آزادی
جستاری در مفهوم و تاریخچه
«آزادی از منظر متفکرین لیبرال»

قاسم قاسمی اصل
کارشناس ارشد روانشناسی

بخش اول از سلسله بررسی های مفهوم آزادی در اندیشه لیبرالیسم

درطول تاریخ، انسان همواره از «آزادی» سخن به میان آورده، و پیرامون این مفهوم به نتایج مطلوب و مثمر ثمری نیزنائل آمده است. امادر بررسی فرایند تفکر اندیشمندان در تعریف آزادی هیچ زمان به تعریف واحد برای واژه آزادی برنمی خوریم، و این عدم دستیابی به وحدت تعریف، به دلیل اختلاف آراءو نگرش میان اندیشمندان و متفکران دربستر هر زمان ومکانی به وجود می‌آید. فرانتس روزنتال می‌گوید «آزادی در طی جریان خود در تاریخ، خود را از قید و بند تعریف رهانیده است و به یکی از مفاهیم انتزاعی مهم تبدیل شده که هیچ ما به ازای خارجی و مصداق قابل تعریفی جز آن چه ذهن انسان بدان بخشیده، نداشته است»
. با توجه به اینکه واژه آزادی، در هر علمی به معانی مختلف به کار می‌رود، برای مثال: در علم فلسفه، روان‌شناسی، اخلاق، حقوق و سیاست، از این رو، پیدا کردن معنای جامع برای معانی مختلف آن، بسیار مشکل است. در گذشته، آزادی بیشتر از جنبه اخلاقی و در علم اخلاق که یک دانش هنجاری بود، و در باب فصیلت‌ها و رذیلت‌های نفسانی و ارزشها و ضد ارزشها‌ی اخلاقی سخن می‌گفت، مورد کاوش قرار می‌گرفت. ولی در روزگار ما و با پدید آمدن چالشهای فرهنگی نوین و نیازهای فرهنگی جدید دانشهای متعدد و متنوعی به مطالعه بحث آزادی و حدود و انواع و قلمروآن روی آورده اند. البته باید افزود که در گذشته متکلمان و عارفان و نیز حکیمان الهی درباره آزادی به طرح بحث‌های دقیق و عمیقی پرداخته اند، ولی بحثهای آنان جنبه کلامی و اخلاقی داشته و در قالب مساله کهن و معروف «جبر و اختیار» بحث آزادی آدمی را در انتخاب و انجام افعال و کارها مطرح می‌ساختند. عارفان نیز صحبت از آزادی درون و آزادی معنوی می‌کردندکه وارستگی از بند تعلقات بود و ترک تعینات. اما جنبه‌های سیاسی، اجتماعی وحقوقی آزادی ودر ارتباط با مباحث انسان شناختی، جامعه شناختی، روانشناختی، علوم تربیتی، مغفول مانده است. در روزگارما از سوی محققان به همه این جوانب توجهی عمیق مبذول شده است و لذا بحث ازآزادی دیگر منحصربه موضوع «جبر و اختیار» یا آزادی معنوی یعنی آزادگی و بی تعلقی عارفانه نیست و ابعاد مربوط به حقوق بشر، شهروندی ولذا مباحثی مثل آزادی و قانون، اخلاق آزادی، آزادی و روشنفکری، آزادی و هنر، آزادی و تربیت، آزادی و عدالت، آزادی و قدرت و دهها موضوع و مساله مشابه وارد آثار و ادبیات تخصصی مربوط به آزادی شده است. دراین جستار نیز به تبیین مفهوم آزادی که از مصادیق مهم فلسفه است، پرداخته می‌شود؛ زیرا وظیفه اصلی فلسفه، آموختن آزاداندیشی در تمام قلمروی زندگی بشری می‌باشد، که این خود دلیل منطقی برای مطرح کردن‌مفهوم‌آزادی‌در‌فلسفه‌تربیتی‌می‌باشد.
