ادوارد عزیز سلام
اجازه بده دوباره بازگردیم به بحث اصلی تو. کتابِ اورینتالیسم. نکته‌ای که قبل از آغاز بحث لازم است درباره‌اش صحبت کنیم، فصل چهارم کتاب “نشانه‌های روشنفکران” اثر خودت است. من فکر می‌کنم، در این وضعیتی که ما امروز در آن قرار گرفته‌ایم، هر شخصی که علاقه‌مند به خواندن کتابِ اورینتالیسم باشد، ابتدا باید تکلیفِ خودش را به صورت مشخص و واضحی با فصلِ چهارمِ کتابِ نشانه‌های روشنفکران مشخص کند. به زبانِ دانشگاهی می‌توان گفت، پیش نیازِ اصلی و مهمی است. بدون گذارندن این پیش‌نیاز، ادوارد! من فکر می‌کنم، خوانش “اورینتالیسم” به بیراهه خواهد رفت. سوء تفاهم ایجاد خواهد کرد. انگار تو به زور بخواهی به هنرجویی که واحدِ تئوری موسیقی را با نمره‌ی خوبی قبول نشده، واحدِ تحلیلِ هارمونی آموزش بدهی! به نظر من که محال است. از دلِ واحد هارمونی تحلیلی، چیزی بیرون بیاد. چطور می‌شود وقتی کسی فاصله پنجم درست و یا آکورد کوچک و بزرگ را بلد نیست، به او هامونی تحلیلی آموزش داد. ادوارد! فکر کن بروی در کلاس و با صدای بلند بگویی، بنویسید.
نُتهای غیر هارمونیک، خطاهای هارمونی را از بین نمی‌برند. بلکه خودشان نیز خطا می‌سازند. بنده‌‌های خدا از کلمه‌ی اولش گیج خواهند شد. نفر اول منگ و گیج به دوست کناری خودش می‌گوید، فهمیدی استاد چی گفت؟ دوست کناری به کناریش همین را خواهد گفت. به خودت بیایی، کل کلاس در یک گیجی و منگی دست و پا خواهند زد. معلمی که خوشحال ازین گیجی است، در ادامه بگوید؛ بلی! هارمونی درسی است بسیار پیچیده! دانشجو هم مجبور خواهد بود، بگوید. بلی، هارمونی درسی است پیچیده! معلم هارمونی که در این وضعیت، به دلیلِ عدمِ رعایتِ پیش‌نیاز درس، دارای قدرت هژمون شده است، می‌تواند کیفور باشد و به ادامه‌ی درس بپردازد. و بگوید مشکل من نیست. یا با نیروی جوانِ خود قطع ارتباط کند. یا از قدرتِ دانش در این لحظه سرمست شود. یا با تلخی به سرزنشِ نیروی جوان بپردازد، که شما باید بلد می‌بودید. اجازه بده در اینجا تکلیف خودمان را با این معلم از خود راضی برای همیشه مشخص کنیم. پاسخ ما به او “نه” است. او در وضعیتِ پُست-اورینتالیسم جایی نخواهد داشت.
معلمِ وارسته، باید بازگردد. به کجا؟ به جایی که نیرو و طبقه‌ی دانشجو در آن وضعیت گیر افتاده است. آنجا کجاست؟ شاید بدیهی‌ترین وضعیت. بیا ادوارد، فرض را بر این بگیریم، آغازِ پنج خط حامل. شاید بپرسی چرا قید “باید” را نوشتم؟ شاید بگویی، های! پسر جان، دیگر به جزئیات دقت لازم را نداری؟ چرا باید؟
به عقیده‌ی من، خوانش و درک غلط از مفاهیم و عدم درکِ خرده-وضعیت‌ها، می‌تواند برای یک نسل فاجعه بار باشد. می‌تواند به یک نقشه‌ی راهی بیانجامد که سرنوشتِ یک نسل را تغییر بدهد. اجازه بده در همین جا، یک مثال ساده از نتیجه‌ی فهم غلط از دانش هارمونی، (علمی که قرار بود چند‌صدایی در اندیشه را بیاموزد نه تک صدایی قدرت) در ایران برایت بنویسم.
