یکی از رخدادهای بازار کتاب امسال، انتشار نامه های احمد قاسمی به همسرش اعظم صارمی است. این نامه ها به کوشش پژوهندۀ نام آشنا، حمید شوکت با عنوان «دلدادگی و عصیان» از سوی «نشر اختران» در تهران به چاپ رسیده است.


احمد قاسمی(1352-1394) یکی از اعضای برجستۀ کمیته مرکزی حزب تودۀ ایران و یکی از سیاستگذاران آن حزب از دهۀ بیست و تا اوایل دهۀ چهل شمسی بود. قاسمی در جریان قیام افسران خراسان درمرداد 1324 شمسی دست داشت. فرار او از زندان قصر، همراه با چند نفر دیگر از سران حزب توده در آذر 1329، نام او را دوباره بر سر زبانها انداخت. قاسمی پس از روی کار آمدن خروشجف و سیاست استالین زدایی او به مخالفت با خط جدید حزب کمونیست شوروی پرداخت و در کنار احزاب کمونیست چین و آلبانی ازاستالین و مدل سوسیالیسم او دفاع کرد. قاسمی،غلامحسین فروتن و عباس سغایی سرانجام در دی 1343 ازحزب توده اخراج شدند. پس از چندی قاسمی مجبور به ترک آلمان شرقی، آخرین منزلگاه او و خانوداده اش در بلوک شرق، شد. فروتن هم مجبور به ترک آلمان شرقی گردید. آنها در غرب به سازمان معترضین جوان حزب توده، به «سازمان انقلابی حزب توده ایران» پیوستند. این سازمان هم به مانند قاسمی و فروتن با چرخش «رویزیونیستی» اتحاد شوروی مخالفت می کرد، و چین و آلبانی را دیگر تنها کشور سوسیالیستی میدانست. پس از چندی اختلاف این دو نفر با سازمان انقلابی بالا گرفت و سرانجام آنها از سازمان «حسن و حسین» (212)، نامی که قاسمی به سازمان انقلابی داده بود، اخراج شدند.– اختلاف بیشتر بر سر خوانش از و داور دربارۀ گذشتۀ حزب توده بود. قاسمی و فروتن سپس در تیرماه 1346 «سازمان مارکسیستی لینینیستی توفان» را تشکیل دادند. همسر قاسمی اعظم صارمی (1386-1300) هم عضو حزب توده و از رهبران سازمان زنان آن حزب بود. حمید شوکت در پیشگفتار یا «اشاره» کتاب، جان کلام را در بارۀ شخصیت قاسمی، یا دقیقتر بگوییم، در باره شخصیت “بیرونی” یا سیاسی قاسمی، گفته است: قاسمی «در نبرد کار و سرمایه نماد بارز کمونیستی با سرشت ویژه بود. این سرشت ویژه معنای واقعی خود را بیش از هرچیز در نظمی آهنین، ایمانی خلل ناپذیر، شکیبایی در برابر دوستان و ناشکیبایی در برابر دشمنان یا آنچه دشمن می پنداشت باز می یافت. قاسمی از چنین دیدگاهی به خود و پیرامونیان خود می نگریست. در جهانی که بر گسترۀ بوم و بام آن جز نیک و بد، جز خدمت و خیانت و جز سیاهی و سپیدی تصویر دیگری نقش نمی بست و خاکستری ها را نمی شناخت» (9)

