تقدیم به معلمان وطنم:

 

این نوشته، گزارش و تاملی از گوشه کوچکی از کوشش ها، تجربیات، خاطرات و تاملات من در دموکراتیک کردن فرهنگ حاکم بر مدرسه در سالی بعد از انقلاب می باشد و نتایج شگفت آور آن که با کودتای خرداد ۶۰ به پایان رسید و فرصت عظیمی که جامعه ملی وطن برای رهایی ساختاری از استبداد ایجاد کرده بود از دست رفت. کوششی که بسیاری از شاگردان از آن به عنوان سال طلایی نام می بردند.  شاگردانی که بعضی از آنها بعد از ٣۶ سال هنوز رابطه خود را به طرق مختلف با نویسنده این سطور حفظ کرده اند. 

در طول آن سال بود که معجزه متحول کردن رابطه دستوری و آمرانه بین معلم و شاگرد را به رابطه آزاد و حقوق مند و اثرات آن را در رشد و خشونت زدایی از روابط مشاهده کردم و اینگونه، آزاد کردن فرهنگ از روابط قدرت را پیش شرط شکفته شدن شکوفه هایی که در زمستان استبداد و روابط استبدادی یخ زده بودند، یافتم. در تجربه آن سال بود که بیش از هر زمان من را به این نتیجه رساند که بدون آزادی، امکانات خارق العاده ایرانیان برای رشد، بالفعل نخواهد شد و با زندگی در لحظه لحظه آن تجربه، به وضوح دیدم که تا وطن آزاد و مستقل نشود و تجربه زندگی در مردم سالاری را پیدا نکند و از آمریت فرهنگی-سیاسی شاه و شیخ رها نشود، عقب ماندگی تاریخی این وطن، که قرنها قلب تمدن جهانی بود، جبران نخواهد شد.

این تجربه، را از جمله، به این دلیل در اینجا می آورم تا، بخصوص نسل جوان ببیند که در بهار آزادی بعد از فروپاشی دیکتاتوری سلطنتی، چه وضعیت خارق العاده ای برای رشد در آزادی و استقلال ایجاد شده بود که کودتای خرداد 60، این فرصت تاریخی را که نتیجه 90 سال کوشش و جنبش قبل از آن بود را از بین برد.

فرصتی تاریخی از بین رفت، ولی از آنجا که امید و اراده برای ادامه انقلاب در اهداف مردمسالارانه، آزادی خواهانه، استقلال طلبانه، عدالت جویانه و رشد یابنده آن را از دست ندادیم و در تجربه و پژوهش به این نتیجه رسیدیم که انقلاب، نه فقط یک حادثه که یک پروسه و جریان است که برای به هدف رسیدن نیاز به استمرار و پای زنی و پایمردی و نیز به عقل آزادی نیاز دارد که در جریان مبارزه، اشتباهات را از طریق نقد، به تجربه تبدیل و توشه راه برای مبارزه کنند، دارد.

به امید استقرار هر چه زودترجمهوری شهروندان ایران.

 

  • توضیح بکار گیری <گنجشک> برای عنوان نوشته را در این بخش خاطرات می بینید. مربوط به مهر ماه سال 60، یعنی حدود 4 ماه بعد از اخراجم می باشد، که تعدادی از شاگردانم بعد از مدرسه بطور سر زده به خانه امان آمدند:

 

تازه از سر کار برگشته و تازه در اتاقم نشسته بودم  و از آنجا که مطابق معمول به علت لرزش دست ناشی از سنگ زنی، کتاب را نمی توانستم در دست بگیرم و بنابراین روی پایم گذاشته بودم و مشغول خواندن بودم که زنگ خانه را زدند.  مادرم در حیاط بود و در را باز کرد و بعد به اتاق آمد و گفت که:

“مادر جان! انگار شاگردات، دلشون برات تنگ شده، اومدن تو رو ببینن.”

دم در رفتم و دیدم حدود بیست سی نفر از بچه ها بیرون در خانه  منتظرم هستند.  با شادی، دعوتشان کردم که بیایند تو.  در حیاط همه دور من جمع شده ودر حالی که انگشتها را بالا گرفته بودند با آقا آقا گفتنهای مکرر سعی می کردند که نگاهم را متوجه خود کرده تا حرف خود را بزنند.  بعدها برادرم مهدی که در اتاق مجاور پشت بام دراز کشید بود گفت که:

” دراز کشیده بودم و تو عالم هپروت بودم که یک دفعه صدای جیک جیک گنجشکهای زیادی رو شنیدم. با تعجب به خودم گفتم که اینا یه دفعه از کجا اومدن؟ برای همین بلند شدم و از پنجره به اطراف نگاه کردم و چیزی ندیدیم. بعد سرم رو پایین بردم و حیاط رو نگاه کردم که دیدم بچه ها دورت جمع شدن و هی دارن میگن، آقا اقا! آقا! که از اون بالا مثل صدای جیک جیک گنجیشکها بگوشم می رسید.”

