شاید اغلب مردم وقتی با این پرسش روبرو شوند که از زندگی چه میخواهند جواب خواهند داد که میخواهند آرامش داشته باشند و نتیجتاً احساس خوش خوشبختی کنند. برای تازه مزدویج نیز همیشه آرزوی خوشبختی و نیک بختی میکنند و خوشبختی را در کنار «سعادت»، «رضایتمندی»، «موفقیت» و نظایرهم میتوانیم ببینیم و بشنویم.


فارغ از اینکه خوشبختی واژه ایست که اصالت ندارد و در شعر و ادب ما پیشتر به کار نرفته است و ساخته سده معاصر است که مترادف با کلمه «نیک بخت» که در شاهنامه آمده است و هم وزن با  «سیه بخت»، «تیره بخت» و امثالهم که پیشتر موجود بوده ساخته شده است؛ واژه ی بخت که به معنای «شانس»، «اقبال»، «تقدیر»، «قضا» و امثالهم است، به نظر نمیاید که آدمی بتواند خودش برای خویشتن کاری بکند، بلکه وابسته به دلایل دیگری جز خود اوست، در واقع باید گفت که باید بخت یار کسی باشد که خوشبخت نیز گردد. البته همانها که مترادف و هم معنای بخت نیز دانستیم، خود معانی دقیقی دارد. فرضاً قضا واژه ایست که بیشتر در فلسفه و کلام به کار برده میشود که به معنای تقدیر و حکم الهی است که در حق مخلوق واقع شود. معمولاً در تعریف «قضای الهی» می‌گویند: القضاءُ عباره عن وجود جمیع الموجودات فی العالم العقلی و مجتمعه و مجمله علی سبیل الابداع. یعنی: قضا عبارت است از وجود همه اشیاء به نحو بسیط در عالم عقل. (مطهری، مجموعه آثار، ص۱۰۶۸) همچنین گفته اند که قضا به دو قسم است “قضای محتوم و قضای معلق یا مشروط. ” قضای محتوم آنست که تغییر و تبدیلی ندارد و مشروط آنست که ممکن الوقوع است . باری هیچ انسانی، خودش تصمیم به آمدن به این دنیا نگرفته است. هیچ انسانی بنابر اراده خویش، در یک زمان و مکان و کشور و‌قوم و قبیل و فرهنگی خاص، به دنیا نیامده است. اگر نیک بنگریم، خواهیم دید، این مختصات غیر ارادی، کلیت سرنوشت یا همان «بخت» آدمی را شکل میدهد. بخت ما آن چیزی است که ما اساسا در آن هیچ اراده و نقشی نداشته ایم و «جبر» مطلق بر آن حاکم است.

اما آنچه مردم و روانشناسان از این واژه میفهمند و متناسب با آن فهم از این واژه استفاده میکنند، یکسره با معنای دقیق آن فرق میکند، خوشبختی به معنی اجتناب از تنشهای ناخوشایند و تلاش جهت نیل به احساس راحتی، آسایش و خوشنودی است. شاید بتوان معنای خوشبختی را از منظر روانشناسان در جدول هرمی سلسله نیازهای مازلو دید. شایان ذکر است که این نیازها دارای پنج طبقه است که هیچ طبقه ای در نبود طبقات پائینتر محقق نمیشود.

1) نیازهای فیزیولوژیکی: هوا، غذا، آب، مسکن، نیازهای جنسی و خواب.
2) نیازهای امنیتی: حفاظت، امنیت، ثبات در قانون و شغل و نداشتن ترس از عوامل اجتماعی و محیطی
3) نیازهای اجتماعی: داشتن روابط دوستانه، وابستگی عاطفی و روابط خانوادگی، عضویت در گروه‌های خانوادگی، دوستان و کاری.
4) نیازهای احترامی: موفقیت، مهارت، استقلال، موقعیت اجتماعی، مورد احترام واقع شدن، داشتن شخصیت اجتماعی.
5) نیازهای خودشکوفایی: تحقق توان بالقوه‌ شخصی، شکوفایی، رشد تجارب شخصی و اجتماعی.

با تأمین نیازهای هر یک از سطوح شاهد تغییر اولویت‌ها و حرکت به سمت لایه‌های بالایی هرم مازلو هستیم. البته برخلاف نیازهای کاستی، نیازهای رشد ممکن است هیچ‌گاه به طور کامل از بین نرود، بلکه روزبه‌روز تقویت شود یا حتی شکل متفاوتی به خود گیرد. رسیدن منطقی به این سطح از نیازها، امکان حرکت به سمت نیازهای خودشکوفایی را در فرد میسر می‌کند. اگر برطرف کردن نیازها را به معنای خوشبختی به قراری که ذکر شد بگیریم، باید بگوئیم که خوشبختی به معنای «خودشکوفایی»، «در جستجوی معنایی برای خویشتن خویش»، «پروراندن استعدادها و رشد خلاقیت» است. پس خوشبختی محقق نمیشود مگر با «خودشناسی».