تصویر و تصور ما از شخصیت های تاریخی، بویژه آنهایی که در کار و زار مبارزات سیاسی حضور مستقیم داشته اند یا دارند، اغلب متأثر از مواضع سیاسی-ایدئولوژیکی و از شیوه عمل آنها در رسیدن به اهداف شان است. مثلاً تصور اینکه یک فرد انقلابی رادیکال با جزم های ایدئولوژیک هم می تواند عاشق باشد یا بشود، می تواند گهگاهی در پی برآوردن هوس های جسمی و روانی خود هم باشد، هنوز هم برای بسیاری از کنشگران سیاسی، حتی برای برخی از پژوهشگران تاریخ ما کمی دشوار است. شاید این ضعف و کاستی، هنوز ناشی از وجود رسوبات فرهنگ مرتاضی، ناشی از کارکرد فرهنگ خشن چریکی در داوری ما باشد. اتفاقاً برای رفع این کاستی و مبارزه با این نوع نگاه، نامه بعنوان یکی از دیرینه ترین رسانه در حوزۀ خصوصی، کمک شایانی به ما می کند. در نامه های خصوصی، انسان ها عریان می گویند و عریان می اندیشند، در آنجا فقط خودشان اند؛ بدون روتوش و بدون سانسور اجتماعی یا احیاناً سانسور حزبی و حکومتی. نامه های قاسمی به همسرش صارمی هم از این دست اند. این نامه ها برای ما شخصیت “درونی” و خُلق و خوی قاسمی را که کمتر شناخته شده است، آشکار می کند.

در نامه ها، قاسمی را فردی می یابیم که عمیقاً به همسرش عشق می ورزد، در بیان احساس خود، دربیان کشش و هوس درونی خود به او بی پرواست. نامه ها اغلب با «عزیز عزیزم»، «اعظم جان ودلم. از همه بهترم»، «نازنین اعظمم» و… آغاز می شود و بسیاری از آنها با «سرپای نازنینیت را از دور می بوسم» و گاهی حتی «می بوسم هزاربار» خاتمه پیدا میکند. در نامه ها بیان احساسات عاشقانه ای از این دست کم نیستند: «نگرانم، نگرام. مشتاق نامۀ توام. تشنۀ آغوش توام. بیتاب نوازش های توام. از دور سراپای تو را می بوسم و می بوسم» (71)؛ در نامۀ دیگر می خوانیم: « از روز سوم و چهارم منتظر تلگراف تو و نامۀ تو بودم. اگر معلوم بشود که باعث این تأخیر آزار دهنده تو هستی، وای به لبهات!» (89). آدرس بوسه ها و ابراز احساسات قاسمی البته فقط عشق بزرگ او «اعظم» نیست. او اغلب پیش از آنکه نامه ای را به پایان ببرد، فراموش نمی کند که به همسرش سفارش بوسیدن، در آغوش کشیدن، بعضی مواقع حتی گاز گرفتن لپ و یا کشیدن گوشِ فرزندان و فرزند خوانده هایش را بدهد!. تقاضای رساندن سلام یا پرسیدن احوال دوستان و همرزمان هم یکی از موارد تقریباً همیشگی نامه های اوست. مثلاً در یکی از نامه ها می خوانیم: «بچه های عزیزان [عزیزمان، س.ح.] دیلی، بابک و نوشی را از طرف من ببوس، آن طور که خودم می بوسم. سر دیلی را از دو طرف بگیر و دو گونه اش را ببوس. دو گوش بابک را بگیر و بلندش کن وببوسش. دو گاز گنده هم ازدو لّپ نوشی. به همۀ رفقای عزیز، به صفا، به کریم، به مریم، به کیا، به امیرخیزی، به همه و همه سلام می رسانم» (144).

 در نامه ها، قاسمی با همسرش، در کنار مسائل خانوادگی وخصوصی، در بارۀ اوضاع ایران، جریان های سیاسی ایرانی در خارج از کشور، در بارۀ فعالیت های علنی حزب توده گفتگو می کند، خبر میدهد و خبر می گیرد. او از طریق کتاب ها و نشریات روسی، فرانسه و آلمانی فعالیت های جریان های چپ و رویدادهای جهانی به مانند کوبا، ویتنام، کشورهای بلوک شرق و غیر را بصورت پی گیر دنبال می کرد. علاقه وافر قاسمی به ادبیات، به ادبیات کلاسیک اروپا و ایران، به آثار نویسندگان موج نوی دهۀ چهل شمسی یکی از موضوع های دیگر گفتگوی او با همسرش صارمی است. او – همینطور نزدیکترین یارش غلامحسین فروتن – علیرغم داشتن مشکلات حیاتی، پس از اخراج خود از آلمان شرقی، دائماً در حال خواندن، نوشتن، ترجمه کردن، رابطه گرفتن، راست و ریس کردن تشکیلات نوپای سازمان توفان بودند.

