بازگشت به شروع کار (۱)

 

صبح اول وقت به سراغ معلم کلاسی رفتم که در آن سه نفر از بزرگترین شاگردهای ته کلاس که برای بردن شاگرد دیگر به حمام دست به تهدید زده بودند رفتم و گفتم که با اجازه او امروز به سراغ چند شاگرد خواهم آمد.  کمی بعد از شروع کلاس وارد کلاس شده و بزرگترین آنها را خواستم تا با من به دفتر برود.  علت این بود که می دانستم که اگر از بزرگترین و قوی ترین که لات ترین بچه کلاس بود و در واقع رئیس بقیه، شروع کنم کار با دو نفر دیگر راحت تر خواهد شد. 

وقتی وارد دفتر شدیم در را بستم و بسیار جدی  در سکوت به او نگاه کردم. تغییر ناگهانی رفتارم، شاگرد را مشوش کرده بود و حالت هجومی بخود گرفت که با واکنشم آن را به سرعت خنثی و بعد با صدایی انباشته از خشم به او گفتم که چگونه، حتی تصور این را کرده که با شاگردی کوچکتر از خود چنین کاری را می خواسته انجام دهد؟ درجا فهمید که منظورم چیست و اینکه داستان را می دانم، حالت شوکه ای به او دست داد و بروی صندلی نشست و سخت به گریه افتاد.  در حالیکه از شرم سر به زیر انداخته بود و اشکهایش بروی گونه هایش جاری شده بود، گفت که درست است که پسر را تهدید کرده بود ولی این بلا را هیچوقت نمی توانست بروی بچه بیاورد.  علت را سوال کردم و در حالی که به تلخی گریه می کرد، گفت  که:
“آقا این بلا سر خودم اومده بود و وقتی بچه بودم، دوستای برادر بزرگم که لاتای محل بودند و باهم به باغی رفته بودیم اونجا همشون بهم تجاوز کردن.” از این اطلاع یکه خوردم و نمی دانستم که باید با او همدردی کنم یا کارم را ادامه دهم.  اینکه در آن لحظه نمی دانستم چکار کنم، سکوتی ایجاد کرد که فقط صدای هق هق او آن را می شکست.  بعد در حالی که هنوز نمی دانستم که چکار باید بکنم بغل او نشستم و گفتم:

“اگر این بچه رو که این مدت اینهمه زجرش دادید، برادر تو بود و دیگران می خواستند این بلا را بر سرش بیاورند، اونوقت تو جای من بودی چکار می کردی؟”

با خشمی شدید داد زد که:”آقا بوالله هه می کشتمشون.”

“و با این وجود این طفلک رو سه نفری اینقدر زجر کش کردید” در حالیکه دستم رو به پشتش زدم، به او گفتم.

در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و بطرف زانوانش خم شده بود به گریه ای آرام ادامه داد. 

چند دقیقه ای با او صحبت کردم و بعد او را به کلاس برگرداندم و دومی را خواستم و همان روش را در مورد او و بعد در مورد سومی بکار بردم.  آنها هم وقتی فهمیدند که داستان لو رفته و در نتیجه واکنشی که بروز دادم، به گریه افتادند و آخری گفت:
“آقا بخدا ما نمی خواستیم کاری بکنیم و اون دوتای دیگه هی فشار میاوردن و ما برای اینکه نگن بی عرضه ای، باهاشون همدم می شدیم.”

این روز، روزی بود که برای اولین بار متوجه آزارهای پنهان جنسی در مورد بعضی از شاگردها شدم و تصمیم به مقابله با آن گرفتم.  مقابله ای که نه از طریق اخراج و یا پدر و مادر را وارد موضوع کردن، (چرا که می  دانستم اکثر پدران و مادران رفتاری نا مناسب و متضاد در این رابطه انجام می دهند و یا اینکه پسرشان را در حد اولاد پیغمبر بالا می بردند که بچه من از گل هم پاک تر است و این اتهامات همه اش دروغ است و یا اینکه، در خانه بچه را به قصد کش می زدند و تا سالها بعد سرکوفت آن را به او می زدند.) که از طریق حل آن در محیط مدرسه پی گرفته می شد.  در سر کلاسها و در سر صف، به بچه ها بدون آنکه به موضوع مورد نظر اشاره کنم می گفتم که هر کسی که مرتکب خطایی شده است مطمئن باشد که روش تنبیه آن خطا، اخراج از مدرسه و اینگونه مشکل را از سر خود باز کردن نیست.  هیچ شاگردی اخراج نخواهد شد و در همین مدرسه خواهید ماند و در همینجا جبران خطا روی خواهد داد.

