در سنتِ فرهنگىِ اروپايي-آمريكايی «خرد ورز» (۱) نامی ست برای كسانی كه به تعقل در امور انسانی می پردازند. اما همچنانكه آشنايان با تاريخ می دانند، در ميان اين كسان خرد ورزانِ مترقی كه به دور از سياست بازى و دلبستگى های ايدئولوژيك با نهاد های قدرت و مكنت ستيزيده و در نقد پندارهای كهن به روشنگرى پرداخته اند اندك شمار اند. بيشترِ خرد ورزان يا سر سپرده ى ايدئولوژى هاي زمينی يا آسمانی، و يا پابوس و خدمتگزارِ نهاد هاي قدرت و مكنت بوده اند. شمارى ديگر از آنها نيز چونان اسلاوى ژيژك، فيلسوفِ نامبردارِ زمانه ى ما و يا چونان بيشترِ فيلسوفانِ كافه نشينِ ساكنِ پاريس به دسته ى شبه خردورزان (۲) متعلق اند. اين دسته تنها خرد ورز ناميده می شوند، چون بی آنكه درباره ى امورانسانی انديشه اي بديع در چنته داشته باشند، عده ای را به سر خود گرد آوده، با ژستهای فريبنده و با تعابير مهجور و كلام مغلق، مخاطب را بدين پندار گرفتار می سازند كه انديشه ای ناب در سر می دارند.


مترجمان ايرانی شايد با خَلطِ «خردورزى» (۳) و «روشنگرى» (۴) نام جعلی «روشنفكر» را برابرِ «intellectual» فرنگیان گذاشتند. چندى نگذشت كه در كشاكش ميانِ سنت و مدرنيته كه از سالها پیش در ايران در جريان می بود، هر كس كه درگيرِ و داراين كشاكش خامه مي فرسود و سخن می گفت، روشنفكر ناميده شد. درباره ى روشنفكرى ايرانی در معنايی كه آمد چند نكته گفتنی ست: نخست آنكه به سختی اصيل بوده است، چون كمتر ريشه در سنت ايرانی و بيشتر تكيه بر انديشه هاي وارداتی داشته است؛ دوم آنكه همچون سلفِ اروپايي-آمريكايی اش خود را به تمامی از آگاهیِ وارونه ى ايدئولوژيهای زمينی و آسمانی نگسسته است: بيشتر روشنفكرانِ ايرانی سرسپرده ی ايدئولوژی های گوناگون بوده اند: يا چون احمد شاملو و صمد بهرنگى دلبستگان ماركسيسم می بودند و يا چون جلال آل احمد و علي شريعتی دل در گرو ايدئولوژى شيعی می داشتند؛ و سوم آنكه به ویژه در دستان عبد الكريم سروش روشنفكرى ايرانى بيمارىِ وانمود به تفكر (۵) را از سلف اروپايي-آمریکایی خويش ميراث برده است. بارى، آن مترجمانِ نخستين كه نام جعلی «روشنفكرى» را در برابر «intellectualism» فرنگى می گذاشتند شايد نمی دانستند كه روشنفكرى ايرانى جريانی خواهد بود همچون نامش مجعول؛ نمی دانستند كه روشنفكر ايرانى همچون نمونه ى كافه نشين فرانسوى اش بيش از آنكه به فهم و نقد جامعه و تاريخ بپردازد، وانمود به فهم خواهد كرد!

