تاریخ، تصادف و امکان

 تاریخ را از هر جایش برش بزنیم، ناهگمونی های تضادها امکان ترسیم تصویر خطی را از ما می‌گیرد. هر دقیقه‌ی تاریخ امکان‌های خاص خود را بر پرورش می‌دهد. هیچ دقیقه‌ای از تاریخ را نمی‌توان یافت که حامل یک و تنها یک تضاد و در امتداد آن یک امکان باشد. تضادها می‌توانند به یک جهت یا جهت معکوس آن سوق یابند. به عبارتی، یک تضاد در بستر معین تاریخی در درهم تنشش با سایر تضادها و مبتنی بر مبارزه‌ی نیروها می‌تواند باردار امکانات متناقضی باشد. نبرد امکان‌ها را بیش از هر جای دیگر در لحظه‌ی انقلاب می-بینیم.  انقلاب ها را که «می‌خوانیم» شاهد تصادفات بی‌شمار ،بعضا متضاد، بر بستر ضرورت های معین تاریخی هستیم. 
آلتوسر  جهت توضیح «تئوری مارکسیستی تولید شناخت» از مفهوم «ضرورت پیشامدِ تولید شناخت»(necessity  of it’s contingency)  سخن می‌گوید. او از این مفهوم در رد هرگونه غایت‌گرایی در نظام نظری مارکسیسم و تبین مارکسیستی بهره می‌گیرد  و آن را بسط می دهد. به تاسی از او می توانیم از «ضرورتِ پیشامدِ» انقلاب سخن بگوییم، اما ضرورتِ انقلاب خیر. اگر می خواهیم ماتریالیست باشیم نمی‌توانیم غایت‌گرا باشیم، غایت گرایی سمپتوم بارز ایدئالیسم است. انقلاب یک امکان است.

هنر مبارزه

 آنچه امکان فایق آمدن این امکان خاص بر سایر امکان‌ها را ممکن می‌کند، نیرویی است که توانایی و خلاقیت، گره زدن تصادفات یک شرایط مشخص را با ضرورت های همان شرایط دارد.( ماکیاولی هنگامی که در باب رام کردن بخت به دست توانمند ویرتو قلم می‌زد اولین کسی بود که به این مسئله نظر داشت.)
 نکته‌ی اخیر به بیراهه‌ی اراده‌گرایی راه نمی برد، بلکه تاکیدی بر خلاقانه بودن عمل انقلاب است. جریان مبارزه، هیچ‌گاه خطی نبوده است، نیرویی که دست بالا را داشته می‌تواند، در این روند تحلیل برود و از طرف دیگر در این جریان ممکن است نیرو یا نیروهای  تازه‌ای پا به عرصه‌ی مبارزه بگذارد. در این مورد «ابتکار عمل» نقش اساسی ای بازی می‌کند: ابتکار را از دست بدهیم همه چیز را از دست داده‌ایم.