نامه ها به ما خبر از دوستی و همبستگی عمیق، و شاید بی نظیر بین قاسمی، فروتن و اعظم صارمی میدهد؛ بطوریکه می توان از یک مثلث دوستی و وفاداری یاد کرد. از آنجائیکه فروتن از بیماری دائمی چشم و گوش، و ضعف بدنی رنج می برد، این دوستی همیشه همراه با مسئولیت مواظبت، نگهداری از او، و در بسیاری از مواقع تأمین مالی زندگی او از سوی قاسمی بود. نامه ها بخشی از لحظات صمیمی و جالب این روابط را منعکس می کند. در یکی از نامه ها قاسمی می نویسد: «می خواهم به این نامه ادامه دهم، ولی راستش اینست که چون امروز کریم [اسم مستعار فروتن، س.ح.] شلوارش را از دو جا سوزاند باید از این فرصت که او خوابیده است استفاده کرده آنرا رفو کنم» (232) و در نامه دیگر می خوانیم: « کریم در طی یک ساعت تفحص به این عقیده راسخ رسید که در این مملکت زن خوشگل کمیاب است. گفتم چنین نیست و اعظم یک روز فتوا داد که زنان اینجا بلندبالا، چشم و ابرو سیاه و هم طراز زنان ایرانند. کریم گفت اعظم حتماً مردهای اینجا را – که واقعاً اکثراً زیبا هستند –  توصیف کرده و تو عوضی شنیده ای! قرار شد از خود تو بپرسم که آیا من عوضی شنیده ام یا تو عوضی گفته ای. آی پدرسوخته!» (263). مشکل مالی و بی ثیاتی شغلی از مشکلاتی دائمی قاسمی و فروتن بود. در نامه ها ما بارها به آن برمی خوریم: «کاشکی میتوانستم تو را اگرچه یک ساعت باشد ببیینم. بر پدر بی پولی لعنت.» (573). قاسمی برای تامین هزینۀ زندگی مجبور به کار بدنی سخت در کارگاه ذوب آهن و تولید مصالح ساختمانی بود. ترجمه آثار مائو، استالین و لنین که چینی ها مدتی حق الزحمۀ آن را تأمین می کردند، کفاف هزینۀ زندگی او و فروتن را نمی داد. با اینحال تا آنجائیکه ممکن بود، او از گرفتن کمک مالی ازهمسر و فرزندان بزرگ خانواد «دیلی» و «بابک» که شاغل شده بودند، و همینطور رفقای توفانی خود سرباز می زد. قاسمی در بسیاری از نامه ها تصویر زندگی دو مردی را ترسیم میکند که با اعتقاد راسخ به زنده ماندن و مبارزه را به پیش بردن، تا آنجایی که می توانند از زندگی لذت میبرند، با ناملایمات زندگی با اسلحۀ شوخی و طنز مقابله می کنند. در یکی از نامه ها قاسمی برای همسرش از شوخی دختر دوّم شان،«نوشی»، با فروتن حکایت می کند. او می نویسد: «عمو کریم صبح ها برای او این آواز را می خواند: “الله کریم، هفت نفریم، یک نون داریم، شب می خوریم، روز نداریم، روز می خوریم، شب نداریم”. یک روز در خطاب به نوشی می گفت: می بینی وضع ما چطور است؟ چکار کنیم؟ نوشی گفت :باید نان را نصف شب بخورید!» (544).

