وقتی که فرد یا جامعه از یکسو حاضر به پذیرش «تمنامندی» و آرزوهای خویش و از سوی دیگر حاضر به پذیرش «کمبودها و فقدانها و دروغهایش» نباشد، یعنی نخواهد بهای بلوغ و «کستراسیون نمادین» را بپردازد، آنگاه این فرد و جامعه گرفتار حالات نویروتیک یا روان پریشی می شود. دو نمونه ی مهم از این حالات نویروتیک در واقع حالات «هیستریک» و حالات «وسواسی/ اجباری» هستند. از آنرو که بیشتر زنان به حالت هیستریک دچار می شوند، معمولا از زن هیستریک در روانکاوی سخن می رود، اما این نقش زنانه را یک مرد نیز می تواند اجرا بکند. همانطور که گفتمان و دیسکورس یک جامعه و فرهنگ در برخورد با ارزوهایش و ترسهایش، در برخورد با دیگری و رقیبانش می تواند به حالت گفتمان «هیستریک» یا سیاه/سفیدی باشد و اینکه امروز مثلا «شیفته ی غرب یا شیفته ی اسلام» و فردا «متنفر از غرب و یا متنفر از اسلام و مذهب» باشد. در نمونه ی عمدتا مردانه آنگاه بهای عدم بلوغ بویژه حالات «وسواسی/اجباری» و رفتارهای خشکه مذهبی و طرفدار سرکوب جنسی یا جنسیتی است، همانطور که زنان نیز می توانند این نقش وسواسی مردانه را به عهده بگیرند. زیرا حالات جنسیتی با بیولوژی ارتباطی اساسی ندارند، یا ارتباطی اندک دارند. یا جامعه می تواند دچار این دیسکورس «وسواسی/اجباری» بشود و برای حفظ نجابتی دروغین مرتب هر زیبایی یا فردیت جنسی و جنسیتی و یا هر کامجویی عشقی و جنسی در ورای قراردادهای تنگ مذهبی و قومی خویش را نفی و یا سرکوب بکند. بهای گرفتاری در این حالات هیستریک و وسواسی، چه برای فرد و یا چه برای جمع، گرفتاری در دور باطلی است که در آن بشکل حالت وسواسی مرتب بخشی از خویش را سرکوب می کند و بر «سر شاخ بُن می بُِرد» و یا به حالت هیستریک و سیاه/سفیدی به افراط و تفریط دچار می شود، امروز عاشق محبوب و دیگری و فردا متنفر از محبوب قبلی یا دیگری است و در نهایت در جهانش مرتب جای یک دیکتاتور را دیکتاتور بعدی می گیرد که همان قهرمان هیستریک قبلی است. قهرمان هیستریکی که نمی داند فرزند همان پدری است که با او می جنگد. زیرا بهای بلوغ یا «کستراسیون نمادین» این است که بپذیری چه پدرکُشی و چه پسرکُشی یا فرزندکُشی به معنای گرفتاری در دور باطل و در تمتعی خشن است که روی به سوی رانش مرگ دارد.

همین توضیحات اولیه نیز باید به اندازه ی کافی شما را به یاد نمونه هایش در فرهنگ و جهان ایرانی ما و در دوران معاصرمان بیاندازد که دوران حکومت تفکرات و احساسات سیاه/سفیدی و از سوی دیگر وسواسی/اجباری چون تفکر پاکی و حجاب اجباری بوده و هست. یا بنابراین حالات مختلف گفتمان هیستریک مانند چرخه خطرناک جنگ « ظالم/مظلوم»، «دیگری را مقصر بدبختی خویش خواندن»، «عدم قبول مسئولیت فردی و یا جمعی» در سرنوشت و تاریخ معاصر و در رخدادهای فردی یا سیاسی معاصر نقشی محوری و منفی بازی کرده و می کنند. یا به اشکال و شیوه های مختلف در جامعه ما و در روابط امروز ما نیز بازتولید می شوند و هر بار اسمی جدید می یابند، با تمام پیشرفتهای مدرنی که در این زمینه ها داشته ایم. همانطور که گفتمان دیروزی «همه با هم و وحدت کلام تحت نام پدری جبار» و گفتمان امروزی «همه ضد هم» از جهاتی همزاد یکدیگر، دو روی یک سکه و تکرار باطل یک «ادیپ کور و بوف کوری» هستند که نمی دانند آنها خویش را مرتب کور می کنند، چون نمی خواهند بهای بلوغ و کستراسیون نمادین را بپردازند. اینکه حاضر به قبول «تمنامندی و فقدان خویش و دیگری» باشند. یعنی بپذیرند که هیچکس صاحب حقیقت مطلق نیست و یا نماینده ی حقیقت مطلق و خدایی نیست و اینکه ما در بازی عشق و قدرت و اندیشه به یکدیگر محتاجیم و تمنامندیمان تمنامندی دیگری و غیر است. زیرا هر انچه ما می گوییم و باور داریم, همیشه تفسیر و تاویلی قوی یا ضعیف بدور یک «هیچی محوری» است. چون کوزه ایی که بدور «فضای تهی» افریده می شود. همانطور که ابتدا قبول این «هیچی و فقدان محوری خویش و دیگری و در نهایت زندگی انسانی» و از سوی دیگر قبول تمنامندی و میل خویش بدنبال زندگی خوب، بدنبال مدرنیت و شکوه نو می تواند باعث بشود که حاضر به عبور از دروغها و امتیازات سنتی خویش و از روابط مرید/مرادی باشیم و یا قادر به عبور از روابط هیستریک سیاه/سفیدی و وسواسی بشویم. یا از سوی دیگر حاضر به پذیرش تمناهای خویش بدنبال ازادی و فردیت مدرن باشیم و بهایش را بپردازیم، بی انکه آنها را مسخ و بومی بسازیم. یا بخواهیم دوباره با «شیطان خواندن دیگری» بار دیگر بازگشت به خویشتن هیستریک و ناممکن بکنیم و فاجعه ایی نو بیافرینیم. خواه این شیطان بزرگ نامش مثل قبل امریکا و یا حال نام جدیدش «قوم فارس یا قوم ترک» و دیگری باشد. نتیجه یکی است. نتیجه گرفتاری به خودکُشی جمعی و دور باطل فاجعه ی فردی و جمعی تدریجی یا سریع است.

ازینرو در این مقاله و در مقاله ی بعدی در باب حالات وسواسی، می خواهم این حالات و گرفتاریهای بنیادین فرهنگ و یکایک ما ایرانیان را بیان بکنم و انچه که باید از آن بگذریم. بویژه که حالات هیستریک یا حالات وسواسی در واقع «بحرانهای اگزیستانسیال و روانی» هر انسانی هستند تا با عبور از ان هر چه بیشتر قادر باشد هم در اینجا و در لحظه بزیید و تن به شرایط و دورانش بدهد و هم قادر باشد این شرایط و دوران را تغییر بدهد و آنها را هرچه بیشتر به شیوه ی تکینه و متفاوت خویش بالغتر و چندوجهی یا مدرنتر بسازد. بی انکه مدرنیت برایش بشخصه تبدیل به متاروایتی نو و فتیشی نو بشود. زیرا مدرنیت نیز بشخصه تاویلی قوی و با قدرتها و ضعفهای خویش حول هیچی محوری زندگی است و ازینرو ما پس از مدرنیت کلاسیک با پسامدرنیسم روبروییم و حتما تاویلهای بعدی و رنگارنگتری در راه هستند. زیرا زندگی و ساحت نمادین از نونوشتن باز نمی ماند، همانطور که لکان می گوید. همانطور که مدرنیت و بلوغ فردی یا جمعی همیشه بایستی در عین قبول مبانی مدرنیت همزمان قادر به تولید تاویلهای متفاوت خویش از حالات فردیت و سکولاریسم باشد، تا بتواند فلات و تاویلی دیگر از «منظر مدرن شدن» را بوجود بیاورد. اینکه حال «منطق الطیر» نوین نسل رنسانس، به جای اینکه بخواهد با دادن تلفات فراوان از هزارمرغ به سی مرغ و سپس به سیمرغ دروغین تبدیل بشود، اکنون بتواند با عبور از سیمرغ و شفای دروغین یا نهایی، به منظر رنسانس و هزار مرغ و فلاتش تبدیل بشود. تا اینگونه بتواند دور باطل را به تحول دورانی نسل رنسانسی تبدیل بکند که ما «نخستزادگان» آن هستیم و حامل آنچه در راه است و همزمان در ریشه های عمیق این فرهنگ جا افتاده است و به تمنا و ضرورتش تبدیل شده است. زیرا انچه ما می طلبیم و تمنا می ورزیم، همان تمنامندی این دوران و فرهنگی است که می خواهد سرانجام به پوست اندازی مدرن و به شکوه و خنده ی نو دست بیابد و عارفان و عاشقان زمینی رند و نظرباز بشود و یا مومنانی سبکبال و خردمندانی شاد بگردد. تا بتواند در همه جا شور عشق و زندگی ببیند و اینکه چرا هر شور عشقی و هر عشق و قدرتی بشخصه همیشه چندوجهی و رنگارنگ و قادر به تولید تاویلهای نوین است. زیرا زندگی انسانی بشخصه تمنامند و دارای فقدانهایی است و می خواهد مرتب تاویلها و امکانات نوینی از بازی عشق و قدرت و افریندگی را بدست بیاورد.

