۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیروز پس از چندین ماه دوری از پدر و مادر و خواهر بالاخره فرصت رفتن به شهرستان دست داد. از شهریور که خیزش آغاز شد نتوانسته بودم ببینمشان. بسیار دلتنگشان بودم و دلم برایشان پر میکشید. چون تازه چند ماه است که پشت فرمان نشستهام و همسرم هم در این سفر همراهم نبود، تصمیم گرفتم که با اتوبوس راهی شوم
چهار بعدازظهر اتوبوس راه میافتاد. هوا خوب بود و اتوبوس هم بد نبود. بستهای هم دادند درش دو سه تا بیسکویت به درد نخور و بس. مثلاً پذیراییشان بود. هر سال بستۀ پذیراییشان کوچک و کوچکتر میشود مثل سفرۀ مردم. گناهی هم ندارند. ردیف جلوی من زن و شوهری افغان و دو فرزندشان نشسته بودند و همردیف خودم دو مرد میانسال که ظاهراً رفیق هم بودند. لپتاپم را از کولهام در آوردم و مشغول مطالعه و کار شدم. در میانۀ راه راننده جلوی مجتمعی تفریحی پیادهمان کرد تا هوایی عوض کنیم یا چیزی بخوریم. مردد بودم کیفم را با خودم بیاورم یا نه، ولی به هر ترتیب بر تردیدم فائق آمدم و اعتماد کردم. چیزی خوردم و لب حوضی نشستم تا راننده در را باز کند. همه سوار شدند جز آن خانواده افغان. اتوبوس در حال حرکت بود که آنها هم سوار شدند، اما در این اثنا بحثی میان آنها و شاگرد شوفر درگرفت. از قرار معلوم راننده و شاگردش دندان طمع تیز کرده و دل خود را به دوشیدن این خانواده صابون زده بودند. پایپچشان شده بودند که چرا مدارکتان ندارید و برای ما دردسر میشود؛ یا پول میدهید یا پیادهتان میکنیم. طفلکی مرد افغان سروزبان درستی نداشت، اما همسرش شیرزنی بود زیربارظلمنرو. میگفت «اگر قرار به گیر دادن به مدارک بود شرکتتان موقعی که داشت به ما بلیط میفروخت از ما مدرک میخواست. الان شمارۀ شرکت مسافربریتان را میگیرم و با اونا صحبت میکنم». از رفتار شاگرد شوفر عصبانی شدم و پا شدم رفتم باهاش حرف زدم. گفتم: «مرد حسابی اینا مهمونای ما هستن. رسمش نیست بخوای این زن و شوهر رو با دو بچه ول کنی به امون خدا. کارت اصلا درست نیست. مگه موقعی که ما سوار شدیم از ما مدرک شناسایی خواستی که از این بندههای خدا میخوای». عصبانی شد و گفت «تو ایرانیای. فرق میکنه. اتفاقی بیفته برا ما داستان میشه. اصلا شما نمیخواد دخالت کنی». تهدید کرد که عوارضی باید پیاده بشید وگرنه زنگ میزنم پلیس. دختر کوچکترشان هم در اثر این جروبحثها به گریه افتاد.
مصمم بودم که نگذارم پیادهشان کنند. عمق بیپناهی و مظلومیتشان را حس میکردم. «ما که ایرانیایم تو این کشور غریبیم، بدا به حال این افغانهای بختبرگشته. کاش این مردک میفهمید که این مهاجرها هم مثل ما حقوق انسانی دارن و شایستۀ احترام هستند. عامل بدبختی ما کسای دیگهان نه این آدمهای شریف و زحمتکش». آماده بودم همۀ این حرفها را بزنم. اما خوشبختانه به آنجا نکشید و زنگی که آن خانم به شرکت زد کار خودش را کرد و آن دو طمعکار بساط کلاشیشان را برچیدند. البته تا مقصد نه آن خانواده و نه من خیالمان راحت نبود.
خوشبختانه ماجرا بهخیر گذشت، اما شاید بار دیگر خوشاقبال نباشند، البته امیدوارم همیشه چنین باشد. میدانم که در جایجای مملکت مرتب از این اتفاقها میافتد که پایان خوشی هم ندارد. به امید روزی که ما و برادران و خواهران افغان از شر ستمکاران و جائران ایران و افغانستان خلاص شویم و در کنار هم بدون هرگونه تبعیض زندگی کنیم.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.