زندگی فقیرانۀ آنها با مشکلی دیگری هم همراه بود، با مشکل امنیتی. بدین علت آنها مجبور به زندگی مخفی در اروپا بودند. دلارام سروش، دختر خواندۀ احمد قاسمی، در گفتگوی خود با شوکت، در پاسخ به این پرسش که چرا قاسمی و فروتن در کشورهای دمکراتیکِ فرانسه، ایتالیا وسرانجام آلمان مجبور به زندگی مخفی میشوند؟ علت آن را «تحت و تعقیب» بودن آن دو از سوی «سازمان امنیت، س.آی. اِ و ک. گ.ب» (48) می نامد. البته نامه ها چندان کمکی برای اثبات اینکه آیا ک. گ. ب. یا سی. آی. اِ. بدنبال قاسمی و فروتن بوده اند، نمی کند. فقط قاسمی گهگاهی در نامه ها صحبت از افراد مشکوکی میکند که درصدد اند، تا با نزدیکی به خانواده یا آشنایان از محل زندگی و وضعیت او خبر بگیرند. برای دریافتن علت زندگی مخفی آنها در غرب، باید شرایط سیاسی – اجتماعی آن دوره را هم در نظرگرفت، از جمله: حاکمیتِ جنگ سرد و جو ضد کمونیستی حاکم در کشور های غرب؛ رابطۀ نزدیک و همکاری گستردۀ امنیتی تقریباً تمامی کشورهای غربی با رژیم شاه؛ جان گرفتن دوبارۀ جریانهای چپ و رادیکال اجتماعی در اروپا که با جنبش دانشجویی در اواخر دهۀ شصت میلادی به اوج خود رسید. به این موارد، باید مورد دیگری هم افزود و آن اینکه معمولاً کساینکه از بلوک شرق به غرب پناهنده می شدند، مخالفین و منتقدین نظامهای به اصطلاح سوسیالیستی بودند؛ البته اغلب نه از موضع چپ، بلکه بیشتر از موضع راست یا لیبرال-شهروندی. اما قاسمی و فروتن، کاملاً از جنس دیگری بودند: آنها بعنوان کمونیست راست آئین، هم نظام سرمایه درای را از بُن رد می کردند و هم هوادار خوانش استالینی از سوسیالیسم بودند. دوایر امنیتی آلمان و آمریکا دستکم تمایل داشتند که بدانند، این دو کمونیست فراری در اروپا چه می کنند؟ خانم سروش در همان گفتگو به دو مورد اشاره می کند که هردو تائیدی است براینکه اعضای خانوادۀ قاسمی از سوی دوایر س.آی. اِ در آلمان زیر نظر بوده اند (48) و همینطور سازمان امنیت ایران یا همان ساواک مخوف، دائماً در جستجوی یافتن اقامتگاه قاسمی بوده است. هنگامیکه خانم سروش در سال 1972 برای مدت کوتاهی برای دیدار پدر تنی اش علی اصغر سروش به ایران میرود، به ساواک فراخوانده می شود. از او در عرض دو ماه اقامت هشت بار بازجویی می کنند. هر بار ساواک میخواسته بداند که احمد قاسمی کجاست و چه کار می کند (43، 42). بهرحال، خطر دستگیری و استرداد قاسمی و فروتن در آن زمان چندان نامحتمل نبوده است.