امیدوارم این دو مقاله بتوانند هرچه بیشتر این دیسکورس و حالات بنیادین فردی و جمعی را نمایان بسازند که باید چه به عنوان فرد یا به عنوان جمع و گروه هرچه بیشتر از آن بگذریم، یعنی هرچه بیشتر از این فضا و روابط سیاه/سفیدی و ناموسی یا پاک/ناپاکی بگذریم و در همه ساختارها شور رنگارنگی و تمنامندی و خنده و وحدت در کثرتی نو را وارد بسازیم. تا سرانجام دیسکورس کهن کاهنانه/عارفانه یا وسواسی/هیستریک ایرانی بشکند و جایش را به دیسکورس بالغانه و مدرن بدهد که همان دیسکورس زمینی و رنگارنگ نسل رنسانس است و وقتی جای این بازیگران سنتی تراژیک/مضحک، ناموسی/قهرمان گرایانه را نسل بازیگران رند و خندان زمینی بگیرد که «مُهره ی مار» دارند. زیرا بقول نیچه «جایی که مارها انجا هستند، بهشت نیز بایستی در همان نزدیکیها باشد.»

بهشتی انسانی که طبیعتا همیشه یکجایش می لنگد تا بازی تمنامندی و تاویل افرینی و ماجراجویی نو و رندانه از تکاپو باز نماند. اینکه بدانی که همه چیز را می توان از نو نوشت و بهای نوشتن و تمنامندیت را بدین وسیله می پردازی که یا زندگیت قویتر و پُرشورتر و رنگارنگ می شود و یا ضعیفتر و گرفتار دور باطل می شوی. بسته به آنکه تمنامندیت چیست و چگونه تمنامندی می کنی. بسته به اینکه که ایا حاضری بهای بلوغ فردی و جمعی را بپردازی و پوست اندازی بکنی، چه خودت و چه ساختارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ات. زیرا اینها دو روی یک «نوار مویبیوس» هستند و مرتب به هم تبدیل می شوند. ازینرو دولت تمامیت خواه و سلطان طلب ایرانی روی دیگرش همان فرد خودمدار و هیستریک/وسواسی ایرانی است که در یک دور باطل مرتب به هم تبدیل می شوند. تکرار باطلی که تاریخ معاصر ما شاهدی دردناک بر آن است و صادق هدایت با «بوف کور» بزرگش در واقع ساختار و چهارچوب این دور باطل هیستریک/وسواسی را بر ما نمایان ساخته بود و اینکه چرا محکوم به بُن بست بوده و هستیم. زیرا تا وقتی که راوی ناراضی ما یک قهرمان هیستریک و یا روشنفکر مالیخولیایی و وسواسی باشد که می خواهد حساب پدری را برسد که ته دلش همزمان او را تحسین می کند، آنگاه مجبور است سرانجام به او تبدیل بشود و سترون بگردد.

ازینرو فیگورهای کتاب «بوف کور»، یعنی راوی مالیخولیایی و وسواسی، لکاته ی هیستریک، رجاله ها و پدر خنزرپنزری، امروزه نیز همه جا زنده و حاضرند و همزمان بهای این تکرار باطل و فاجعه بار این است که هم تلفات انسانی و مالی سنگین تر شده است و هم در این میان همه چیز خنزرپنزری تر و مضحک تر شده است، از حکومت خنزرپنزری تا اپوزیسیون عمدتا خنزرپنزری و فرد گرفتار در گرانی و روزمرگی از یکسو و از سوی دیگر گرفتار در حالات وسواسی و هیستریک خویش و دیگری و در حینی که خشونت و دروغ در همه ساختارهای سیاسی/اجتماعی و فرهنگی و در روابط مرتب بیشتر می شود. زیرا همانطور که گفتم، زندگی دارای اتیک و اخلاق است و هر انسانی یا هر ملتی بهای انتخابش را بر تن و روابطش می نویسد و می چشد . وقتی بجای دست یابی به شکوه و قدرتی نو و رنگارنگ زحمتهایش فاجعه می افریند و مجبور می شود سیزیف وار در دور باطل بزیید، زیرا نمی خواهد ببیند که ته دلش دقیقا این شکست را نااگاهانه ارزو کرده و گام بگام افریده است. زیرا اسیر دیسکورسی سیاه/سفیدی و هیستریک یا وسواسی و ناموسی بوده و هست. یا مجبور است مرتب خشن تر نسبت به خویش و دیگری بشود و از سیاست «هرچه بدتر، بهتر» حرکت بکند و دست به خودکُشی جمعی بزند. خشونتی که ناشی از استیصال و درماندگی بنیادین موقعیت وسواسی و هیستریکی است که باور به تمنامندیش ندارد و یا اصلا از خودش تمنامندی و حرفی ندارد و فقط تکرار مضحک سخنان دیگران بشکل مسخ شده است.

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

راز «زن هیستریک» و «گُفتمان هیستریک ایرانی»!