فكر ايرانی درعصرمشروطه خوش درخشيد. نويسندگان اين دوره به جای سياست بازی، كيشداری و فهم نيمدار و معوج انديشه های وارداتی به روشنگری و تاريخ نگری انتقادی پرداختند. اما صد افسوس كه اين درخشش كه با كسروی به اوج رسيد با مرگش افول آغازيد. با گذشت تنها چند دهه كسانی چون آخوند زاده و كسروی به گونه ی شگفت انگیزی با كسانی چون شريعتی و آل احمد جایگزین شدند: کسانی که گویا هیچ دغدغه ای نداشتند جز آنکه ستیزه جویی تاریخیِ آیین شیعی با نهادهای قدرت را پررنگ و لعاب سازند و هدف آن ستیزه جویی را که همانا تصاحبِ انحصاری قدرت بود از دیده ها نهان دارند؛ کسانی که درک معوج و ناتمامشان از سرشت آیین شیعی را یا چون جلال، انگیزش ستایش های بی بنیاد از روحانیّت شیعی ساختند، و یا چون شریعتی دستمایه ی پرداختِ ایدئولوژیِ انقلابی شان: کسانی که روشنگری را با سرودن خطابه های پر شور اما میان تهی، و اندیشیدن را با نالیدن در آمیختند و دردا، دردا که پروای عاقبت ِ کار نکردند! حتی کارِ تنگ چشمی ایدئولوژیکشان را بدانجا رساندند که کسانی چون مصطفی رحیمی را که به دور از سیاست بازی کمر به جستجوی راستی و نبرد با پندارها بسته بودند، بی شرمانه «غربزده» و «هواخواه ساواک» نام بگذارند! (۶)

داستان پر آب چشمِ روشنفکری ایرانی پس از انقلاب ٥٧ هم همچنان، به ویژه در نوشته های تورمی و سراسر مغلطه ى عبدالكريم سروش ادامه یافته است. آری، جامعه ي ايرانی از عصر مشروطه تاكنون دگرگونی بزرگی يافته؛ اما كيست كه با خواندن نوشته های اين نويسندگان اين دگرگونی را به سوی رشد ببيند و نه به سوي افول و ابتذال؟ داوری در باره ی پيشرفت فکری يك جامعه، بی گفتگو كاری سترگ و شايد ممتنع است: تنها راه ممكن آن است كه مشتی را نمونه ى خروار بگيريم. به حجم زباله ای كه ايرانيان در دانشگاههايشان و در شبكه های اجتماعي توليد مي كنند بنگريم. سری به كتابفروشى هاي ايران بزنيم و به اقبالی كه جوانان به نوشته ها ى سروش و ترجمه های مغلوط فلسفه ى غرب نشان ميدهند دیده بگشاییم. چنانکه پیداست، اين نتيجه گيری كه فكر ايرانی از عصر مشروطه تا كنون به پيش رفته بر مغلطه ى خواسته انديشی (۷) استوار است. خوب است كه پيشرفت فكری ايرانيان را بخواهيم و آرزو كنيم. اما اين آرزو به تنهايى دليل آن نيست كه باور كنيم ايرانيان در صد ساله ى اخير در عالم فكربه پيش رفته اند. بسا كه حقيقت تلخ جز اين باشد. بسا كه ايرانيان در صد ساله ى اخير بيش از توليد فكر و تاريخ نگرى انتقادى، سرْ گرمِ توليد اباطيل داشته اند. (۸)
__________________
(۱). intellectual
(۲). psuedo-intellectuals
(۳). intellectualism
(۴). enlightenment
(۵). intellectual posturing
(۶). نقل از خاطرات مصطفی رحیمی در
‘روشنفکر ی برتر از زمانه’، به قلمِ سعید محبی، روزنامه شرق، ۳۰ مرداد ۱۳۸۴، صفحه ی۱۷
(۷). wishful thinking
(۸). در بسی از ميدانها و از جمله شعر، نقاشی، سينما و رمان نويسی پيشرفت ايرانيان انكار ناشدنی ست. سخن اين يادداشت اما درباره ی سيرِ روشنگری و تاريخنگری انتقادی در ميان ايرانيان است و در اين باره هم به گمان پردازی بسنده كرده و به آنكه داوری درباره ي پيشرفت فكری ايرانيان سترگ و بسا ناممكن است خستوان گرديده است. تلخ يا شيرين، كمترين فايده ی اين گمان پردازی آن است كه آبی شود در خوابگه بی خبران و آغازی گردد برای جستجوی بیشتر در فراز و فرودِ سیرِ تفكر در ميانِ ایرانیان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)