در یونان و روم باستان تنها طبقه بالای جامعه از آزادی برخوردار بودند، حدود سال های۵۰۰ قبل از میلاد مسیح اهالی آتن و چندین شهر از ایالت‌های یونان، حکومت‌های دموکراتیک داشتند. متفکران یونانی به مسئله آزادی‌های فردی به شیوه نظریه پردازان سیاسی معاصر برخورد نمی کردند. ارسطو حکومت دموکراتیک را بر حکومت استبدادی ترجیح می‌دهد، زیرا به نظر او حکومت دموکراتیک کمترین انحراف را از بهترین نظام‌های سیاسی ممکن دارد. در یک حکومت دموکراتیک رابطه پدر و فرزند نیست، بلکه رابطه‌ای میان دو برادراست. در چنین نظامی دوستی‌ای شکوفا می‌شود که معمولا میان برادران بر قرار می‌گردد، زیرا افراد برابر علایق مشترک فراوانی دارند. در نظام فئودالیستی قرون وسطی روستاییان از آزادی بسیار کمی برخوردار بودند اما نجبا آزادی بیشتری داشتند. کلیسای مسیحیت آزادی را در سراسر اروپا محدود کرده بود. رنسانس و اصلاح طلبی بر آزادی فردی تاکید می‌کرد و درنتیجه مردم کم کم آزادی‌های فردی بیشتری را طلب کردند. دامنه این آزادی -‌ها به مسائل سیاسی کشیده شد و به رشد دموکراسی و آزادی‌های سیاسی کمک شایانی نمود.
در طول عصر عقل گرایی مردم کم کم آزادی را به دیده حق طبیعی می‌نگریستند. در همین زمان جان لاک اعلام کرد هرانسانی با حقوق طبیعی زاده می‌شود که نمی توان از او سلب کرد . در همین دهه سه فیلسوف مهم فرانسوی مونتسکیو، روسو، ولتر با صراحت از حقوق و آزادی‌های فردی سخن گفتند. مونتسکیو در «روح القوانین» تفکیک قدرت حکومت در سه مقوله قانونگذاری، اجرایی و قضایی را اعلام کرد. روسو در کتاب «قرارداد اجتماعی» اعلام کرد که حکومت قدرتش را از رضایت مردمی که بر آنها می‌کند استخراج می‌کند و ولتر در نوشته هایش با دخالت حکومت در حقوق افراد مخالفت می‌کند. لذا مفهوم آزادی این آرمان مطلوب بشر همیشه باعث چالش فکری متفکران و نظام‌های مختلف فلسفی بوده است، که به نظر می‌رسد در هیچ برهه زمانی اتفاق جامعی درباره آن به وجود نیامده است، مشارکت در حکومت جمعی برخود و از طریق شرکت در وضع قوانینی که تحت تسلطشان زندگی می‌کند به آزادی راستین می‌رسد. نوشته‌های آنها به انقلاب فرانسه یاری رساند که در سال ۱۷۸۹کشور را در برگرفت، انقلابی که دم از آزادی و برابری می‌زد؛ اما از ایجاد دموکراسی برای فرانسه عاجز ماند. در جهان امروز که ارزشهایی چون آزادی و مدنیت در معرض خطرند از جمله وظایف خطیر و مهم فلسفه سیاسی بحث و گفتگو درباره ارزش هاو مفاهیم از طریق باز اندیشی آنهاست. این حس مسئولیت فلسفی در حال نابودی و ناتوان شدن ارزش‌های اخلاقی و سیاسی به توجه ودرک فرایند تمدن و فرهنگ بشریت در جهان امروز ارتباط پیدا می‌کند.