نامه ها به ما می گویند: به همان اندازه که مهر، عشق و وفاداری قاسمی به همسر و فرزندان، به رفقا و همرزمان خود عمیق و بی پایان بود، به همان اندازه هم او با دشمنان سیاسی و ایدئولوژیکی اش ، با نظم موجود سرمایه داری در ستیز و جنگ بوده است. قاسمی به همسرش می نویسد: «زنجیری که بر دست و پای ما می پیچند زنجیر سه گانه است: زنجیر امپریالیسم، رویزیونیسم و استبداد» (304). از نظر او باید این زنجیر را شکست. کسانی که راه مبارز را درپیش گرفته اند، «شکی در پیروزی» (214) راه خود نباید داشته باشند. لازم به گفتن نیست که دل او بیشتر با کسان و جریانهایی بود که همزمان بر علیه این سه زنجیر می جنگیدند. اما او در عین حالیکه سیاست کاسترو در برابر شوروی را نقد و مشی چریک را رد می کرد، اما برخی از اقدامات کاسترو را تائید می کرد. دل قاسمی با جوان انقلابی بود. هنگامیکه سپهبد ضیاالدین فرسیو رییس دادرسی ارتش در 18 فروردین سال 1350 بتوسط سه نفر از سازمان چریکهای فدایی خلق ترور می شود، قاسمی با اشاره به تشیع جنازۀ فرسیو به همسرش می نویسد: «دو پسر این آقای “میهن پرست” از انگلستان وارد شده و با مادرشان به دنبال جنازه راه افتاده و غش و ضعف کرده اند. این آقازاده ها آن موقع که شوهرشان و پدرشان با اعدام ده ها نفر از بهترین جوانان ما درجه و پول و مقام می گرفت کک شان نمی گزید. گویا آن همه اعدامی ها پدر نداشتند، مادر نداشتند، فرزند نداشتند. گویا عزیزیها، وکیلی ها، مبشری ها [از افسران اعدامی حزب توده، س.ح.] از زیر بتّه بیرون آمده اند. (…) آخرین حکم اعدامی که فرسیو امضاء کرد حکم اعدام 13 تن جوان نازنین بود». ساواک عکسهای کسانی که مدعی است «که کشندگان فرسیو بوده اند به در و دیوار تهران زده (…) مردم این قیافه های دوستداشتنی را تماشا می کنند و سر تکان می دهند» (580). نکتۀ نچندان بی اهمیت نامه ها، برخورد احمد قاسمی به حزب توده است، حزبی که او یکی از سیاستگذاران با نفوذ آن بود. بنظر میرسد که  انتقادات، سرزنش ها و پرخاش های سیاسی قاسمی کمتر متوجۀ بدنۀ حزب، بلکه بیشتر متوجۀ برخی کادرها و دست اندرکاران درجه یک یا دو حزب است که خط «روزیونیستی»  شوروی ها را چشم و گوش بسته دنبال میکنند؛ از نظر او به مانند حسین جودت و رضا رادمنش. شاید قاسمی هنوز اعتقاد و امید داشته است که  میتواند حداقل بدنۀ حزب یا اعضا و کادرهای میان- و پائین مرتبۀ را جذب جریان خود کند. در این باب فقط می توان حدث و گمان زد.

