۱) «نامرئی»

من چشم می گذارم
تو پنهان شو
تو چشم بگذار
من ….

بگذار کارگران
از نان بگویند
و زنان و مردان دیگری
هزینه آزادی را
پرداخت کنند
من از نامرئی شدن می ترسم
از اینکه چشمهایت را باز کنی
و دنیای بدون من
زندگی را سخت تر کند  

 

۲) «سوت»

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ماه
از آن بالا
نگاه می کرد

یاد تو افتادم
موهای سیاهی
که روی صورتت ریخته بود
لحظه ای که چهارپایه را کشیدند
و گریه های مادرت
به جایی نرسید

جنگل
از شدت درخت
گم شده بود
و ابرها
آسمان را گرفته بودند

راه می رفتم و سوت می زدم
و به دست و پا زدنت فکر می کردم
به ناباوری بزرگی
که در چشمهای تو بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)