انسان موجودیتش را در جهانی میبیند که او را فراگرفته است و یا بهتر بگوئیم این انسان است که در جهان پرتاب شده است، او به واسطه ی معنایی که به جهان میبخشد جهان پیش رویش متحقق میشود و معنا میپذیرد و خود انسان نیز چیزی جدا از این جهان نیست، یعنی اگرچه عالم در پیش روی آدمی ابژه و متعلق شناسای او میشود اما در همان آن هم حتی انسان در این عالم هست و هستی اش جدای عالم نیست. بنابراین جهان هست چون آدمی به آن نظر میافکند و با نظر انداختن به آن و شناختن آن که شرط تحقق علم است به آن معنا میبخشد. جهان بی آنکه علمی بدان تعلق گیرد معنی ندارد،‌ و اگر بتوان قائل به وجودی برای آن شد وجود بی معنی است. انسان نیز از آن لحاظ که انسان است تنها هستنده ای است که «اگزیستانس» دارد و این وجه ممیز او با دیگر موجودات است، (اگز) به معنای بیرون، و (سیستانس) به معنی ایستاندن است. یعنی انسان موجودی برون ایستانست. این برون ایستایی به این معناست که انسان قادر است در بیرون از خود ایستاده و خود را به ظهور خود برساند. بی جهت نیست که برخی واژه «قیام ظهوری» یا «تقرر ظهوری» را معنای اگزیستانس دانستند. وقتی انسان خودش را متعلق شناسای خویش قرار دهد، یعنی خودش ابژه ای شود برای سوبژه ای که خودش است، قادر میگردد که پی به نوع بودگی اش ببرد و خودش را بشناسد. آدمی از خود بیرون میاید تا بتواند حالات، احساسات، عواطف، افکار و رفتار خود را ببیند و با تحلیل نوع بودگی اش شناختی از خود پیدا کند، خودی که در جهان است و محل تقرر اوست. با تحدید هر چیزی ما پی به تعریف آن چیز میرسیم، یعنی اگر بخواهیم چیزی را تعریف کنیم باید حدود و ثغور آن را مشخص کنیم؛ برای شناخت انسان نیز ما لاجرم باید چنین کنیم یعنی حدود انسان یا وجه ممیزه او از دیگر موجودات را مشخص کنیم تا به تعریفی از آن دست یابیم. بنابراین با کنار نهادن هر آنچه که محیط بر من است یعنی عالم بیرونی، به تعریفی از خود میرسیم، اما در همین حال که تعریفی را میتوانیم به دست بیاوریم، وجود آدمی که هر آن در حال انتشار خویش است و فراتر از خود میرود ” تشخص او در کسر حدود است، تعین او در این است که از حصاری که به گرداگرد او میکشند بدراید. آدمی آنجا خود را باز میابد که سدی را فرو میاندازد، رجعت به وجود نامحدود میکند. به همین رجوع است که به خود میاید و مانند موجود مخصوصی که تعین او در بسط وجود خویشتن است «وضع» میشود و وضعی را که در مقابل اوست با خود جمع میآورد یا بهتر آنکه بگوئیم به خود جذب میکند.” ۱ پس انسان همان موجود محدودی است که میخواهد حدودش را بشکند و به نامتناهی خود را وصل کند، در واقع او وجودی است که با کسر حدود به وجود خویشتن معنا میدهد، و دقیقاً در همینجاست که به سراغ مذهب، فلسفه و روانشناسی میرود، یعنی علوم و جهان بینی هایی که درباره ی مرگ و روح و اتصال به لایتناهی به ما اطلاعات میدهند. شاید در همینجا باشد که ما که در صدد شناسایی خوشبختی بودیم به آنجا میرسیم که باید به سراغ «رستگاری» برویم. در چارچوب زبان مذهبی، رستگاری یعنی جستن و یافتن تماس با خدا. در فلسفه میتوان از جستجوی معنا سخن گفت و خواهان تجربه ی معنای زندگی بودن. رستگاری به پرسش معنای زندگی مربوط است و این پرسش را هرگز نمیتوان به طور نهایی پاسخ داد. وضعیت رستگاری در زندگی انسان را شاید فقط طی لحظات کوتاه تجربه ی اوج مذهبی یا فلسفی میتوان حس کرد. فرد فقط برای چند ثانیه، هنگام مشاهده ی غروب خورشید یا زیر دوش یا حضور در جلسات مذهبی، ناگهان با معنای زندگی مواجه میشود. جلسات یادبود و ختم نیز از جمله فضاهایی هستند که آدمی را به یاد معنای زندگی میاندازند چرا که به شکل سلبی هنگامی که مرگ را پیش روی خویش میبینند درکی از زندگی را پیدا میکنند. اما قرار گرفتن در این وضعیت که شامل تفکر در مورد خویشتن خویش و نوع بودگیمان و مسئله ی معناست که از این طریق به رستگاری راه یابد کجا و درک از خوشبختی که میگوید ما برای رفاه حال خود باید شاد باشیم و سرمان را با سوالات پیچیده به درد نیاوریم و به جای این تاملات باطل میتوان با عزیزان بر سر میز نشست و خوردن و آشامیدن لذت برد کجا؟ یکی به دنبال نجات و نجاح است و دیگری دنبال شادی و لذت. البته نه اینکه اینها یکسر نقیض یکدیگر هستند و اگر یکی به سمت رستگاری رود الزاماً خوشبخت نیست و از زندگی نیز لذت نمیبرد؛ اما میتوان به طور قطع گفت که مسیرشان متفاوت است و جنس لذت و شادی ای که هر یک از این مفاهیم میفهمند نیز تا حدود زیادی متفاوت است، این تفاوت تا آنجاست که بعضاً هر یک نافی مسیر و تعاریف یکدیگر میشوند. مثلاً اگر فردی که به دنبال خوشبختی است تامل و تعمق درباره ی مرگ را کاری بیهوده و رعب آور بداند که آرامش او را بر هم میزند، بنابراین هیچگاه نمیتواند به معنایی از زندگی یا طریق و روشی که از مرگ به زندگی و شناسایی خویشتن خویش دست یابد.