یکایک ما انسانها موجوداتی «تمنامند، آرزومند» هستیم و بدنبال «آرزویی، سعادتی»، بدنبال یک «چیز گمشده، ابژه گمشده» می گردیم، بدنبال «دیگری گمشده» چون عشق گمشده یا هنوز بدست نیامده، بذنبال سعادت عشقی یا مالی، بدنبال خلاقیت فکری یا هنری گمشده یا بدست نیامده می گردیم. یا به عنوان جمع و ملت بدنبال «شکوه گمشده یا در راه شکوه نوین ملی، تولد نوین سیاسی» و سعادت نوین جمعی می جوییم. ازینرو ما انسانها نیز مرتب احساس می کنیم که «زندگی جای دیگری است» و «دیگری گمشده در جای دیگری» است و می خواهیم او را بدست آوریم، می خواهیم سرانجام به «آمال آرزوهایمان» به «جهانمان، به تمنایمان»، به «بهشت گمشده یا بدست نیامده مان» دست یابیم و سرانجام خوشبخت شویم. سرانجام به «نیمه گمشده» خویش، به «محبوب گمشده» ی خویش دست بیابیم که در ترمینولوژی لکان به آن «اُبژه کوچک ا» می گویند، و «کامل بشویم». سرانجام عشق مان، راهمان برای تمام زندگی را پیدا کنیم، سرانجام بزرگترین شعر یا رمان و اندیشه یا خلاقیت علمی تاکنون بیان نشده و خالص یا کامل را بیافرینیم. سرانجام به «ناممکن» دست یابیم و آن را «ممکن سازیم». بلوغ فردی و جمعی در این مسیر و هفت خوان جستجوی خوشبختی خویش اما وقتی بدست می اید که بپذیریم نیمه ی گمشده و محبوب گمشده برای همیشه از دست رفته است و هیچگاه نمی توان کامل و جاودانه شد. اینکه هیچ چیز کامل و جاودانه نیست و به بهای قبول این وحشت و فقدان جاودانگی اما می توانی حال مرتب به تاویلها و حالات نوینی از خوشبختی و از عشق و قدرت انسانی دست بیابی، بی انکه هیچگاه به شکل و معنای نهایی خویش و دیگری و یا به معنای نهایی عشق و اندیشه دست بیابی. در این مسیر انگاه از عاشق و قهرمان کور تراژیک یا ناموسی و از سوی دیگر از عاشق خراباتی در جستجوی وحدت وجود ناممکن، هرچه بیشتر به فردیت زمینی و چندرگه ی خویش دست می یابی و اینکه بتوانی عشق و قدرت و اندیشه ایی قادر به کامجویی و دیالوگ و دگردیسی بیافرینی. اینکه حال هرچه بیشتر به «بازیگر پُرشور» و رند زندگی و دنیایت تبدیل بشوی که می داند هر نامیدنی همزمان یک افریدن هم هست و اینکه ما همیشه در تاویل و دیسکورسی زندگی می کنیم، در سناریویی هستیم که می تواند بهتر و قویتر و راهگشاتر نوشته بشود و سلامت نو به معنای شکاندن انسداد و گرفتاری در سناریو و نگاهی مرید/مرادی و ورود به گشایش و منظر و کامجویی چندنحوی و زمینی یا تنانه است. انگونه که در فرهنگ فارسی مثلا با عبور از کاهن وسواسی و عارف خراباتی و هیستریک به گفتمان «عارف و عاشق زمینی» می تواند رخ بدهد و اینکه دوباره زندگی و زمین و مایده های زمینی ستایش و تاویلهایی نو و نظربازانه بشوند، انگونه که برای مثال نمونه اش در زبان فارسی در کتاب الکترونیکی «در ستایش زندگی» برای اولین بار رخ داده است. اینکه ناممکن ها را بجویی تا ممکنها را بیافرینی و همزمان بدانی که همیشه ممکن های دیگر و تاویلها و راههای دیگر در راه هستند و یا وجود دارند. اینکه هر واقعیتی همیشه یک واقعیت زبانمند یا نمادین است و بایستی مرتب از نو زیر سوال برود و بهتر نوشته و افریده بشود، چه در واقعیت فردی یا چه در واقعیت و ساختارهای جمعی و از مسیر دیالوگ و چالش فرد با دیگری و غیر، یا بسان «اجماع جمعی» و تولید هژمونی و اسم دالهای نوین و آقا که دموکراتیک و زمینی و همزمان چندوجهی و قابل تحول هستند..

همین «جستجوی ناممکنها» و تلاش برای «ممکن کردن» آن، ما انسانها را زیبا و پرشور و از جهت دیگر دچار بحران و بیماری می سازد. هر تمنامندی در نهایت یک جستجوی «ناممکنها» است و در مسیر تمنامندی و دستیابی به «عشق بزرگ، شغل بزرگ، هنر و اندیشه والا»، انسان یا سوژه هم قادر به خلق جهان و عشق های نو، هنر و اندیشه نو می شود و هم مرتب به این شکست و «تجربه بزرگ از کمبود و کستراسیون» دست می یابد که پایان هر متن، هر شعر یا اندیشه، شروع متن و شعر و اندیشه بعدی است و هیچ متنی که به پایان می رسد، کامل نیست، بدون کمبود نیست و نمی تواند باشد. همانطور که هر سعادت نو و هر عشق نو نیز دارای «کمبود» و ضعفهای جدیدی است و باز بدنبال «کمالی نو و رفع کمبود» می جوید و بدینوسیله تحول می یابد.

یکایک ما انسانها از منظر روانکاوی از یکسو «تمنامند، آرزومند»، عاشق پیشه و خراباتی هستیم و مداوم بدنبال «ابژه گمشده یا بدست نیامده»، بدنبال سعادت و آمال آرزوهایمان می گردیم و از سوی دیگر می دانیم که «کمبودهایی» داریم، نیازمند دیگری هستیم که او نیز دارای کمبودی است. همانطور که از یکسو سعی می کنیم بر این «فقدان و کمبود» فردی یا جمعی چیره شویم و تحول یابیم، به خلق هنر والا ،اندیشه کامل یا به عشق نهایی دست یابیم و از سوی دیگر می دانیم یا در مسیر جستجو پی می بریم که با وجود دستیابی به سعادت نو، شغل نو، کار نو، ساختار سیاسی یا آزادی نو، باز هم «کمبودهایی» است و مرتب هر چیز نو یک جایش می لنگد. بلوغ بشری نیز در قبول این «تمنامندی» از یکسو و جستجوی تمنا و آرزوی خویش و از سوی دیگر قبول «کمبود» است و اینکه «سعادت نهایی و مطلق» ممکن نیست.

همانطور که بیماری روانی و گرفتاری در بحران فردی یا جمعی به این معناست که فرد یا جمع خیال می کند، اگر به این یا آن چیز دست یابد، اگر اینطور یا آنطور عمل بکند، به «ابژه گمشده» برای همیشه دست می یابد و دیگر «دچار کمبود نیست». یعنی شخص و جامعه بیمار به شیوه های مختلف دچار این «فانتسم یا فانتزی» است که «من می توانم کامل شوم، به ابژه گمشده و مطلق دست یابم. بدون کمبود باشم» اگر اینگونه یا آنگونه عمل بکنم. طبیعی است که بخش عمده این فانتسمها ناخودآگاه هستند.

حال ازین منظر و موضوع تمنامندی و قبول کمبود بایستی به معضل «زن هیستریک، انسان هیستریک» بنگریم، تا بتوانیم ببینیم که راز زن هیستریک یا مردی هیستریک چیست و یا معانی نهفته در شیوه های معمولی هیستریک چون « نمایشهای جنجالی یا جلب توجه مداوم دیگران»، بازیهای عصبی هیستریک، حالت بی ثباتی شخصیتی و ارتباطی و تغییر حالات و ارتباطات ناگهانی، میل شدید به روابط «شل کن، سفت کن» و با قهر و آشتی های نمایشی و جاروجنجالی، دچار شدن به عوارض جسمی هیستریک و معضلات جسمی چون فلج شدن یا کوری ناگهانی و موقت چی هستند؟ یا چرا زن و مرد هیستریک دمدمی مزاج و بی ثبات هستند و روابطشان و آرزوهای پرشر و شورشان مرتب محکوم به شکست است؟

معمولا زنان بیشتر دچار هیستری می شوند اما مردان نیز می توانند دچار این حالت شوند. زیرا نه تنها در هر مردی ، زنی هست و بالعکس بلکه موضوع «حالت و نوع رابطه سوژه/دیگری» و یک نقش و حالت در ساختار رابطه فرد/دیگری است. یعنی موضوع همیشه این است که چه نقشی یک بیماری در ساختار رابطه فرد/دیگری، میان فرد/تمناهایش، میان فرد/ دیگری یا معشوقش، یا فرد/دیگری بزرگ یا واقعیت، اخلاق و غیره می گیرد. ازینرو برای درک حالت و نقش هیستریک در رابطه با دیگری، بایستی به سناریوی «زن و مرد هیستریک» توجه کرد و اینکه چرا آنها به «نمایش و جاروجنجال در برابر دید دیگران» و اینکه « گّل مجلس و موضوع بحث و توجه دیگران» باشند، مداوما احتیاج دارند. چرا آدم هیستریک احتیاج مداوم به توجه دیگران دارد و برای این جلب توجه دست به هر کار و نقشی می زند؟