                                                            *****

پیراهن سفید – محمود دلخواسته، نویسنده متن

“معلمی که معلم است می داند که در پس هر “بدرفتاری” شاگرد علت و عللی وجود دارد و اینگونه اگر بجای تنبیه، در صدد یافت علل بر آید، می تواند زندگی دانش آموزی را تغییر دهد.”

 

تازه یک ماهی می شد که معلمی را در سالی بعد از انقلاب شروع کرده بودم. ولی معلمی را، آنگونه که من می فهمم، زمانی شروع کردم که در یکی از کلاسهای سوم راهنمایی مدرسه ایرانمهر، خیابان کارون در تهران، در هنگام تدریس متوجه چشمان نگران بچه ای خوش صورت شدم که درست پشت سر او سه نفر از بزرگترین بچه های مدرسه نشسته بودند که یکی از آنها که با بچه های چاقو کش می پرید و ناظم های مدرسه هم از او حساب می بردند و برای همین کارهای خلافش را بروی خود نمی آوردند. 

آن نگاه نگران، من را بعد از ظهر به مدرسه کشاند و در حیاط مدرسه با او روی پله ها نشستم و صحبتی صمیمی را شروع کردم و اینکه داستان چیست؟ به حرف آوردن او سخت بود، چرا که هم خجالت می کشید و هم می ترسید. ولی در آخر کار خیلی رک و در حالی که به گوشه ای از حیات نگاه می کرد، گفت:

“آقای دلخواسته! شما معلم خوبی هستید و همه شما را دوست دارند ولی برای من کاری نمی توانید بکنید. سه نفر گردن کلفت هستند و من را تهدید کردند که اگر تن به خواسته اشان ندهم و با آنها به حمام نروم، با چاقو و زنجیر بحسابم می رسند.  ناظمهای کار کشته مدرسه هم از آنها می ترسند چه برسد به شما که تازه کار هستید. می دانم که در آخر کار چاره ای ندارم و باید تن به خواسته اشان بدهم.”

این را می دانستم که  بچه، جرأت ندارد چنین چیزی را به پدر و مادرش بگوید. ولی بعد که فهمیدم که پدرش ساواکی بوده است و حالا چنین پدری اگر هم بداند از ترس جرأت نمی کند که پایش را به مدرسه ای که رئیس آن، آقای احمد احمد، سالها زندانی زندان اوین بوده بگذارد، متوجه شدم که پسر، دلیل دیگری برای نگفتن به پدر و مادر دارد.

به خانه آمدم و شب تا صبح خوابم نبرد. با خودم می گفتم که معلم خوب و دوست داشتنی که نتواند به داد شاگردش برسد برای لای جزر خوب است و آن خوب بودن و دوست داشتنی بودن بهتر است تو سر چنین معلم بی عرضه ای بخورد. 

با خود گفتم که انقلاب کردیم تا ریشه ظلم و زورگویی را بر کنیم و به مدرسه آمدم تا از فضایی که انقلاب ایجاد کرده استفاده و کوشش در تغییر فرهنگ استبدادی آموزشی و دموکراتیزه کردن آن بکنم و دیگر اینگونه نباشد که یک قانون برای معلم باشد و یک قانون برای بچه و اینکه وقتی خطایی رخ می دهد، این همیشه شاگرد است که مقصر است و باید تنبیه شود و این معلم است که همیشه بی تقصیر است و نیز دیگر تغییرات. 

ولی حال من ایده الیسم در جلوی چشمانم می دیدم که چنین جنایتی در حال انجام و آن طفل معصوم نه در پی یافتن فریاد رسی است و نه فریاد رسی را می بیند و اینگونه چاره  را جز سر فرود آوردن به حکم زور نمی بیند.

