یکی بود یکی نبود، یک کشوری بود که توش  یک انقلابی شده بود به این بزرگی! ننه انقلاب یه شب که یکی از بچه هاشو خورده بود و سیرسیر که نه، اما ته دلشو گرفته بود، جاشو پهن کرد که کم کم لالا کنه یهو شنید صدای در میاد!

پاشد رفت درو باز کرد، دید یه جوون فکلی  پشت دره داره میلرزه! ننه انقلاب! ننه انقلاب!  شب سرده بزار بیام همین امشب رو اینجا میخوابم صبح اول وقت پامیشم میرم دنبال کارم.
ننه انقلاب دلش سوختو و جوون فکلیو رو آووردش تو.
ننه انقلاب میخواست بخوابه که باز شنید صدای در میاد. پاشد رفت دم  در و درو باز کرد!
دید یه آخوند پیری پشت در داره میلرزه، خلاصه اونم راه داد.
تا اومد چش ننه انقلاب گرم بشه باز شنید صدای در میاد.
رفت درو باز کرد و دید یه آقای میانسال کرواتی داره میلرزه و به فرانسه ی چیزایی بلغور می‌کنه! خلاصه اونم راه داد.
خلاصه تا نیمه های شب آخوند بیا، ملا بیا، سید بیا، ننه انقلاب هم همه رو آورد تو خونش. همشون هم حرفشون این بود که اذون نگفته اینا فلنگو میبندن!
همشون گرفتن کنار هم به خوبی و خوشی خوابیدن.
تا اینکه صب شد و ننه انقلاب پا شد، رفت سماورو آتیش کنه که دید نفت تموم شده. ای بابا اینهمه نفت بود تو …
ننه انقلاب مهمونا را بلند کرد تا برن پی کارشون. هوا هم حالا بس ناجوانمردانه سرد!
ملا پیره گفت چیکار کنم چیکار نکنم، بزا اول نمازو بخونیم خدا بزرگه حالا! پا شد و به جوون فکلی گفت پاشو جوون پاشو ازون بگو!
جوون فکلی قصه ما که هنوز خواب بود گفت از کدوم بگم؟!
ملا های و وای کنان، تو سر زنان که ای از خدا بیخبر به ارکان دین توهین می‌کنی! کوبید تو دهن آقای جوون فکلی  و خلاصه با نیرنگ جوون بدبختو از خونه تو این باد و سرما بیرون کردند.

ملا اذونو خودش گفت و اقامه بست! آقا کرواتیه دید هوا پسه و هیچی دیگه شروع کرد همه «ذ» ها و «ح» های نمازو قشنگ و پاکیزه از مخرج دهن ادا کردو و شاد و شنگول بعد نماز به ملا  پیره ی قصه ما، طیب الله و تقبل الله گفتن.
ملاهه دید نه! این آقا کرواتیه بدجوری سرخره! گفت آورین آورین. حالا شما که اینقدر زرنگی بگو ببینم؟! شکیات نماز دو رکعتی به چه صورت است؟!
آقا کرواتیه مونده بود، نه اینکه بلد نباشه چون ته دلش دیندار و با خدا بود با شک و تردید گفت جایز است!
ملا اخماش رفت تو هم! آقای  کرواتی سریع چرخوند گفت اشتباه شد ملا جان، باطل است!
ملا چش غره رفت بهش و آقا کرواتیه با اخم و تخم خودش پاشد و از ننه انقلاب تشکر و خداحافظی!
موندن آخوند و ملا و سید!
خلاصه سرتونو درد نیارم، اینا افتادن به جون هم!
ننه انقلاب گفت وای سرم رفت اصلا همه بیرون!
ملا گفت: من که ازون میگم برات، بزارم برم؟!
آخوند گفت: من که حدیث میگم برات بزارم برم؟!
سید گفت: من که سید اولاد پیغمبرم بزارم برم؟!
القصه، ننه انقلاب گفت این مشکلو بین خودتون حل کنید!
آخوند و ملا و سید نشستن با هم به گعده!
پس از مدت کوتاهی شور و مشورت بیانه ای صادر کردن بدین صورت:
ما امضا کنندگان این بیانه متفق القول به این نتیجه رسیدیم که ننه انقلاب صلاحیت داشتن مارو در کنار خودش نداره و ما طبق قانون؟ ایشون رو رد صلاحیت میکنیم! کلی لیچار هم بار ننه انقلاب کردن که تو فتنه کردی، پیری، به ما سلام نکردی!
هیچی ننه انقلاب بقچه کوچیکشو بستو و رفت پی کارش.
قصه ما بسر رسید تا شبی دیگر و داستانی دیگر همه شما کوچولوها رو به الله می‌سپاریم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)