زیرا «فرد هیستریک» در واقع می خواهد « موضوع تمنای دیگری باشد»، «ابژه گمشده، معشوق گمشده دیگری» باشد، موضوع عشق یا حتی نفرت دیگران باشد، یعنی بهرحال آن چیزی باشد که دیگران می طلبد. زیرا مشکل «زن و یا مرد هیستریک» این است که او از خودش «تمنایی ندارد»، یا درست تر از خودش «تمنامندی و آرزومندی ندارد، خواسته ها و تمناهای خویش را نمی شناسد و یا از آنها هراس دارد و به این خاطر می خواهد آن چیزی باشد که دیگران می طلبد تا با تشویق و دست زدن آنها احساس بزرگی بکند. ازینرو «فرد هیستریک» مرتب در حال «اجرای نقشی» است و آنت های حسیش قوی است که دیگران چه می طلبند و او چگونه آن چیزی شود که دیگران می طلبند. اما تفاوت «فرد هیستریک» با «فرصت طلب یا نقش بازی کن حرفه ای» در این است که فرد هیستریک می خواهد با این «نقش بازی کردن» نآآگاه»، با این بی ثباتی و تبدیل شدن به « محبوب مورد تمنامندی دیگران، به محبوب دیگری و یا موضوع تمنای دیگری» در واقع بر «کمبود و کستراسیون» خویش چیره شود و احساس «کمبود، ضعف» نکند و با تمناهای خویش و کمبودهای خویش روبرو نشود . یعنی احساس بکند که او آن چیز بزرگی است که همه می طلبند یا دیگری می طلبد و همزمان با این کار می خواهد از دیدن «تمناها و هراسها و مشکلات» خویش چشم پوشی بکند و اینکه او تمناها و اشتیاقات خویش را نمی شناسد و به ناچار کمبودها و ضعفهای خویش را نمی شناسد. زیرا مرتب در حال اجرای «نقشی برای دیگری و غیر» است. دیگری و غیری که معمولا یک «پدر ورشکسته» یا آرمان عملا ورشکسته است.

مشکل زن هیستریک این است که «تمنایش تمنای دیگری» است، تمنامندیش تمنامندی دیگری و غیر است و تمنا و نیازهای خویش را نمی شناسد و نمی خواهد بشناسد. اما معضل پارادوکس و عمیق تر فرد هیستریک این است که او فقط تا آن حد به «موضوع و محبوب تمنای دیگران» تبدیل می شود که احساس عشق یا وابستگی را در آنها ایجاد بکند و اینکه آن چیزی را که جُسته اند، اکنون می یابند. یعنی او می خواهد «محبوب جاودانه و مورد تمنای دیگری و غیر» باقی بماند. به این خاطر باید همیشه در فاصله ایی با معشوق و دیگری بماند و نگذارد که ارتباط جنسی یا عشقی واقعی یا عمیق ایجاد بشود. او می خواهد تبلور عشق و محبوب گمشده برای دیگری باشد، پس در نقش ایده ال و اغواگری می رودی که دیگری و غیر از او می طلبد. اما بهای این نقش این است که نباید از تابلوی نقاشی بیرون بیاید و واقعی بشود و یا واقعا خویش را با خوبیها و بدیهایش نمایان بسازد و دارای فردیت باشد. نباید وارد ارتباط عشقی یا جنسی عمیق بشود، یا اصلا وارد چنین رابطه ایی بشود. بقول معروف او معشوق را سر اب می برد ولی تشنه نگاه می دارد، اما نه بخاطر بدذاتیش بلکه به خاطر دروغش به خویش و دیگری. یعنی به خاطر اینکه نمی خواهد تن به تمنامندی و فقدان خویش و دیگری و یا به فقدان عشق و رابطه بدهد. اینکه هر رابطه و عشقی دارای قدرتها و ضعفهای خویش است و عشق مطلق یک دروغ است. بنابراین زن هیستریک یا مرد در نقش زن هیستریک از رابطه در می رود، هر بار که موضوع هماغوشی و ارضا و کامجویی ناشی از دستیابی به وصال با معشوق است. زیرا ناتوان از تن دادن به ارتباط و به تمنامندی خویش است. او اغوا می کند، به رختخواب با معشوق می رود و یکدفعه سردرد می گیرد، یکدفعه سکس نمی خواهد، یا دلیلی در دیگری می یابد تا ارتباط جنسی یا عشقی صورت نگیرد و مقصری برای این موضوع می یابد. زیرا تمنای ناخودآگاه فرد هیستریک این است که «ارضای تمنا صورت نگیرد» . زیرا ارضای تمنای به معنای روبرو شدن با تمناهای خویش نیز هست و ترسهای خویش است و از طرف دیگر برای فرد هیستریک به این معناست که دیگری به او دست یافته است و او دیگر «تمنای گمشده، ابژه گمشده و کامل برای دیگری» نیست. زیرا در لحظه وصال عشقی، جنسی، در ارگاسم یا در رابطه عشقی و دوستی درازمدت هر کس مجبور است تمناها، هراسها و ضعفها و کمبودهای خویش را نیز نشان دهد یا ببیند و این چیزی است که فرد هیستریک ناتوان از آن است و نمی خواهد با آن روبرو شود. یعنی فرد هیستریک در واقع دوست دارد «تمنای داشتن عشق و رابطه» و غیره را «آرزو» بکند و لحظه ایی آن را بازی بکند، اما همینکه این تمنا بخواهد تحقق یابد و قرار است به وصال برسد یا باهم به وصال عشقی/جنسی برسند، بایستی فرد هیستریک در برود و همه چیز را به بهانه ای خراب بکند تا با معضلش روبرو نشود. ازینرو مثل عکس بالا «آلت جنسی» به گوشی تبدیل می شود که می شنود دیگری چه می طلبد و ابتدا آن می شود که دیگری می خواهد و سپس این گوش کر می شود و «ارضا ناممکن می شود».

یا ما این رگه های اساسی وسواسی/هیستریک را در روابط سنتی عشقی ایرانی و در تلاش برای حفظ مفاهیم دروغین «نجابت و بکارت» می بینیم. اینکه مرد وسواسی سعی می کند زن را زیر چادر و در حریم خانه و دور از چشم غریبه نگه دارد، تا چشم باصطلاح ناپاک به او نخورد و پاکی مقدسش را از دست ندهد. پاکی مقدس و دروغینی که او به آن احتیاج دارد تا باور بکند که «حقیقتی مطلق و چیزی مطلق» وجود دارد که او حافظ و نگهبانش باید باشد. از طرف دیگر یا دختر و زن سنتی در این موقعیت هیستریک قرار می گیرد که خیال می کند با از دست دادن بکارت خویش گویی خویش را و همه قدرت و اغوایش را از دست داده است و به این خاطر برایش مهم است آن را به کسی بدهد که قرار است شوهر و نگهبان همیگشیش باشد و در این میان به ناچار به نقشهایی برای حفظ نگاه مرد و جامعه ی مردسالارانه ی سنتی تن می دهد که فردیت و تمناهای او را سرکوب می کنند و به همراهش شور زنانه و مردانه ی یک جامعه را در بند می کشند و نمی گذارند که انها محل تبدیل شدن به مردانگی و زنانگی متفاوت و رنگارنگ بشوند و به همراه خویش جامعه و فرهنگ را از انسداد و سترونیش نجات بدهند.

ازینرو فرد هیستریک ناآگاهانه مرتب سعی می کند که «روابطش را خراب کند» و «ارضای تمنا ناممکن »شود. همانطور که فرد هیستریک از یک سو برای یارش یا برای دیگری و دیگران همه کار می کند، برای پدر یا مادرش، یا برای فرزندانش خودش را قربانی می کند و لحظه ای بعد یکدفعه زیر همه چیز می زند و دیگری را مقصر بدبختی هایش می داند و حساب دیگری را می رسد. زیرا معضل زن و مرد هیستریک این است که درونا باور دارند که « ارضای تمنامندی، ارضای تمنای عشقی و جنسی خویش ناممکن است». او چون «تمنایی از خویش» ندارد و می خواهد تمنای دیگری باشد، یک مادر خوب برای تمنای فرزندانش، یا زن خوب و مطابق خواست شوهرش، شوهر خوب یا پدر خوب و فداکار، قربانی کننده خویش برای دیگری باشد، پس تن به تمنا و نقش می دهد و از طرف دیگر ازین دیگری و خواستهایش متنفر و خشمگین است، پس یکدفعه زیر همه چیز می زند و حال دیگری را قربانی می کند. روابط همیشه به حالت سیاه/سفیدی یا عشق/نفرتی است. ازینرو روابط فرد هیستریک از قبل معمولا محکوم به شکست هستند، هر چقدر هم پرشور شروع بشوند. یا دقیقا به این خاطر ابتدا پرشور و تئاترمانند و باشکوه شروع می شوند، تا سپس یکدفعه داغان شود و عشق خالصانه به نفرت خالصانه و کور تبدیل بشود. ازینرو روابط و زندگی زن و مرد هیستریک در نهایت یک «رابطه ی بدون ارضاء» باقی می ماند، چه رابطه ی جنسی یا عشقی باشد و غیره. یا این تمناهای درونی سرکوب شده یا اشتیاقات و هراسهای جنسی و عشقی ارضا نشده به حالت «تنشهای جسمی ارگاسم وار» و حالات عصبیت شدید یا فلج جسمی می تواند بروز بیابد و خویش را نشان بدهد، زیرا بقول فروید «ضمیر ناآگاه همیشه بازمی گردد». در همان لحظه که سرکوب می شود با لباسی دیگر و در قالب ایما و اشاره ایی دیگری مانند یک بدن تشدیدیافته هیستریک یا غیره برمی گردد و خویش را، تمنایش را، تمنامندی و مُعضل اصلیش را بیان می کند.