تمام شب مانند اینکه در حال دیدن فیلم وحشتناکی هستم بخود می پیچیدم و از خود سوال که چه باید بکنم و چگونه روشی را پیش بگیرم که تا هم باورهای تربیتی خود را ملاحظه کنم و هم به داد پسر بشتابم؟ پاسخ چه باید بکنم و چگونه، داستانی طولانی را می طلبد و خلاصه اینکه بعد از ساعتها شک کردن در کاری که باید بکنم و روشی را که باید پیش بگیرم، در سپیده دم صبح، شک را به اطمینان تبدیل و شروعی شد برای انجام تحولی عمیق در روابط خود با شاگردان. اینگونه بود که دست به کاری شبانه روزی برای زدودن انواع و اقسام خشونت در مدرسه زدم که در این کوشش، حیدرکبیری، معلمی از میانه و دانشجوی دانشگاه شریف، همراه و اینگونه یار غار یکدیگر شدیم.

 
آنچه را که قبل از شروع کار، در دوره آموزشی آموخته بودم، حال در عمل می دیدم که به پشیزی نمی ارزد و به ناچار روش تجربه و خطا را پیش گرفتم. در اینجا بود که زود در یافتم که این روش تنها زمانی موثر می شود که نفس و نفسانیت را از معادله برداشته و انتقاد پذیری را روش و اینگونه جوی را ایجاد کنیم که شاگرد، در آزادی کامل، بتواند انتقاد خود را بیان کند و پیشنهادات خود را بدهد.  در مدت کوتاهی، این روش صورت سیستماتیک به خود گرفت و از آنجا که کار را ساعت هفت صبح شروع و شش بعد از ظهر تمام می کردم، ساعتی قبل از رفتن را به خانه بر آن افزودم و با حیدر در دفتر مدرسه و در سکوتی که مدرسه را در بر گرفته بود به آرامی کارهایی را که آن روز انجام داده بودیم نقد می کردیم و نکات مثبت و منفی را یاد آوری و اینکه چگونه از نقص کار بکاهیم.

یاد دارم که چند ماهی بعد از شروع کار، بچه های مدرسه را برای دیدن فیلمی از معروفترین پداگوژیست (تعلیم و تربیت)انقلاب روسیه، ماکارنکو، به سینما  بردیم. ماکارنکو، معلمی بود که تحت تاثیر روشهای نوین آموزشی بعضی از پداگوژیستهای آمریکایی قرار گرفته بود و در مدرسه ای شبانه روزی به آموزش نوجوانان بزه کار پرداخته و در اینکار به موفقیتهای بزرگی دست یافته بود. در وسط فیلم بود که کبیری و من نگاهی بهم کردیم و گفتیم که او هم از روشهایی که ما به خود آموخته ایم، استفاده کرده است! 

بعد به دو کتاب از او دسترسی پیدا کردم و دیدم که بدون آشنایی با او نه تنها از بسیاری از روشهای او استفاده کرده ایم، بلکه هم بر آن افزوده ایم و هم با استفاده از ارزشها و نرمهای فرهنگ ایرانی، به نتایج بهتری رسیده ایم.

تحول و تغییر عمیق در روانشناسی و رفتار شاگردان را با دو مثال می توان نشان داد:

یاد دارم که داشتم در حیاط مدرسه با بچه ها فوتبال بازی می کردم که شاگردی آمد و گفت که آقای بیانی خواسته که فورا به سالن نقاشی بروید. سالن نقاشی در طبقه آخر بود و به سرعت و دو پله یکی کردن خود را به سالن رساندم. وقتی وارد سالن شدم، دیدم که صندلی ها برای امتحان چیده شده است و آقای روستا، در ته سالن روی صندلی ایستاده است. وقتی من را دید از من خواست که به صندلی گوشه مقابل او در سالن رفته و روی آن بایستم تا اینگونه مانع تقلب شاگردان شویم. 

می دانستم که تقلب کردن برای بچه ها نه فقط برای نمره گرفتن که برای اینهم انجام می شود تا به دیگران فخر فروخته و آن را بحساب “زرنگی” خود بحساب آورده که بدون “خرخونی”، نمره خوب گرفته شده است.  از اینکه آقای روستا بروی صندلی ایستاده است، تعجب کردم، چرا که اینگونه بصورت بسیار آشکاری به شاگردان اعلام می کند که به آنها اطمینان ندارد و البته وقتی شاگردان می دیدند که معلم به آنها اطمینان ندارد، بیشتر تحریک می شدند که تقلب کنند.

