مثل اصل ارزشش را بدانیم (اینکه مثل نگاه عارفانه ی سپهری و تا حدودی کیارستمی بپرسیم که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست)، ما را با ان چیز تراژیک و همزمان مضحکی روبرو بسازد که از یکطرف ما را دچار سرگیجگی و فلجی می کند و سپس وقتی بتوانی آن را بپذیری، حال به تو اجازه می دهد رند و خندان بر آب قدم بزنی و شهر و کاشانه ات چون ونیز بر اب و کارناوال گونه باشد. یعنی اینکه بپذیری که نه تنها کُپی برابر اصل است، بلکه اینکه اصل خودش نیز یک کُپی و رونویس در تکرار جاودانه ی رونویسها هست که همان زندگی بشری و تاریخ بشری است. زیرا زندگی بشری چیزی جز یک روایت در روایت، رونویس از رونویس در دوری دورانی نبوده و نیست و به احتمال زیاد نخواهد بود. تفاوت اما در این است که ایا رونویست تبدیل به یک کُپی کردن مقلدانه می شود و یا می توانی با اضافه کردن یا کم کردن چیزی به آن حال روایتی نو و کامجویی نو و متفاوت از بازی جاودانه ی عشق و قدرت بشری و با رگه های تراژیک و کمدی وارش بیافرینی. موضوع اصلی این است. ( در باب نقد من بر آثار کیارستمی بزرگ و بویژه بر این اثرش به بخش دوم نقدم بر اثارش رد این لینک مراجعه بکنید.)

اگر برای کوندرا ما از شر تلاشمان برای «جاودانگی خویش» در فرزندان و آثارمان وقتی واقعا راحت می شویم که حسابی پیر شده باشیم و منتظر مرگ باشیم و یا فقط سرگرم حوادث ساده ی زندگی در لحظات اخر پیری باشیم، انگاه باید گفت که کاشکی کوندرا طنز و نظربازیش را رادیکالتر می کرد و می دید که حتی آنچه او در باب هراس انسانی از دیدار با هیچی و پوچی به زیبایی و طنز تعریف می کند، می توانست قویتر و سبکبالتر بشود، اگر بیاد بیاورد که انچه او نیز می گوید رونوشتی از یک رونوشت است، به شکلی دیگر و اینکه اگر کوندرایی در کار هست انگاه بایستی کوندراها باشند. همانطور که بقول نیچه و سپس لکان اگر خدا یا نام پدری در کار باشد، انگاه بایستی به شکل حکومت رند خدایان و یا به شکل نامهای مختلف پدر و با رگه های مختلفش باشد. همانطور که خطای برداشت ویتگنشتاین از مرگ انجا بود که خیال می کرد مرگ نمی تواند موضوع و مشکل انسانها باشد، زیرا بقول او ما نمی توانیم مرگ را تجربه بکنیم و درباره اش بنویسیم و بیاندیشیم. در حالیکه مرگ به سان تبلور «فقدان محوری» حیات انسانی و انچه جایش پُرشدنی نیست، دلیل آن است که زندگی ما یا دچار حسرت و افسردگی مرگبار بشود و یا انکه زندگیمان دچار التهاب و ایهام خلاق و قادر به سرزندگی، ماجراجویی و کامجویی و رندی و لمس موقت بیزمانی بشود. زیرا عشق وقتی ممکن است که ما دلهره ی مرگ و فانی بودن خویش را حس و لمس بکنیم، سوژه ی نفسانی و تمنامند و نظرباز بشویم و بپذیریم که تمنامندیمان تمنامندی دیگری و غیری است که هیچگاه به راز نهاییش پی نمی بریم مثل راز خودمان و هر انچه می گوییم در نهایت یک تاویل بعدی و یک تاویل در تاویل است. پس قوی و رند و خندان تاویل و زندگی بیافرینیم. زیرا بقول لکان «تمنامندی همان تاویل افرینی است و تاویل افرینی همان تمنامندی.». پس سرور خندان و رند جهان و تاویل خویش باشیم و همزمان نیاز و تمنای خویش را به دیگری حس و لمس بکنیم و شکنندگی درون هر باور و احساسمان را با دلهره ی خندانمان درک و لمس بکنیم تا شکنندگی به تولید منظری چندنحوی و یا چندرگه از هر رخداد و با شوخ چشمی و طنز سبکبال و رادیکال خویش تبدیل بشود، از منظر رندگی کردن یا زندگیدن تا مرگیدن و جاودانگیدن و عشقیدن و غیره.

پانویس: با انکه در تعطیلات هستم و نوشتن را هم تعطیل کرده ام، اما با مرگ میلان کوندرا دوباره هوس کردم اثار مهمش را از نو بخوانم و این از نو خواندن نکات جالب و متفاوتی را از برخی اثارش ایجاد کرده است. آنهم وقتی حال با آزمون و تجربه ی چهل و اندی ساله ی خودم در مواجه شدن با این سوالات مهم انسانی و فلسفی اکنون دوباره با نظرات و مناظر خواننده ی مورد علاقه ام در دوران جوانی در این زمینه ها روبرو می شوم، یا درست تر با مناظر مختلف او از این سوالات و موقعیت های بنیادین انسانی و وجودی و وقتی او دیدار با این مباحث و موقعیت های وجودی را به ضیافتی انسانی با غذاها و بخشهای مختلف فراگمنتی یا کولاژوار و با رگه های مختلف تبدیل می کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)