یا به قول فروید همان لحظه که زن یا انسان هیستریک در نقش «قربانی و مظلوم» از ستم دیگری، پدر، جهان، معشوق سخن می گوید، در واقع در حال « ستم کردن و زیر فشار آوردن« دیگری است و این «دروغ اصلی و بزرگ» انسان هیستریک است. یا وقتی مادری هیستریک مرتب برای بچه هایش از ستم پدر سخن می گوید، در واقع در حال تبدیل فرزندانش به «ابزار خویش» برای انتقام از پدر و دیگری و در حال یارگیری است. ازینرو فرد هیستریک عاشق ارتباطات مختلف و پنهانی و دسته بندیهای مختلف است تا معشوق و تمنای همه باشد و در عین حال غیر قابل دسترس برای همه باشد. تا بدینوسیله همه را برای خویش نگه بدارد و در آب نمک بخواباند. همزمان با این کار معضل اش را نشان می دهد و اینکه ناتوان از لمس تمنامندی و آرزوهای جنسی و جنسیتی خویش است و بنابراین ناتوان از «ارضای عشقی، جنسی، و ارضای خواستهای خویش» و ناتوان از دستیابی به تمناهای خویش است. در نهایت او ورشکسته باقی می ماند، چون همان پدری و ارمانی ورشکسته که او می خواهد تبلور رویایش باشد و نشان بدهد که او بزرگ و باشکوه است. ( به یاد فیگور لکاته در کتاب «بوف کور» هدایت بیافتید که برای هر رجاله ایی به شکل رویا و معشوق ایده الش در می اید و همزمان عاشق پدر خنزرپنزری و ورشکسته است و بقول راوی وسواسی و مالیخولیایی بوف کور، روی گردنش جای دندانهای زرد پدرش هست. پدری که همزمان پدر راوی وسواسی نیز هست. زیرا راوی مالیخولیایی و وسواسی/لکاته هیستریک و پیرمرد خنزرپنزری نه تنها «سایه های» یکدیگر و قرینه های یکدیگر، بلکه تکرار یکدیگر در یک دور باطلند. ازینرو پایان داستان بوف کور به حالت بازگشت به شروع داستان بوف کور و ادامه ی سناریو وسواسی/هیستریک و دور باطلش است. در این باب به نقدهای متعدد من در مورد ساختار روانکاوانه ای بوف کور و از جمله به این نقد مهم مراجعه بکنید. همانطور که یک کتاب الکترونیکی از من در این مورد سالها پیش منتشر شده است که البته هیچگاه بخش دوم و نهاییش نوشته نشد.)

حاصل ناتوانی فرد هیستریک از شناخت و پذیرش «تمناهای خویش» و میل پنهانش به این که «تمنای دیگری باشد»، محبوب دیگری و «ابژه گمشده و مورد تمنای دیگری» باشد، این است که سوال اصلی انسان هیستریک، که نقش او را در ساختار رابطه ی سوژه/دیگری» تعیین می کند، در واقع این است که «آیا من مرد هستم یا زن؟»، آیا من این هستم یا آن؟ و نمی تواند برای آن جوابی بیابد و به حالت افراطی امروز این است و فردا آن. زیرا او مرتب می خواهد آن باشد که فکر می کند دیگری می خواهد و ناآگاه می پندارد که اگر این شود حتما محبوب و تمنای دیگری می شود. ازینرو ممکن است امروز دگرجنس خواه و فردا ناگهان همجنس خواه شود و پس فردا برگردد. امروز سکولار افراطی و فردا آب توبه روی خودش بریزد و مومن افرطی بشود، یا بالعکس. همانطور که ناتوانی فرد هیستریک از شناخت تمنا مندی خویش، آرزوها و کمبودهای خویش و به ویژه هراسش از پذیرش تمناهای عشقی وجنسی خویش در «هراس و دلزدگی پنهان او از جسم و رابطه جنسی» نیز نهفته است..

عمق مشکل «فرد هیستریک» در واقع در این است که او به خاطر تناقض درونیش که از یکسو می خواهد «تمنا و محبوب جاودانه دیگری» و موضوع تمنای دیگری باشد و از سوی دیگر بناچار همیشه «بدون ارضا» و در فاصله ی رویایی با دیگری می ماند. فرد هیستریک به ناچار و ناآگاهانه در هر رابطه اش با خود و با دیگری، یا مرتب دیگری و یا معشوق را بالا می برد و می پرستد و فردا او را « از تخت سلطنت به پایین می اندازد» و مقصر بدبختی های عشقی، جنسی و غیره می داند و می خواهد او را « اخته» کند. یا عشق اولی را به کمک عشق دومی یا بالعکس «اخته» و مقصر می کند. ازینرو نیز اغلب در پشت زن هیستریک، داستان «پدری شکست خورده» حضور دارد که زن هیستریک می خواهد از یکسو سرانجام او را با پیروزیهای خودش صاحب قدرت و پیروز بکند و همزمان مرتب شکستش را به شکل دیگری و به شکل شکستهای خویش نشان می دهد. معضل عمیق زن هیستریک در درگیری عشق/نفرتی خویش با این «پدر یا مادر شکست خورده» و تکرار شکست او به شیوه نو قرار دارد. ازینرو او حتی این پدر را بالا می برد تا دوباره بزمین بزند و نمی خواهد نقش خویش در شکست او را ببیند. یا در شکل جمعی این حالت هیستریک، یعنی در گفتمان «هیستریک» آنگاه ما با «قیام بردگان و مستضعفانی» روبرو هستیم که سیاه/سفیدی می اندیشند و کین ورزی می کنند و بناچار مرتب آقا و دیکتاتوری بدتر از قبلی بوجود می اورند. زیرا بقول لکان «فرد هیستریک فقط یک چیز می خواهد: اربابی نو و چیزی جز این بدست نمی اورد».

مثلا در فیلم قوی «یک متد خطرناک» از دیوید کرونن برگ می بینیم که زن هیستریک فیلم مثل عکس ذیل در نقش مازوخیستی در رابطه ی عشقی نامتعارفش با روانکاوش کارل گوستاو یونگ می رود، تن به ارزوهای پنهان یونگ می دهد و همزمان بدین وسیله که رابطه ی روانکاوی و قاعده اش را می شکند که همان عدم ممنوعیت ارتباط خصوصی با فرد تحت درمان است، در واقع همزمان کارل گوستاو یونگ و یا پدر و محبوبش را ورشکسته و اخته می سازد. همانزمان این فیلم و سرگذشت زن هیستریکش که بعدا خودش روانکاو توانایی می شود، بار دیگر نشان می دهد که چرا حالات هیستریک یا وسواسی بحرانهای اولیه انسانی در مسیر بلوغ هستند که هر زن و مردی باید از آنها به شکل خویش عبور بکند، یا در عرصه ی اجتماعی و انسانی نیز دیسکورسهای اقا/بنده ی هگلی و دیسکورس هیستریک نیز مرتب رخ می دهند و همزمان بایستی مرتب از آنها گذشت و به بلوغ جمعی نو دست یافت. هر تحولی پیش شرطش بحرانی فردی و یا بحرانی جمعی است. بشرطی که اسیر بحران و کین توزی یا نوستالژیش نشوی.