یکی دو نفر از معلمان قدیمی، به پیشم آمدند و نصیحت کردند که این روش غلطی است.  یکی از آنها در دفتر چیزی شبیه این بمن گفت:
“جوان، من سی سال است که تجربه تدریس دارم.   شما وقتی ترس اخراج از مدرسه را از بین می برید، خود را از یک سلاح مهم برای کنترل دانش آموزان خاطی محروم می کنید.”

پاسخ دادم که:”با احترام به شما، ولی باید بگویم که به عنوان کسی که سالها در دبیرستان این نوع تجربه را زندگی کرده است باید بگویم، که شما نه سی سال تجربه که سی سال تکرار یک اشتباه را حامل هستید.  من این تجربه را نمی خواهم.  من می خواهم که وقتی صبح  شاگرد از خواب بلند می شود، بجای اینکه با ناراحتی با خود بگوید:<اه! دوباره باید برم مدرسه لعنتی.>، با شادی بگوید:<آخ جون، امروز هم می تونم برم مدرسه.>.” معلم از پاسخ بشدت عصبانی شد و رویش را بمنت بر گرداند و بطرف سماور دفتر رفت.

مسئله این بود که ما برای مبارزه با چنین خطاهایی، هیچ آموزشی ندیده بودیم و هیچ نمی دانستم که چه باید کرد.  ولی می دانستم که باید کاری کرد و بسرعت در یافتم که در چنین شرایطی، تنها از طریق بکار گیری روش <آزمایش و خطا> است که می توانیم بیاموزیم.  توضیح اینکه، همانطور که قبلا توضیح دادم، عصرها قبل از رفتن به خانه و در حالیکه تنها سرایدار در مدرسه بود، کبیری و من در دفتربرای یکساعت می نشستیم و کارهای آن روز خود را نقد می کردیم و نکات مثبت و منفی کارهایمان را در برخوردهای آن روز به یکدیگر یاد آور می شدیم و اینکه چگونه آنها را رفع و بهتر کنیم.  چنان این گفتگوها برایمان اهمیت پیدا کرده بود که بعضی وقتها که آژیر حمله هوایی به صدا در می آمد و خاموشی سراسر شهر را می گرفت، در حالیکه قادر به دیدن هم نبودیم، صحبتها را ادامه می دایدم. 

روش دیگری که پیش گرفتم این بود که در کلاسهایم، هر یکی دو ماه از شاگردان می خواستم که بر ورقه ای و بدون ذکر نام خود، نکات مثبت و منفی کارهایم را چه از نظر تدریس و چه از نظر رفتار بنویسند.  ولی آن را کافی نیافتم و یاد صندوقهای <پیشنهادات و شکایات> که برای حفظ ظاهر در هر مدرسه ای بود و کاری جز خاک خوردن نداشت افتادم و با کبیری صحبت و بعد در شیفت صبح و بعد از ظهر مدرسه با بچه ها صحبت و اینکه هر کسی از معلمی شکایت و یا پیشنهادی دارد، بدون نوشتن نام خود، آن را در صندوق بیاندازد و هر هفته در صندوق باز خواهد شد و به معلمان مذکور داده خواهد شد.  بعد بالاخره کلید صندوق را هم پیدا کردیم.  هفته بعد دیدم که کبیری در حالیکه دستهایش انباشته از کاغذ و نامه بود با لبخندی آمد پیشم و گفت که صندوق را باز کردم.  باور نمی کردیم که پیشنهاد به این سرعت مورد استقبال قرار گرفته باشد.  شاید بیش از صد نامه در دستش بود.  تصمیم گرفتیم که نامه ها را نخوانده، فقط از روی اسم معلم، تقسیم بندی کرده و به آنها داده شود و مسئول اینکار کبیری شد.  وقتی در دفتر کبیری شروع کرد نامه ها را به معلمها دادن، سبب تعجبی سخت در میان معلمها شد، چرا که این اولین بار بود که چنین نامه هایی از شاگردانشان در یافت می کردند.  اینکار هر هفته تکرار شد.