در اندیشه معاصر فیلسوفان سیاسی وفیلسوفان اخلاق و مربیان تربیتی درباره آزادی بحث‌های فراوا نی شده است. آیزا برلین که اندیشه آزادی محور اصلی آثار و کتابهای اوست قائل به دو نوع آزادی مثبت و منفی شده است. از نظر اوآزادی مثبت، مبتنی بر خود مختاری عقلانی است که به آدمی هشدار می‌دهد و او را به احتیاط فرا می‌خواند تا کارهایش را با معیار عقلانیت و تصمیم گیریهای سنجیده و معقولی به عمل بیاورد. پس آزادی یعنی تصمیم معقول و سنجیده و محتاطانه و به دور از افراط گری. اما همین فیلسوف گاه به جنبه سلبی آزادی یا آزادی منفی توجه کرده وآن را به نبود قید و بندهای تحمیلی دیگران و فقدان موانع تعریف کرده است. مقصود برلین از آزادی منفی یا فقدان قید و بند همانا عدم مداخله دیگران است. او آزادی را همان توانایی انتخاب می‌داند؛ نکته مهمی که در اینجا لازم به یاد آوری است این که بسیاری از منتقدین برلین تلقی او را از آزادی و به خصوص آزادی منفی درست درک نکرده اند. او معتقد است قید و بندهای تحمیلی از سوی طبیعت یا دیگران موجب ناکامی آدمی در رفتار آزادانه و دلخواه او می‌شود و او را ناکام می‌سازد، اما تاکید می‌کند که نمی توان از آزادی بشر دم زد مگر آنکه امکان و شقوق مختلفی برای انتخاب و تصمیم گیری در مقابل او وجود داشته باشدتا او بتواند از آن میان یکی گزینش کند. فردریش فون هایک، یکی از برجسته ترین اقتصاددانان و فیلسوفان قرن بیستم در ۸ مه ۱۸۹۹ در اتریش به دنیا آمد. در جنگ جهانی اول در جبهه ایتالیا در ارتش امپراتوری اتریش خدمت کرد. در پایان جنگ به وین برگشت و نخست در رشته حقوق و سپس در رشته علوم سیاسی موفق به گرفتن درجه دکتری شد. درسال ۱۹۵۰، هایک با سمت استادی فلسفه اجتماعی و فلسفه اخلاق به دانشگاه شیکاگو رفت و به تدریس مشغول شد. هایک دروین متاثر از شرایط اجتماعی تصمیمی سرنوشت ساز گرفت. پیش از جنگ مجذوب روانشناسی شده بود و قصد داشت بقیه عمر را وقف آن رشته کند. اما پریشانی جامعه اتریش و گرایش خود هایک در آن زمان به انجمن سوسیالیستی فابیان، وی را به اقتصاد کشانید نهایت اینکه تحصیلات اقتصادی اثر فکری معکوس در مخالفت با سوسیالیسم و پیروی از مکتب اقتصادی اتریش در او گذاشت اندیشه‌های هایک متاثر از نگرشی شاخصا کانتی است. اندیشه‌ی هایک در بنیان از این جهت کانتی است که منکر توانایی ما برای شناخت چیزها یا جهان به همان گونه‌ای است که آنها در خود هستند. این بینش‌ها و نظرها درباره نظریات مربوط به ذهن و شناخت بیشترین پیامدها را برای نظریه اجتماعی دارد. این عدمِ امکانِ تحقیق انعکاسی در قواعد حاکم بر اندیشه آگاهانه متضمن ورشکستگی پروژه عقل گرایی دکارتی است و تلویحا به ما می‌گوید که ذهن انسان هرگز نمی تواند به طور کامل خودش را درک کند و هرگز هم نمی تواند تحت فرمان هیچ نوع فرایند تفکر آگاهانه باشد. در نظریه اجتماعی، این چشم انداز و نگاه کانتی بدین معناست که بپذیریم یافتن نقطه‌ای که بتوان از آن نظری جامع در مورد جامعه به صورت یک کل بدست آورد و بر حسب آن زندگی اجتماعی را فهمید و احتمالا طرحی نو برایش درافکند محال است. محال بودن برنامه ریزی اجتماعی متمرکز، در وهله نخست مبتنی بر خصلت عمدتا عملی ِ قسمت ِ اعظمِ شناختی است که زندگی اجتماعی وابسته بدان است. چنین شناختی