از همان نگاه اول به وضعیت، متوجه شدم که ممکن نیست که شریک در انجام چنین کاری شوم.  بعد در جا تصمیم گرفتم که آنچه را که در ذهنم می گذرد با شاگردان در میان بگذارم و بهمین علت بدون اینکه به آقای بیانی نگاه کنم شروع کردم با بچه ها صحبت کردن. گفتم که می دانم که عده ای از شما، دیشب بجای درس خواندن، فکر تقلب بوده اید و اوراق تقلب نوشته اید و الان همراه دارید. ولی خوب می دانید که تقلب کردن کار غلطی است و اینکه نمره، علامت است در رابطه با علم و اطلاعی که آموخته اید و اگر با تقلب نمره بگیرید، آن نمره ارزش ندارد و در عین حال خود خوب می دانید که کار درستی را انجام نداده اید. بعد اضافه کردم که که از صندلی اول در ردیف اول شروع می کنم به راه رفتن و شما هر ورقه تقلبی را دارید بمن بدهید.  وقتی این را گفتم، نگاهم به روستا افتاد و دیدم که نوع نگاهش دارد بمن می گوید که انگار دیوانه شده ای که چنین درخواستی می کنی و از شاگرد می خواهی که ریسک گیر افتادن و تجدید شدن را بکند.  

صحبت را ادامه دادم و گفتم که در مقابل اینکار، بچه ها مطمئن باشند که کسی برای داشتن اوراق تقلب، گیر نخواهد افتاد و کاری به کارش نخواهم داشت.

این سخن در حالی گفته می شد که با کارهایی که تا آن زمان انجام داده بودم شاگردان مدرسه مطمئن شده بودند که وقتی حرفی را بر زبان می آوردم و تعهدی را می کنم بر سر آن حرف و تعهد می ایستم.  یاد دارم که در کلاسی، خطایی صورت گرفته بود و در هنگام عبور از کلاس، معاون پرورشی مدرسه که در عین حال عضو کمیته منطقه هم بود را دیدم.  به کلاس قول می داد که اگر شاگردی که آن خطا را مرتکب شده، خود را معرفی کند، تنبیه نخواهد شد. شاگردی بلند شد و گفت که او آن کار را انجام داده بود. در اینجا بود که معاون او را بیرون آورده و در جلوی شاگردان تنبیه کرد. بعد دیدم که آقای معاون خوشحال که با چه کلک خوبی، خطاکار را گیر انداخته است از کلاس بیرون آمد. هم از بی اخلاقی معاون و هم از کوته بینی و در واقع بیشعوری معاون سخت تعجب کردم.  چرا که با اینکار، هم به شاگردان نشان داده بود که صادق بودن، معادل است با تنبیه شدن و هم اینکه، دیگر محال ممکن بود که شاگردی نه فقط در کلاس که در کل مدرسه هزار و صد نفری، به او اطمینان کند، چرا که خبر این داستانها زود در مدرسه پخش می شد.

بنابر این وقتی گفتم که کسانی که تقلب کرده اند گیر نخواهند افتاد، راحت به حرفم اطمینان کردند. بعد همینگونه که شروع کردم آهسته راه رفتن، دیدم که بسیاری از شاگردان شروع کردند ورقهای تقلب را بیرون آوردن. یکی در جورابهایش پنهان کرده بود، دیگری در کفش و دیگری در جیب شلوارش. بعضی نیز روی ساعد دست نوشته بودند و با آب دهان شروع کردند به پاک کردن. خلاصه همهمه ای در سالن افتاده بود و در حال راه رفتن، بر قطر ورقها و حتی دفتر های داده افزوده می شد.  تا جایی که وقتی به صندلی آخر رسیدم، قطر کاغذ و دفترها تقریبا به نیم وجب رسیده بود. 

سخت تعجب کرده بودم و اصلا باور نمی کردم که اینهمه کاغذ برای تقلب در دستانم انبار شده است ولی بروی خود نیاوردم.  در عین حال با خود فکر کردم که اگر الان امتحان گرفته شود، بیشتر کلاس تجدید خواهند شد. برای همین شروع کردم با بچه ها صحبت کردن و اینکه اگر وقتی را که برای تهیه اینهمه تقلب و ریز نویسی صرف کرده بودند، هم درس را خوب آموخته بودند و بر اطلاعاتشان افزوده شده بود و هم نیازی به تقلب و دلهره و دلواپسی ناشی از گیر افتادن را نداشتند. 