بکار گیری اینگونه روشها و دیگر روشها باعث شد که در عرض چند ماه، خشونتهای جنسی و فیزیکی و روانی و زبانی، در رابطه با شاگردان، به نقطه صفر نزدیک شود.  جو اعتماد در محیط مدرسه و نسبت به یکدیگر و نسبت به کبیری و من چنان گسترده شده بود که برای مثال، یکروز چند نفر از شاگردها، یکی از شاگردها را پیش من آوردند و هی اصرار به او که بگو، بگو، به اقای دلخواسته بگو.  گفتم که ولش کنند و اگر چیزی هست که می خواهد بگوید، خود خواهد گفت.  بعد از مدتی من و من کردن، در حالیکه یک انگشتش در دهانش با دندانش بازی می کرد، گفت:
” آقا، راستشو بگم، من قمار بازم.  هر بارم که قمار می کنم و پولم تموم میشه، خودم رو به طرف دیگه برای بیست تومن اجاره میدم. “

گفتم تا بحال چند بار اینکارو کردی؟

گفت:” یه صدو پنجاه باری میشه.”

نمی دانستم به او چه بگویم.  کمی مات مونده بودم که کودکی با همان حال و هوا و رفتار کودکانه، مرتکب چنین اعمالی می شود.  بنابراین تصمیم گرفتم که فقط سکوت کنم، تا ببینم که آیا حرف دیگری دارد.  چرا که نفس پیش من آمدن، فقط برای اعتراف کردن نمی تواند باشد.  سکوت مدتی زیادی طول نکشید که گفت:
“آقا! از امروز دیگه قمار نمی کنم تا مجبور به اینکار بشم.”

با چند جمله محبت آمیز و امیدوار کننده، فرستادمش سر کلاسش.

در این فاصله، رفتار دیگر بچه ها برایم بس گرم و دلنشین بود.  در چشمان و رفتارشان، نه نفرت از او و یا او را به تمسخر گرفتن، که محبت بود و دوستی.  یکی دو نفر از آنها، بعد از شندین حرفهای آخر او، دست خود را با محبت روی شانه او گذاشتند.  پسر هم مانند اینکه بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده، در حالیکه هنوز انگشتش با دندانش بازی می کرد، حال لبخندی بر لبش ظاهر و در حالیکه بچه ها او را در میان گرفته بودند، بطرف کلاسشان رفتند.

 

یک مورد اخراج

در این مدت تنها یک مورد اخراج پیش آمد و آنهم در زمان شروع کار بود.  چند هفته ای نگذشته بود که یکی از شاگردها گفت که فلان شاگرد را از مدرسه اخراج کرده اند.  با یکی از ناظمها صحبت کردم که علت چیست؟  گفت که کار این بچه این شده بود که عصرها روبروی سینما بلوار بغل خیابان می ایستاد و خود را به خواستارانش اجاره می داد.