پس از ترجمه‌ی اولین کُتب هارمونی و کنترپوان در ایران، “هرمز فرهت” در مقدمه کتاب کنترپوانِ “کنت کنان” نقل به مضمون می‌نویسد؛ برای بسط و گسترش موسیقی ایران، کنترپوان مناسب‌‌تر است. ادوارد می‌دانم که تو کنترپوان خوب خواندی و بسیار هم مورد علاقه‌ات است. نتیجه‌ی آن جمله تا این لحظه که نامه را برای تو می‌نویسم، شد، کنترپوان تُنالِ “کنت کنان” مناسب بسط و گسترش موسیقی سنتی ایرانی است. نیروی بعدی یک پله جلو‌تر رفت. حُکم کرد. خیر! کنترپوان مُدال راه نجات است! تا این لحظه این حُکم هم لازم اجرا است. ادوارد عزیز، تو خوب می‌دانی، یک نقشه‌‌ی راه، بدون نقد و خوانش‌های انتقادی متکثر، وقتی مورد پذیرش قرار گیرد، چه مکافاتی خواهد بود، نقدِ پسا-موقعیتِ مکان‌مند شده‌‌‌ی آن در دستگاه‌های هژمونِ انحصاری و سنتی؟
تا بحثمان درباره‌ی موسیقی است، اجازه بده یک مثال دیگر هم برایت بزنم.
وزیری، نخستین نفری که مبانی نظری جدید ایران را گردآوری کرد، از واژه‌ی “گام” برای توصیف و نظم طبقه‌بندی خود استفاده کرد. نیروی وفادار به او، خالقی، صبا، فخرالدینی هم در نوشتار‌های پسا-وزیری معیار را گام گرفتند.
کیانی، طلایی، اسعدی گروه دومی بودند که در مبانی نظری خود، از واژه‌ای “مُد” برای توصیف و نظمِ طبقه‌بندی خود استفاده کردند. نیروی وفادار به ایشان، هم “مُد”، مدالیته و … را معیار گرفت.
تا زمانی که این نامه را برایت می‌نویسم، هیچکدام از دو نیرو‌های وفادار به این دو نظریه، غیر از توهین و پوزخند به یکدیگر، خوانش انتقادی نسبت به نظریه‌یِ دیگری نداشتند. ادوارد عزیز، بیشتر از من از واژگان چرک و ناراحت‌کننده‌ی (خائن، غرب‌زده، وطن‌فروش، بی‌هویت و …) در شرق به‌هنگام دعوا‌های روشنگری اگاهی!
جلال، کدکنی، طباطبایی نمونه‌های هستند که حتما به گوشت خورده است.
ادوارد عزیز! هیچکدام از نظریه‌پرداز‌ها و نیرو‌های وفادار به خود، لحظه‌ای کوچک به اندازه‌ی نوک سوزن، درنگ نکردند. تا ببیند، جستجو کنند، آگاهی بیابند. در اوج و بحبوحه‌ی جنگ و جدلِ بی‌پایان خود، در غرب شخصی است به نامِ “اولیه مسیان” که از شوربختی، معاصر با آنهاست. در نظریه‌ی خود برای طبقه‌بندی کردن مبانی نظری، واژگان “مُد و گام” را معادل یکدیگر به‌کار گرفته است. در مبانی نظری چه بگویی “مدهای انتقال محدود” چه بگویی “گام‌های انتقال محدود” چه توفیری دارد؟ تفاوت “مُد” و “گام” در موقعیت دوران رنسانس به باروک و کلاسیک است که معنی دارد. نه در وضعیت مدرن. در موسیقی اول قرن بیستم به بعد، حقیقتا چه فرقی میانِ دو واژه‌ی “مُد” و “گام” در میانِ نظریه پردازان غربی وجود دارد؟ ادوارد عزیز، نویسندگان ما در ایران، هر دو گروه در دوران مُدرن، در فرانسه مشغولِ تحصیل بودند. بیا از آنها در این نامه بپرسیم؟ چرا “مُد”؟ چرا “گام”؟ تفاوت این دو در نظریه‌ی شما چیست؟ ادوارد! من منتظر پاسخی نخواهم بود. تو هم نباش. فحاشی اما بسیار خواهی دید. می‌دانم که ناراحت نمی‌شوی. فقط یادم بنداز طریقه‌ی بلاک کردن را یادتت بدهم، پیرِمرد خوشتیپ!
