چکیده:
انگارهی دموکراسی، بهرغم برخورداری از جایگاهی ممتاز در اندیشهی سیاسی مدرن و چیرگی مثالزدنی در سیاستورزیِ سیاستورزان زمانه، با بحران آشفتگی معنا روبهروست.
کاربست این واژه در نظریات سیاسی در هر سیاق و یاری جستن از آن در بیشینهی مبارزات سیاسی برای پیشیطلبی از رقبا در بسترهای گوناگون تاریخی و اجتماعی بهخوبی نشانگر درگیری انسان مدرن با آن است.
در این نوشته تلاش بر این است تا از رهگذر مروری تاریخی و تبارشناسانه، خاستگاه ایدهی دموکراسی در اندیشهی مدرن تبیین و ترجمان نابسندهی بنیانهای آن در قاموس نظامهای سیاسی توتالیتر و دموکراسی نیابتی به پرسش گرفته شود.
در این راستا، این پرسش بنیادین از سیاست مدرن طرح خواهد شد: با جای نمادین قدرت که در نظامهای پیشین توسط یکه-فرامانروایان پر میشد چه باید کرد؟
در پی این پرسشگری، فرمانروایی شورایی -بهمثابه فرمانروایی مردم- در مقام بدیلی راستین برای آنچه تاکنون به آشفتگی از درک از دموکراسی انجامیده، ارائه خواهد شد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.