روز بعد که برای دیدن دوستانش آمده بود، او را پیش من آوردند و اینکه او را بر گردانم.  خودش گفت که نمی خواهد بر گردد و مدرسه خیلی بد است و بهتر است جایی باشد که او را نمی شناسند.  خواستم داستان را از زبان خودش بشناسم و برای همین بطرف یکی از کلاسها که خالی بود رفتم و به دوستانش گفتم که بیرون منتظر باشند.  در کلاس از او پرسیدم که آیا این صحبتهایی که در باره تو شده است راست است؟

خیلی راحت گفت:<بله آقا>

علت را سوال کردم.  معلوم شد که مادرش در شهر نو کار می کرده است و پدرش یکی از مشتری ها بوده است که معلوم نیست کیست و بعد از خراب کردن آنجا از کار بیکار شده و با وجودی که مسجد محل قدری کمکهای غذایی به آنها می داده است ولی شدت فقر سبب شده که مادر، پسرش را از آنجا که زیبا بود به انجام اینکار وادارد.  تمام این داستانها را با حالتی بسیار بی تفاوت و بدون هیچ احساسی بر زبان می آورد.  در هنگام گفتن داستان، لحظه ای به چشمانش خیره شدم و برای اولین بار در خیره شدن به چشمان کودکی، هیچ احساسی در آن ندیدم.  کودک در حالت عادی، چشمانش از شادی و هیجان برق می زند.  در موارد خطا و ترس از تنبیه، انباشته از ترس می شود و وقتی هم که دروغ می گوید، چشمانش کوشش در پنهان کردن احساسی دارند، ولی، حال برای اولین بار می دیدم که در آن چشمان درشت و سیاه هیچ احساسی وجود ندارد و مانند گودالی است خالی و پر شده از سیاهی و تاریکی.

در آخر کار به او گفتم که اخراج، نتیجه تصمیم مدیر و معاون ها بوده و آنها را خوب نمی شناسم و بنابراین فعلا کاری برایش نمی توانم بکنم.  ولی در حال کاری هستیم که وضعیت مدرسه را متحول کنیم و مدرسه ای بشود که وقتی بچه صبح از خوب بلند می شود با شادی بخواهد که به مدرسه بیاید و قول می دهم که آنوقت او را به مدرسه بر خواهم گرداند.   با همان حالت بی تفاوتی و عدم احساس گفت که:

“آقا شما کاری نمی تونید بکنید.  این مدرسه رو هیچ کاریش نمیشه کرد.  خود بچه ها با افتخار میگن که مدرسه ما، تکزاسه.” که اشاره به جو خشن و بزن بهادری مدرسه بود. 

راست هم می گفت.  خوب یادم است که یکی از روزهای اول که کار را شروع کردم در زنگ تفریح از پنجره دفتر مدتی خیره حیاط مدرسه شدم.  غوغایی بود.  در یک طرف حدود ده نفر دست به شانه هم انداخته و به طرف جلو حرکت می کردند و  یک نفر از وسط، هر که را سر راه خود می دید، با پاهایش قیچی می کرد.  در گوشه حیاط چند نفر مشغول قمار بودند.  عده ای در کناره های دیوار حیاط ایستاده بودند تا کسی بهشان کار نداشته باشد و در وسط هم که غوغایی بود.  بعد با خود گفتم:

< من باید این مدرسه رو میزون بکنم، ولی چطور؟> در آن زمان پاسخی برای آن نداشتم.

آخرین بار که پسر را دیدم چند ماه بعد بود که دیدم که باز در میان دوستانش می باشد و اینبار خودش به همراه آنها با صورتی سراسر خنده بود آمد پیشم با شادی گفت:  

“آقا همه میگن که مدرسه خیلی خوب شده و ما حالا که خوب شده خیلی دوست داریم که بر گردیم.”

در حال خنده، دوباره نگاهی به چشمانش نگاه کردم و اینبار دیگر نه آن حفره سیاه و تاریک که در آن شادی و نشاط را یافتم. در پاسخ گفتم که الان به آخر سال نزدیک شدیم و نمی شود.  ولی سال دیگر در اینجا اسم نویسی خواهی کرد.

دو شاگرد تنها

هفته ای نگذشته بود، که دو شاگرد به نزدم آمدند.  توضیح اینکه، از آنجا که دشنام دادن و تحقیر و توهین به دیگران ممنوع شده بود.  روش عملی شدن این هدف بنظر بسیاری غیر ممکن، را بعد از توضیح دادن به کلاسها، این یافته بودم که اگر شاگردی به هر علت مرتکب این اعمال شد، اگر خودش داوطلبانه بیاید و بگوید، تنبیه نخواهد شد.  در همه کلاسها گفته بودم که اصل بر شعار ایران باستان که <راستی رستی> است می باشد. 