اه ادوارد خسته‌ات کردم اما اجازه بده وضعیتِ “پالتیکِ‌-رفتاری” موسیقیدانان ایران را هم برایت بگویم. تقریبا تا جایی که من می‌فهمم، جزوء سرسخت‌ترین نیروهای محافظه‌کارِ مایل به قدرتِ جناحِ راستِ تاریخ ایران بوده‌اند. نه ادوارد عزیز! به عقیده‌ی من این سرسختی، نتیجه‌ی نگاهِ غضب‌آلودِ مذهب، به موسیقی نبوده است. این وضعیتِ سرسخت و تولیدِ دانشِ مُنتج‌شده به قدرت، در تمامِ ساختار‌ها و دستگاه‌های نظامندِ تولید و باز‌تولید شده، وجود دارد. به گمانِ من، قدرتِ مذهبِ متمرکز هم نتیجه‌ی خوانشِ این تفکر در ذهنِ اندیشه‌ی ایران-شهری بوده است. در مقاطعِ کوتاهی که این تولید و باز‌تولید، مقداری کُند شده است، در همه‌ی نیروهای فعال، گُشایش و پیشرفت حاصل شده است.
می‌بینی ادوارد! چقدر گرفتاری داریم! اهمیت وضعیتِ پُست-اورینتالیسم را می‌بینی؟
نتیجه‌ی کج‌اندیشی از اورینتالیسم در ذهن شرق و غرب را می‌بینی؟ ادوارد! تو کجا به دشمنی با غرب برآمدی؟ معلوم است که نگاه انتقادی برساخت غرب است و ما آن را ستایش خواهیم کرد. بدیهی است که ما هزاران هزاران درود به، “فوکو”، “دلوز”، خواهیم فرستاد. مسلم است که ما قصد جنگیدن با غرب را نداریم. مبرهن است که ما به نیروی کاریزماتیک شرق، احترام خواهیم گذاشت. ادوارد همه‌ی این بدیهیات را من اعتقاد دارم که تو وارسته‌مند به آن مومن بودی و هستی. اما این بدیهیات امروز بدیهی نیست. به قول امیر دوستم، می‌گوید آنها را باید بسازی احسان. اینکه بگویی غروب جمعه، خیلی خیلی دلگیر است، مزخرف است. غروب جمعه‌ی دلگیر را یا برساخت کن یا اگر نمی‌توانی، جایش شنبه‌ای بساز که در طلوع خورشید‌اش انسان‌های وارسته در وضعیت پُست-اورینتالیسم زیست کنند. با جزئیات دقیق، منسجم و مهم‌تر از همه متکثر.
ادوارد عزیز! امیر به اندازه‌ی تو سخت‌گیر‌ است. به خصوص در ادبیات. گاهی وسواس‌اش، من را دیوانه می‌کند. اما خوب است که هست. مساله‌اش بودن نیست، شدن است. هر چقدر تلخ! اما انتظار را می‌شناسد.
ادوارد، در نامه‌ی بعدی به گمان من بهتر است از فصل چهارم کتابِ “نشانه‌های روشنفکران” وارد وضعیت و نقشه‌ی راه پُست-اورینتالیسم شویم.
دوست کوچک تو
-احسان
پنج‌شنبه، ۷ اردیبهشت ۱۴۰۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)