همیشه از هندزفری یا هدفون یا هر کوفت دیگری که مردم می گذارند توی گوششان و آهنگ گوش می دهند بدم می آمده . حتی از عینک آفتابی هم با همه خواصش بدم می آمده. همیشه اعتقادم این بوده که هر چیزی که طبیعی بودن یک چیز دیگر را خراب کند بد است. هر چیزی که ارتباط آدم را با دنیای طبیعی اطراف قطع یا حتی کمرنگ کند بد است. هر چیزی که مثل عینک نگذارد رنگ های دنیا را همانطور که هستند ببینی بد است. هر چیزی مثل هندزفری که نگذارد صداهای اطراف را همانطور که هستند بشنوی بد است . این اعتقاد همیشگی ام بوده .اما حیف که یک روز فقط یک روز خواستم این اعتقاد را زیر پا بگذارم. یک روز خواستم بروم در جلد همه دختر هایی که در روز هزارتایشان را می بینم. توی مترو. توی تاکسی. توی اتوبوس. حتی توی سلف غذاخوری دانشگاه. دختر های عینک بهچشم. دختر های هدفون به گوش…!

نشستم توی ون تاکسی . ردیف اول. مرد آمد. زن جلوی در گفت ” من دو تا کوچه بالاتر پیاده می شم شما بفرمایید ” و مرد آمد داخل و کنار من نشست. مرد بور بود. زرد بود حتی. شاید هم نارنجی. نمی دانم .اما شبیه روس ها بود. مرد دستش دو تا کیسه بزرگ مشکی بود. گفت ” میشه اینارو بذارم جلوی پای شما ؟” من گفتم” اشکال نداره  و بعد سرم را طبق عادت همیشگی تکیه دادم به شیشه و گذاشتم باد برود توی گوش هایم. مرد گوشی اش را در آورد. شماره ای را گرفت . و همانطور که حدس می زدم شروع کرد به روسی حرف زدن. من اعتقاد همیشگی ام را زیر پا گذاشتم و آهنگی که یکی از همکلاسی ها توی کتابخانه تعریفش را کرده بود گوش کردم. مرد از توی کیفش پول در آورد. بقیه پولش را هم گرفت. زود رسیدیم. خیابان ها خلوت بود. مرد پیاده شد. من هندزفری را از گوشم درآوردم. پشتی ها پیاده شدند. مرد به آن طرف خیابان رفت. من پول را به راننده دادم. راننده گفت ” اون آقا کرایه تونو حساب کرد ” . من به آن مرد نگاه کردم. رفته بود آن طرف فلکه. کیسه های مشکی هنوز جلوی پای من مانده بود. من دنبال مرد ندویدم. من حتی داد نزدم ” آهای آقا ، هی آقا زرده ، کیسه هاتو نبردی!” من ترسیدم. من به کیسه ها دست نزدم. از ماشین پیاده شدم و تا خانه به این فکر کردم که چرا مرد کیسه هاش را جلوی پایم گذاشت. چرا کیسه هاش را نبرد. چرا کرایه من را حساب کرد. اگر توی کیسه هایش بمب بوده باشد چی؟ اگر بمب بترکد ؟ اگر راننده ون زن و بچه اش را ببرد خرید و بعد همان موقع بمب بترکد ؟ اگر مرد توی کیسه ها داروهایش را گذاشته باشد ؟ اگر امشب از بی دارویی بمیرد؟ اگر مرد یکی از سفرای روس باشد و توی کیسه اش چیز مهمی داشته باشد ؟ اگر سر این قضیه همه دنیا به جان هم بیفتند ؟ آن هم به خاطر من ! به خاطر منی که فقط برای پنج دقیقه خواستم صدای اطراف را با صدای نکره خواننده ای عوض کنم! به خاطر من که نشنیدم توی آن پنج دقیقه لعنتی آن مرد چه گفت . به خاطر من که مرد را صدا نزدم. به خاطر من که دنبال مرد ندویدم. به خاطر من که هنوز نمی دانم چی شده ، چی قرار است بشود ، اصلا چرا شده … !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)