دیگر اینکه اگر آن شاگرد نیاید، بهترین دوستش وظیفه دارد که او را تشویق به آمدن کند.  ولی اگر شاگردی از روی دشمنی یا خود شیرینی آن اطلاع را بدهد، خودش تنبیه خواهد شد.  با این علت بود که هیچوقت برای خود شیرینی و چاپلوسی چنین کاری را مرتکب نشد.  کوشش بر این بود که چاپلوسی هیچ جایزه ای نداشته باشد.  بیشتر اینکه، می دانستم که، بروش ساواک،  بعضی از ناظمها در بعضی از کلاسها، بچه ای را مامور می کنند تا اطلاعات داخل کلاس را پنهانی به انها برساند و در مقابل آن تشویق و حتی نمره ای بگیرد.  بشدت با این روش مخالف بودم، چرا که هم شاگرد را فاسد می کرد و هم اعتماد عمومی در کلاس و میان شاگردان را از بین می برد.  به همین علت بود که وقتی در دو سه کلاس، شاگردانی آمدند پیش من و داوطلب جاسوسی در کلاس شدند، با اخم و تخم و توضیح، آنها را بر گرداندم.

بهر حال دو شاگرد پیش من آمدند.  لباسهایی کهنه بر تن داشتند و شلوارها هر دو از گوشه و کنار پاره بود.  علت آمدن طرح و حل شد و بعد از آنها راجع به شغل پدرشان سوال کردم.  پرسیدن این سوال همین و روان شدن اشکی تلخ از چشمان هر دویشان همان.  بعد در همان حالت، یکی گفت که پدرش رفتگر شهرداری است و دیگری گفت که بابای مدرسه است.

حس کردم که حال که شغل پدر را با شرم “آعتراف” کرده اند از من انتظار همدردی دارند.  تجربه ای بود که قبلا حتما برایشان بسیار تکرار شده بود.  در چنین حالتی بود که حس کردم که اگر منهم بر اساس خواستهاشان عمل کنم، در واقع انسانیت و غرور انسانی آنها را دفن کرده ام.   به همین علت با صدایی محکم و قدری خشمگینانه بهشان گفتم:

“چرا از شغل پدرتان شرم دارید؟ از صبح زود و در تاریکی و گرما و سرما بلند می شود و کار می کند تا لقمه نونی حلال جلوی رویتان بگذارد، آنوقت بجای افتخار به چنین پدری، از شغل او شرم می کنید؟ مگر پدرتان دزدی کرده و فساد؟ تازه اگر هم اینکارها را کرده بود، مسئولش که شما نبودید تا احساس شرم کنید و…و.”

شنیدن این حرفها، ناگهان اشکهایشان را بند آورد و با حالت تعجب بمن نگاه می کردند.  بعد اضافه کردم:
“اگه بمن اجازه بدید، دوست دارم من رو مانند برادر بزرگ خود حساب کنید.”

گفتن این حرف دوباره آنها را به گریه انداخت و یکی با تایید دیگری گفت:
“آقا، من همیشه فکر می کردم که شما برادر بزرگ من هستید.”

با شنیدن این حرف اشک در چشمانم حلقه زد و بغض گلویم را گرفت و در حالی که سعی می کردم جلوی سرازی شدن اشکها را بگیرم، دستی به شانه هایشان زدم و گفتم که:
“خب حال برید سر و صورت خود رو بشورید و بعد برید سر کلاس.

 

  • هموطنانی توضیحات بخش اول را ناکافی دانسته بودند و لازم شدم که بیشتر به آن بپردازم.

 

بخش اول:

گنجشک‌های آزادی – دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت اول

بخش دوم:

گنجشک‌های آزادی- دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت دوم

بخش چهارم:

گنجشک‌های آزادی- دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت چهارم/ آخر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)