را نمی توان در مغزواحدی اعم از طبیعی یا مکانیکی، متمرکز کرد. اما علاوه بر این، محال بودن برنامه ریزی اجتماعی کلی ناشی از این واقعیت است که چون ما تحت فرمان قواعدی هستیم که هیچ شناختی از آن‌ها نداریم، حتی خود ذهن و عقل هدایتگر هم در معرض حاکمیت این قواعد است. پس ساده لوحانه و تقریبا تناقض آمیز است که فرض کنیم که جامعه‌ای بتواند خودش را صرفا با اتکا به تلاش‌های خودش بازسازی کند، زیرا این اندیشه که هر جمع برگزیده‌ای از اذهان می‌تواند چنین کاری بکند یاوه و مهمل است. نظمی که ما در زندگی اجتماعی می‌بینیم، به همین دلایل، نمی تواند محصول هیچ طرح عقلانی باشد و هرگز هم نمی تواند چنین شود. نظم اجتماعی صورتی خودانگیخته است و همواره هم باید چنین باشد. برساختگرایی به معنای این خطاست که گمان بریم نظمی که ما در طبیعت و در ذهن خودمان و در اجتماع کشف می‌کنیم نظمی است که ذهنی طراح آن را در دل این چیزها جای داده است. مفهوم هایک از نظم خودانگیخته، در تضاد با دیدگاه برساختگرا، تجسم بینشی است که بسیار خلاف رگه حاکم سنتهای افلاطونی و مسیحی در فرهنگ غرب است. پیامدهای نامطلوب برساختگرایی نهایتا از این خطایشان نشأت می‌گیرد که وابستگی خود عقل را به نظم خودانگیخته حیات ذهنی نادیده می‌گیرند، روابط واقعی شناخت مکتوم و شناخت آشکار را وارونه می‌کنند و به عقل نقشی چشمگیر واگذار می‌کنند که اصلا از عهده ایفای آن در ذهن یا اجتماع بر نمی آید.
تصور ذهنی که از آغاز کاملا تکوین و بسط یافته و نهادهایی را طراحی کرده است که زندگی را مقدور و ممکن می‌کننند، کاملا خلاف همه آن چیزهایی است که ما درباره تکامل انسان می‌دانیم. به اعتقاد هایک ساختار فعالیت‌های انسانی پیوسته خود را جرح و تعدیل می‌کند و از طریق همین جرح و تعدیل‌ها و تطبیق خود با میلیون‌ها واقعیتی که در کلیتشان بر هیچ کس معلوم نیستند کار می‌کند. هایک با کار بست گزاره «همه چیز را همه می‌دانند» و ارائه نظریه تقسیم معرفت معتقد است نظم اجتماعی خود انگیخته می‌تواند از شناخت تکه تکه، شناختی که در میان میلیون‌ها نفر توزیع شده است، به نحوی استفاده کند که از عهده نظم برنامه ریزی شده کل گرا (اگر اصلا چنین نظمی بتواند وجود داشته باشد) خارج است. تقسیم معرفت بدین معنا است که هر فردی از معلوماتی هم که در اختیار ندارد سود می‌برد. نظریه تقسیم معرفت یکی از پایه‌های نظری نقد برنامه ریزی متمرکز و سوسیالیسم را تشکیل می‌دهد. در نظام آموزشی متمرکز، برنامه ریز به هیچ روی قادر به جمع آوری کلیه اطلاعات ضروری و مفید در جامعه، به منظور تخصیص مطلوب اطلاعات آموزشی نیست، از این رو کارایی و بازدهی آن بسیار ناچیز است. بنابراین به اعتقاد هایک نظم جامعه براساس نظمی خودانگیخته پدید آمده است، نه به موجب طرح و نقشه‌ای قبلی وعقلی. در نظم خود انگیخته مردم در چارچوب قواعد تسهیل کننده همکاری که در طول قرنها به محک تجربه خورده اند و به سنت تبدیل شده اند هدف‌های خویش را دنبال می‌کنند و تازه هایک بعد دیگری نیز به آن می‌افزاید، بدین معنا که در نظم خودانگیخته قواعد چون از پایه‌ای تکاملی برخاسته اند، سطح همکاری اجتماعی درآنها به مراتب ظریف تر و پرمایه تر از همکاری در حد قواعد اختراعی و طراحی شده حاکمان یا روشنفکران است. رشد و شکوفایی