در همین زمینه، می توان به مورد جالب و شگفت انگیز رابطۀ قاسمی با نورالدین کیانوری و همسر او مریم فیروز اشاره کرد. از میان سران حزب توده، به جز علی امیرخیزی، این دو تقریباً تنها کسانی هستند که هیچگاه مورد انتقادات، سرزنشها یا پرخاش های قاسمی قرار نمی گیرند، بلکه بر عکس. در بسیاری از نامه ها، قاسمی مشتاق است که بداند که آیا نامه اش به «حسین» (نام مستعار کیانوری) رسیده است، آیا نشریات یا اعلامیه های سازمان جدیدالتاسیس توفان به دست او می رسد، آیا اعظم صارمی خبر جدیدی از او و همسرش مریم فیروز دارد، حال و احوال آنها چطور است، آیا صارمی سلام او را به آنها رسانده است و غیره. کیانوری و مریم فیروز از دوستان قدیمی و نزدیک او و همسرش بودند. این رابطه دوستی با فراز و نشیب هایش گویا تا آخرین لحظه مرگ قاسمی ادامه داشته، و حتی از سوی حداقل یک عضو از اعضای خانوادۀ قاسمی-صارمی تا مرگ مریم فیروز و کیانوری قطع نمی شود. البته این اظهار علاقه هم دو طرفه بوده. کیانوری هم، چه در خاطرات اش و چه در اظهارات علنی اش، هیچگاه بی احترامی به قاسمی نمی کرده است. اما سوای این رابطۀ دوستی، باید توجه داشت که در فراکسیون بندی حزب توده در دهۀ بیست و سی شمسی، قاسمی، کیانوری و فروتن جزو اعضای موثر فراکسیون موسوم به «تندروها» بودند. هنگامیکه قاسمی مجبور به ترک آلمان شرقی شد، گذرنامه، یا به قول قاسمی، «سجل» جعلی با نام «اکبر امیر سرابی» را کیانوری تهیه و در اختیار او گذاشته بود (276). بنابراین، بنظر می رسد که رابطه قاسمی با کیانوری فراتر از یک رابطه صمیمی یا عمیق دوستی بوده است. احتمال اینکه کیانوری، دستکم در سالهای نخستین اختلاف و انشعاب، درخفا گرایش به موضع قاسمی و فروتن داشته است، را نمی توان کاملاً رد کرد؛ حداقل می توان بعنوان پرسش مطرح ساخت. البته باید تأکید کرد که بجز یک نامه، نمی توان در نامه ها دیگر سندی برای طرح پرسش فوق پیدا کرد. قاسمی در آن نامه که از دستۀ آخرین نامه های او در کتاب است، خبر از تشکیل پلنوم حزب میدهد که کمیتۀ مرکزی یک هیئت اجرائیه نُه نفره را انتخاب کرده است، کیانوری و احسان طبری جزو این هیئت اجرائیه نیستند. او به همسرش می نویسد: « چنان که می بینی کیا و طبری در جزو اینها نیستند. کیا حتماً به دلخواه خودش انتخاب نشده است. او میخواهد به هر طور هست بین خودش و آن منجلاب خطّ فاصلی بکشد و ضمناً وضعی داشته باشد که بهتر بتواند در غرب جریاناتی را بیندازد. طبری هم حتماً خودش نخواسته انتخاب شود ولی این امر معنی مهمّی دارد» (532). شاید هم قاسمی و کیانوری از آن پختگی برخوردار بوده اند که حاضر نبودند روابط چندین و چند سالۀ دوستی خود را فدای اختلاف های ایدئولوژیکی و سیاسی کنند. بهرحال ما نمی دانیم . باز کردن این مشکل را باید به پژوهشگران تاریخ چپ ایران سپرد.

انتشار نامه ها در واقع هدیه ای است، با ارزش به گنجینۀ اسناد جنبش چپ و کارگری ایران. این نامه ها از سوی دیگر بی نظیر است، چرا که آن تصویری را که تاکنون از کنشگران، رهبران و کارگزاران چپ وجود داشت و هنوز هم بخشاً وجود دارد، به چالش می کشد. نامه ها به ما نشان میدهد که حتی می توان در سال های سربی مبارزه، سالهای جنگ و گریز، عمیقاً دلداده بود و عصیان گر. این دو با هم هیچ تناقضی ندارد، اتفافاً کاملاً انسانی است. دستکم زندگی قاسمی در این نامه ها به ما این را ثابت می کند. در واقع می توان نامه های قاسمی را بنوعی نقد شعر زیبای «کاروان« (گالیا) سرودۀ شاعر بزرگ سرزمین مان هوشنگ ابتهاج هم دانست: «دیر است گالیا/ در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان / دیگر زمن ترانۀ شوریدگی مخواه / دیرست، گالیا/ به‌ره افتاد کاروان …» – این شعر یکی از سرودهای معروف کنفدراسیون در دوران مقاومت برعلیه رژیم پهلوی بود.

نامه ها را دلارام سروش برای تنظیم و انتشار در اختیار حمید شوکت قرار داده است. نامه ها بخطی بسیار خوانا و خوش نوشت شده اند. یکی از ابتکارات خوب و بجای شوکت گفتگو با او در بخش نخستین کتاب است. خانم سروش دختر تنی علی اصغر سروش، یکی از اعضای سابق حزب تود، و اعظم صارمی است. این گفتگو در واقع مقدمه ای به نامه هاست. خانم سروش که قاسمی و اعظم صارمی او را «دیلی» صدا می کردند، به مانند یک راوی امانت دار، از مکان ها، آدم ها، لحظه ها و رخدادهایی صحبت می کند که برای زندگی او، برای پدرخوانده اش قاسمی و مادرش صارمی تعیین کننده بوده اند. ما در این گفتگو با فرازهایی از زندگی مهاجرین توده ای، با رابطۀ آنها با یکدیگر، با فضا و مناسبات اجتماعی حاکم در اتحاد شوروی و آلمان شرقی سابق آشنا می شویم. خانم سروش، بدون بقض و کینه، به ما از فشارها و تهدیدهایی خبر می دهد که مقامات آلمان شرقی، پس از اخراج قاسمی از این کشور، به او و مادرش روا داشته اند. برای خانودۀ قاسمی- صارمی، اخراج از آلمان شرقی به معنی پایان رنج و مشکلات نبود، بلکه آغاز دورۀ جدیدی از یک زندگی سخت و جدایی جبری همسر عاشق و پدر مهربان از خانواده. تصویری را که خانم سروش ازپدرخوانده اش، قاسمی، در این گفتگو ترسیم میکند، می توان تقریباً در یکایک نامه های قاسمی به همسرش یافت.