بعد رو کردم به آقای روستا و او را دیدم که حالت مات به او دست داده و آنچه را که دیده بود را نمی توانست باور کند و کلامی از دهانش خارج نمی شود. با این وجود در به او نگاه می کردم، خطاب به شاگردان گفتم که از آنجا که اگر الان امتحان بدهید، بسیای از شما تجدید خواهید شد، از آقای روستا خواهش می کنم که امتحان را یک هفته به تاخیر بیاندازند تا اینبار برای امتحان آماده شوید. بعد از روستا سوال کردم که آیا موافق هستند؟  روستا، انگار هنوز در حالت شوک و توانا به صحبت کردن نبود، فقط سرش را به علامت موافقت پایین آورد.

مثال دوم:

زنگ اول تفریح در بعد از ظهر بود که دیدم دو شاگرد کلاس دوم راهنمایی در حالی که با لبخند، انگشتان خود را بالا گرفته اند، بیرون دفترمنتظر هستند که نوبتشان بشود تا حرفشان را بزنند.  وقتی که نوبتشان رسید، منتظر شدند که دور و برم خلوت شود.  بعد  گفتند که در کلاس رای گیری شده است و آن دو را به عنوان نماینده انتخاب کرده اند تا پیغام کلاس را بمن برسانند.  منتظر شنیدن پیام شدم که دیدم هیجانشان در رساندن پیام سبب می شود که توی حرف یکدیگر بپرند و پیام گم شود.  پس خواستم که هر کدام بخشی از پیام را بدهد تا هر دو در رسیدن پیام شریک باشند. در حالیکه هنوز انگشتهایشان را بالا نگاه داشته بودند بنوبت پیام زیر را رساندند:

” آقا، ما هفته قبل امتحان داشتیم و خیلی از بچه ها موقع امتحان، تقلب کردند و حالا از کاری که کردند شرمنده هستند و برای همین می خواهند که به شما اطلاع دهند و می خواهند بدانند که چکار باید بکنند؟”

از شنیدن اطلاع، شادی ای در درونم دوید، چرا که می دیدم که تحول از بچه هایی که تقلب کردن را زرنگی  می دانستند به بچه هایی که از انجام آن شرم می کنند، رسیده است و اینکه تحولی بس عمیق در حال رخ دادن است.  می دیدم که  انقلابی که برایش مبارزه کردیم، حال در حال تولید کودکانی است که از کودکی، با فرهنگ دموکراسی و آزادی، بزرگ می شوند و اینگونه، استقرار نظامی دموکراتیک در کشور، ضمانت پیدا می کند.

با این وجود، ظاهر آرام خود را حفظ کردم و گفتم که به کلاس بر گردند و از کسانی که تقلب کرده اند بخواهند که اسم خود و نیز اینکه چند نمره تقلب کرده اند را بنویسند. زنگ تفریح بعد دیدم که در بیرون دفتر منتظر هستند و وقتی من را دیدند، ورقه امتحانی را به من دادند و با خنده ای خداحافظی کردند و رفتند.  به ورقه نگاه کردم و دیدم که لیست بلند بالایی از بچه هایی که تقلب کرده و هر شاگرد اسم خود به علاوه تعداد نمره هایی را که تقلب کرده است نوشته است. تقلبات بین ۱۲ نمره تا ۳ نمره بود.

بعد به کلاس بچه ها رفتم و به خانم ابراهیمی، که تقلب در کلاس او انجام گرفته بود، در حضور بچه ها موضوع را گفتم و لیست را به ایشان دادم.  خانم ابراهیمی، در آغاز متوجه نشد که دارم راجع به چه چیزی صحبت می کنم.  چرا که، برای او، چنین اتفاقی در دایره امکانات نمی توانست رخ دهد.  به ناچار در حالیکه شاگردانی با چشمانی شاد و خنده بر لب که نشان از رضایت از کار خود بود، به ما نگاه می کردند، دوباره داستان را گفتم و پیشنهاد که این نمرات از نمره ای که گرفتند کسر شود. در آخر خواهش کردم که اگر این کسر کردن موجب می شود که شاگرد تجدید شود، لطفا اینکار را نکنند، چرا که نباید شاگرد را به خاطر شجاعتی که در صادق بودن پیدا کرده تنبیه کرد. در این فاصله، کلامی از دهان ایشان خارج نشد و من را یاد آقای روستا و مات بردنش انداخت.

بخش دوم:

گنجشک‌های آزادی- دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت دوم

بخش سوم:

گنجشک‌های آزادی – دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت سوم

بخش چهارم:

گنجشک‌های آزادی- دموکراتیزه کردن مدرسه در بهار انقلاب – قسمت چهارم/ آخر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)