جامعه نه وابسته به هیچ اراده‌ای به تنهایی، بلکه محصول رقابت بسیاری اراده‌ها با یکدیگر و نشات یافته از بسیاری خطاها، بسیاری شکستها و البته بسیاری کامیابی هاست. البته که باید در جامعه نظم وجود داشته باشد، ولی نظم کوسموس، نه نظم تاکسیس. خردگرایان تکاملی می‌خواهند بفهمند جامعه چگونه و بر پایه چه اصولی تکامل یافته است. به نهادها و عادت‌ها و سنت‌ها به دیده احترام می‌نگرند و معتقدند تغییرات در جامعه باید آهسته و با افزایش و کاهش تدریجی صورت پذیرد، حدود عقل و فهم آدمی را هیچ گاه از نظر دور نمی دارند و به همین دلیل به امکان طراحی و هدایت آن باور ندارند. هایک معتقد است که تنظیمات و ترتیبات موجود اجتماعی تجسم خرد نسلهای پیاپی اند و نباید شتابزده حذف یا بازسازی شوند؛ اما خردگرایان برساختگرا می‌خواهند با تدبیر‌های فعلی، نهادها و ترتیبات موجود را کنار بگذارند و چون همه آنها را ساخته عقل و اراده آدمی می‌بینند به این اعتقاد می‌رسند که جوامع را می‌توان با تکیه برعقل نسل کنونی دگرگون و از نو طراحی کرد و به نحوی سازمان داد که آفاتی مانند فقر، جهل و خشونت یکباره رخت بربندند.
هایک، قانون، «منش‌ها»، اخلاقیات و رسوم را نتیجه‌ یک فرایند رشد انباشتی طولانی می‌پنداشت که در آن انسان از سطح توحش بدوی به فرهنگ و تمدن بالا پیش رفته بود. در چنین دیدگاهی، نظم اجتماعی به‌عنوان محصول تعامل نهادها، عادات و سنن، قانون عینی، و نیروهای اجتماعی غیر شخصی‌ای ظاهر می‌شود که بطور تاریخی تکامل یافته‌اند. تمدن و جامعه مدرن حاصل رشد و تکامل تدریجی و آزمون و خطاهای بی شمار بوده است نه محصول قصد و طرح آدمی. به باور هایک نیز مفهوم عدالت اجتماعی اصول قانون عادلانه و آزادی است. وی استدلال می‌کند که حکومت قانون باید در برخورد برابر و یکسان با افراد به منزله موجودات و مصادیق ناشناس و نامعین به نابرابری آنان دربهره داشتن از امکانات بی اعتنا باشد.. در حالی که محوراندیشه‌های هایک مفهوم آزادی است. تکامل، ترقی و نظم خودجوش، همه محصول آزادی اند. از نظر او، آزادی صرفا ارزش نیست، بلکه منبعِ اخلاقی ترین ارزش هاست.
او به نقل از کانت می‌نویسد: «انسان تا زمانی آزاد است که از هیچ کس جز قانون اطاعت نکند.». هایک می‌گوید: آزادی در توانایی ما در انجام دادن یک عمل نیست بلکه آزادی را باید در روابط مشاهده کرد. او آزادی را آزادی انتخاب با همه محدودیتهایش می‌داند. نخستین تاکید مهم او بر محدودیت انسان است تا جایی که نخستین ویژگی انسان آزادی خواه را که فروتنی و تواضع است به دلیل احاطه‌ی وی بر محدودیتها و میزان و توان درک و اندیشه اش در شرایط و وضعیتهای مختلف می‌داند.
باتوجه به مسئله نسبیت فرهنگی که فرهنگهای مختلف راههای مختلفی برای سامان دادن به روابط انسانی، کسب معرفت نسبت به جهان و ارزیابی افعال انسانی دادند. در حوزه آزادی نیز بررسی خاستگاه نظریه و ریشه‌های فرهنگی موثر برآن امر ضروری است و موید این مطلب خواهد بود که این نظریه‌ها فارغ از ارزش‌های جامعه تولید کننده نظریه نمی باشد و ممکن است با ارزشهای‌جوامع دیگر هم خوانی لازم را نداشته و منجر به بروز تعارضاتی گردد.

این مطلب با تکیه بر نقش آزادی در تربیت نگارش شده است. 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)