مقدمه: مقصود فراستخواه، جامعه‌شناس و عضو هیات علمی موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی است. او چندی پیش در دیدار جامعه‌شناسان با حسن روحانی رئیس‌جمهور خطاب به او گفته بود: «جامعه‌ی ایران در حال تحول است؛ شکاف ادراکیِ جدّی میان منظر شما به عنوان یک دولتمرد، با منظرِ ما همه که در محضر شما هستیم، وجود دارد».
فراستخواه به تازگی در گفتگویی طولانی با دوماهنامه «صفیر حیات» چاپ تهران به علل و دلائل دین‌گریزی در جامعه ایران پرداخته و با اشاره به آمار افول دینداری و اخلاق در جامعه، گفته است: «ما آمار اجتماعی خیلی دقیق تر از این داشتیم سالها نوشته شده است ولی آقایان توجه نکرده‌اند. متأسّفانه نابکاری و وضعیّت‌هایی که در جامعه وجود دارد را آقایان معرّفی نمی‌کنند و شاید هم نمی‌دانند. وضعیّت جامعه‌ی ما خیلی بدتر از این قضایا است. امّا باز به این معنا نیست که مشکل در جامعه است، اتّفاقاً مشکل در حکمرانی است، مشکل در ارائه‌ای است که ما از دین داشتیم. مشکل در اداره‌ی جامعه و کنترل به نام دین است که علاوه بر تجاوز به حق و حقوق مردم، بدنام کردن میراث دینی جامعه نیز هست و متأسفانه بدتر از این هم خواهد شد». آنچه در پی می‌آید گزیده‌ی دو بخش کوتاه از این گفتگوی طولانی است:

پری رو تاب مستوری ندارد

مارتین بوبِر در کتابی به نام «کسوف خدا» (Eclipse of God) می‌گوید: اصلاً خدا از آسمان ما کسوف کرده، علم ما، عقلانیّت ما، مثل ماه شده است. نور ماه انسانیت و عقلانیت ما آمده است و جلوی نور خورشید الوهی را گرفته است. این است که می گوید: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز…، یعنی یک حالتی است که در واقع بین ما و خدا، خود ما حائل شده ایم، یعنی عقلانیّت ما، علم ما، تکنیک و تمدن ما آن قدر توسعه پیدا کرده که حجابی برای حس امر الوهی شده است.
مارتین وبر وجود خدا را نفی نمی کند، ولی می گوید: از آسمان زندگی امروزی کسوف کرده است.

این مطالب حتّی در بعضی مباحث متفکّران ما هم وجود دارد، مثلاً اقبال لاهوری می گوید: یک دوره ای دوره ی صغارت دوره ی کودکی بشر بوده، در نتیجه مرتّب از بیرون برای او پیامبر می آمده و دعوت می کرده، ولی بشر به یک بلوغی می رسد ـ این تعبیر اقبال در کتاب «بازسازی اندیشه ی دینی در اسلام» است ـ ، در این دوره دیگر خود بشر خدا را تجربه می کند، نیازی به این که از بیرون پیامبری بیاید نیست. این منشأ می شود که تجربه ی دینی یک امر شخصی بشود و به تدریج به جای دین، ایمان می نشیند، دین مهم نیست بیشتر ایمان است که شخصی است. حتّی بعضی همین مسیر را ادامه می دهند، می گویند معنویت به جای دین می آید. بهرحال این مباحث وجود دارد. آقای مطهّری به یاد دارم قبل از انقلاب با اقبال مناقشه داشت، مطهری می گفت: این که اقبال برای ختم نبوّت توضیح داده که چرا دیگر پیامبر نمی آید؟! توضیح و تبیین ایشان ختم دیانت است نه ختم نبوّت. انصافاً هم این مناقشه خالی از وجه نیست، به هر صورت این مباحث خیلی سنگین هستند.

خود من در مجموع، به عنوان مطالعه کننده، اینها را فقط به عنوان مثال عرض کردم، معتقد هستم امر دین خطّی نیست که یک زمانی بوده و یک زمانی نباشد، به این سادگی نیست. در دنیای امروز هم کم وبیش دین و ایمان به اشکال مختلف هست به اندازه ی دنیای گذشته هم نباشد به نحوی باز دین در این دنیا وجود دارد. یعنی:
پری رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر برآرد

دین یک چیزی نیست که به این سادگی و به شکل خطّی بشود درباره ی آن نظریه داد. چون با بخشی از وجود انسان در می آمیزد و از آن سر برمی آورد. حتّی کسانی مثل پیتر برگر هستند، ایشان جامعه شناس دین در بوستون آمریکا است که چند دهه راجع به جامعه شناسی دین کار کرده است، از دهه ی ۶۰ تا دوره ی کنونی. ایشان وبری است؛ پیتر برگر از نظر سنّت های جامعه شناسی پیرو نحله ی وبر است، در عین حال آخرین نظریه ی برگر این است که نمی شود گفت دین با این فسون زدایی و راز زدایی از بین می رود، بلکه دوباره رازهای جدید تولید می شود، افسون زدگی جدیدی که آقای شایگان در ایران مدّت ها پیش نوشته اند. این هم در واقع به نحوی می گفت افسون ها رفته، اما دوباره یک افسون زدگی جدید پدید می آید.