مسائل جنبش در ایران

وضعیت مشخص کنونی حامل امکان‌های پارادوکسیکالی است. تضادها و بحران‌های مختلف داخلی، منطقه‌ای و جهانی که حکومت درگیر آنهاست (به خاطر داشته باشیم که گاه حکومت از برخی از همین تضادها برای به حاشیه بردن سایر تضادها استفاده می کند. به یک معنا این تضادها کارت‌هایی اند که حکومت در برخی مواقع از آنها به عنوان برگ برنده ای برای فائق آمدن بر سایر تضادها استفاده می کند.) از طرفی به گسترش اعتراضات انجامیده است: اعتراضات در بخش های مختلف طبقات فرودست (کارگران، کشاورزان، رانندگان) و لایه های مختلف طبقات میانی (معلمان، کامیون داران، مغازه‌داران)، در کنار این اینها، شاهد فعالیت های اقلیت های ملی و مذهبی، تحرک دوباره جنبش زنان و همچنین جنبش دانشجویی هستیم . اما از طرف دیگر حکومت نیز آرام ننشسته و دست به قلع قمع همه جانبه‌ی تمامی این اعتراضات زده، تا جایی که در آخرین اقدامش- تا لحضه‌ی نگارش این سطور-حتی به سلاخی کردن یک فعال مدنی و محیط زیست نیز اقدام کرده است.
در این جا نکته‌ی حائز اهمیت این است که ما با رشد کمی و کیفی در اکثر جنبش هایی که در بالا ذکرش رفت مواجه بوده‌ایم اما در تحلیل توانایی کنونی این جنبش ها نباید اغراق شود. این حرکت ها، با وام گرفتن واژگان لنین، همچنان «خودبه‌خودی‌»اند. (توجه داشته باشیم که هر کدام از این حرکات یاد شده تضاد خاصی را نمایندگی می‌کنند که این تضادها بسته به تاریخ، نیرو و نسبتش با حکومت شکل و خصایص خاص خود را دارد، ما در این بخش بیشتر به تضادها طبقاتی نظر داریم.) به عبارتی، این اعتراضات، عمدتا مطالبه‌گرند و هر چند، به دلیل هجوم مرگبار حکومت به این حرکات و اعتراضات، شرایط مادی امتداد این مطالبه‌گری تا نشانه رفتن خود ساختار نظام وجود دارد، ولی همچنان، به دلیل عدم وجود نیروی راهبر که مهیا گر شرایط ذهنی جهت تغییر باشد، در مرزهای مطالبه گری حرکت می‌کنند. مرادمان این است که، چنان‌که بارها پیش از این، اتفاق افتاده بسته به شرایط، این مطالبه گری، می‌تواند شدت یابد، به بازی گرفته شود، مایوس شود، رام شود، بخوابد، به شکل های مختلف ارتجاع سوق داده شود یا بستری برای فعالیت مترقی معطوف به انقلاب باشد. گذر از این مرز مستلزم یک جهش کیفی در آگاهی اعتراضات است: نیرویی که شرایط انقلاب را برسازد موجود. 
نیازی به تذکر نیست که، لنین وقتی از جنبش خودبه‌خودی سخن می گوید مرادش این نیست که فاقد آگاهی است. او برای جنبش خودبه‌خودی نه تنها آگاهی قائل است که معتقد است در درون سیر جنبش خودبه‌خودی نیز ما با پیشرفت آگاهی سروکار داریم . اما مسئله این است که آگاهی جنبش خود‌به‌خودی، که لنین آن را ذیل آگاهی «ترید یونیونیستی» بررسی می‌کند، ماهیتا متفاوت از «آگاهی سوسیالیستی» است. بنابراین ضمن صحه گذاشتن بر پیشرفت کیفی این جنبش‌ها (چنانکه در اعتصاب های اخیر دیدیم) نباید نیمه‌ی تار داستان فراموش کنیم و صرفا تصویری دراماتیک و هیجان‌انگیز از آن ارائه  دهیم.
واقعیت این است که بسیاری از فعالین هر کدام از این جنبش ها یا بازداشت شده اند یا به تمامی تحت نظرند، و با کوچکترین گامی که قصد کنند بردارند، بازداشت می شوند. در این وهله از توازن نیروها فعالیت به شکل سابق خود  تنها به تحلیل نیرو خواهد انجامید. به این معنا، باید تدابیری اتخاذ شود که بازداشت یا تحلیل نیرو از جانب حکومت سخت شود و تعرض به نیروها برای حکومت هزینه‌بر.

در این خصوص تمرکز بر دو نکته حیاتی است:

 1) شبکه‌ی نظام‌مندی از نیروها طراحی شود که هم هسته‌ی آشکار و هم هسته‌ی مخفی خاص خود را داشته باشد. برای مثال تجربه مجمع نمایندگی کارگران در هفت تپه نمونه خوبی را برای فعالیت علنی به دست می دهد. دستگیری اعضای این شورا با توجه به نفوذشان بین کارگران برای حکومت هزینه‌بر است. اما به هر ترتیبی ممکن است حکومت در مقطعی دست به تعرض به این هسته‌ی آشکار و علنی بزند و هزینه اش را به جان بخرد. در چنین شرایطی وجود هسته‌ی مخفی ای که امکان امتداد فعالیت را فراهم کند ضروری است.