اما بحث دیگری که در این خصوص مطرح است بحث «رضایتمندی» هست؛ به نظر میرسد فردی که این حس و حال را در خود دارد برای لحظات یا مدتی معین این حس را خواهد داشت، فرضاً وقتی فرد کاری را آنطور که دلش میخواهد انجام میدهد و از کرده ی خود خوشنود است حس رضایت به او دست میدهد. بنابراین میتوان گفت رضایت از زندگی به معنی احساس فرد در مورد عملکرد و شرایط زندگی‌ و همچنین به معنی قدردانی از چیزهایی که دارید و کارهایی که کرده اید است. به نظر میاید که فرد راضی، احساس خوشبختی را نیز با خود به همراه دارد، شاید باید گفت بخت و اقبال با او یار بوده است که پازل زندگی اش به نحوی چیده شده است که احساس خوشایند رضایتمندی از زندگی به او دست داده است، البته اگر واقع بین باشیم کمتر زمان یا موردی هست که تمامی این پازل به نحوی چیده شده باشد که تماماً مورد پسند آدمی باشد اما مواردی که میتواند سبب رضایت آدمی باشد قطعاً و حتماً در زندگی و حتی در روزهای بد هم مورد و یا مواردی هست که آدمی احساس رضایت به او دست دهد، اما مسئله ای که وجود دارد این است که آیا به آن حس رضایت ارج مینهیم و آنرا میبینیم و از خود یا آن کس که بابت آن کاری که کرده ایم یا برایمان کرده است که سبب کسب رضایت ما شده است قدردانی میکنیم؟ به نظر میرسد که در بسیاری از مواقع پاسخ ما منفی است، ما قدردان خود خاصاً نیستیم، این در حالی است که اگر کار بد و غلط و اشتباهی را انجام دهیم که نتیجتاً بازخورد بدی هم برای ما داشته باشد متداوماً خود را سرزنش و ملامت میکنیم، و دقیقاً در همینجاست که حس نیک بختی را از خود رانده و حس بدبختی و ملالت را جایگزینش میکنیم.

نکته ی آخری که مایل هستم ذکر کنم این است که احساس خوشبختی کاملاً مفهومی انتزاعی مانند شادی و حس رضایت و … است یعنی مدل و نمونه ی خاصی وجود ندارد که بگوئیم تحت این شرایط و حالت، و با انجام دادن این کارها و با انجام ندادن فلان اعمال ما این حس به ما دست خواهد داد، بنابراین این حس برای هر شخص به طرق متفاوتی به دست میاید اگرچه نیازهای اولیه که در ابتدا از آنها ذکر کردیم برای همه ی انسانها یکسان است اما با توجه به گوناگونی فرهنگها و مذاهب و طریقه و روش تعلیم و تربیت و پرورش هر فرد و حتی جایگاهی که هر فرد در خانواده دارد، احساس رضایت و خرسندی نیز در هر فرد متفاوت است.


۱- مقالات داودی، مقاله پنجم، خودت را بشناس، صفحه ۱۵۷

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)