یعنی مشکل عمیق «فرد هیستریک» در واقع این است که مرتب به خودش و به دیگری «دروغ» می گوید و نمی خواهد «مسئولیت» اش را در روابط و زندگیش به عهده بگیرد و در شکست روابطش و زندگیش. مسئولیت اش را در برابر تمناها و آرزوهایش به عهده بگیرد و ضعفها و کمبودهای خویش و دیگری را بپذیرد و تن به رابطه و تمنای متقابل بدهد. همانطور که با این کار او سرانجام هم شکست پدر و هم قدرت او را می پذیرد، هم تمنای پدر و هم کمبودش را پذیرا می شود و مثل پایان «بوف کور» در نهایت راوی وسواسی با قتل لکاته هیستریک به پیرمرد خنزرپنزری و به پدرش تبدیل می شود و «خنده ی خشکی سر می دهد که از درون یک میان تهی می اید.» زیرا حال هرچه بیشتر سترون و گرفتار بُن بست و دور باطل شده است.. ازینرو به زعم لکان در سمینار هفتم « حقیقت ضمیر ناآگاهِ زن هیستریک یک دروغ ماهوی و پایه ای است، دروغ اولیه است».

زیرا فرد هیستریک ناآگاهانه در همان لحظه که در حال اجرای نقشی و دروغی برای بدست آوردن دل و تمنای دیگران است. در واقع می خواهد احساس بکند که او همان «تمنای گمشده و ابژه گمشده و کامل» است که همه می طلبند و هیچکس هم بدست نمی آورد. بهای این دروغ و فانتسم این است که هم به خویش و هم به دیگری دروغ بگوید و ناتوان از ارضای عشقی، شغلی، زناشویی و غیره باشد. ( تفاوت میان دو حالت سوژه منقسم یعنی«فاعل عبارت و فاعل اشارت» در حالت هیستریک از منظر لکان مورد نظر است.)

حال اگر از «انسان هیستریک» به سراغ جمع و جامعه هیستریک رویم، آنگاه با این موضوع روبرو می شویم که در «گفتمان آقا/نوکر» هگلی در واقع زن یا انسان هیستریک چون کودکی است که دیگری یا پدر و ارباب را می خواهد بزرگ و والا بکند و از طرف دیگر او را دوباره زمین می زند و اخته می کند. به زعم لکان در روابط انسانی، یا در روابط بیناگروهی یا بیناجمعی معمولا چهار نوع از رابطه میان فرد/دیگری، چهار گفتمان یا ساختار رابطه ی فرد/دیگری وجود دارد که همه از «گفتمان اولیه و محوری آقا/نوکر» هگلی نشات می گیرند و به گفتمانهای سه گانه دیگری چون گفتمان هیستریک، گفتمان دانشگاهی و گفتمان روانکاوی دگردیسی می یابند. در «گفتمان هیستریک» ما با جوامع و نوع روابطی روبرو می شویم که یک گروه یا ملت در دیگری یک« مقصر و عامل بدبختی» می جویند و می خواهند با انقلاب و یا طغیان دیگری را و عامل بدبختی را کنار بزنند و به ناچار «آقابالاسر بزرگتری» برای خویش می آفرینند. گفتمان هیستریک بر پایه دروغ بیگناهی خویش و گناهکاری کامل دیگری استوار است و بدین خاطر نیز شکست می خورد. زیرا به قول او دقیقا چون «انقلابیون» نیز حاضر به دیدن دروغ خود نیستند و اینکه آنها نیز در «بدبختی جامعه و شرایط» خویش نقش و مسئولیت خویش را دارند، به ناچار با شکست آرمانهای خویش بعد از انقلاب روبرو می شوند و در تعجبشان از شکست شان ( یا دزیدن انقلابشان. از نویسنده) دروغ جدیدشان نهفته است.زیرا هر وقت یک رابطه ی عشقی، خانوادگی، سیاسی، دچار بحران و شکست و یا حالات دیکتاتوری است، هر دو پارتنر یا همه ی شرکت کنندگان در این روابط و رویدادهای جمعی یا سیاسی، نقش و سهم خویش را در این «شکست یا بحران» فردی یا جمعی دارند. اما انسان هیستریک یا طغیانگر هیستریک نمی خواهد نقش خویش را ببیند و بهای «دروغش» این است که حال به بلایی بدتر دچار شود و از چاله به چاه افتد. یا به قول ژیژک «گفتمان هیستریک» همان گفتمان «قیام بردگان» نیچه است و اینکه با کشتن یک آقا و سرور حال سروری نو بوجود آید و فریاد «مرگ بر شاه، زنده باد شاه نو» داده شود. مگر اینکه به قول ژیژک انقلابیون نوین یاد بگیرند که از «پدرکُشی و جستجوی مقصر» دست بردارند و تن به قبول «کمبود و کستراسیون» بدهند، یعنی شروع به تغییر ساختارها و نوع روابط بکنند. ( نمودار چهار دیسکورس لکان و دور ضروری دورانی شان. اینکه مرتب گفتمان هیستریک و دیگر با قبول گفتمان روانکاوی، یعنی با قبول تمنا و کمبودش به تحول و دیسکورس بعدی دست بیابد، بی انکه بازی و چرخه آغاز و پایانی داشته باشد.)

ازین منظر که به گفتمان هیستریک بنگریم، آنگاه دیدن حالات هیستریک در برخورد با دیگری و تمدنهای دیگر و جستجوی مقصر در تاریخ معاصر ایرانی و روابط ایرانی ساده و آسان است، چه این «مقصر» که احتمالا دیروز نیز «بزرگ و مورد ستایش بوده» است، شیطان بزرگ آمریکا یا دیکتاتور و رهبر استبدادی باشد، یا «قوم متجاوز فارس »، مرد متجاوز باشد.ازینرو این گفتمان هیستریک اگر دیروز امریکا و غرب را می پرستید و چهار نعل می خواست به دروازه ی تمدن برسد و می خواست با تقلید مدرنیت حس بزرگی بکند و مثل دوران شاه مجبور بود «مدرنیزاسیونی» بحران زا بیافریند، بی انکه تن به «مفاهیم و ساختارهای مدرن و دموکراتیک» بدهد، انگاه نسل بعدیش به شکل قیام بردگان کین توز از امریکا و غرب « شیطانی» می افریند که می خواهد به انها تجاوز بکند. یعنی از غرب شیفتگی به غرب ستیزی تبدیل می شود و نسلهای نو در خطر این هستند که شکل جدیدی از این قیام هیستریک را به شکل جنگ اقوام تحت ستم علیه «شیطان بزرگ قوم فارس» براه بیاندازند و این بار از چاه کنون به چاه ویل بعدی و به جنگ برادرکُشی دچار بشوند، به جای اینکه به «وحدت در کثرت مدرن» و ساختاری و با تقسیم قدرت و سکولاریسم دست بیابند و از امت اسیر پدری جبار به «ملت ایرانی و رنگارنگ» تبدیل بشوند.