 2) برقراری ارتباط و تحکیم آن بین هر کدام از جنبش‌ها، این وظیفه علی‌الخصوص بر بخش‌های پیشرو جنبش-های اجتماعی است. به دلایل مختلف سیاسی(گسست‌ها، قلع قمع ها و نداشتن تشکل‌های مستقل و در نتیجه عدم انتقال بایسته‌ی تجربیات گذشته )، اقتصادی (تمرکز مطلق بر خواستهای صنفی) یا ایدئولوژیک ( آغشته بودن به ایدئولوژی‌های ارتجاعی- که پیشینه‌ای دیرینه تر از این حکومت دارد ولی این حکومت در تقویت آن نقش داشته- که خود را در عدم حمایت از جنبش زنان نشان می‌دهد) ، ممکن است جنبش کارگری پیشگام این اتحاد عمل نباشد. بنابراین بر جنبش دانشجویی و هسته‌های سوسیالیستی است که با نفوذ به بخش های مختلف، امکان‌های  این اتحاد را فراهم کنند. برای این مهم یک پیش شرط اساسی وجود دارد: سوسیالیست ها تمامی تضادهای موجود را به رسمیت بشناسند و نسبت به آنها حساسیت نشان دهند. عدم توجه کافی به تضادهای دموکراتیک پیامدی غیر از شقاق در صفوف اعتراضات نخواهد داشت.

 اتحاد بین لایه‌های مختلف معترضان ضمن افزایش توان نیرو و هزینه‌برتر کردن سرکوب برای حکومت، امکان-های لازم برای تشکیل نیروی سیاسی‌ای فراهم می کند که توان قدافرازی در برابر حکومت و تشکل توده ها در مقابل آن را داشته باشد. در آن صورت ما می‌توانیم خود را یک «نیروی‌ سیاسی» اپوزیسیون بنامیم.

دو مسئله بالا صرفا کلی‌ترین و عاجل‌ترین نکاتی است که می توان درباب وضعیت کنونی مبارزه گفت. کلی: شروط امکان مشخص محقق شدن آنها همچنان مسکوت مانده، و عاجل: توده ظرفیت های مشخصی برای هزینه دادنِ بدون دستاورد دارد، مادام که در روند این مبارزه چشم‌اندازی از بیرون برای وی ترسیم نشود یا پیشرفت هایی، هرچند کم و مقطعی، او را به ادامه‌ی مبارزه دلگرم نکند، عطای هرگونه مبارزه (چه صنفی و چه سیاسی را)  به لقایش می بخشد. فراموش نکنیم علی‌الخصوص برای طبقات فرودست هر روزی از این مبارزه می تواند حداقل به قیمت برباد رفتن دستمزد یک روز کاری باشد.

 وفاداری به گذشته

و نکته‌ی نهایی این که، در بالا زمانی که از پیروزی امکانی بر سایر امکان‌ها سخن می‌گفتیم، مرادمان نابودی تام سایر امکانات نبود. امکانات گذشته می‌توانند تا حال امتداد یابند و حامل چشم‌انداز آینده باشند:
باید که به گذشته امیدوار باشیم، و البته وفادار. ‌


  در باب پیچیدگی  تضاد و تعین‌های آن و همچنین تبیین مثالی بارز از تصادفات انقلاب اکتبر1917 بنگرید به:
Louis Althusser, For Marx, Part3: Contradiction and Overdetermination ,trans: Ben Brewster, 1969, p:94-7

  در مقابل ضرورتNecessity  عمدتا از امکانPossibility  استفاده می کنند، آلتوسر در این جا تعمدا ازContingency  استفاده کرده تا بر تصادفی بودن، یک واقعه (در این جا شرایط تولید دانش) بر مبنای ضرورت های امکانش تاکید کند به همین دلیل ما بهتر دیدیم که معادل Contingency  را پیشامد قرار دهیم.

 نگاه کنید به:  
« … ما مجبوریم از هرگونه غایت شناسی عقل تبری بجوییم و رابطه‌ی تاریخی بین نتیجه و شرایط وجود آن نتیجه را به مثابه رابطه‌ی تولید درک کنیم و نه رابطه‌ی عبارت،. آنچه که ما می توانیم آن را «ضرورتِ  پیشامدش» بنامیم. کلمه‌ای که تناسبی با سیستم مقولات کلاسیک ندارد و مستلزم جایگزینی با خود آن مقولات می باشد. »
 Louis Althusser, Étienne Balibar,Reading Capital, trns: Ben Brewster, 1970, p:45

نگاه کنید به:
لنین، مجموعه آثار جلد یکم، چه باید کرد، بخش سیاست تریدیونیونیستی و سیاست سوسیال دموکراسی، ترجمه: محمد پورهرمزان انتشارات طوس، 1384

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)