از نظر زمانی، نامه های قاسمی شامل نامه های دوران پیش از دستگیرش در بهمن 1327، دوران مهاجرت در شوروی، در آلمان شرقی و سپس نامه های دوران زندگی در اروپای غربی است. سرنوشت نامه های اعظم صارمی به قاسمی هنوز نا معلوم است، حدث زده می شود که شاید نزد رفقای سازمانی قاسمی، رفقای سازمان توفان باشد. بیشترین بخش نامه ها شامل دوران زندگی قاسمی در اروپای غربی است. حمید شوکت محتوای نامه ها را که 524 صفحه از کتاب 591صفحه ای را به خود اختصاص داده است، بدرستی در دو کلمه خلاص کرده یا بقول فلسفه دانان هگلی در دو کلمه به مفهوم درآورده است: «دلدادگی و عصیان». همانطور که در بالا به فرازهایی از نامه ها اشاره شد، تقریباً محتوای بسیاری از نامه های قاسمی به همسرش، هم بیان دلدادگی به او و مهرورزی به نزدیکان و یاران است، و هم میدان عصیان او برعلیه نظم موجود و دشمنان سیاسی-ایدئولوژیکی اش. کسانیکه با پژوهش ها و کارهای شوکت آشنا هستند، می دانند که حساسیت در تبیّن مسئله، دقت در طرح پرسش، پافشاری در گرفتن پاسخ و آشنایی با موضوع مورد پژوهش یکی از ویژگی های کارهای اوست. در اینجا هم توانایی های شوکت بارها بداد خوانندگان رسیده است، بعنوان مثال: علیرغم اینکه قاسمی در یکی از نامه ها، همسرش را به «عُمَر» قسم میدهد (267) که نامه هایش را تاریخ بگذارد، اکثر نامه های خود او دارای تاریخ نیستند. شوکت توانسته با بررسی و وارسی چندبارۀ نامه ها و سر انجام تنظیم توالی آنها، بر اساس رخدادهای خانوادگی و سیاسی، یک پیوستگی نسبتاً معقول و روانی را بین نامه ها ایجاد کند. اما در خاتمه یک پیشنهاد: از آنجائیکه در نامه ها از افراد گاهی با نام اصلی، ولی اغلب با  نام مستعار یاد می شود، شاید بهتر باشد برای چاپ دوم، به سبک رمان های کلاسیک یا نمایش نامه ها، یک لیست جداگانه از افراد با نامهای اصلی و مستعار آنها تهیه شود، البته بدون حذف پانوشته ها.

در پایان باید به جسارت خانم سروش آفرین گفت که نامه های خصوصی پدر و مادر را در اختیار عموم گذاشته است. امیدواریم که جسارت او و کوشش حمید شوکت دعوتی بشود تا سازمانها، کنشگران و بازیگران پهنۀ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی درهای آرشیوهای خصوصی خود را بر روی عموم باز کنند.

دلدادگی و عصیان. نامه های احمد قاسمی، عضو کمیتۀ مرکزی حزب توده ایران، به همسرش اعظم صارمی. به کوشش حمید شوکت، تهران (نشر اختران) 1398 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)