یا ما با سوال هیستریک در شکل ایرانیش نیز به اشکال مختلف روبرو می شویم و اینکه آیا من « ایرانی هستم یا ترک و عرب، یا بالعکس» و اشکال دیگر آن. همانطور که اجرای «نقش مظلوم» و ندیدن و نپذیرفتن «نقش و مسئولیت خویش»، نپذیرفتن «کمبود خویش» در ارتباط با دیگری، نپذیرفتن نقش و مسئولیت فردی یا سازمانی و گروهی خویش در بحران جمعی یا سیاسی یک معضل مهم ماست. همانطور که وقتی رهبر کشور و مسئول دولتی نمی خواهد نقش و مسئولیت خویش در شکست و بحران سیاسی، تاریخی یک جامعه یا ملت، یا نقش و مسئولیتش در درگیریش با جهان مدرن و کشیدن کشور به مرز جنگ و اشغال و ورشکستگی را بپذیرد، آنگاه با دیگر اشکال این حالات هیستریک روبرو هستیم. بدین خاطر نیز این جامعه و فرهنگ و ساختار سیاسی یا دولتی هنوز قادر نیست هر چه بیشتر به جامعه مدرن و فرد مدرن دست یابد و آن بشود که هست. زیرا چه حکومت و چه ملت به درجات مختلف دچار حالات هیستریک و دچار گرفتاری به «گفتمان هیستریک» هستند و حاضر نیستند «تمنای خویش را بپذیرند»، «کمبود و نیازشان به تمنا یا به تمنامندی دیگری و غیر» و «مسئولیت شان در زندگی فردی و جمعی» را بیشتر و بهتر بپذیرند، تا بدینوسیله از منظر «منافع فردی و ملی» چه با غرب و جهان مدرن وارد یک رابطه نوین و برابر بشوند و یا در درون به یک «وحدت در کثرت نو» و توانایی دیالوگ و چالش دست یابد و به روایات نو از روابط و ارتباطها و ساختارها نایل بیایند، یا به سعادتهای بهتر در روابط عشقی و خانوادگی یا گروهی دست یابند. بهای گرفتاری در دروغ هیستریک همین است که در همه سطوح این جامعه انگاه «دروغ و خشونت» اوج می گیرد و در نهایت ارزوی اینکه پدری قدرتمند بیاید و جای این پدر ورشکسته کنونی را بگیرد. پدری قدرتمند که همان دیکتاتور و فاجعه ی بعدی قیام هیستریک است و انچه او در خفا آرزو می کند، همانطور که لکان بیان کرده است.

ازینرو نیز حالات مختلف گفتمان هیستریک، مانند چرخه خطرناک جنگ « ظالم/مظلوم»، «دیگری را مقصر بدبختی خویش خواندن»، «عدم قبول مسئولیت فردی و یا جمعی» در سرنوشت و تاریخ معاصر و در رخدادهای فردی یا سیاسی معاصر، به اشکال و شیوه های مختلف در جامعه ما و در روابط امروز ما نیز بازتولید می شوند و هر بار اسمی جدید می یابند، با تمام پیشرفتهای مدرنی که در این زمینه ها داشته ایم. همانطور که گفتمان «همه با هم و وحدت کلام» دیروز یا گفتمان «همه ضد هم» امروز از جهاتی همزاد یکدیگر، دو روی یک سکه و بیانگر حالات هیستریک و گفتمان هیستریکند، زیرا جامعه مدرن و مدنی موضوعش «وحدت در کثرت»، دیالوگ و چالش مدرن مدنی و بر بستر رواداری مدرن با رقیب سیاسی یا با دگراندیش است. همانطور که دولت مدرن موضوعش رابطه مدرن و نقادانه با جامعه مدنی یا با کشورهای غربی است. موضوعش چالش مدرن میان دولت و جامعه مدنی است و حتی وقتی یک بخش مانند دولت یا جامعه مدنی از قانون تخطی بکند و استبدادی بشود، باز هم موضوع یک رابطه و گفتمان مدرن و چالش مدرن در میان است که در صورت لزوم می تواند برای بازگرفتن رای خویش و تحکیم قانون حتی دست به قیام شهری و مقابله با خشونت دولتی بزند، اما بدنبال «مقصر خواندن دیگری» و تلاش برای حالت هیستریک «پدرکُشی و جستجو یا قتل مقصر» نیست.

یا در چنین گفتمان هیستریکی همیشه حالت «ظالم/مظلومی» و جنگ مظلوم بر علیه ظالم حاکم است و در نهایت اکثریت در جایی خویش را «مظلوم» و یک دیگری را «ظالم» می پندارند. اما گفتمان ظالم و مظلوم دروغی بزرگ است و تا هر دو طرف به این دروغ و نیازشان به یکدیگر و نیز مسئولیتشان در روابط با یکدیگر پی نبرند و از نقشهای قربانی، مظلوم و یا ظالم دست برندارند، تن به ساختارهای نوین پارادوکس همراه با علاقه و نقد متقابل با یکدیگر ندهند. بنابراین محکوم به تکرار خطرناک این دروغ بزرگ به اشکال نوین هستند. محکوم به آن هستند که در نهایت تقاضاهای برحق خویش و تمناهای نمادین و سالم خویش در پی آزادی و مدرنیت را فدای این بازی و تمتع های نارسیستی یا رئالِ ( چون تمتع و کیف قربانی بودن یا میل شهید شدن،قربانی کردن و غیره) ناشی از آن بکنند و اگر مجسمه شاهی را به پایین می اندازند، آنگاه بناچار «تصویر رهبر بعدی» را چنان بالا و به ماه ببرند که دیکتاتوری و استبداد نو یک ضرورت اجتناب ناپذیر می شود، زیرا در واقع چیزی جز آن نمی طلبند. زیرا وقتی خودت را تبدیل به اُمت و کودک می کُنی، به ناچار دیگری را تبدیل به رهبر بزرگ خویش و پدر جبار تصمیم گیرنده برای خویش می کنی و یا به خواستِ نارسیستی «رهبر و مسئول همگان بودن» او تن می دهی و فردا نیز می خواهی او را بزیر بکشی، چون احساس می کنی که رهبر و پدر خوبی نبوده است و رهبری جدید می جویی. یا نمونه جدید و خطرناک آن گفتمان «قوم فارس ظالم و عرب مظلوم» است و اینکه پان عرب ایرانی یا ایرانی عرب به این فکر می کند که «آیا ایرانی هستم یا عرب». معضل این است که این گفتمان هیستریک و دروغ نهفته در آن باعث می شود که فرد و یا جامعه هیستریک هیچگاه به خواستهای برحق خویش و تغییر روابط، چیرگی بر تبعیضات دست نیابد، زیرا همانطور که بالا گفتیم، فرد هیستریک هیچگاه به «ارضا و وصال به خواستش» دست نمی یابد . زیرا تمنای درونیش «عم ارضای آرزومندی و میلش» است و ادامه ناآگاه بازی هیستریک و ظالم/مظلومی به شیوه نو. زیرا فقط می خواهد پدری ورشکسته را با پدری جدید و جبار تعویض بکند و با تمنا و فقدان خویش و دیگری روبرو نشود. می خواهد مرید مطلق و یا مراد مطلق باشد، با انکه در هر دو حالت همیشه «بنده و کهتری» بیش نیست. زیرا کودک و نابالغ باقی مانده است و ناتوان از گرفتن سرنوشتش به دست خویش است. ازینرو نیز در گفتمان هیسترکی حتی اگر امکان وصال بوجود آید و دیگری تن به خواست فرد هیستریک بدهد، باز او دلیلی می یابد که بگوید همه چیز دروغ و کلک است و بازی سابق را ادامه بدهد. یا ازینرو در گفتمان هیستریک «تئوری‌ توطئه و مهندسی بودن همه چیز» خیلی گُسترده است. زیرا ته دلشان واقعا باور دارند که رقیب خنزرپنزری خیلی قدرتمند است و حق هر کامجویی و لذتی را دارد و این آن چیزی است که ته دلش برای خویش آرزو می کند. اینکه بی مرز و کامل و بدون ترس و تمناهای انسانی باشد.