برای مثال الآن در آمریکا بازار دین به قوت وجود دارد، همین برگر توضیح داده که چطور در آمریکا یک مارکتی به نام دین وجود دارد. برعکس ایران که کالای دینی در انحصار حاکمان در آمده است، در آمریکا بازار رقابتی دین پررونق است. الآن فرقه هایی دینی در آمریکا وجود دارد که بودجه ی آن ها از بودجه ی کشور ما بیشتر است. آن جا کثرت وجود دارد آزادی هم وجود دارد، بازار است، دین یک ذائقه (Taste) است. یک کسانی ذائقه دارند یکشنبه ها به کلیسا می روند، یا یک روز دیگر با یک فرقه ی دیگری. شما تصوّر کنید، اگر سفر هم کرده باشید دیده اید مردمانی که مسائل زندگی آنها از طرق دیگر تأمین است، درآمد دارند، ۴۰ـ۵۰ هزار دلار متوسط درآمد سرانه دارند، کسانی هستند که برای ایشان مسائل زندگی مادی حل شده است، همچنین دغدغه های زندگی اجتماعی اعمّ از مسائل آزادی، دموکراسی و علم. تا حدّی یک رفاه اجتماعی وجود دارد، کثرت آراء وجود دارد، اما در همان جا مثنوی مولانا با تیراژهای میلیونی چاپ می شود، آیین بودایی هم برای آن ها اهمّیّت پیدا می کند و در دوره های اوقات فراغت خود به سراغ این چیزها می روند. گروه های حاشیه ای مثل زنان، سیاهان و گروه های دیگری که از طریق فرقه های دینی دنبال مطالبات مدنی و علایق فرهنگی و اجتماعی خود هستند، دنبال فضایی برای ابراز وجود هستند.

در این غربال هیچکس نمی‌ماند جز خودمان!

هر کس ملاکی برای دین داری در ذهن خود دارد، وقتی آن ملاک نیست، می گوید مردم از دین، روی گردانده اند. باید گفت: آقا! از درک سطحی و نادرست تو روی برگردانده اند نه از حقیقت و غایت دین. از دین رسمی و اجباری و خشونت آمیز تو که آیین ریاکاری و مقدس مآبی و مردم آزاری شده است روی گردانده اند و به گمان بنده خوب هم کرده اند. یعنی ما یک قرائتی، یک درکی، نوعاً هم متحجّرانه و متعصّبانه و یک جانبه از دین داریم و با آن مردم را محاکمه می کنیم. اتّفاقاً در روایات هم داریم که پیش امام صادق آمدند و گفتند: فلانی این طور است مثلاً دینش منحرف است! بعد ایشان فرمود: شما یک شاقولی دارید، آن شاقول را می گذارید، هر کس با آن مطابق نباشد می گویید دین ندارد. بعد می فرماید: درکی را که شما دارید من قبول ندارم، آیا من به شما بگویم دین ندارید؟ بعد می گوید: درکی که من دارم… یک به یک این ها را توضیح می دهد، می گوید چقدر درک ها فرق می کند. در نتیجه این نکته مهم است، ما معمولاً متری داریم، متر ما ایدئولوژی های ما است، منافع ما است، موقعیّت و ریاست و قدرت و رانت های ماست. حداقل در خوشبینانه ترین حالت قرائت خود ما است. آن را ملاک قرار می دهیم، بعد یک به یک غربال می کنیم. اگر غربال ما ادامه پیدا کند در این عالم غیر از خود ما کسی نمی ماند، بقیّه گریز از دین دارند.