نتیجه گیری

باری چه «انسانهای هیستریک» ما و چه «جامعه گرفتار گفتمان هیستریک» ما و یا آنگاه که یکایک ما گرفتار حالات شدید هیستریک می شویم، بایستی بدانیم که راه عبور از این بحران در «قبول تمنامندی خویش و فردیت خویش» است که روی دیگریش «همان قبول کمبود و فقدان خویش و دیگری و قبول نیاز متقابل خویش و دیگری» است و ارتباط متقابل همراه با احترام و نقد متقابل. اینکه برای تحول فرهنگی و اجتماعی بایستی این حالات و دیسکورسهای سیاه/سفیدی را دید و برملا ساخت و از آنها گذشت، وگرنه محکوم به تکرار دور باطل هستیم. همانطور که «راه صحیح برخورد» با «بیمار هستریک» در جلسه روان درمانی این است که «بازیها و دروغهایش را» دید و تله احساسی و «انتقال احساسی» که او برای روان درمانگر ایجاد می کند و از طریق «انتقال احساسی متقابل» و نقش متقابل روان درمانگری و تکنیکهای کار او را به این نقطه کشاند که با تمنا و فقدان و دروغش روبرو بشود. یا با سوالات و تاکیدهای بجا، با «جاخالی» بموقع و درست و وقتی که او می خواهد با ستایشهایش ترا فلج و ناتوان از تولید سوالات مهم و محوری بسازد، کاری کرد که با خویش و معضل و دروغش روبرو بشود و انچه بهای دروغ هیستریکش است. اینکه نمی تواند تن به تمنا و کامجویی فردی و جنسی یا جنسیتی بدهد، زیرا ناتوان از پذیرش تمنامندی و خواهشهای جنسی و جنستی خویش است. زیرا بیمار هیستریک همیشه ابتدا یک «بیمار خوب یا بهترین بیمار» است و دقیقا آنچه را بیان می کند که روان درمانگر یا روانکاو می خواهد بشنود و همزمان مرتب در انتها می گوید که راه پیشنهادی روان درمانگر یا روانکاوی بی ثمر بوده و «شکست خورده است» و راهی جدید می طلبد که مطمئنا باز هم بی ثمر خواهد بود. همانطور نیز یک جامعه گرفتار رابطه ی عمدتا خیالی و نارسیستی با دیگری، یا اسیر «گفتمان هیستریک» چون جامعه ما بایستی دروغ و رابطه ی نارسیستی و خیالی خویش با دیگری را ببیند و «تمنا و کمبودش» و نیازش به دیگری را ببیند، چه به عنوان دولت نیازش به جامعه مدنی و بالعکس را ببیند، یا به عنوان دولت مدرن نیازش به ارتباط با جهان غرب و همسایه را ببیند و اینکه چرا این رابطه بایستی بر اساس احترام و نقد متقابل باشد. یا برای عبور از گفتمان هیستریک و از چرخه جهنمی ظالم/مظلوم باید ببیند که «واقعا چه می خواهد و آرزو می کند و از چه می ترسد» و چگونه به رابطه ی بهتر و بالغانه با دیگری دست یابد تا به تمنایش دست یابد. یعنی هر چه بیشتر به رابطه ی نمادین و پارادوکس همراه با نقد و علاقه با دیگری دست یابد. تا جامعه ی ما از حالت و شیوه دیگر آن یعنی «گفتمان وسواسی (مقاله بعدی) رهایی یابد و هر چه بیشتر به «امکان بیان و تحقق آرزومندی و تمنای» خویش و شروع یک رنسانس و شکوه نو دست بیابد. یعنی با این شناخت نو و رادیکال، با قبول فردیت و تمنامندی خویش و دیگری، با قبول رنگارنگی حیات انسانی و ضرورت وحدت در کثرت مدرن و اولیه، از اسارت در «نگاه مسحورانه دیگری» و گرفتاری در روابط سیاه/سفیدی، مرید/مرادی بگذرد، حاضر به دیدار چهره با چهره با دیگری و قبول تمناها و کمبودهای خویش و دیگری بشود. حاضر به قبول دیالوگ و چالش متقابل و نیازمندی متقابل بشود و اینگونه انسدادهای ساختاری را بشکند و همه چیز را جاری و تمنامند و چندمسیری و دموکراتیک بسازد. تا بدینوسیله از گفتمان «وسواسی/هیستریک» حاکم بر جامعه و سیاست ایرانی بگذرد و به روابطی بالغانه تر با قبول کمبود در خویش و دیگری و قبول تمنای خویش و نیاز خویش به دیگری دست یابد. یا با لمس تمنای خویش و لمس همپیوندی پارادوکس خویش و دیگری پی ببرد که چرا تمنایش، تمنای دیگری است. چرا تمنامندیش تمنامندی دیگری است. چرا خواست رنسانس فردی یکایک ما همزمان خواست و تمنامندی این فرهنگ و شرایط است که از دور باطل و فاجعه بار خسته شده است. ( دیسکورس روانکاوی در چهار دیسکورس لکان دقیقا زمانی بروز می کند که حال دیسکورس هیستریک یا دیسکورس ارباب/بنده مجبور است با دروغها و تمناهایش و انسدادهایش روبرو بشود و به تحولی نو دست بیابد. ازینرو دیسکورس روانکاوی مثل لحظه ی رنسانس دمی ظهور می کند و سپس می رود اما همزمان تحولی عمیق و ساختاری بوجود می اورد. در این باب به سمینار «انکور» از لکان مراجعه بکنید.)

تا با این تحول و دگردیسی و ایجاد ساختارها و گفتمانهای نو و روابط نوو همراه با احترام و نقد با دیگری، هر طغیان و میل تغییر نوی جامعه ی ما، هر خواست درست و مدرن ما به راهی نو و تاویلی نو و مدرن تبدیل بشود، بجای اینکه دوباره به دروغی نو و گرفتاری نو در دام « تکرار تراژیک/کمدی وار بازیهای هیستریک و روابط هیستریک»، یا در دام بازیهای وسواسی، بازیهای نارسیستی/پارانویید و امثالهم تبدیل بشود، آنطور که در تاریخ معاصرمان از زمان مشروطه شاهدش هستیم. تا مرتب معبود یا رقیب امروز به حالت هیستریک پرستیده و فردا مورد تنفر واقع نشود و بحران و معضل همیشگی در روابط جدید محکوم به تکرار نباشند، بلکه روابط و ساختارها شروع به تغییر و بلوغی نو بکنند و جامعه و انسان ایرانی به سعادتهای نو و قدرتهای نو و همیشه ناتمام دست بیابد. تا «بدن هیستریک اولیه» و روابط هیستریک اولیه که در هر طغیانی وجود دارند، یا میل تجربه حالات نو، بدنهای نو، میل شکستن هویتهای جمعی و یافتن هویت و تمنای خویش، یا میل پی بردن به تمنای دیگری، در مسیر تحول هرچه بیشتر با قبول تمنا و کمبود خویش و دیگری به قدرت رادیکال و انقلابی خندان تبدیل بشوند، به شور انقلابی اغواگر تبدیل بشوند و قادر به شروع و زمینه سازی روابط نو بشوند، قادر به تولید خلاقیتهای نو و بدنهای نو بشوند. اینکه «بدن تشدیدیافته هیستریک اولیه»،طغیان هیستریک اولیه، رابطه ی هیستریک یا گفتمان هیستریک هرچه بیشتر به یک مرحله و امکان ورود به روابط نو، بدنهای نو و گفتمانهای مدرن و همراه با احترام و نقد با دیگری وارد بشود و به تولید وحدتی جدید در رنگارنگی نو دست بیابد. اینکه قادر به تولید رنسانس و هزار فلاتش بشود.

ادبیات:

۱/ در باب بحث هیستری و نظرات لکان و فروید و روانکاوی در این زمینه، به جز برخی نوشته ها یا استنادات از لکان و فروید یا دیگران و تجارب کاری با بیماران هیستریک، به ویژه از کتب مرجع ذیل استفاده شده است:

۱- Die Stellung des Subjekts. Christoph Braun- Kapitel: Hysterie.S.160-162

۲- مبانی روانکاوی فروید/لکان. دکتر کرامت موللی. بخش طباع هیستری.ص.۲۴۹/۲۶۴

۲/ در زمینه چهار گفتمان یا چهار گفتار لکان برای اطلاعات بیشتر به منابع ذیل مراجعه کنید که در مقاله نیز مورد استفاده قرار گرفته اند:

۱/ http://zamaaneh.com/idea/2008/03/post_264.html

۲/ واژگان لکان. ژان_پیر کلرو. ترجمه دکتر موللی. ص.۷۷

۳- .Zizek. Köperlose Organe.suhrkamp.S.257

۳/ http://www.iranglobal.info/node/8248

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)