ببینید! آقای مطهّری قبل از انقلاب آمد و علل گرایش به مادی گری را توضیح داد. ایشان توضیحی داد که به نظر من محتوای توضیح ایشان همچنان درست است. چون فردی بوده که با کت و شلوار پوش ها نشست و برخاست می کرد، خود او هم روحانی باهوشی بود، مطالعه می کرد، در نتیجه یک ملّای فهمیده ای در حدّ امکانات خودش شد، توانست یک روشنگری هایی انجام بدهد. ایشان می گوید: شما وقتی دین را در مقابل نیازهای دیگر انسان قرار بدهید، مردم به این نتیجه می رسند که امر دائر است میان دین داری یا آن نیازها، یا دینداری یا زندگی! الان در جامعه ما حکومت به عنوان دین آنقدر در زندگی مردم می خواهد حضور یابد و مداخله و تعیین تکلیف کند که زندگی مردم عملاً به نوعی «نازندگی» بدل شده است.

در نتیجه مردم می بییند یا باید به این «نازندگی»، تن بدهند و یا از این دین حکومتی روی برتابند. معمولاً انتظار می رود که انسان ها دنبال نیازهای خود بروند، چون در بهترین حالت دین هم یکی از نیازها است، خود آن (دین) هم یک نیاز نهایی است، نیاز اوّلیّه نیست. شما وقتی نیازهای اوّلیّه ی مردم را با دین درگیر می کنید، یعنی مردم برای این که دین دار شوند باید به نیازهای اوّلیّه ی خود پشت پا بزنند، شما اصلاً راه را بسته اید. ایشان می گوید: همین که دین بیاید می گویند: عقل خود را به کار نگیر، سؤال نکن، شک نکن، فکر نکن، بازی نکن، لذت نبر، آزادی نداشته باش و… ، ما هم ادامه داده ایم. آن موقع آقای مطهّری این حرف ها را می گفت، اگر می خواست دوباره اینها را نقد کند چه باید بگوید؟ ما بعد آمدیم و با عنوان دین گفتیم حقوق بشر را قبول نداریم، آزادی انسان ها را قبول نداریم، با دنیا هیچ گفتگویی نمی کنیم، بعد گروه های دیگر را هم اصلاً اجازه نمی دهیم فعالیت کنند و در تدبیر کشور مطابق عقل و تخصص مشارکت بکنند. حتّی کم کم عملاً گویا می گوییم خدا هم نماینده ی ما در کائنات است!

این طبیعی است که دین شما با تمام نیازهای معرفتی، نیازهای عاطفی، نیازهای اجتماعی مقابله کند پس چنین دینی در برابر حقایق و واقعیت و در مقابل آزادی وجدان و عقل و عرف قرار می گیرد. نام آبراهام مازلو را همه شنیده اید، نیازهای فیزیولوژیک برای همه اوّل است. همه اوّل دنبال نیازهای زیستی خود هستند، بعد کمی که تأمین می شود دنبال نیازهای دوستی هستند، دنبال نیازهای اجتماعی هستند، دنبال نیازهای ایمنی هستند. این سلسله مراتب نیازها را آبراهام مازلو توضیح داده است، گفته: انسان موجودی پیوسته خواهان است، با نیازهای جانشین پذیر و پایان ناپذیر. وقتی نیازهای پایین سرکوب می شود چندان فرصتی برای نیازهای متعالی ایمانی و معنوی باقی نمی ماند. اضافه کنم امروز با زمان آقای مطهری فرق دارد. ایشان آن موقع وضعیت تبلیغات دینی حوزه را نقد می کرد. و می گفت این نوع تبلیغات راه به جایی نمی برد. درست هم می گفت.

اما در چهل سال اخیر بعد از آقای مطهری ابعاد مشکل پیچیده تر شده است. به نام دین و حوزه، فقط تبلیغ نمی کنیم بلکه در اموال و نفوس تصرف می کنیم. حکومت می کنیم و همه نیازها، عقل، عرف، قانون، دیپلماسی، حقوق بشر، تخصص و حکمرانی را در مقابل دین قرار می دهیم. یک وقت کسی مثل آیت الله خامنه ای به عنوان یک عالم، نویسنده، مبلغ و محقق دینی و حوزوی کتابی می نوشتند، سخنرانی می کردند. کما این که کتاب های سیّد قطب را ترجمه می کردند. اگر ایرادی در کار بود خیلی مشکل ساز نمی شد چون شریعتی هم بود، بازرگان هم بود، طالقانی هم بود، جعفری و شبستری هم بود و مردم انتخاب می کردند ولی الآن ابعاد کار بیشتر از تبلیغ است، ایشان تصرّف می کند، اختیارات وسیع حکومتی دارد که نه می توان سؤال و نه می توان بازخواست کرد! مسئله فقط بیان نیست، مسئله ی کنترل اجتماعی است، مسئله ی حکومت است، مسئله ی تصرّف در اموال و نفوس است و این وضع کشور ما و آینده دین در این سرزمین را بغرنج کرده است. ما در جامعه خودمان دین را با ساحت های دیگر زندگی مردم در مقابل کرده ایم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)